هانری مشونیك: «ترجمه‌ی ادبیات» – فارسی: عاطفه طاهایی

هانری مشونیک، پوستر: ساعد

هانری مشونیک متولد ۱۹۳۲ شاعر و زبان‌شناسی فرانسوی‌ست. مجموعه شعر «تقدیم‌نامچه‌ها مُثَل‌ها» جایزه‌ی ماکس ژاکوب را در ۱۹۷۲ از آن او کرد. او به‌جز سرایش شعر به ترجمه‌ی متون مقدس نیز پرداخته است و این دو فعالیت زمینه‌ساز اندیشیدن در باب زبان، ترجمه و خصوصاً مسائل ترجمه‌ی ادبی شده‌اند.
در دهه‌ی هفتاد میلادی در حوزه‌ی مطالعات ترجمه دو گرایش علمی و ادبی وجود داشت. در گرایش اول بر مبنای زبان‌شناسی به مطالعه‌ی ترجمه می‌پرداختند و در گرایش دوم از طریق تحلیل‌های ادبی به مسائل ترجمه روی می‌آوردند. مشونیک نیز به ترجمه رویکردی ادبی دارد تا زبان‌شناختی و این را چه در آثار اولیه‌ی او و چه در آثار متأخرش درباره‌ی ترجمه می‌توان دریافت. او نخستین بار در ۱۹۷۳ فصلی از کتاب بوطیقای دوم را با عنوان بوطیقای ترجمه (Poétique de la traduction) به مسئله‌ی ترجمه اختصاص می‌دهد. در ۱۹۹۹ او کتاب کامل و مفصلی منتشر کرد با عنوان «بوطیقای ترجمه کردن‌» (poétique du traduire) که مقاله‌ی حاضر بخشی از فصل دوم این کتاب است. از دو نام‌گذاری‌ بالا در می‌یابیم که او توجه خود را از متن ترجمه به سوی کار ترجمه معطوف کرده است آن هم از طریق اندیشیدن به ادبیات. رویکردی که در واژه‌ی بوطیقا متبلور است و مشونیک دلایل آن را در ابتدای کتاب چنین برمی‌شمارد: نخست آن‌که ترجمه‌شناسی به علم نظر دارد اما بوطیقا به ادبیات. در نظریه‌های زبان‌شناسی زبان را از ادبیات جدا می‌کنند حال آن‌که بوطیقا نظریه‌ی زبان و نظریه‌ی ادبی، هر دو را در برمی‌گیرد (البته تصریح می‌کند که این بوطیقا بوطیقای مورد نظر پساساختارگرایان که در توصیف ساختارهای روایت به کار می‌برند نیست). و دیگر این‌که بوطیقا در مقابل دگماتیسم نشانه‌شناسی نقشی انتقادی دارد. دوم آن‌که با گنجاندن ترجمه در نظریه‌ی ادبی مسائل فیلولوژیک را می‌توان از مسائل مربوط به بوطیقا تفکیک کرد. دلیل سوم معرفت‌شناختی‌ست زیرا بوطیقا در برابر علم‌خواهی‌ِ ساختارگرایی و نشانه‌شناسی قرار می‌گیرد که دائماً تاریخ و ماهیت یک چیز را از هم جدا می‌کنند؛ مشونیک معتقد است که در مطالعه‌ی ترجمه تاریخ‌مندی آن را باید در نظر داشت. از سوی دیگر این مسئله که ترجمه هنر است یا فن در بوطیقا ارزشی ندارد، حتا طرح هم نمی‌شود؛ ترجمه در بوطیقا فعالیتی‌ست که در آن اندیشه‌ای ادبی و زبانی در کار است، چه مترجم به این اندیشه‌ آگاهی داشته باشد چه نداشته باشد.
چنان‌که خواهیم دید مشونیک در مفاهیم رایج در ترجمه و خصوصاً ترجمه‌ی ادبی چون و چرا می‌کند. مترجم عمل‌گرا چنان درگیر کار و تجربه است که از این چون و چراها می‌پرهیزد، و حتا فکر می‌کند که به آن نیازی ندارد. اما مشونیک مترجم را فرامی‌خواند تا برای بی‌نیازی‌اش دلیل بیاورد. امروزه بخشی از مشکلاتی که گریبانگیر اغلب متون ترجمه‌شده‌ی ما در حوزه‌ی ادبیات است به عمل‌گرایی مترجمان بر می‌گردد- آن هم بر اساس مفاهیم رایج و نخ‌نمای ترجمه- مفاهیمی که پس از خواندن این مقاله و نیز معدود مقاله‌های دیگر مانند «رسالت مترجمِ» والتر بنیامین دیگر چندان پذیرفتنی به نظر نمی‌آیند.
ع. ط

ادبیات برای ترجمه آزمون سختی‌ست. ترجمه ادامه‌ی اجتناب‌ناپذیر ادبیات است. از همین‌رو ادبیات از ترجمه بازخواست می‌كند. ادبیات بیش از همه برای تجربه‌اندوزی و دگرگونی ترجمه اهمیت دارد. نه به این دلیل كه ادبیات، بیش از هرچیز دغدغه‌ی ترجمه بوده و یا قدمت بیشتری نسبت به چیزهای دیگر داشته است. و یا این كه ترجمه‌ی ادبی تشخص بیشتر و یا دشواری بیشتری در قیاس با ترجمه‌ی فنی و یا علمی دارد و اصول آن متفاوت از اصول ترجمه‌ی این متون است. ترجمه‌ی دستور پخت یك سوپ با  ترجمه‌ی مقاله‌ای در مورد فیزیك هسته‌ای و یا ترجمه‌ی شعر یا رمان متفاوت نیست. بلكه دستور پخت، مقاله، شعر و رمان به یك صورت در زبان وجود ندارند. بنابر متون دیوانی در خاورمیانه‌ی باستان ترجمه‌ی فنی بی‌شك قدیم‌ترین و رایج‌ترین ترجمه‌هاست. و سپس ترجمه‌ی متون مقدس. متون دیوانی به علت اصطلاحات و متون مقدس به دلیل تقدسشان شناخت زبانی واژه را ناگزیر ساختند. یعنی قاموس‌گرایی[3] كه هم زبان را به واحد واژه در زنجیره‌ی آن تقلیل می‌دهد و هم معنا را مجزا می‌كند، اغلب معنا را با منشأ آن یكی می‌داند و ریشه‌شناسی[4] را «معنای حقیقی» واحد اولیه‌ می‌گیرد (ریشه‌شناسی واژه‌ی«اتیمولوژی» نیز همین معنا را می‌دهد؛ سخن حقیقی). این برداشت كه بسیار قدمت دارد-یك برداشت باستانی كه امروز مهجور باشد- نیست. در زبان، همانند هنر و همپای اخلاقیات پیشرفتی از یك مرحله‌ی به اصطلاح بدوی به مرحله‌ی موسوم به تحول‌یافته وجود ندارد. بلكه آن‌چه وجود دارد تاریخِ غیر خطی دستیابی به شناخت زبانی جمله و گزاره[5] است. سپس دستیابی به شناخت زبانی سخن است كه هنوز چندان متداول نیست و در برابرش مقاومت‌هایی هست. بوطیقای ریتم آغاز می‌شود، یعنی آن‌چه سنت گاهی اوقات تحت عنوان سُبك به گزاره می‌افزوده است. در شورا‌های كتاب مقدس علاوه بر كارشناسان زبان و دین‌شناسان یك سبك‌پرداز نیز حضور دارد. او سبك را به متن می‌افزاید.

این‌گونه نیست كه برای ترجمه‌ی ادبی یك تعریف وجود داشته باشد و برای ترجمه‌ی فنی و علمی تعریفی دیگر. هرچند علاوه بر ویژگی خود متن‌ها كه موجب تفاوت میان آن‌ها می‌شود، خصوصیت اساسی متون فنی و علمی خصوصیتی اصطلاح‌شناختی‌ست و برای ترجمه‌ی این متون باید در حوزه‌های مربوط به آن‌ها، در حوزه‌ی مصداق‌ها[6]مهارت داشت. ترجمه‌ی شیمی، شیمی‌دان می‌خواهد. اما برای ترجمه‌ی ادبیات تنها معیاری كه وجود دارد فیلولوژیك است؛ یعنی شناختن دو زبان مقصد و مبدأ. تضاد عجیبی در جامعه‌ی ماست زیرا در همان حال كه به ادبیات تقدس می‌بخشد با آن همچون صِرفِ زبان رفتار می‌كند، چنین رفتاری پرسشی بنیادین درمورد ترجمه‌ی ادبی مطرح می‌سازد، در مورد رابطه‌ی‌ ادبیات و زبان. بنا بر معیار مهارت، معیاری كه حتا اگر در عمل تحقق نیابد همیشه مطرح است، مترجمِ رمان باید خود رمان‌نویس باشد و مترجم شعر، شاعر. و این توقع دوبه‌له[7] بود. چه كسی با این‌كه متن ترجمه‌ی یك شعر هم شعر باشد موافق نیست؟ ترجمه باید جایگزین متن اصلی شود و كاركرد چیزی را بر عهده گیرد كه دسترس‌ناپذیر است، جز این باشد ترجمه كار بیهوده‌ای‌ست. چنان‌چه بپذیریم كه شعر با گزاره‌هایی جایگزین شود كه فقط آنچه گفته است را بگویند، و البته شعر به آنچه می‌گوید تقلیل نمی‌یابد، پس معیارهای ترجمه‌ی ادبی در قیاس با ترجمه‌ی فنی یا علمی قید و بند كم‌تری دارد.

ترجمه‌ی ادبی با وجه غیرِ اصطلاح‌شناختی زبان بستگی دارد. یعنی برخلاف تصور رایج كه ادبیات و شعر را در برابر زبان عادی قرار می‌دهد، ادبیات و شعر دقیقاً در زبان عادی قرار دارند[8]. سخن[9]‌اند و نه زبان. سخن علمی بیش از همه با زبان یكی‌ست. اساس سخن علمی مصداق است كه باید آن را شناخت. اما در ادبیات با گوناگونی آثارش، به لحاظ تجربی، سخن بر زبان اولویت دارد. این اولویت از طریق وزن، ریتم و چندمعنایی اعمال می‌شود كه البته این چیزها در زبان عادی پیش پاافتاده است و وجودشان در یك اثر باعث ادبی بودن آن نمی‌شود؛ بر خلاف تصور ساختارشكنان، عده‌ای عقب‌مانده كه فكر می‌كنند این چیزها معنا را تغییر می‌دهد، حال آن‌كه بوطیقا را تغییر می‌دهد. ادبیات در تفاوتش با آنچه ادبی نیست موقعیت و مصداق خود را می‌سازد و دربر می‌گیرد.

اگر سخن را با زبان یكی بدانیم، چنان‌كه تاریخچه‌ی اندیشه‌ی زبانی در ترجمه ما را به آن دعوت می‌كند، ترجمه بیشتر زبانی خواهد بود تا ادبی. از چنین منظری سخن، هر خصوصیتی كه داشته باشد، رمان یا شعر، گزاره‌هایی از یك زبان‌ است كه باید به زبان دیگر درآید. در واقع آن‌چه ترجمه می‌شود زبان است و نه متن. معمولاً به عادات و تعابیر زبان مقصد اهمیت می‌دهند. از معنا در یك زبان به معنا در زبانی دیگر می‌روند، از یك نظم نامشخصِ فعل- فاعل در زبان مبدأ به نظم نامشخصِ فاعل- فعل در فرانسه می‌روند یا نحو منقطع[10] در یك زبان را با نحوِ تَبُعی[11] در زبان دیگر جایگزین می‌كنند. این وضعیت رایج ترجمه است و مطابق با عقل سلیم.

تناقض در این‌جاست كه ترجمه در قیاس با ادبیات، زبان را هدف قرار می‌دهد نه ادبیات را. واحد ترجمه چندان از عبارت فراتر نمی‌رود. یا مفهوم حشو از لحاظ زبان‌شناسی (بسامد و عادات زبان مقصد) آدابی از جایگشت اجزای جمله[12] را با خود به همراه می‌آورد؛ در این آداب كه هدفش حفظ طبیعی بودن زبان است با اِعمال تغییرات چهارگانه اندام‌های یك عجیب‌الخلقه را می‌سازند[13]. چندجنبه‌ای و ریتمیك بودن زبان ‌چون شر ترسناك است پس با آن‌ها رفتاری تقلیل دهنده دارند: تقلیل سخن به زبان، تقلیل نواخت به معنا و تقلیل چندمعنایی به تك‌معنایی.

متناقض‌نمای ترجمه‌ی ادبی آن‌جاست كه فقط نشانه‌ی زبانی را هدف قرار می‌دهد، آن هم فقط بخشی از نشانه را، مصداق را، همان چیزی كه در ترجمه‌ی فنی و علمی با آن مواجه‌اند. شناخت خودجوش و مبهم مترجمان از زبان، برآمده از پراگماتیسمِ ابزارگرای نشانه است كه معمولاً مدلول را حفظ می‌كند. حال آن‌كه ادبیات حاصلِ دگرگونی الگوی ارسطویی نشانه است. ادبیات با گنجاندنِ مصداق، موقعیت و به ویژه سوژه در سخن، از زبان یك دال‌ِ عمومیت‌یافته می‌سازد. نشانه سرریز می‌شود. ادبیات، بسته به هر اثر، به شیوه‌ای متفاوت، خواهان تغییر نشانه‌شناختی و معناشناختی‌ست. اما در ترجمه صرفاً تغییر معناشناختی مورد نظر است.

بسته به یك اثر چنان‌چه ترجمه فاقدِ این تغییرات هم‌بسته باشد می‌توان آن را ترجمه‌ی بدی دانست. ترجمه‌ی خوب آن متنی‌ست كه هر چه متن اصلی كرده است را انجام می‌دهد، نه تنها از لحاظ كاركرد اجتماعی بازنمود (ادبیات) بلكه از لحاظ كاركردِ نشانه‌شناختی و معنا‌شناختی. به این ترتیب معیارهای ترجمه‌ی خوب و بد دیگر فقط معیارهای فیلولوژیك كه بر شناخت عمیق از زبان استوارند، نیستند: امیو[14] و بودلر[15] اشتباهاتی دارند اما ترجمه‌شان خوب است. یك ترجمه‌ی بدون اشتباه ممكن است ترجمه‌ی بدی باشد. معیارها، معیارهای سوبژكتیو، زیبا‌شناختی، یا معیارهایی مطابق با اصول ایدئولوژیك یا سلیقه‌های فردی، گروهی و یا یك دوره نیستند. این‌ها معیارهای تجربی هستند كه موفقیت تاریخی داشته‌اند یعنی تدوام، كه چیزی نیست جز كاركرد تاریخی، یك فعالیت سخنی ادامه‌دار. چنین مثال‌هایی كم نیستند. ترجمه‌های بد البته بسیارند مثل كتاب‌های بد كه بیشتر از كتاب‌های خوب وجود دارند. ترجمه‌های خوب از این جهت نمونه‌اند كه تغییر نمی‌كنند- بر خلاف خصوصیت زوال‌پذیری كه به ذات ترجمه نسبت می‌دهند، گویی ترجمه در ماهیت خود با ترجمه‌ی بد یكی‌ست. ترجمه‌ی موفق مانند آثار اصیل تاریخمند است. با گذشت زمان هم‌چنان یك متن باقی می‌ماند. بنابراین ترجمه نیز اثر است- نوشتار است- و در زمره‌ی آثار قرار می‌گیرد. این‌كه می‌توان از آلن پوی بودلر و آلن پوی مالارمه[16] سخن گفت نشان می‌دهد كه ترجمه‌ی موفق یك نوشتار است و نه شفافیتی بی‌نام و نشان، حاصل‌ِ حذف و فروتنی مترجم- چیزی كه حرفه‌ای‌ها در آموزش‌های خود به آن سفارش می‌كنند.

مواجهه‌‌ی ترجمه با ادبیات همان مواجهه‌‌ی دائمی زبان و سخن است، مواجهه‌‌ی ایدئولوژی‌های زبان و ادبیات با كاركرد تاریخی ادبیات. از این موضع است كه ادبیات آزمونی برای ترجمه و ایدئولوژی‌های مترجم است، آزمونی كه شاید باعث شود او از شناخت خودجوش و نامشخصش از زبان، در راه و رسم كار ترجمه‌اش به تردید بیافتد. این آزمون، تعیین كننده‌ی تاریخمندی ترجمه و موقعیت آن است كه در متن ترجمه‌شده، در ماحصل كار ترجمه، نهفته است. ترجمه‌ی ادبی، از طریق  نوشتار، تعامل میان نظریه‌ی زبانی و نظریه‌ی ادبی مترجم  را، كه در سخن  او در كارند، هم نشان می‌دهد و هم پنهان می‌كند. برای دست‌اندركار ترجمه چه بخواهد چه نخواهد داشتن نظریه‌‌ای در باب ترجمه اجتناب‌ناپذیر است. هر چه او وجود نظریه‌ی ترجمه را منكر شود، لزوم بررسی چگونگی، چرایی و تاریخمندی ترجمه بیشتر تقویت می‌شود حتا پیش از همه لازم است دلایلی كه او را به این انكار واداشته‌اند بررسی شود. كنار گذاشتن نظریه خود بخشی از نظریه است.

مسائل ترجمه با اصطلاحات جهان‌شمول و یا با اصطلاحات تاریخی مطرح می‌شوند. در اصطلاحات جهان‌شمول این مسائل مربوط‌اند به زبان، به معنا در تقابل با فرم، و به مسئله‌ی قطعیت معنایی در درون هر زبان در پی مواجهه‌ی یك زبان با زبان دیگر. در این میان ترجمه‌ناپذیری مسئله‌ی اساسی ترجمه است، مباحثه‌ای سنتی كه از زمان آگوستین قدیس مطرح بوده. این بحث ضد-تجربی[17] از فلسفه‌ی ‌زبانی‌اش جدا نیست؛ بر مبنای آن تمام ترجمه‌ها بدند و زبان حتا فریبكار، ناكار‌آمد و مغشوش است چرا كه استعاری‌ چند معنایی و زایشی‌ست. اما در اصطلاحات مربوط به تاریخمندی بنیادین زبان و سخن‌ها، ترجمه به زبان مربوط نیست به سخن مربوط است. به تجربه. چرا كه تاریخِ ترجمه، تاریخِ ترجمه‌ی دوباره است.

نظریه‌ی ترجمه برای اغلب مترجمانی كه نه‌تنها دستی در تجربه و تاریخ دارند بلكه یك تجربه‌گرای[18] تمام‌عیار هستند، همان كار[19] ترجمه است؛ رفتاری كه در ترجمه با معنا دارند و یا معضلی كه در مواجهه با ارزش سخن (در معنای سوسوری افتراق‌های درونی یك نظام) پیش می‌آید كه وضعیت و امكانات آنان را محدود می‌كند. ترجمه كردن همانند هر نوع فعالیت زبانی فعالیتی تجربی‌ست. اما ویژگی ادبیات و رابطه‌ی ترجمه با ادبیات هر دو اندیشه‌ای را پیش می‌كشند كه با تجربه‌گرایی سنتی-كه آن را به جای تجربه می‌گیرند-  در تعارض است. با وجود این از زمان سیسرون به این سو مترجم‌ها در مورد كار خود نوشته‌اند. مانند نقاشان كه درباره‌‌ی نقاشی می‌نویسند. البته نوشتن از تجربه‌های كاری چیزی بیش از نقل حكایات است.

ادبیات، ابداع مستمری‌ست درون و علیه سنت و فقط به همین صورت شناخته می‌شود، وگرنه این شئِ پیشاهنگ در بازار كتاب ممكن است هیچ ارزشی نداشته باشد؛ اما ترجمه حوزه‌ای از فعالیت است كه در آن سنت نه تنها قوی‌تر از ابداع است بلكه شرط استمرار كار ترجمه و موفقیت آن نیز هست. در ترجمه برخی بدیهیات حكم می‌رانند. یكی از این بدیهیات كه سلطه‌ی انكارناپذیری دارد این است كه ترجمه در زبان مقصد كاركرد دارد و فرض بر این است كه كسی به زبان مبدأ رجوع نمی‌كند. در زبان مقصد یعنی فقط با امكانات زبان مقصد و نه امكانات زبان مبدأ و نه مشتركات بسیار زیاد دو زبان؛ چرا؟ چون این‌ها رمزگان زبان مقصد را برهم‌می‌زنند. مگر وولگاتِ[20] ژروم قدیس چه كار دیگری می‌كرد؟ از همین رو وسواسِ تصحیحً انتقال‌دهنده را عذاب می‌دهد. زبانِ مقصد در نتیجه زبانی اكتسابی‌، شناخته، منفعل و حالا دگرگون‌شده است. و در تضاد شدید با اثر ادبی قرار می‌گیرد كه اصلاً گونه‌ی دیگری‌ست و خواهد ماند یعنی یك زبان فعال و دگرگون‌كننده؛ دگرگون‌كننده‌ی آثار پیشین و نیز نحوه‌ی رابطه با جهان و رابطه‌ی سوژه‌ها با همدیگر و نیز با خود.

 اولین و آخرین خیانتی كه ممكن است ترجمه در حق ادبیات مرتكب شود این است كه آن‌چه موجب ادبی شدن یك اثر گشته را از اثر حذف ‌كند؛ یعنی نوشتارش را- همان كنشی كه ترجمه با آن ادبیات را منتقل می‌كند. شعار traduttore traditore (مترجم خائن است) قرن‌هاست كه نشان می‌دهد ترجمه مكان تعارض بین دو الگویی‌ست[21]  كه هیچ یك به دیگری فرونمی‌كاهد. ترجمه در یك منطق دوتایی جای گرفته است كه نویسنده‌ را در مقابل مترجم می‌گذارد همان جور كه ابداع را در مقابل بازتولید، پررنگ را در مقابل كم‌رنگ، و زبان مبدأ را در مقابل زبان مقصد به‌مانندِ دو جهانِ غیر قابل تطبیق قرار می‌دهد، و نیز همدستی لاینفك و مرموزِ فرم و معنا در اثر اصلی را در مقابل جدایی رقت‌آورِ این دو؛ چرا كه در ترجمه فقط در حفظِ معنا می‌كوشند. این وضعیت بدون آن‌كه نتیجه‌ی برداشت‌های زبانی باشد به عنوان طبیعت ترجمه ارائه شده و می‌شود. عقل سلیم هم آن را می‌فهمد و می‌پذیرد. آن‌قدر كه در مقابل انتخاب میان نشان دادن ترجمه بودن متن و پنهان كردن شرمساری از ترجمه، از مترجم خواسته می‌شود تا هرچه رنگ و بوی ترجمه دارد را حذف كند. مترجم در پی طبیعی نشان دادن است.

طبیعی بودن زبان مقصد كه یك مترجم خوب قصد رسیدن به آن را دارد ناشی از رویكردی عمل‌گرا نسبت به ارتباط است و  بسیار منطقی هم به نظر می‌رسد. ولی تناقض این‌جاست كه مترجم با چنین رویكردی اسطوره‌ی بابل را نادانسته كامل می‌كند و تداوم می‌بخشد. زیرا طبیعی بودن در پی حذف تفاوت‌های زبان‌هاست، آن‌ها را پنهان می‌كند و این تفاوتِ پنهان شده، گوناگونی زبان‌ها یا همان شر اسطوره‌ای زبان را در خود دارد. هر زبان مقصدی، به این ترتیب، هم زبانی طبیعی‌ست و هم تعالی‌بخش ویژگی‌های زبانی. این چیزی‌ست كه دستور زبان پْر-رویال[22] در زبان فرانسوی، در دوره‌ی سیطره‌اش در اروپا نشان می‌داد، همان‌ گونه كه  امروزه دستور زبان زایشی در زبان انگلیسی، این ژرف ساختِ تمام زبان‌ها، نشان می‌دهد، آن هم با پشتوانه‌ی نظری برای سیطره‌ی فرهنگی.

چالش‌های نویسندگی، کاری از همایون فاتح

باید میان خیانت، فقدان و تبدیل، تمایز قائل شد. فرمِ معنا در زبانِ مبدأ باقی می‌ماند چنان‌كه آوای آن. این فقدان است و نه خیانت. دیگر این‌كه آن‌چه از دست می‌رود، فارغ از ماهیتش، بنا بر برداشتی كه از معنا و از چگونگی متن داریم تفاوت خواهد كرد. وقتی زبان تغییر می‌كند به ناگزیر آواشناسی نیز تغییر خواهد كرد. ولی اگر آواهای یك سخن علاوه بر اینكه دارای ارزش زبانی‌اند ارزش خاصی نیز  به سخن داده باشند، در ترجمه بسته به این كه ارزش‌های زبانی در نظر گرفته شود یا ارزش‌های آوایی سخن ، نتیجه فرق خواهد كرد؛ آواهای زبانی در زبان مقصد از بین می‌رود،  اما زبان مقصد می‌تواند ارزش‌های آوایی سخن را با امكاناتش تولید‌كند. تبدیل كند؛ مثل تبدیل یك زنجیره‌ی عروضی به یك زنجیره‌ی عروضی دیگر. استعاره‌ای می‌شود برای اصل اثر. كاربرد این اصل چنین است؛ ترجمه‌ی واژه‌ی نشان‌دار[23] با واژه‌ی نشان‌دار، و ترجمه‌ی واژه‌های غیر نشان‌دار[24] با واژه‌های غیر نشان‌دار. با وجود این در سطح سبك‌‌پردازی رفته‌رفته به این سو متمایل می‌شوند كه به واژه‌های نشان‌دار بهای بیشتری دهند. زیرا به سخن بها می‌دهند. به این ترتیب ترجمه‌ا‌ی كه به ارزش زبانی بها می‌دهد، معادل  montagne divine (كوه خدایی/الهی) را برای  اصطلاح «montagne de Dieu» (كوه خدا) در كتاب مقدس  برمی‌گزیند، در این معادل اسم با صفت جایگزین شده غافل از آن‌كه بخشی از معنا در این ترجمه از دست رفته است. معنا به فرمِ معنا وابسته است. سنتِ برگرداندن، از ترجمه كه كارش تولید معادلی برای معنا، ارزش، نقش و كاركرد است، هم فراتر می‌رود. این سنت، اقتباس را جایگزین ترجمه می‌كند. در كتاب مقدس جایگزین كردن یك جمله‌ی منقطع با جمله‌ای تبعی  باعث می‌شود رفتار سامی- شفاهی به  رفتار هندواروپایی مكتوب تبدیل شود. ترجمه، دیگری را به خودش نزدیك می‌كند. ترجمه بنابراین چیزی‌ست كه اغلب بوده یعنی قوم‌مداری و منطق هویت _ حذف دیگری. در این حالت ترجمه برنامه‌ای را به انجام می‌رساند كه برنمی‌تابد.

مفهوم وفاداری را هم باید بررسی كرد كه معیار خوبی یا بدی ترجمه است. اگر وفاداری به معنی‌ِ درستی معادل‌ها باشد پس در این مفهوم فرض بر این است كه به متن و كاركرد آن دسترسی وجود دارد. اما فراموش می‌كنیم كه نه خواننده و نه مترجم هیچ‌یك مستقیماً به متن دسترسی ندارند. فراموش می‌كنیم كه هیچ چیز به گفتار[25] مستقیماً دسترسی ندارد: دسترسی ما به گفتار از طریق تصوراتی‌ست كه درباره‌ی آن داریم و جایگاه آن را برای خود مشخص كرده‌ایم. چرا كه متن فقط از طریق خواندن كاركرد دارد و خواندن عنصری را با خود می‌آورد كه گرچه نادیدنی‌ست اما شفاف هم نیست و تاریخی‌ست یعنی آن ایده‌‌ای كه از كاركرد گفتار و متن داریم. و نمی‌توان آن را دید. به این ترتیب كتاب مقدس از طریق ترجمه‌هایی قابل دسترسی‌ست كه تاریخ را از نگاه غرب در مورد كتاب مقدس می‌نویسند و متن عبری خارج از این نگاه و تاریخ آن دسترس‌پذیر نیست. ابداع صنعت توازی یا تقارن[26] همین را ترسیم می‌كند. دست‌یابی به متن هرگز مستقیم نیست، هرگز.

بنابراین لازم است تاریخ و طبیعت نگاه به متن در هر متنی تبیین و تحلیل شود. از طریق متن و البته از طریق صافی ذهن مترجم كه جذب متن شده است؛ چیزهایی كه مترجم گمان می‌كند می‌توان یا نمی‌توان گفت، آن معنایی كه از فهم‌ناپذیری در ذهن دارد یعنی چیزهایی كه در زبان دیگر گفته می‌شود اما در فرانسه نه،  تمام تصوراتش در مورد ماهیت زبان‌ها، منطقِ شبهِ دكارتی عامیانه‌ای كه دارد، وضوح فرانسوی[27]، همه‌ و همه در كار او منتقل می‌شود و در ترجمه‌اش ثبت می‌گردد.

 دوگانه‌انگاری‌ و مسئله‌ی وفاداری به متن موجب كاربردشناسی رایجِ معنا شده است – البته وفاداری هم سرگذشت خودش را دارد، زیرا در دوره‌هایی كه اشتباهات نویسنده را برطرف می‌كردند به وفاداری وقعی نمی‌گذاشتند- زیرا وفاداری مترجم ابتدا وفاداری او به دوگانه‌انگاری فرم و معناست كه تبعاتی اسطوره‌ای به بار می‌آورد مانند اولویتِ سیاسی زبان، ابزارگرایی نشانه، هم‌چنین سبك نیز در حكم انحرافی از زبان عادی در نظر گرفته می‌شود. به‌رغم بهترین نیت‌ها، وفاداری به مترجم اجازه می‌دهد تا با صدق كامل نواخت (ریتم) و عروض یك سخن را فرو گذارد و روی یك سطح از زبان فقط شیوه‌های متعدد دلالت را در نظر بگیرد و از روابط ویژه‌ی میان هر سخن و زبان آن غافل شود، زیرا ویژگی وفاداری‌، اخلاقی‌ كردن چیزهاست و بیشتر صداقتی را به حساب می‌آورد كه به‌طور قراردادی پذیرفته شده، تا شرایط واقعی و متغیری چون شتابزدگی یا عدم مهارت را. در چارچوب زبان و در چارچوب اولویت معنا، وفاداری نتیجه‌ی دوگانه‌انگاری‌ست و خصلتاً ایدئولوژیك است. وفاداری، فارغ از عینیت‌گرایی‌ای كه خیال می‌كند واجد آن است، تاریخ‌مندی‌ست كه خود را تاریخ‌مند نمی‌داند. چنین‌ چیزی نشان می‌دهد كه وفاداری اسطوره است. منظورم این است كه شیادی‌ست.

اهمیت ترجمه برای ادبیات جنبه‌‌ای‌ست از اهمیت اولیه‌ی ترجمه در تاریخ فرهنگ‌ها و تبادلات میان آن‌ها. از همین‌رو تأمل در مفاهیم و راه و رسم حاكم در ترجمه اهمیت می‌یابد. این تأمل نیز مسبوق به سابقه‌ا‌ی‌ست كه  ترجمه را همراهی می‌كند. پرسش در مورد خوبی یك ترجمه نه ربطی به كاربرد یك آموزه‌ی تجویزی دارد، نه ربطی به یك مجموعه نسخه‌پیچی‌های حاصل از تجربه. این پرسش هربار برای مشاهده‌گری كه جایگاهش مشخص است پیش می‌آید و مطرح می‌شود، این پرسش بخشی از مشاهده‌ی او را تشكیل می‌دهد. هر ترجمه‌ای فقط متعلق به زمان و مكان خود نیست بلكه هر ترجمه‌ای پس از انجام‌یافتن همواره پرسش‌هایی را به دنبال می‌آورد. این حركت تاریخی سخن‌هاست، این تاریخمندی‌ست كه نقد را می‌سازد. حتا ترجمه‌های ضعیف و منسوخ گواه این امرند.

تاریخچه‌ی ترجمه در غرب دارای فراز و فرود است، تعارض‌هایی كه بخشی از آن بستگی به نوع متن‌ها و كاركرد ترجمه‌ها دارد. در تارگومِ[28] آرامی عهد عتیق ترجمه و تفسیر در هم می‌آمیزد. قرون وسطا در برابر متون مقدس لفظ‌گرا بود- تنها ضمانت راست‌كیشی علیه ارتداد در مواجهه با زبانی كه عیناً از سوی خداوند نازل شده بود.  از همین‌رو گرته‌برداری و ترجمه‌ی لفظ به لفظ رواج یافت. ترجمه‌های آثار ارسطو برپایه‌ی متون لاتین قرن چهاردهم نیز بر همین سیاق بود. در این دوره ترجمه در نقطه‌ی مقابل تفسیر قرار داشت. در قرن هجدهم نیز اصطلاح رونوشت‌برداری[29] بار معنایی منفی نداشت. در دوره‌ی رنسانس ترجمه‌ی متونِ غیرِ دینی آزادی بیشتری را به بار آورد. پْر-رویال با تقسیم نحو  به یك نحو متناسب با عقل سلیم و جهانی و یك نحو نظام‌مند و خاص هر زبان، زبان فرانسه را زبانی طبیعی می‌دانست. سبك یك خصوصیت زبانی شمرده می‌شد همانند خصوصیت زبان‌ها. این تضاد در قرن هجدهم روح مردم[30] را خواهد ساخت، الگوی متقابل خردمندانه و عاطفی كه بعدها پوزیتیویسم آن را پروراند. این تقابل هم‌چنین بر ماهیت زبان‌ها حاكم است. بنا بر نظر شارل بالی[31] در 1932 در كتاب زبان‌شناسی عمومی و زبان‌شناسی فرانسه زبان آلمانی انگیخته و زبان فرانسه قراردادی‌ست.

زبانِ «طبیعی» و منطقی فرانسوی، و سروری زبان فرانسه بر دیگر زبان‌های اروپایی، طی دو قرن در دوران كلاسیك، عواملی هستند كه در خدمت «زیبای بی‌وفا» بوده‌اند. لومِتر دوساسی[32]  می‌گفت كه بزرگ‌ترین جنایت «اطاعتی‌ست كه شكل بندگی پیدا ‌كند». مقاله‌ی «ترجمه» نوشته‌ی مارمونتل[33] در انسیكلوپدی نسخه‌ی «تحت‌اللفظی‌تر و وابسته‌تر به فرایندهای خاص زبان اصلی‌» را در مقابل ترجمه می‌گذارد «كه بیشتر دل‌مشغول كنه اندیشه‌هاست و می‌خواهد آن‌ها را به صورتی مناسب در زبان جدید ارائه كند». اما وقتی یك اثر «عمیقاً اندیشیده و با انرژی نوشته شده» باشد،  تفاوت «بیشتر در خیال‌پردازی نویسنده است تا در خصوصیت زبان» و برای « تقلید رنگ و بوی شعر باید در استعداد شاعر شریك بود» از همین‌رو نه یك رابطه‌ی منفعلانه كه یك رابطه‌ی فعال با زبان شكل می‌گیرد: «باید استعداد غنی كردن خود را داشته باشیم تا در صورت نیاز كنایات و اصطلاحات تازه خلق كنیم.‌» در این دوره با فرانسوی كردن روبه‌رو ایم همانند آلمانی كردن و یا انگلیسی كردن. مترجمان یك ویرژیلِ فرانسوی یا یك هومرِ انگلیسی می‌خواستند. فرانسوی كردن آثار انگلیسی مثلاً آثار شكسپیر، مشتمل بود بر استخراج زیبایی‌های پوسته‌ی آثار او. سپس در اواخر قرن این رویه تغییر می‌كند: سرانجام می‌خواهند از خلال ترجمه متن اصلی را مشاهده كنند، از این‌رو كم كم پوششِ سبكِ فرانسوی را كه به دور ترجمه‌های خود می‌پیچیدند، كنار گذاشتند.

رمانتیسم آلمانی نشان می‌دهد كه دگرگونی‌های برداشت از ترجمه، تاریخ‌مندی و سیاست ترجمه را می‌سازند. ویژگی‌های ادبی، فرهنگی و ملی به هم پیوسته‌اند. چنان‌كه در آغاز (كتاب) آورده‌ام گوته سه گونه ترجمه قائل شده است: گونه‌ای كه آگاه می‌كند، گونه‌ای كه بازنویسی‌ست، گونه‌ای كه ویژگی‌های متن اصلی را بازآفرینی می‌كند. گونه‌ی آخر یك ترجمه‌ی خویشاوند است و مصداق آن  می‌تواند ترجمه‌ی شاتوبریان[34] از «بهشت گم‌شده»‌ی میلتون[35] باشد. جنبش‌های مختلف دیگر هم بودند كه به ترجمه‌ی تحت‌اللفظی تمایل داشتند. هوگو در یادداشتی در «شرقی‌ها»[36]ی خود در مورد ترجمه‌ای نوشته است: این ترجمه تحت‌اللفظی‌ست و بنابراین به اعتقاد ما عالی‌ست». از این نوع رمانتیسم در ترجمه، دو ایده متولد شد كه امروزه نیز با جرح و تعدیل مطرح است: یكی این كه ترجمه سبب غنای زبان می‌شود- هوگو هنگامی كه درباره‌ی ترجمه‌ی پسرش می‌نویسد این نوع ترجمه را ترسیم می‌كند. ایده‌ی دیگر، ادامه‌ی متن اصلی در ترجمه‌های آن است، تداوم زندگی بر طبق ارگانیسیسم[37] زبانی قرن نوزدهم.

پوزیتیویسم، ترجمه را به دو بخش تقسیم كرد؛ از یك طرف با در نظر گرفتن ابزار آن به یك فن و حتا یك علم، و سپس با درنظر گرفتن چیزهای دیگر به یك هنر. در قرن بیستم وصلت میان ساختارگرایی در زبان‌شناسی و فرمالیسم ادبی به طرزی هگلی آن دو را با هم آشتی داد و در جمله‌ی ژرژ مونن[38] در 1963 به بهترین وجه صورت بندی شد: «ترجمه یك هنر باقی خواهد ماند- اما هنری بر مبنای علم». امروزه پس از فتوحات ساختارگرایی، بیش از هر وقت دیگر می‌‌توان جایگاه ترجمه را به لحاظ تاریخی مشخص كرد، اما بیشتر در ارتباط با منطق دوتایی نشانه و اثرات آن – علم، از سوی مدلول‌ها و زبان؛ هنر، از سوی دال‌ها و سبك- تا در ارتباط با منطقِ آشتی این دو. سخن، سامانه‌ای سوبژكتیو و تاریخ‌مند، آن چیزی‌ست كه تنش میان معنا و ارزش، ابزار و هدف، نوشتار و ترجمه را حفظ می‌كند. زیرا رابطه‌ی ادبیات و ترجمه به یك میزان نیازمند نظریه و تاریخمندی‌ست.

تاریخ كار ترجمه فقط جنبه‌ای از تاریخ نظریه‌ها و تجربه‌های زبانی‌ست. این‌كه زبان به خبر فرو كاسته شود یا به یك انگیختار- پاسخ[39]، نظریه و تجربه‌ی ترجمه متفاوت خواهد بود. چنانچه سبك در حكم یك گزینش، یك انحراف در قیاس با عرف در نظر گرفته شود، در نظریه‌ای كه بر مبنای آن شكل می‌گیرد زبان‌شناسی تقابلی[40]  اولویت می‌یابد. مجزا ساختن معنا و اولویت دادن به آن موجب می‌شود تا ترجمه كردن از روی ترجمه‌ها مشروعیت بیابد، ترجمه‌ا‌ی با واسطه و نه از روی متن اصلی. این مورد كتاب مقدس است كه از روی زبان لاتینی وولگات به فرانسوی ترجمه شد. این جدایی میان زبان و متن، معنا و سبك سبب شده شاعران امروزی بدون دانستن زبان اصلی یك متن از خلال یك متن مخبر به ترجمه‌ی آن روی بیاورند و حتا برخی از آنان ادعا می‌كنند همان بهتر كه زبان آن را نمی‌دانند. آیا چنین كاری ترجمه است؟ یا تقلید ترجمه یا شبهِ ترجمه؟ باید نسبت به دال بسیار بی‌اعتنا بود تا چنین سهل‌انگاری را پذیرفت. این كار بر خلاف ظاهرش كه شاعران زیادی به آن روی آورده‌اند، از دید من یك ضد- بوطیقاست.

ضمیمه‌ی بلاغت و نقد ادبی یا «سبك‌شناسی تطبیقی» یا زبان‌شناسی كاربردی، گسست میان زبان عادی و ادبیات است، و رابطه‌ی ترجمه و ادبیات باید از این گسست، از این دوگانه‌انگاری بیرون كشیده شود.

تأثیر یك برداشت كلی از زبان بر ترجمه، در پدیدارشناسی ظاهر می‌شود كه زبان را در نسبت با فهم یك مفسر قرار می‌دهد و از این‌جاست كه ترجمه كردن، تفسیر كردن و فهمیدن معادل یك‌دیگرند و هرگونه رابطه‌ی بیناشخصی و بینافرهنگی، هر گونه تبادل فكری، ترجمه محسوب می‌شود. ویژگی زبان و زبان‌ها در یك فكر-نشانه‌شناسی[41] مبهم و مشابه حل شده است.

آنچه آشكار است این است كه معنا، انتزاعی‌ست كه زبان‌ها را تعالی می‌دهد. این اسطوره‌ی لایبنیتزی[42] كه خصوصیتی جهان‌شمول دارد رفتاری غیر تاریخی و غیر انتقادی‌ را فاش می‌كند كه باب طبع امروز است. این خصوصیت عامل موفقیت میشل سِر[43] و جرج استاینر[44] است.

چنانچه زبان را واقعیتی پنهان ببینید- فعالیتی كه وجودی الهی را آشكار می‌سازد، حقیقتی كه باید از آن پرده برداشت، كاری در نتیجه‌ی انگیزش‌ها- آن وقت متافیزیكِ پیدایش و طبیعت، هردو باهم در كار پرداختن زبان و رابطه‌ی میان زبان‌ها بر مبنای ترجمه، خواهند بود. این كاری‌ست كه مترجمان فرانسوی هایدگر می‌كنند، این كاری‌ست كه بعضی اظهارنظرها می‌كنند، اظهاراتی كه نظر مادام دو استال[45] در مورد ماهیت زبان‌ها را در سخن ایو بن‌فوآ [46]بازمی‌یابند وقتی می‌گوید واژه‌ی انگلیسی «گشایش» و واژه‌ی فرانسوی «انسداد» است.

و چنانچه زبان را به اطلاعات فروكاهید- طبق طرح‌واره‌ی نظریه‌ی اطلاعات- به یك وسیله‌ی ارتباطی، آن وقت شما دال، سوژه و بیان[47] را از دست می‌دهید. ترجمه هم تغییر می‌كند. نایدا[48] به آن رفتارگرایی را می‌افزاید: معنا پاسخی رفتاری‌ست. از اینجاست تقابل ترجمه هم‌چون معادلی پویا با ترجمه هم‌چون معادلی صوری. معادل پویا آن چیزی‌ست كه با حذف تفاوت‌های زبانی، فرهنگی و تاریخی سبب می‌شود پاسخِ گیرنده معادل با واكنش گیرنده‌ی اولیه باشد (كه در موردش هیچ نمی‌دانیم). وگرنه آغوش مقدس خداوند به یك مشت تبدیل می‌شود. معادل صوری، برقراری ارتباط میان واحدهای زبانی‌ست بدون در نظر آوردن محتوا و تأثیر آن. نظریه‌پردازی نایدا، كارشناس آمریكایی كتاب مقدس، با نمونه‌ی كهن‌گرای(انگلیسی) این كتاب، نسخه‌ی شاه جیمز[49] ، پیوند دارد؛ نسخه‌ای كه  به علت كهن‌گرایی‌اش از سوی جماعتی ساده‌انگارانه‌ اصل قرار گرفت؛ و این مصداقی‌ست از نفهمیدن معادل صوری. از تبعات ترجمه‌های غیر مستقیم (از متن انگلیسی) ایده‌ی مسیحی كردن وحشی‌ها بود. معمولاً مؤثر بودن ترجمه به راه و رسم مترجم مشروعیت می‌دهد. بعدهاست كه برای افراد باسواد سبك را در ترجمه لحاظ می‌كنند.

الگوی ارتباط بسته به نظریه‌ها تغییر می‌كند. اما این الگو همواره الگوی ارتباط است و نه الگوی ترجمه. اگر این الگو را برای نمادین كردن كاركرد ترجمه در نظر بگیریم ویژگی آنچه می‌خواستیم تعریف كنیم را از دست می‌دهیم. وقتی هم مقولات نحوی، روابط جهان‌شمول، مقولاتِ هم‌پایگی، التزامی، انتخابی را به جای مقولات ترجمه در نظر بگیریم چنین اتفاقی می‌افتد، چنان‌كه در نزد مونن می‌یابیم.

ژرژ استاینر در هرمنوتیك ترجمه چهار مرحله‌ی پیاپی را تعیین كرده است: اعتماد، حمله، درآمیختگی[50]، بازسازی[51]. این توصیفِ پدیده‌شناختی توصیف كاركرد زبانی و ادبی یك ترجمه نیست بلكه مراحلِ روان‌شناختی مترجم-مفسر را هنگام كارِ ترجمه توصیف می‌كند. در این توصیف فعل با فعالیت خلط شده است. این توصیف برای ترجمه حكم نقد التفاتی[52]  را برای اثر دارد. اما یك تاریخ و نقد اعتماد هست كه ترجمه با آن سر و كار دارد. این حالت روحی شامل عقل سلیم و ذوق است همراه با جریان و اصول خدشه‌ناپذیر سوبژكتیویسمِ یك دوره. در دوران كلاسیك مترجم، خطاپوشِ اشتباهاتِ مؤلف بود و آنها را تصحیح می‌كرد. انگاره‌ی اعتماد در اواسط قرن هجدهم تغییر می‌كند. انگاره‌ی حمله، ترجمه را هگلی می‌سازد؛ زیرا برنهادی از تضاد میان زبان مبدأ و زبان مقصد می‌سازد. دیگر انگاره‌ها در ترجمه نشان از رابطه‌ای برپایه‌ی عشق، دوستی و تبادل دارند. مقولاتی كه  حتا رواجشان نشان می‌دهد قادر نیستند به ترجمه ویژگی دهند. درآمیختگی ساده‌انگارانه، الحاق، اقتباس و تنظیم دوباره‌ی همان چیز. بازسازی به معنای جبران آن‌چیزی‌ست كه ازدست رفته است وحتا تا آنجا پیش می‌رود كه متن مبدأ را بهتر می‌سازد، و چیزهای به نظر مغفول مانده را در آن لحاظ می‌كند.

 پدیده‌شناسی فعلِ ترجمه از فعالیت و كاركرد ترجمه هیچ نمی‌گوید؛ همان‌گونه كه پدیده‌شناسی فعلِ شعر از فعالیت شعر. این ترجمه است، این ادبیات است كه باید برای تبیین حالات روحی مترجم تحلیل شوند. اما این دو در مورد اثرات واقعی زبان، از تاریخمندی آن، از رابطه‌ی خود با خواننده هیچ نمی‌گویند.  خود ترجمه‌ی آثار نشان می‌دهد كه نه زبان‌شناسی و نه هرمنوتیك در بوطیقای خود انگاره‌های لازم را برای تحلیل این متون ندارند. چون در ترجمه، كلمه‌ها و جمله‌ها را ترجمه نمی‌كنند بلكه آثار را ترجمه می‌كنند، سخن‌ها را، ترجمه جایی‌ست كه در آن زبان و ادبیات در تعامل‌اند و فقط انگاره‌ها‌ی برآمده از تجربه خواهند توانست ترجمه‌ها را نه همچون گزاره بلكه همچون بیان به رسمیت بشناسند و تحلیل كنند. نه دستورالعمل‌های «سبك‌شناسی تطبیقی» زبان‌ها و نه توصیف‌های روان‌شناختی هیچ‌یك نمی‌توانند آن را توضیح دهند.

تاریخ و كاركرد ترجمه‌های ادبی، بسته به هر دوره و وضعیت، میان رابطه و انتقال كشیده شده‌اند. انتقال به سوی زبان مبدأ گرته‌بردای‌ست؛ از واژگان گرفته تا نحو. انتقال به زبان مقصد، اقتباس است كه در آن طبیعی بودن یكی از اَشكالِ توهم است. درست مانند گرته‌برداری. رابطه نشان می‌دهد كه ترجمه این‌گونه است. به همین ترتیب تجربه‌ها و نظریه‌های تئاتری به طبیعی بودن پرداخته‌اند و بعد برعكس مسائل قراردادی را طبیعی نشان داده‌اند. زیرا رابطه‌ی دوگانه‌ای وجود دارد: رابطه با یك اثر كه یك سخن است و رابطه با آن‌چه سخن در زبان مبدأ با زبان كرده است، قید و بندهای آن را دریافت كرده و خود نیز قید و بندهایی ابداع كرده كه فقط خاص خود اوست و اثر  با آن‌ها بازشناخته می‌شود. انتقال فقط زبان‌ها را در نظر می‌گیرد. رابطه هنگامی یك سخن است كه سخن‌ها را در نظر بگیرد. و آنچه در سخن اولویت دارد سوبژكتیواسیون عمومیت‌یافته‌ی واحد‌های یك پیوستار[53] است. از جمله ریتم و نوای گفتار دال عمده است. بنابراین ادبیات با مردم‌شناسی زبان همراه می‌شود در این حوزه ادبیات در تقابل با زبان عادی قرار ندارد، به همان گونه كه كاربردشناسی و علوم زبانی هنوز با مردم‌شناسی همراه‌اند.

وقتی صحبت از ادبیات است، ترجمه فقط موجب تماس با ادبیات نمی‌شود، یا زبان‌ها را در تماس با یكدیگر قرار نمی‌دهد. وقتی ترجمه خود را در حكم رابطه بداند آنچه ترجمه می‌كند كار آثار بر روی زبان‌ها و كار زبان‌ها بر روی آثار است.  

رابطه موجب می‌شود كه ترجمه در حكم الحاق[54] یا كانون‌گریزی[55] باشد. در تاریخچه‌ی روابط میان هویت خودی و موجودیت دیگری كه ترجمه‌ها برنمی‌تابند، ترجمه‌ها هم حامل ]این رابطه[ ‌‌اند[56] هم محمول ]آن[[57]. مقاومت در مقابل كانون‌گریزی ادامه‌ی تضاد آگوستین قدیس و ژروم قدیس است. ژروم به  hebraica veritas      (زبان عبری اثر اصلی) توجه داشت و آگوستین فقط مخاطب گیرنده را مد نظر قرار می‌داد. حال آن‌كه ژروم در پی آن بود تا در ترجمه شیوه‌ی دلالت را بگنجاند. والری لاربو[58] نیز ژروم قدیس را ارباب مترجمان دانست و آگوستین قدیس را ارباب امكان‌ناپذیری ترجمه، زیرا در پی گفتاری شبهِ جهان‌شمول بود و بنابراین ارباب آنان كه در انكار كانون‌گریزی‌ها می‌كوشند. انكار سخن و ریتم به آگوستین برمی‌گردد بی‌آن‌كه خود او به چنین چیزی آگاه بوده باشد.

تعامل همیشگی و روزآمد میان نوشتار و ترجمه در رابطه‌ای كه بوطیقا میان نظریه‌ی ریتم و نظریه‌ی ترجمه برقرار می‌كند برجسته می‌شود. سخن، ریتم، سوژه‌ی شعر، ترجمه در حكم رابطه و كانون‌گریزی، این‌ها، همبستگی میان استراتژی‌ها و سود و زیان را مشخص می‌كنند، این همبستگی نشان می دهد كه هر چیزی كه به زبان آسیب بزند بدون مكافات نخواهد بود زیرا به منطق جمعی آسیب می‌زند و از آن‌جا كه جمع را فرد تشكیل می‌دهد پس سوبژكتیوترین و پرشورترین  عادات و تجربه‌های زبانی فرد سیاسی‌ترین آنها نیز هست.

شروع 26 خرداد 1387

پایان 17 تیر

بازبینی اول 1 مرداد


1. نظريه‌هاي ترجمه در عصر حاضر. ادوين گنتزلر ، ترجمه‌ي علي صلح‌جو، هرمس، 1380

2. عروسك و كوتوله، مقالاتي در باب فلسفه‌ي زبان و فلسفه‌ي تاريخ،  والتر بنيامين،  گزينش و ترجمه مراد فرهادپور و اميد مهرگان، گام نو، 1385

[3]. lexicalisme

[4]. éthymologie

[5]. énoncé

[6]. référent

7. Johachim Dubellay (1522-1560)؛ شاعر فرانسوي كه با رنسار و چند شاعر ديگر همراه شد تا گروه پلئاد شكل بگيرد. در دوران سيطره‌ي زبان لاتين اين شاعران بر ضرورت نوشتن به زبان فرانسه تأكيد ورزيدند. دوبه‌له رساله‌اي  به نام «در دفاع و تشريح زبان فرانسه» نوشت كه در حكم بيانيه‌ي گروه به شمار آمد.

8. در مقابل آراي فرماليست‌‌ها قرار دارد كه زبان شعر را متمايز از زبان عادي مي‌دانند. (ر.ك. به مقاله‌ي نظريه‌ي روش فرمال، بوريس آيخن‌باوم، در كتاب نظريه‌ي ادبيات، متن‌هايي از فرماليست‌هاي روس، اختران، 1385)

[9]. discours

[10]. paratactique

11. syntaxe de subordination

[12]. permutation

12. مشونيك اين چهار طريق را در مقدمه‌ي كتاب به اجمال مشخص كرده است: 1)Suppression  حذف يك كلمه يا مجموعه‌اي از كلمات. 2) اضافات 3) جابه‌جايي گروهي از كلمات 4) non-concordance (عدم تطابق) وقتي در ترجمه چند كلمه را براي رساندن يك واحد معنايي مي‌گذارند و يا بالعكس يك كلمه را براي رساندن چندين واحد معنايي (anti-concordance ضد تطابق)

13. Jacques Amyot (1513-1593)؛ اومانيست فرانسوي مترجم آثار پلوتارك.

14. Charles Baudelaire(1821-1867)؛ شاعر و نويسنده‌ي مشهور فرانسوي كه داستان‌هاي آلن پو را به فرانسه ترجمه كرد.

15.(1842-1898)   Stéphane Mallarmé؛ شاعر سمبوليست و مشهور فرانسوي كه به زبان انگليسي مسلط بود و آن را تدريس مي‌كرد.

[17]. Anti-empirique

[18]. empiriste

[19]. pratique

19. Vulgat  ژروم قديس از آباي كليسا كه به سه زبان عبري، لاتيني، يوناني مسلط بود در بيت‌اللحم (از 309 تا 405 ) كتاب مقدس را براساس ترجمه‌هاي قديمي‌ترلاتين و نسخه‌هاي عبري و يوناني ازعبري به زبان لاتين ترجمه كرد. اين ترجمه را وولگات ناميدند و تا اواسط قرن نوزدهم متن رسمي كليساي كانوليك به شمار مي‌آمد.

[21]. paradigme

21. Port-royal  نام مدارس مذهبي و آموزشي كه در 1637 در فرانسه بنياد نهاده شدند و در 1661 در پي نزاع‌هاي سياسي و مذهبي برچيده شدند. اما كار تحقيقي اين مدارس در باب دستور زبان ادامه يافت. دستور زبان برهاني و دستور زبان‌هاي همگاني قرن نوزدهم ادامه‌ي دستور زبان پر- رويال است. نويسندگان اين دستور  منطق‌دان بودند و در نتيجه  از علم منطق در تبيين يك دستور جهاني بسيار بهره بردند. آنان مي‌كوشيدند تا از طريق كنكاش در زبان لاتين و فرانسه به نظريه‌اي همگاني در باب دستور زبان برسند. (براي اطلاعات بيشتر ر.ك. به تاريخ مختصر زبان‌شناسي؛ آر، اچ، رابينز، ترجمه‌ي محمد‌علي حق‌شناس نشر مركز ، چاپ اول 1370.

22. Marqué  به واحد زبان‌شناختي گفته مي‌شود كه ويژگي آوايي يا صرفي، نحوي يا معنايي خاصي داشته باشد كه در تقابل با ديگر واحدها قرار بگيرد. واحدهايي كه فاقد اين ويژگي‌ باشند را غير نشان‌دار مي‌گويند.

[24]. Non-marqué

[25]. langage

[26]. parallélisme

26. Clarté française  ؛ وضوح در انديشه و بيان حاصل جريان خردورزي قرن هفدهم است و با اين جمله‌ي مشهور بوآلو در قرن هفدهم ترسيم مي‌شود «آن‌چه خوب درك شود به وضوح به بيان در خواهد آمد». اين موضوع در حوزه‌ي فرهنگ به پيدايش كلاسيسم منجر شد و در حوزه‌ي زباني نيز مباحثي را  پيش آورد (مانند منطقي بودن زبان فرانسه و سپس جهاني بودن آن). در هر حال موضوعي ‌ست كه عميقا در فرهنگ و ذهنيت فرانسوي ريشه دوانده است. 

27. Targoum در عهد عتيق خاخام‌ها در كنيسه علاوه بر قرائت تورات، براي مردم ناآشنا به زبان عبري بخش‌هايي از آن را به زبان آرامي ترجمه مي‌كردند كه با تفسير نيز همراه مي‌شد. واژه‌ي عبري تارگوم ناظر به اين ترجمه‌هاست.

[29]. copie

29. Volksgeist واژه‌اي آلماني مركب از دو واژه‌يVolks   به معني مردم وGeist  روح. انگاره‌اي كه در قرن نوزدهم  توسط ملي‌گرايان آلماني فيخته و ساوينيي پرداخته شد به اين مضمون كه آن‌چه ملتي را مي‌سازد زبان، خون و يا سرزمين واحد است. اين انگاره در حوزه‌ي زباني منجر به پيدايش آراي هردر و هومبولت شد.

31. Charles Bally

32. (1613-1684)  Le Maistre de Sasi. كشيش فرانسوي از اصحاب پر رويال كه به ترجمه‌ي عهد جديد به فرانسه برپايه‌ي نسخه‌ي وولگات روي آورد؛ كاري كه نيمه تمام ماند و ديگران  آن را تكميل كردند. اين ترجمه مدتي مديد اثري كلاسيك به شمار مي‌آمد.

33. (1723-1799) Marmontel Jean-François نمايش‌نامه‌نويس و داستان‌نويس فرانسوي كه نوشته‌هايش در انسيكلوپدي تحت عنوان  عناصر ادبيات (Eléments de la littérature) گرد آمده است.

34. Chateaubriand, François-René (1768-1848)؛ شاعررمانتيك و نامدار فرانسوي.

[35] Milton, John(1608-1674)؛ شاعر انگليسي كه شاهكار خود «بهشت گم‌شده» را در 1667 و به هنگام نابينايي‌اش سرود.

[36]. (1829)  Les Orientales

[37]. Organicisme  

[38]  (1910-1993) Georges Mounin؛ زبان‌شناس و نشانه‌شناس فرانسوي از پيروان آندره مارتينه كه به رابطه‌ي زبان‌شناسي با حوزه‌هاي ديگري چون فلسفه و ادبيات و نيز به مسائلي چون ترجمه از ديدگاه زبان‌شناسي پرداخته است.

[39]. stimulus-réponse

[40]. linguistique contrastive

[41]. pansémiotique

[42]. Leibniz

41. (1930) Michel Serres؛ فيلسوف و معرفت‌شناس فرانسوي. او در جلد اول مجموعه‌ي خود به نام هرمس به ارتباطات و در جلد سوم به ترجمه پرداخته است.

42. Georges Steiner (1929) ؛ متفكر فرانسوي-انگليسي-آمريكايي. استاد ادبيات تطبيقي و نظريه‌پرداز ترجمه. او را بيشتر به عنوان فيلسوف و منتقد ادبي مي‌شناسند. اثر مهم او «پس از بابل، بوطيقاي گفتن وترجمه كردن» 1978 در نظريه‌‌ي ترجمه و فلسفه‌ي زبان تأثيرگذار بوده است.

43. Madame de Stael(1766-1817)؛ نويسنده‌ي فرانسوي كه نوشته‌هايش آغازگر رومانتيسيسم در فرانسه بود.

[46] Yves Bonnefoy؛ شاعر معاصر فرانسوي.

[47]. énonciation

46. Eugene Nida ؛ نايدا در ترجمه‌ي كتاب مقدس رويكردي ژرف‌ساختي به متن داشت شبيه به رويكرد چامسكي به زبان. همزمان با «ساختارهاي نحوي» چامسكي و ديگر آثارش، نوشته‌هاي نايدا با عنوان «پيام و رسالت» و «به سوي علم ترجمه» داراي ارزش نظري مهمي در مورد ترجمه‌‌اند.

49. King James Version

[50]. incorporation

[51]. restitution

[52]. critique des intentions

[53]. continu

[54]. annexion

[55]. décentrement

[56]. porteuese

[57]. Portée

55. Valéry Larbaud (1881-1957)؛ نويسنده،‌ منتقد و مترجم فرانسوي كه سفرهاي زيادي به نقاط مختلف اروپا كرد و علاقه‌ي بسياري به ادبيات خارجي داشت. او علاوه بر اين كه خود نويسنده‌ي مدرني بود نويسندگاني چون والت‌ويتمن و جيمز جويس را با ترجمه‌ي آثارشان به فرانسوي‌ها شناساند (به مدت پنج سال درگير ترجمه‌ي اوليس جويس بود ترجمه‌اي كه در آن جويس نيز همكاري داشت).

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی