بنده هنوز که هنوز است، نفهمیدهام این چه دور است که درختِ چناری جانی را چنگ بزند و بعد هم در مندلِ آتشش خود بسوزد، و دیگرانی کَکشان هم نگزد که نه انگار آدمی، در همان حلقه که گِردش بودند، زمانی زنده بوده است.

آنگاه بعضی از کاتبان و فریسیان گفتند:ای استاد میخواهیم از تو آیتی ببینیم.
متی، باب ۱۲، آیۀ ۳۸

به نام خدا
به: هیئت ممیزۀ محترم دانشگاه
موضوع: ارسال پروندۀ استاد سیّد علی جعفرزادۀ جوزانی عضو هیئت علمی گروه ادبیّات و معارف اسلامی
با سلام و تحیّات
احتراماً پیرو جلسۀ امروزِ هیئت رئیسه در رابطه با جنجال اخیر بهپیوست پروندۀ استاد جوزانی بانضمام یک نسخه از روگرفتِ نامۀ کلیدی منسوب به نامبرده (کلیدی به اعتبارِ تشخیص حوزۀ حراست) خطاب به ریاست گروه محلِّ خدمت مشارالیه که ممضی به امضایی نميباشد ارسال میگردد. مقتضی است جهت اعلان نتیجۀ جریاناتِ جدید الاتّفاق به هیئت امنای دانشگاههای منطقۀ دو، آن هیئت ممیزۀ محترم ضمن بررسی محتوایی، اعلان نظر فرمایند با توجّه به اشارات، کنایات و دیگر قرائن بهکار رفته در نامۀ مذکور امکان احرازِ انتساب این نامه به نامبرده وجود دارد یا خیر.
بدیهی است در صورت تشخیص صحتِ انتسابِ فوق تا اطلاع ثانوی از صدور هر گونه تائیدیّهای که منجر به ارتقای پایه یا ترفیعِ سنواتی نامبرده گردد اکیداً اجتناب گردد.

رونوشت به:
ـ دفتر نمایندگی ولیفقیه در دانشگاه جهت استحضار و صدور رهنمود لازم.
ـ حوزۀ حراست دانشگاه جهت بررسی علّت دسترسی مشارالیه به گزارش پزشکی قانونی.
ـ کمیتۀ تخلفات اعضای هیئت علمی جهت استحضار ضمنِ دعوت به تشکیل جلسه در پیوند با موضوع مطروحه.
ـ بایگانی اعضای هیئت علمی جهت درج در پرونده.
اَنْ بُورِکَ مَنْ فِیالنَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها
سورۀ نمل، آیۀ 8
مرقوم فرموده بوديد كه آن دو سه سطر جفنگِ مسجّعِ اين بندۀ کمترين را ملاحظه نموده. استدعایِ اين ناچيز نيز جز اين نبود. ليكن اندر بابِ آن پرسشتان كه نگاشته بوديد: «اين بازي دور و دوران چيست كه هر به چندي بايد فديهاي بگيرد؟» بايد معروضِ حضرتعالي بدارم كه در اين مقام جايِ بسي تأمّل و درنگ هست. به آن خواهم پرداخت. باري، آنجا هم كه معترضِ بنده شدهايد كه چرا از آن چنارِ بلايِ جان و ماجرايِ جنِ اندرونش كه ديگر بسيار كهنه شده است دست برنداشتهام ناگزيرم به عرضِ عالي برسانم كه بنده فيالحال هم، هنوز كه هنوز است، نفهميدهام اين چه دور يا حكمتي است كه درختِ چناري جاني را چنگ بزند و بعد هم در مندلِ آتشش خود بسوزد و نيست شود، و ايضاً ديگراني كه دورهاش كرده بودند كَكشان هم نگزد كه نه انگار آدمي، در همان حلقه كه گِردش بودند، زماني زنده بوده است. اینکه گفته آمد تكرارِ همان مكرّرات است. خودِ حقير نيز مسبوقم. الغرض، همه چيز از آنجا شروع به يافتن گرفت كه او در پاسخنامهاش رقم زده بود: «من كه از شما خواهش كرده بودم» شرح آنچه مسطور نموده بود، طولي دارد و اين رقعه جاي آن نيست. پاسخنامه هست. صورتِ سوالها هم هست. نمرهبندي هر سوال نيز، به نظر اينجانب، معقول است. حضرتعالي كه مديرِ گروه هستيد، فضولي نباشد، ميتوانيد خودتان يا از همكارانِ گروه بخواهيد تا ارزيابي كنند. در ضمن جزوۀ دستنويسِ دوتا از بچّههاي كلاس را ضمیمهًّ ايفاد نمودهام تا معلوم شود كه سوالهاي امتحاني از متنِ درسها استخراج شده، نه خارج از آن. راستي را، ماوقعِ جاري نيز درست مشابه بارِ قبل است. انگار كه محتومِ هر دوريست كه اين حقير آن ماجراها را مكرّراً از سر بگذرانم. نميخواهم از دورِ زمانه زياده سخن بگويم. مستحضر هستم كه اين ايّام مقارن است با خجسته ازدواجِ جنابعالي. از اين رو نميخواهم آن بنگارم كه خوشايند حضرتعالي نباشد. نميخواهم حلاوتِ وصلْ به ذرّهاي زهرِ كلامِ تلخ بيالايد. امّا آن بار هم آن وقايعِ منحوس ازهمين سنخ و جنم بودند. اين بار هم همينهاست كه دارد مكرّر در مكرّر اتّفاق ميافتد. تكرّر انگار خصلتِ زمانۀ ما شده است. مدير قبلي هم، همان سلفِ اسبقِ حضرتعالي، رَضیالله عنها، همين حرفها را ميزدند. امّا بعد تبعاتِ سوء چنان مديريّتي بر همگان هويدا شد. ايرادشان از من بر سر آن بود كه چرا ميانگين نمرات دانشجويانم پايين است. اشاره كردم به پاسخنامهها كه بر ميزش گذارده بودم. اصلاً نگاه هم نكرد. گفت: «نمراتتان خيلي پايين است. گروه با مشكل حادِّ آموزشي روبهرو شده. متوجّه هستيد؟» مشكل هم لابد بهزعم ايشان يعني اعتراض مشتي دانشجوي تنبلِ از خود راضي بود. گفت: «به همهشان حدّاقل نمرۀ قبولي بدهيد! قاعدهًّ شما مخيّر هستيد ولي…» گفتم: «گمان نميكنيد با اين كار، لامحالهًّ، توقّعشان را زياد كنيد؟ چه بسا مشكلات بعداً بيشتر شود» چين بر عارضِ مقبول و آن جبينِ مأجور انداخت، گفت: «مسئلۀ اين درس شما چيز ديگريست. ما قبلاً تجربۀ چنين درسي را نداشتهايم. مگر ما اجازه ميدهيم فتنه کنند يكي دوتا دانشجو» گفتم: «امّا چندتاشان، و اصلاً اين يكي، پاسخنامهاش سفيدِ سفيد است. ببينيد!» و برگهاي را از لاي پاسخنامهها بيرون كشيدم به او دادم و اضافه كردم: «در این فقره فقط يك جمله نوشته. عنايت بفرماييد!» خيره شد به من. بعد پشت و روي برگه را نگاهي كرد و زير لب خواند: «من كه از شما خواهش كرده بودم» برگه را انداخت روي ميز و گفت: «بهتر است توي اين موارد باريك نشويد. براي درز گرفتنِ همينهاست كه ميگويم بايد به همهشان نمره بدهيد، حتّی به اين يكي» گفتم: «ولي…» گفت: «اينها، به جز كتاب و درس، واجباتي هم دارند. چه توقّعي داريد؟ ميخواهيد شقّالقمر بكنند؟» گفتم: «ما هم از جواني درگير مشكلات زندگي بودهايم» گفت: «حالا زمانه فرق كرده» گفتم: «چه فرقي؟» گفت: «شوخي ميكنيد؟ شما مگر اينجايي نيستيد، مالِ اين آب و خاك؟ بفرماييد الآن چه چيزي جاي خودش است كه اين يكي باشد؟ شايد بهتر بود ما هم درس نميداديم» گفتم: «پس چهكار ميكرديم؟» گفت: «نميدانم. ميرفتيم پيِ يك كاري كه در خورِ شأن و شخصيّتمان باشد» حق بود بنده چه بگويم؟ گفتم: «باشد» گفت: «خيلي ممنونم» و پلك راستش را تنگ كرد. به قسمی هم مرتكبِ اين فعلِ شنيع شد كه نه يكي از آن ابروانِ نازكِ رنگ شدهاش تكاني خورد و نه اصلاً، با آن يكي پلك، پلكي زد. آخر چهكار ميتوانستم بكنم وقتي كه به اشارۀ سر قلمي ميتوانست عذرم را بخواهد؟ اموراتِ زندگي را گذراندن كه شوخيبردار نيست مدیر گروهِ گرامي. ميشد رفت كنارِ درِ دانشگاه، صندوق ميوهاي كارتني چيزي وارونه گذاشت، بساطي چيد و به دانشجويانِ خودمان سيگاري فروخت يا نميدانم آدامسِ خروسنشان؟ ولي از همان وقت فهميدم كه… ولش كنيد اهمّيّتي ندارد. فيالواقع حقيقت اين است كه مضحكهاي بايد باشد تا جوانترها سرگرم بشوند. بعد هم باز آن پلكِ منحوس را تنگ كرد يا نميدانم اصلاً پلك خواباند و به دعوت دهان گشود: «بفرماييد ناهار خدمت باشيم» نفهميدم اصلاً چه جوابي دادم. نمیدانم چرا، اندر این فقره، هیچ گفتۀشان به تحریر راست نمیآید. آن روز، آن زنكِ وقيح زخمي بر من زد كه تا يومالاكنون نيز سوزشش رهايم نكرده. موجب شد كه اين جملۀ كذايي را به دفعات در ترمهاي بعدي نيز بر پاسخنامهها ببينم. حال اگر حضرتعالي نيز بخواهيد دليل حلقآويز شدن و نفْسْكُشیِ احمقانۀ اين دختركِ اخيرالشُّهره را سخت گيري بنده در امتحانِ پايانترمِ پيشين بدانيد، اين ديگر از انصاف خيلي به دور است. ميدانم جنابعالي، كه دوستِ ساليانم هستيد، مصدرِ چنين فرمايشاتي نيستيد. ولي در افواه كه پيچيده است. به اين دلخوش بودم كه فقط ميگفتند: سوگلیِ استاد جوزاني. ولي ديروز خودم خواندم، اندرون دستشويي، معذورم بداريد، پشت درِ مستراحي به سیاقِ شعر نگاشته بودند: «ريقِ رحمت سركشيد، لَشْ نشمۀ جوزاني» فيالواقع حسابي پريشان شدم. به زمين و زمان ناسزا نثار نمودم و تَه و دستم را نَشُسته، العیاذبالله بيطهارت، آمدم بيرون. درون راهروی دانشكده، راستِ دماغم را گرفتم و يکراست شرفياب شدم خدمتِ جنابعالي كه بگويم اگر يكي از اين نسوانِ بيقدروقيمت، به قرار مسموع، سودایی سوزان عارضش شده و اينگونه كه فيالحال در محاوراتِ يومناهذا پيچيده است، پس از شنیدن عقدكنانِ رقیب با فاسقش که استادش هم بوده خودش را حلقآويز كرده، به من چه وصل و ربطی دارد؟ درست است كه كارهايي ميكرد كه، به قول عوام، خيلي تابلو بود. سوتي ميداد به اصطلاح. ولي گناهِ من چيست؟ مثل هنگامي كه مويِ باليدهاش را آنگونه بر شانهاش ميريخت كه دلْ ريشريش مينمود. خوب تا اينجايش كه البتّه عيب و ايرادي نداشت. عيب و علّتش از آنجا برخاستن گرفت كه يكبار وسطِ درس، به يكباره با دست چپش پيشْسينۀ مقنعهاش را بالا زد. اين كه چاکِ سينۀ سيمينش باز بود و بند و دستکِ سفيدش هم هويدا شد كه قابل عرض نيست، چون لابد گرمايِ تموز بوده و بر او حرجي نبوده، همينطور بر من كه تا حالْ هفت بار، نه چهارده بار، پايِ آن چنار چرخيده بودم. هر دفعهاش، هفت بار. يكبار بوقِ سگِ ديشب و يكي هم امروز، سفيدۀ صبح. عرض بنده بر سرِ آن دست ديگر است كه از زير مقنعه بُرد پشتِ گردنش. ميانِ گيسِ بافته را گرفت و كشيد جلوِ سينهاش. دُم گيس بر شانۀ راستش تابي برداشت و افتاد رویِ زيردستيِ جلوِ صندلیاش، به قسمي كه آن دو سهتا نرْ کُرّۀ تُخسِ تَهِ كلاس به بنده لبخند پراندند. من هيچوقت، خدا به سر شاهد است، جواني نكرده بودم. ميانسالي هم كه نداشتم. انگار از بچّگي به پيري پرتاب شده بودم. بعد هم كه اين، از نوکِ گيسش، لااقل دو حلقه به اندازۀ يك كفِ دست، روي زيردستیاش چنبره نموده بود. بفهمينفهمي رشتۀ كلام داشت از دستم درمیرفت. نه كه هول كرده باشم. مگر آن چند رأس جايِ اِعرابي داشتند؟ ولي داشت او، به سرانگشت، با سرِ بافۀ چنبره شدهاش بازي ميكرد و هر چه نگاهم بر آن جمالِ بيمثال اصابت مينمود، لعنت خدا بر دلِ سياهِ ابلیس، به سويِ بنده لبخند ارسال مينمود، با آن مخمورْ چشمان و مژگانِ سياه و پلكهايي كه وقتي تنگ ميكرد، انگار در هالهاي گم ميشد. دهانش آنقدر كوچك بود كه گويي فندقي نيمهباز. يك لحظه وهمم گرفت كه كنار حوضِ كوثر نشستهام و صنمهايِ نيمه برهنهاي را ديدم كه پاي در پاشويهها فروهشته، بادبزني به دستي و با دست ديگر، به ناز و نوازشِ سروموي هم مشغول بودند. فيالواقع، دنيا آنقدر شيرين به دلوكامم نشست كه حدس نزدم، فردا روزي، ممكن است از بابت همين امورِ جزيي عَلموكُتل هوا بكنند و شبنامه پخش كنند. مثل همانها كه براي جنابعالي نيز، چند صباحي پيش، پخش نمودند. بدنم گرم شد. انگار كه از آن ابريقِ دهانْتنگ و صراحيْگردنِ كنارِ همان حوض، در پيالۀ كف دستم، جرعهاي شراباً طهوراً نگونسار كرده باشند. حال نامردمي را ملاحظه نماييد كه چهها برايم درنياوردهاند. شنیدستم که گفتهاند حضورِ مرا در اکنافِ راحتگاه و، به روایتی غریبتر، در حوالی آبریزگاهِ خواتین رصد کردهاند. چشمشان روشن، دیده باشند. اساساً به قول خودشان رصد هم کرده باشند، که چی؟ یا که ميگويند: «استاد جوزانی، قبل از هر كلاسِ درسش، لااقل يك پارچي ميزند آن هم از اين زهرماريهايِ كف كردهاش را» بنده از پَرِّ قنداق، از تصدّقيِ سرِ دوستانِ معزّزي چون جنابعالي، مستِ میِ دوست بودهام. حالا ميگويند من… استغفرالله! آن هم از اين نوعِ سخيفش، مَعاذَالله. آن هم هيچوقتِ ديگر نه، پيش از كلاسِ درس. حاشا حاشا كه هرگز چون اين كرده باشم. مگر اين حقير از خواجه شمسالدّينِ خودمان چه كم داشتم؟ يا از همۀ آنهايي كه از باده گفتهاند يا خوردهاند. فيالواقع شايد هم حرفي زده باشم، ولي اين دليلِ تهمت و افترا ميشود؟ مثل همان حرفهايي كه پيشتر به نافِ مبارکِ بعضي از همكاران هم بسته بودند. طلبِ عذر دارم. اين قولِ سخيفْ مالِ خودشان است. من آن را پشتِ درِ مستراحي خواندهام. بنده، آنچه دربارۀ همكاران و بالاخص جنابعالي ميگويند، باور نميكنم. يعني از همان اوّل هم نكردهام. مسبوقم اين حرفها مشتي خزعبلات بيشتر نيست كه كوتولههايي مثل آنها به قامتِ بلندنظراني چون جنابعالي ميدوزند. مثل همان حرفها كه براي خودِ بنده نيز درآوردهاند. ميگويند بنده ابروانم را سرِ كلاسِ درس بغتهًّ طاقوجفت ميكنم يا نميدانم ميگويند: «جوزانی وقتي ازش سوالي ميشود، ادا اصول درميآورد، جفتجفت پلك ميزند تا بتواند خودش را جمع كند جوابي بدهد» به خدا اين حرفها خزعبلات است. خدا شاهد است اين گونه نيست كه آنها ميگويند. ممكن است بنده، در این فقره، خبطي نيز كرده باشم امّا نه اندرونِ کلاسِ درس. خدايا چرا ميخواهند، حتّی در خلوتِ خودم نيز، مرا بنديِ رفتارِ احمقانۀشان بكنند؟ از خدا كه پنهان نيست از جنابعالي چه پنهان. اصلاً من چه دارم كه ازحضرتعالي پنهان كنم. السّاعه عرض ميكنم. هرچند كه تا اين زمان به كسي چيزي نگفتهام. ولي فيالحال ميگويم از وقتي كه سلفِ اسبقِ حضرتعالي آن درخواست شنيع را از من كرد، تمنّايِ نمره را ميگويم، ديگر برايم معنيِ همه چيز عوض شده است. يعني ديگر هيچ چيز برايم معنيِ ماحَصَلي ندارد. شايد بفرماييد مگر، زبانم لال، قرآنِ خدا غلط شده؟ مگر آسمان به زمين آمده؟ نميدانم. ولي من بارها بار جلوِ آينۀ قدّیِ اتاقِ مطالعهام ـ اینکه چرا اتاق خوابم محلِّ مطالعهام شد و کتابخانهام اتاق خواب فیالحال بماند مسکوتعنه تا مجالی مأجورـ ايستادهام در وجناتِ خودم موشكافي كردهام. به خدا تكان ميخورد. انگار ذرّهاي از وجودِ منحوسِ آنها در من نيست. كف دست را هم گذاشتهام بر ابروانِ لعنتیام. ولي تكان ميخورد. به خدا تا حال يكبار هم نتوانستهام مشابهِ آن خبيث پلك تنگ كنم به قسمي كه توان به جانِ ديگري آتش زد. نه، انگار با كمال تأسّف ذرّهاي از خميرمايۀ آن خبيثها در من نيست. از صميمِ قلب متأسّفانه ميگويم. چون اگر من هم مثل آن آدمها بودم روزگارم به از اين بود كه فيالحال هست. الغرض، آن روز هم به تختهسياه نظر افكندم و درسم را پايِ تخته كتابت نمودم. خودم كه درست نفهميدم چه گفتم. مثل همين السّاعه كه انگار مرقومهام دارد سمتوسوي تظلّمنامه به خود ميگيرد. از بنده به دور بادا و بعيدتر بماناد شيطانِ لئيم! پنداري ميخواهم بفهمم اينقدر روح و روانم پَست شده كه پشتِ درها گزارشش را خواندهام؟ فيالحال تصديق ميفرماييد كه من اين نتيجۀ شوم را، همانطور كه در رقعۀ پيشين نيز معروض داشتم، پيشگويي نموده بودم. كلاس كه تمام شد، هنگامِ همان تنهاييهايِ بعد از كلاس كه ميماند تا اشكالاتش را رفع نمايد، گفتمش: «چرا هر چه چرخ ميچرخد و جلوتر ميرويم، دانشجوها كوتولهتر ميشوند؟» گفت: «كوتاهتر، استاد. ميگويند مالِ تغذيۀ بد است» چيزي نگفتمش تا امتحانش را كه خراب كرد، باز ازش پرسيدم: «به نظرت درس نخواندن و نمره نیاوردنت ، به نوعی، خودتحقیری نیست؟» همان جوابها را پس داد. گفتم: «کوتولگی نمیآورد این کارها؟ گمان نمیبَری همان اشرفِ مخلوقاتی که از زمانِ شدنش از خاک، یا گِل خشک، تا به امروز مدام کوچک و کوچکتر شده آخرش بشود کوتولهای خاکبرسر و حقیر؟» گفت: «ببينيد استاد، زمانِ نوحِ نبي عمرِ آدمها، بر حسبِ مضربي از صد سال بوده، يعني چهار صد سال، شش صد سال، یا حتّی ده صد سال. ولي حالا بر حسبِ سال ميسنجيم. علّتش، ميگويند، تغذيۀ بد است. بعضيها هم ميگويند هوای آلوده» به مهربانی بر او نظری افکندم. گفت: «چرا اینجوری، نگاهِ فقیه اندر سفیهم میکنید؟» گفتیم: «مبرهنات را که میدانیم خودمان. شیخِ اجل رَحمـۀ اللهُ تَعالی، فی المِائَـۀالسّابعـۀ ، فرمود…» گفت: «استاد، منظورتان فی قرن السابع است؟» گفتم: «بله همین، بله. شیخمان امّا همان موقع، فی المِائَـۀالسّابعـۀ، دُر دانه کلامی چنین افاضـۀ فرمود که لقمان حکیم را 3000 سال عمر بود و عمرِ 1200 ساله ارزانی داشتِ نوح نبی، هرچند که به روایتی هم از برای حضرتش سیاهۀ عمری ایضاً 950 ساله مضبوط است بر صفحات مبارک مُصحَف. امّا بگذریم فیالحال. الساعه تو برو سرِ اصلِ مطلب!» به گمانم میخواست چیزی بگوید که گفتم: «کوتاهیِ عمر را…» خواست حرفم را قطع کند. اهمّیّتی ندادم. ادامه دادیم: «عمر را نمیگوییم. حرفمان بر سرِ کوتوله بودن است یا شدن» که این بار تندی پرید وسطِ عرایضمان به صدای بلند گفت: «نکند، فهمیدم استاد، منظورتان گورزایيست. نه؟» و بالفور چشمی به ناز چرخاند. التفاتی نکردم. اضافه کرد: «نه، استاد؟» که ناگاه ملتفتِ خمارین شدن عسلیِ چشمانش شدم. ميدانم با آنچه گذشت، در چشمانداز آتيِ اين حقير عاقبتِ خوبي متصوّر نيست، ولي اين در قبالِ مرگِ يك انسان هيچ است. بعدِ همان جلسۀ امتحان هم گفتمش: «زمان ما، كسرِ شأنمان بود. ولي شما، چون نونِ نمره با نونِ نانْ يكيست، كاسۀ گدايي به دست، مثل كنه ميچسبيد و وِلكُن هم نيستيد» گفت: «استاد، شما هم يك وقتي دانشجو بوديد» گفتم: «بودهايم ولي تكدّیِ نمره، حاشا!» گفت: «فضوليست استاد، چيزهاي ديگري هم هست. نميبينيد؟» عليالقول و قاعدۀ امروزيها، حق بود يك كشيدۀ آبدار ميخواباندم بیخ گوشش. مگر كور باشد استادِ اين مستورۀ محجوبۀ ناقصالعقلِ محجور كه نبيند. ولي همين حرفش بود كه مجبورم كرد در تمام يادداشتها و دستنوشتههاي سنواتِ دانشجويیم غور كنم. ببينم ميشود سرِ نخي، چيزي پيدا كرد تا بشود، اندكي، به او حق داد. البتّه كه اين كارِ بنده نه از سرِ فروتني بود بل ميلمان گرفته بود حجّت بر او تمام گردد، مثل الباقيِ آنان. صداقتِ اين برادرِ كوچكتان را ملاحظه ميفرماييد؟ بعد هم، همان شب، همۀ گفتگويم را بر كاغذ نگاشتم تا بفهمم حرفِ پرتي نزده باشم يا منظورش از آن چنار و از آن حرفها چه بوده؟ هنگامي كه او را گفتیم: «براي همين ميگوييم آدمها دارند كوتولهتر ميشوند، نه كوتاهيِ قد يا عمر، ميفهمي؟ دانشجوجماعت كه كوتوله شد استادش هم ميشود و بعد هم همۀ قوموقبيلهاش» گفت: «استاد، حالا دارد منظورتان دستگیرم میشود. علّتش گناه است. دروغ و تزویر است. ریاکاریست. دليلش اين است كه از ذهنهامان معنيِ گناه و فديه پاك شده. در هر زمانهاي يكي بايد فداي جمع بشود تا جامعه فاسد نشود» فيالحقيقه بنده درست يقين ندارم كه اين عبارات از دهانِ او خارج شده باشد. یعنی که نحوستی فيالواقع در تقدیرم بود که بایسته بوده است قربانی این فاسدْ قبیلۀ نابخرد بشوم؟ یا اینکه منظورش از فدیه شخصِ شخیصِ خودش بود که در سرشتش بد جوری بدفرجامی تنیده بود؟ ولي پنداری چيزهايي به همين فحوي گفت كه حقیر بدين گونه برداشت نمودم. بعد هم بنده بيمعطلي از او جدا شدم و زآن پس نيز تلاشِ مشكوري كردم كه ديگر ابداً به او نينديشم. البتّه توفيقِ مأجوري هم همراهم شد تا اینکه دوباره اسيرِ فتنۀ شومِ زمانه شدم. آغازش را فيالواقع دقيقاً به یاد نميآورم. نميدانم كه كِي بود و چه كسي بود و سرِ كدام كلاسمان كه به نجوا شروع كرد: «گرگورِ كافكا هم يك روز صبح از خواب آشفتهاش پريد. شما هنوز خوابيد؟» آن روز بنده فقط لبم را گزيدم و به محاذاتِ تختهسياه تا كنار درِ كلاس رفتم و بيآنكه حرفي بزنم راه رفته را برگشته نشستم پشتِ ميزم. سرم را خم كرده، با پشتِ دست، چشمانم را مالاندم. بعد دستها را ستون چانه كرده و بچّهها را نگاه كردم. گفتیم: «او ميخواست بگويد روحِ زمانه است كه بشر را واداشته با جماعتِ حيوان قرابتِ بيشتري احساس كند تا همنوعِ خودش. با حيوان راحت است. فلذا راحتتر نيز ميتواند جلوِ حيوانیْ احساسش را بروز بدهد تا نزدِ همنوعش. براي همين هم انسانِ امروزين و بالتَّبَع ادبيّاتِ امروز مشحون از مراودۀ انسان و حيوان است يا استحالۀ اين يكي به آن ديگر» و درس را ناتمام گذاریده كلاس را ترک گفتیم. عنايت بفرماييد آن روز هم، بعدِ همان جلسۀ امتحان، ما فقط به او گفته بودیم: «برو! خستهايم فيالحال. بعد، خودِ ما، راجع به نمرهات فكري ميكنيم» كه دستش را به هواي دستمان پيش آورد. تند نگاهش كردیم و دور و كنارمان را پاييدیم. دستش را پس كشيد. از پنجره به بيرون نگاه كردم. باغ پيدا بود. من كه نگفته بودم، در آن شب مهتابي، برود زير سايۀ پهنِ چونان چناري. آنجا كه، يحتمل، يك چشمش به ماه بوده و چشم ديگرش دودو ميكرده پیِ كلفتترين ساقهاش. آن شب ماه قرصِ كامل بود. نصفه شبي كه رفته بودم، ديدم كه چه پُر نور بود و آنقدر بزرگ و پايين آمده كه چيزي نمانده بود بيفتد برشاخههاي چنار. گهگاه لكۀ ابري قرصِ ماه را دندان ميزد و بعد هم با نسيمِ سردي كه وزيدن ميگرفت، پردۀ تيرهاي ميافتاد رويش. جيرجيرِ جيرجيركها درون گوشم لانه كرده بود. وقتي قرص ماه لكّۀ گداختهاي شد ترس افتاد اندرونِ جانم. نصفه جان شدم تا به خانه برگشتم. پشتِ دستم به قِسم دائمالتَّزايدي شروع به خارش كرد. داشت با نوك ناخنهایِ بلندش به پشت دستم ميزد. گفتم: «ميداني آن دنيا، از براي انگشت رساندن به نامحرم، ملکۀ عذاب با هُرم آتشِ جهنّمیش چنان به همین دستت انگشت میکُند كه كف دستت سوراخ ميشود» گفت: «اگر ندهيد بيچارهتر ميشوم. دعاتان ميكنم. امشب شبِ عزيزيست. شبِ شهادتِ…» يادم رفت، غفلهًّ، شهادتِ كي را ميگفت. گفت: «دعاتان ميكنم. امشب مستجاب ميشود هر كه دعا بكند. خيلي دعاتان ميكنم» گفتم: «به قاعدۀ همان جوابها كه نوشتهاي؟» گفت: «نه به خدا، خيلي زياد» گفتم: «به چه ميزان؟» گفت: «اندازۀ علاقهام» و با آن مردمِ عسلیاش نگاهش را خیلی آرام لغزاند بر وجناتم كه راستش را بخواهيد حسِّ سبكي در دلِ اين حقير جنبيدن گرفت. البتّه، نه از آن حس و احوالاتي كه وسوسۀ ابليسِ خبيث باشد. به بيرون نگاه كرد. ما نيز نظري روانه كردیم. از پنجرۀ كلاسْ رؤیتِ سوادِ باغ، در افق، در منتهیالیهِ دیوارِ غربیِ دانشگاه میسور بود. چنان چنارِ كهنسال از ميان درختچهها و درختهاي كوتولۀ باغ سر و گردنْ بركشيده بود که پنداری همۀ باغ همان تکدرخت پیلْپیکر بود. پیلپیکرِ نرۀ پُرتمنایی که سر پا ایستاده، با دستهای گشوده بر دو سو، سروسینه جلو داده قامت برافراشته بود با خرطومی راست، رو به آسمان. نعوظُ بِالله. شرمسار سر برگرداندم به سرعت، به سوی بچّهها. سرها همه برگشت از پنجره، فرو افتاد بر برگههايشان. دلمان میخواست توی زندگیمان ما نیز، دستِکم یکبار هم که شده، میتوانستیم آزادانه و سربلند سر برمیکشیدیم چونان سروی سهی، نه چون چناری پیلآسا. با نگاهم، لابد، چيزي از اندرونم به بيرون ساطع شده بود كه شيطانهایِ تَهِ كلاس ميخواستند از آن سر دربياورند. نه البتّه چيزي كه، نَعوذُُ بِالله، خارج از عرف و رَويّۀ معمول باشد. آنچه وِجهۀ نظرِ اين بندۀ کمترين است آن احساسهاييست كه به هنگام نهي از منكر، در دلِ هر مومنِ آگاهدلي، بيدار ميشود. نفَسم به شماره افتاد و توی دهانم بزاق جمع شد. انگار که ناکَسیْ کلاپیسه شده باشد. به وحدانیّتِ خداوندی اگر، آن کَسِ ناکَس، من بوده باشم. آب دهن فرو بلعيدم. نفسی تازه کردم و با لرزشی در صدا گفتم: «علاقه به چي؟» گفت: «استاد، چرا نميفرماييد به كي؟» و ديگر صدايش را نشنيدم. انگار لب ميزد. جوانكي كه داشت از بغلدستیاش پاككن ميگرفت، گفت: «اجازه استاد، به خدا تقلّب نميكردم، ميخواستم اين جمله، جوابِ آخرم را پاك كنم. اشتباه كردهم» سر تكان دادم. جوانك سرش را كه بر برگهاش فرو انداخت، فهميدم من اشتباه كردم كه پرسيدم: «گفتي به كي؟» گفت: «استاد، به آن چنار. آنجا، آن یکی را میگویم. آنکه خیلی کتوکلفت است و گُنده. ببينيد چه بلند و كشيده هم هست! شکل و هیبتش انگار…» ساکت شد. لحظهای بعد لب گزید. آنگاه تندی گفت: «انگِ مردانهای دارد، نه؟» خیره نگاهش کردم. خواستیم بگوییم: «تِلکَ الشَّجَرَۀطَیِّبَـۀ؟!» امّا نگفتم. گفتیم: «آن درخت الحقوالانصاف به مادرِ درختان میمانَد با آن قدِّ رعنا و برگهای جمیل» سر به زیر انداخت. نوک زبانمان آمد پندی بگوییمش آن هم نه از خامۀ خودمان که حمل بر خودستایی شود بَل از کِلکِ دیگری، از زبانِ جادو سخنِ جهان نظامی. در دلمان بود بگوییم:
چـارۀ کـار هم شکیبـاییست/ هر چه زین درگذشت رسواییست
امّا چیزی نگفتیم. دخترك صورتش سرخ شد، انگار که فکرم را خوانده باشد. بغض كرد. گفتیم: «دیدهای آنهمه پرنده را لابهلایِ شاخوبرگش، یا شده است زمانی بشنوی همهمۀ مرغانِ زیرش را؟» لب برچید و با صدایِ دورگهاي گفت: «فقط همين؟» گفتیم: «انگار که درختِ جلالِ بختالنصر باشد» گفت: «باشد که… باشد. باشد» و خیره نگاهم کرد. حیران مانده بودیم چه بگوییم که ادامۀ سخنِ نظامی، ابیاتی که بر سرِ کلاس بارها بار برایشان خوانده بودیم، دفعهًّ به ذهنمان توارد کرد و رسید تا به آنجا که شاعر وصف میکند:
بهدرختـی سطبر و عالی شـاخ/ سبز و پاکیزه و بلند و فراخ
سبزه در زیر او چو سبز حریر/ دیده از دیدنش نشاط پذیر
راستش مِیلمان گرفت همین دو بیت را به صدایِ بلند برایش بخوانیم. نتوانستیم. پیش خود گفتیم لااقل، برای انبساطِ خاطرِ خودمان، به نجوا باز بخوانیمش ولی زبانمان یاری نکرد. اصلاً زبانمان نگشت. ناگزیر گفتیم: «بله، آن چنارِ تنومند ناچار، پُر واضح است که کوتوله نیست. پس لابد، حق با توست، زیباست» و از آن زمان به بعد ديگر آن چنارْ بلایِ جانمان شد. يكي از آن شيطانهايِ نرِ تَهِ كلاس داشت خیره نگاهم ميكرد. چشمغرّه كه رفتم، سرش را فرو انداخت بر برگهاش. دخترک داشت به سرِ ناخنهایِ دست راستش كفِ دست دیگرش را چنگ ميزد. گفتم: «تو را چه ميشود؟» دهان باز كرد ولي، مات و مبهوت، حرفي نزد. بعد چنان ناخن و پنجه كشيد كه پوستِ كف دستش دريد. آنگاه صدايِ شكستن چيزي شنيدم و بعد تکّه ناخنِ آغشته به خوني ديدم كه افتاد بر زمين. نگاهش كردم. خم شدم برداشتمش. لبۀ شكستهاش را كه بر كف دست كشيدم. بر پوستم، خطّي از خون برجا بنهاد. خيره نگاهم كرد. سر فرو انداختم و به دلِ دو انگشتِ اشاره و شستْ دو رويِ آن لبۀ خراشيده را مسح نمودم. گفت: «استاد، من…» و به بانگ بلند دفعهًّ گريه سرداد و دويد بيرون. راستي را، درست نفهميدم منظورم از آن افعال چه بود. فيالحال هم، هنوز كه هنوز است، نفهميدهام قصد و منظورِ او از آن «باشد که باشد» چه بود؟ البتّه اشتباه از من بود. بايد اسمش را ميپرسيدم. فيالحقيقه مطمئن نيستم كدامشان بود كه خودش را حلقآويز كرد. اينكه اين دختر همان باشد كه وصفِ سرِ كلاسش را گفتم يا هماني باشد كه سوز و گدازْ بنويس بود، هنوز براي بنده مبرهن و واضح نيست. اوّلش فكر ميكردم كه هر سهتايشان، بايد، يكي باشند. يعني دوتاي دوّم را كه مطمئنّم. از قيافههايشان ميگويم كه سرِ كلاس ديده بودم. ولي يك چيز ديگري هم هست: اینکه تطبيقِ ابروهايِ اين دوتايِ آخري، بسیار دشوار بود. باهم فرق ميكرد. چشمانشان هم، انگار، يكجورهايي فرق داشت. اصلاً يكيشان موهايش بور بود و آن يكي سياه. حال اگر به اغماض قبول كنيم كه اين دوتا يكي بودند، ميماند همانكه خودش را دار زد كه او هم البتّه بفهمینفهمي يك پرده بيشتر چربي داشت. چه ميگويند؟ تُپلمُپل بود. شكمش هم گِرد و بزرگ، اينطور كه ميگويند، و اینکه آيا حامله بوده يا نه؟ يا اینکه تودِلیاش منسوب به كدام بيپدرومادريست؟ بنده اصلاً نميدانم. به طناب كه از درخت آويزان بوده شكمش باد كرده بود. خوب، اينكه دليل نميشود. جسد كه آويزان بماند معلوم است چه ميشود. ميماند نوشتۀ پشت درِ مستراحها، كه هر چه خواندم، چيزي دستگيرم نشد. ولي عدّهاي هستند كه همۀ وقايع را دوست دارند نمايشي و درشتش بكنند. علّتِ نقلِ حامله بودنش هم، يحتمل، بايد از همين جاها ناشي شده باشد. بههرتقدير، ميشود از پزشكيِ قانوني نظر خواست. بنده هم در اختيارم، براي هر فرمايش و آزمايشي كه بفرماييد. نميدانم چرا، گاهازگاه، همه چيز را قاطي ميكنم، مثل همين السّاعه. از عوارضِ پيريست؟ نه؟ يكزمان حتّی نامهايشان را هم جابهجا ميگفتم. بهاشاره به يكي از آنان كه خطاب ميكردم همان هنگام، غفلهًّ، نامش از يادم ميرفت. خودش اسمش را ميگفت. چه كار ميشود كرد، وقتي آنقدر زياد هستند. تازه، دمبهدم هم يكيشان، شكلِ علفِ هرزي، چه ميگويند؟ عينهو اجلِ معلّق، جلوِ آدم سبز ميشود كه: «استاد، سلام» و احوالپرسي ميكند و او نرفته، يكي ديگر ظاهر میشود: «استاد، حالتان خوب است؟» و به خدايِ احد و واحد نميگذارند حتّی يك راستۀ خلوتِ پاركي را خوشخوشك قدم بزني، يا شعري زير لب زمزمه كني و بشكني بزني و با پنجۀ كفشَت سنگي بِپراني و بعد انگشتي اندرون بيني، كأنه انكرالاصوات، صدايي ميپيچد: «استاد، شماييد؟» نه پس اَزرَق شاميایم ما؟ آخر ما نباشیم ميخواهد كي باشد؟ و آهسته ميگويم: «بله عزيزم، ما هستيم. تو خوبي؟» میگوید: «خوبم. باي» میگویم: «خدانگهدار» و طاقوجفت، از هر رنگ و بويي. استغفرالله! از بنده بهدور بادا! كه در اين درويشِ فقير نيست و نبوده است و در جميعِ مؤمنين و مؤمنات. همیشه هم، این احقر، شکرگزار خداوند بودهام از برای مواهب بیکران و بالاخص موهبتِ زیبایی که به بنده عطا کرده. ازطرفی هماره طفره رفتهام در استفادۀ کاسبکارانه از جاذبۀ خدادادِ مردانهام. هرگز هم سعی نکردهام، به این حربه، دختری را نَعوذُُ بِالله بفریبم یا پدری را ترغیب نمایم تا مرا برای دخترش لقمه بگیرد، یا که از قدرت و نفوذش استفاده بکند کاری برایم فراهم کند تا که چیزی به حقیر رسانده باشد. سپاس خدای عزّوجل که هماره از بنده به دور بوده است شیطان لئیم. حتّی زمانی که به اصرارِ فراوانش اجازۀ دادم آن چنار را از نزدیک نشانم بدهد از تعهّد و تقیّدم اندکی نکاستم. داشت از جلو میرفت و من میانِ کرتهای آبانداختۀ باغ، از روی پشتۀ مرزها، به دنبالش. پا جایِ پایش میگذاشتم تا که غفلهًّ فرو نیفتم در کرتی پُر آبوگِل. لازم نبود باد بوزد تا بالِ مانتویش کشیده شود یکطرف، اندامش نمایان بشود. همینکه مجبور بود گامها را تنگِ هم بگذارد تا پاهایش در طرفینِ پشتۀ کرتی نلغزد در گِل فرو برود، در دلم غوغایی برخاست. نه که بگویم ضعفِ نفْسی از جانبِ ما باشد. حاشا حاشا که هرگز چون این بوده باشد. امّا به یکباره من، بیطاقت، نهیب زدم به او. صداقت و صراحتم را ملاحظه میفرمایید؟ گفتم بِایست. ایستاد. گفتم مِنبعد ما از جلو میرویم و تو، از پشت، به دنبالِ ما بیا که مر این را شایسته است. باشد که زین پس تو ما را، از پس، راهنما باشی. چون این کرد. همچنان که ما هم، در همۀ عمر، رَهنما و هادی دیگران بودهایم. این بار امّا آن دیگری بود که چون این میکرد، آن هم چه کسی، عروسکی خوش خطّوخال. اساساً آن زمانی هم كه ميبايد این عروسکان را، به قول خودشان، ميبوييدمشان و دوروبرشان ميپلكيدم و باقتضاي سنّم متلكي ميپراندم، سواي اعتقادِ دينيِ قرص و محكمم، آنقدر بادِ دماغ داشتم كه كسرِ شأنم بود با يكيشان حرفي بزنم. صدقِ عرایض و صداقتِ بنده را ملاحظه ميفرماييد كه، به قول خودشان، جانماز آب نميكشم؟ دو بار، نه سه باري هم كه به حقیر تکّه پراندند، رو ندادم. اصلاً جواب ندادم. انگار غازورهاي بودند و من پادشاهِ پادشاهان. حالا كيست باور كند كه اين وصلههاي ناچسب به بنده ميچسبد؟ ولي باختم. نفرماييد بريدهام. با اين لغت بههيچوجهِ مِنالوجوه نميشود افادۀ منظور كرد. آن موقع هم كه ميگويند ميانسالي، وقت و حوصلهاش را نداشتم. راستش اين نوع زيستِ حيواني را نمطِ صوابي نميدانستم. السّاعه هم اگر ميخواستم جبرانِ مافات بكنم، با اين سرِ طاس و شكمِ برآمده و وجناتي كه ديگر اندك ملاحتي هم ندارد، به قولِ امروزيهایِ ملعون، مگر ميشود؟ پس ملاحظه ميفرماييد خزعبلاتي كه از پسِ اين حقير بافتهاند هيچ وجاهت و صورتِ صحيحي ندارد، بهجز پريشان كردن احوالاتِ بنده. قصدشان، دور از جانِ جنابعالي، مجنون نمودنِ بنده بوده است. ولي فيالحال دريافتهام که ديوانگي شاخودُم ندارد. نيمهشبِ ديشب هم تا خروسخوانِ صبح امروز، دو بار آنجا رفتم. خيلي پرسه زدم آنجا. خيلي دلم ميخواست جرئت و شهامتش را داشتم. خيلي دوروبر آن چنار چرخيدم. در بابِ اين درختِ اجنّه، فضولهًّ عرض مينمايم، چيزي استماع فرمودهايد؟ ميگويند شبهایِ مهتابي، نيمه كه بربگذرد، اجنّه اندرونش مأوا ميكنند. جنابعالي به آن اعتقاد داريد؟ من كه دارم. يعني نداشتم، پيدا كردم. راستي را، اندرون آنهمه درخت، چِسان ميشود كه چناري اينقدر بيرحم به نظر آيد؟ با آن تنۀ كلفت كه انگار ديوي از دلش تنوره ميكشيد بيرون. حدّاقل هم هر دفعه، هفت بار دورش گشتم و راههايِ بالا رفتن از آن را وارسيدم. مشكل بشود با روپوش از آن تنۀ پيرِ كلفت بالا رفت. مگر آنكه درآورده باشدش. به روايتي هم شنيدهام، از درخت، مانتو بر تن آويزان بوده. حتماً تا بتواند خودش را بالا بكشد، دكمههاي مانتوی سياهش را باز كرده بوده. بايد چهارپايهاي، چيزي گذاشته باشد زیر آن شجرۀ خبیثه. بعد هم لابد يك كوزۀ خالي از گوشهکنارِ باغ گیر آورده، بُرده و وارونه كرده بر آن. اين را از لايۀ نرم و نازك خاك گياهياي ميگويم كه بر چهارپايه ريخته شده بود. بعد دستهبيلي پيدا كرده. همانكه با تكيه بر آن دستهايش را، در دو سوي بدنش، چون چليپا گشوده بود. لابد به اتكاي همان دستهبيل خودش را، از چهارپايه و آن كوزۀ باژگونه، بر درخت بالا كشيده. بعد هم ميانِ دسته را، پشتِ گردن، بر شانهاش نهاده و دستها را پيچانده دور آن. عنايت بفرماييد، در نظرِ اوّل، اصلاً بازوها هويدا نبود. آنچه در معرضِ نظر بود فقط ساعدها بود. آرنجها، در پشتِ دسته، تاخورده بود و ساعدها چرخيده و رسيده بود تا دو انتهايِ آن. چونان هم سخت، دو منتهياليهِ دسته را، چنگ زده بود كه بر پنجههايش دو سايۀ سياه دهان باز كرده بود. گويي كه جايِ سوراخِ میخي باشند یا که جای انگشت کردنِ ابلیس. بعد كه گره زدنهايش تمام شده، لابد حلقۀ طناب برگردن، از بين دندانهايش جيغ كشيده: «من كه از شما خواهش کرده بودم. تنها راهش كلاسِ خصوصي بود» و از آن بالا پريده بوده پايين، يا خودش را سرانده، يا لابد، لابد هم منظورش از «شما» خودِ شما بودهاید. نظر شما چیست؟ به گمان حضرتعالی منظورش از «شما» معظّمٌله نبوده؟ بوده. نه؟ يكي نبوده به اين بچّه حالي كند كه در كلاسهاي عمومي، چه گلي به سرِ اساتیدتان ميزنيد كه در كلاس خصوصي؟ تا بعدش هم حرفوحديث دربياورند كه استاد فلان، فقط، پول ميگيرد و نمره ميدهد. مثل همان حرفها كه براي حضرتعالي و بقيۀ همكاران هم درآوردهاند. ولش كنيد. اهمّيّتي ندارد. بدنم ميلرزد، وقتي به آن فكر ميكنم. همۀ اينها، در مقابل كاري كه او كرد، هيچ است. براي مُردنش، همينقدر كافي بوده كه نوکِ پايي به آن كوزه بزند. عنايت بفرماييد، در طول مدّتي هم كه جان ميداده، آن چنگهايِ چوب شدهاش را ذرّهاي نگشوده. بلاتشبيه، مثلِِ… مثلِ اولولویِ سرِ جاليز شده بود. یا به قول خودش مَثَل اناالحقگویی که بر دار شد یا آن تجسّدِ پاکی که بر صلیب فدیۀ تطهیرِ معصیتِ راندگانِ خلدآشیان شد تا جان از دست رفتهاش جانمایۀ دیگران شود. گندهگویی است، نه؟ میدانم برای دهان او زیاد است این حرفها، آن هم برای دختری مثل او، میدانم. امّا حدّاقلِّ قابل فهمِ واقعیّت این بوده است که گردن آن دخترک در دَم شكسته بوده. اين را از گزارش پزشكیِ قانوني معروض مينمايم. شايد ملاحظه نموده باشيد. ولي اين ديگر، در هيچ گزارش و حتّی حرف و نقلهايي كه شنيدهام نيست: بر سينهاش چند چکّه خون چكيده بود. باريكۀ خوني هم از كنار پَرّۀ چپِ بینیاش، بر موهاي بورِ پشتِ لبش ماسيده بود. بيچارهام كرد تا حُقنهاش بكنم كه نزند. آخر مجبور بودم. شرع و عرف و اخلاق حكم ميكرد نهي از منكرش بكنم. حضرتعالي مستحضر هستيد كه ازالۀ با بندْ وجنات را مسن مينماياند. ملاحظه بفرماييد، اندرون غربت، اُناثكي كه آقابالاسري نداشته باشد، معلوم است چه ميشود. امر به معروف كردمش. تازه، نميدانم مگر دِكُلُره ناياب شده بود؟ ولي بنده از حاشيۀ خونِ ماسيده بر زمينهاش، تا آن زمان، تصوّرِ روشني نداشتم. فيالحال است كه ميفهمم چقدر خام و ناپخته بودهام. بعضِ اوقات كه غوطه اندر افكارمان هستیم ميانديشیم در بيانِ مكنوناتِ خود نيز بايد حجاب و تجيري كشيد. همه چيز را نميشود گفت، تقریر کرد يا که رقم زد. حتّی به اين امّيد كه با نگاشتنش چيزي عوض بشود، واقعیّتی قلب شود یا چون حال، چنان که ما با نوشتن اینها در پیِ آنیم، بیانِ مشروحِ حقیقتی باشد تا شهادتی بدهد بر حقانیّتِ ما و حجّتی باشد بر آیندگان. واهمه داریم نتوانیم اين واگویههایِ مسطور و بعضاً نامسطورِ بينِ نگاشتههايش را تسليمتان بكنیم. به يقين مشكلساز ميشود. براي همين ميگويیم اگر قسمتي از آن را حذف بكنیم، شايد، جرئت بكنیم كه از برايتان ايفاد نمايیم. اين بهتر از هيچ نيست؟ بهتر از سكوت؟ بهتر از کتمانِ واقعیّت؟ تکّه ناخنِ شكستهاش را هم گذاشتهام پيش رويم، اينجاست، همين گوشۀ ميز كارم. نه كه گمان كنيد بنده خرافاتی باشم، خير. فقط ميخواهم از خاطر نبرم اين وصلۀ گناه را، كه به خرمنِ جانم مدام آتش ميزند، ضميمۀ اين رقعه عنقریب خدمتتان ارسال نمايم. مردهريگِ او شايد بيشتر به كارِ جنابعالي بيايد که به طورِ مبسوط با او محشور بودهاید تا به كارِ اين بندۀ حقير كه فقط از دور دستي بر آتش داشتهام. نميخواهم با ماحصلِ رقعهام زجرتان بدهم. اين نهايتِ پستي است. نميخواهم مثل او باشم كه وقاحت را به نهايت رسانده، در پشتِ درِ مستراحي، تحشيه زده بود: «مگر نمیگفتی اگر اجازه بدهیم تحقیرمان بکنند، یا که با خودْتحقیریِ خود خواسته اگر سربکنیم، عاقبتمان میشود کوتولگی؟ نمیگفتی بعد هم دیگر چشم نداریم کسی را که یکذرّه، حتّی فقط یکذرّه، از خودمان بلندتر باشد ببینیم؟ حالا هم مگر چی خواستم من ازت؟ کوتوله، حدِّ بالاش كاري ميكردي كه معصومهامان كرده بودند. تو كه عدالت داشتي!» مگر معصومهایِ ما چهکار کرده بودند که من هم باید میکردم؟ بيانصاف، بدون اين جلف و جفنگيّات هم، ميتوانست كارِ خودش را بكند. چرا بدينگونه تحرير نموده بود؟ به خدا نميدانم. البتّه كه هيچ چيزش هم، مثل علامت تعجّبي كه تَهِ تحشيهاش گذاشته بود، آتشم نزد. درست مشابهِ همين ديشب كه آرام، با آن دستهایِ گشودۀ رو به ماه، از حلقۀ طنابِ آویزان از چنار آونگان بود و دامنِ لکّهدارِ مانتوی بلندش در باد لَت میزد. پنداري مترسكي مطرود، از آسمانِ شب، بر سياهیِ باغ آويزان بود. خود او بود؟ به خدا نميدانم. تنش لاشۀ کِشآمدهای بود كه گویچۀ سیاهِ سرش، یکبر، رویش افتاده بود با زبانی بلند و باریک که زخمخورده و خونچکان، از بین دندانهای کلید شدهاش، بیرون زده آویزان بود. شكمش، مثل مزبلهاي پُر باد، آمده بود بالا. چشمها از كاسه زده بود بيرون و جایِ سايۀ چشمها كبود بود، انگار، پوزۀ دو جوجهتيغي. يك قطرۀ خون هم، از كنار دَلمۀ دِكُلُرۀ پشت لبش، افتاده بود بر زمين. همينطور دورتادور چنار چرخيدم. هفت بار شد؟ نميدانم. به جاي قطرۀ خون كه رسيدم، ايستادم. بو كشيدم كه خرناسۀ دردناكي از تهِ حنجره، و از میان فکّینم، بيرون زد. زوزۀ لرزآوري شنيدم. يك، نه، دو بار ديگر دور چنار چرخيدم. بعد كندههايم را زمين زدم. از خرخرِ گلو به سرفه افتادم. از آنور باغ صدايِ كلنگ زدن ميآمد. انگار قبري ميكندند. زوزۀ شغالی از پشت دیوارۀ باغِ دانشگاه توی گوشم پیچید. قرصِ ماه بر موجهايِ كف كردۀ سطحِ فاضلاب، که از میانِ باغ ميگذشت، میلرزيد. بوي گند كه مشامم را پُر كرد حظِّ غريبي بردم. نفسم را که در گلو رها کردم زوزۀ وحشتناكي شنيدم، به قسمي كه از ترس تيرۀ پشتم لرزيد. اين صدایِ خودِ ما بود؟ به خدا نميدانم. نور ماه بر تنِ سیمینبرِ دخترک ريخته بود و سايۀ لرزانش كشيده شده بود بر زمین. چهار دستوپا جلو رفتم و از چهارپایه خودم را بالا كشيدم. ماه آنقدر آمده بود پايين كه هول افتاد اندرونم. به دور و اطرافم نگاهي كردم. هيچكس آنجا نبود. صدايِ كلنگ هنوز ميآمد. تیز گوش سپردم و بعد که صدا به حیّز تأخیر افتاد با نوكِ پنجههاي دستوپايم، خودم را بالا كشيدم و گلوگردن و پستانهايش را بو كشيدم. بعد، به جِستي، پريدم پايين. اوّل دستهايم بر زمين قرار و آرام گرفت و بعد، با خم شدن زانوانم، پاها. زانوهایم که خم شد بالاتنهام پیچید. پنجۀ دست راستم مانْد زیر تنم پیچ خورد. پهنِ زمين شدم. از درد به خود پیچیدم. پنجهام خسته شده بود. پا شدم. ازش خون میچکید. چند باري دورِ خودم چرخيدم و بعد نشستم بر زمين و كلّه و پوزهام را بالا كشيدم و خيره شدم به ماه. میدانم اینکه گفته آمد به تحریر راست نمیآید ولی در همين اثناء، به سلالۀ پاکم سوگند، در همین هنگام كه گردن كشيده بودم، آن زوزۀ دردناك را دوباره شنيدم و لرزيدم و با چشماني كه لابد قلوۀ خون شده بود، به دور و كنار، خيره نگاهي كردم. بعد هم دفعهًّ و لااختيار دويدم رو به کلاسها. به کلاسها که رسیدم شب از نیمه برگذشته بود. بر درِ همۀ کلاسها چفتوبست بود. لاجرم نباید در طولِ شب آنجا رفته باشم. باید آن دو بار، در فواصلِ زمانیِ رفتن به باغِ دانشگاه، خودم را رسانده باشم به سالنِ اساتید، یعنی فیالواقع به اتاق استادان، و آنجا روی همین نامه چمباتمه زده ماوقعِ جاری را تکّهتکّه، در آن، ثبت کرده و هر بار ماجرا را بیشتر از بارِ پیشْ پیشبُرده تا که چیزی از قلم نینداخته باشم. این بار به سالن اساتید که رسیدم تا آمدم دستگیره را بگیرم، در را باز کنم، سکندری خورده به یکباره بر رویِ در افتادم. پنداری یک پنجهچنبری گول و منگ، بهجایِ گرداندنِ دستگیره، به درْ مشت میکوبید. ترسیدم. به ضربِ تنم در باز شده بود یا که از اوّل باز بود؟ وارد شدم. نامۀ نیمنگاشتهام به شما هنوز بر میزم بود. خواستم ادامه بدهم، امّا چطور؟ دستم پیش نمیرفت. یکی، با دستیِ چون دستِ من، پنجهچنبریای با برصی گاهازگاه، چگونه میتوانست بنویسد؟ آن هم چیزی که فهم و باورش برای بنده نیز سخت بود تا چه رسد به مخاطبِ معزّزی چون جنابعالی. مسبوقم شرح ماجرایِ رفتهحکایتْ بیمعاينه راست نيايد و بيانش جز به مشاهده در حيّز تحرير نگنجد، ولی چه چاره؟ یعنی میفرمایید نباید ادامۀ رقعۀ نیمنگاشتهام را بر کاغذ میآوردم؟ راستش میترسیدم ناتوان باشم در نوشتنِ آنچه بر بنده گذشته بود. بعضِ اوقات وهم بَرَم میداشت نکند آنچه پس از نیمهشب، بعد از آویزان دیدنِ دخترک از آن درخت زَقّوم، تِلکَ الشَّجَرَۀ المَلعونَـۀ، دیدهام واقعیّت نبوده و فقط ناشی از توهّماتِ دماغیِ مردی ترسخورده باشد. از خودم میپرسیدم آیا با واقعیّت جاری صادقانه و بیطرفانه روبهرو شدهام یا چون دوست جنابعالی بودهام، به پاسداشتِ این دوستی، به سودِ شما ناخودآگاه به تحریفِ واقعیّت دست یازیدهام؟ نمیخواهم هرگز شایبهای از قلبِ واقعیّت احساس کنم. مستحضر هستم واقعیّتِ عریان تنها سلاحی است که آدم را در مقابلِ وهنِ توهّم ایمن میکند. برای همین صادقانه سعی کردهام، نه، سعی کردهام صادقانه همه چیز را بگویم. تکّۀ ناخنِ شكستهاش هم نزْدم بود، همان گوشۀ ميزم. نگاهی به آن افکندم. پنداری آن لاکِ خوشرنگِ ناخنِ کشیدهاش را، با اجازۀ از جنابعالی و به استعانت از لسانِ خوشِ نِسوان، تجدید کرده باشد. با پنجۀ چنبریِ خونآلودهام دست کشیدم روی تکّه ناخنش. خونِ پنجهام چکید رویش. بیاختیار دست به گریبان کردم تا خون پنجهام را پاک کنم. بیرون که کشیدم دستم تا مرفق سفید شده بود. پنداری دستم را در قرصِ ماه فرو برده باشم. ترسیدم. نکند به خیالات وهمیّه، در باختی دو سویه، زندگیِ مألوف از کف داده باشم؟ لحظهای نگذشت که به نظرم رسید درخششِ بیاضِ دستم کمکَمک کمسو شده و بعد خاموش شد. انگار که سواد ابری تیره جلوِ ماه بگیرد تاریکش بکند. وهم بود انگار. من چهکار میتوانستم بکنم؟ البتّه دیگر ترسم ریخته امّا هنوز خون بند نیامده بود. چطور میشد با این انگشتانِ خونچکان نوشت؟
تحشیه: نزد این احقر احوط آن است که به زبان قدسیِ قدما قلم زده، دُر فشانیم، نه چونان عوام کالانعام بر این رقعه خزعبل نگاریم، و نهایـۀ المطلب، اندر اسطقسِ حسبحالمان و چرایی شوقِ جازم و شایقِ ما در نوشتن آن، ناصواب به نظرمان نرسید فیالآخر اعتراف کنیم به پیمان بستنمان با او، جلَّ جَلالهُ، و تذکار این نکته که هذا الیَوم در ابتدای همین فلقِ خُرد، که وجوبش آن شفقِ سرخ را پیامد شد، بندۀ سراپا تقصیر توفیق کرده بودیم از ایزد عَزَّ ذِکرُه بر اتمامِ تصنیفِ این رسالـۀ، و الله المُستعان به توفیق باری، اَنَّهُ سُبحانَهُ خَیرُ موفَّقٍ و معینٍ.
بعد التحریرـ سه ساعت پس از سر زدن خور:
و بالله التوفیق، چطور میشود با این انگشتان چیزی نوشت؟ میشود آیا، به ضربِ تخیّل، رویِ کاغذ یا جز اینها چیزی آورد که برای دیگری قابلِ فهم و ادراک باشد؟ نمیدانم. اندر این باب، در این فقرۀ خاص، بنده هیچ نمیدانم. حالا هم که بعد از مدّتی استراحت دارم اینها را، که در ادامه میآورم، مینویسم ساعتی از روز گذشته است. نمیدانم در حال و روزی خواهم بود که بتوانم اراده کنم این نوشته را به دستتان برسانم. اِشراف دارم که لحن و نحو نگارشم هم، مثل خودم، تغییر کرده است به خصوص در انتهای این نامه. این را میدانم. شاید جان دادنی در کار باشد یا که نوزایشی در پیش. شاید هم این مکتوبْ آیت و بیّنهای خواهد شد از ما، هویدا بر همه، و بر ذمۀ همگان. این شقِّ متأخّر را امّا، بهضرس قاطع، نمیدانم.
و امّا بعد، دمدمههایِ خروسخوان خواهشی از درونم سر برکشید که باز ببینمش. دلم میخواست دوباره به باغ بروم. به یکنفس رفتم. خودم را که رساندم آنجا، از نفس افتادم. پنجهام میسوخت و سروتنم تیر میکشید. از سرما میلرزیدم و دندان قروچه میکردم. داشت نفَسم پس ميرفت كه درازكش افتادم. در خوابوبيدار ديدم عدّهاي رفتهاند، دورتادور آن چنار، حلقه زدهاند. چهارزانو نشسته بودند و در دستِ بعضيشان بخوردان يا عودسوزي بود. داشتند ورد ميخواندند که از پشت سرشان دو صف با قریب به یکصد مردِ تنومند در هر صف، همه با بالاتنۀ برهنه و شلوارکی سرخ به پا، با سروسینهای آذینِ سیاه بسته، رو به چنار به راه افتادند. عدهای دستۀ زنبهای در دست داشتند و قلیلی هم پایۀ مشعلهای در مشت. نشستگان راه دادند تا زنبهکِشان هرآنچه از سیاهی با خود داشتند فرا رو بُرده، پای آن چنار، فرو ریختند. پس مشعله به مُشتانِ نفّاط فراز آمدند و یکسر در کارِ سیاهی شدند. به آنی به آتش کشیدنِ چنار، و هرآنچه در اکنافش بود، تصویری بود که دفعهًّ بر ما فیالنّوم فرود آمد و صوتِ خوشْنیوشِ اِنّی اَنَا اللهُ، و در پیاش، ربُّ العالَمین. دلم میخواست خودم را به نزدیکی آتش برسانم، و از هُرمِ هوای لرزانِ بر شعلههای آتش، گرم بشوم و لَختی بیاسایم. بويِ کُندر همهجا را پُر كرده بود. يكيشان، بهظاهر سرکردۀشان، همچنان که سرشاخههای پایینی چنار داشت در آتش ميسوخت برخاست و، رو به قبله، هفت قدمي برداشت. دستهايش را بالا برد و چيزي زير لب گفت که طنینِ گفتهاش طنطنۀ شعری آشنا در گوشم انداخت:
نظم
و زان پس به موبد بفرمود شاه/ که بر چوب ریزند نفط سیاه
بیامد دو صد مردِ آتش فروز/ دمیدند گفتی شب آمد به روز
زمین گشت روشنتر از آسمان/ جهانی خروشان و آتش دَمان
بعد همو رو به خاك سجده رفت. هفت عضوش را که به تضرّع بر خاکِ پایِ درخت فرو رساند تَراکِ ترک خوردن درخت گُر گرفته درآمد و بعد تَرقوتروقِ تکّهتکّه شدن تنۀ شکستهاش. به شنیدن صدای جرقّههای آتش که به هوا میپریدند دیدمش که برخاست. همه با او برخاستند و با بلند شدنِ جِزّوجزِّ سوختنِ چوب به سجده رفتند. بعد هم، به امامت او، ايستادند به نماز كه بوي تندِ دود در مشامم پيچيد. بیخِ حلقم از سوزش خارید. از خواب پریدم. ایکاش ما را هم رهنما و راهبری میبود. از روشنایِ آتشْ شاخوبرگ، دارودرخت، چون زبانههای آتش دوزخ، سرخ میزد. همین سرخیِ آتش کافی بود تا بر ما اشارتی باشد به کلام که در خبر است:
مصراع
ز هر سو زبانه همی برکشید
این بندۀ بیآبرو و روسیاهِ خداوند میدانستم اندککی هم که باشد، ریا نباشد، نظرکردۀ باری تعالی بودهام و خواهم بود و همو، رَبُّ الخلیل، نگهدار است مرا از نار و دود، و مگر نبود شَدرَک و میشَک و عبدنَغو در تُنِ آتشِ ملتهب؟ نیز میدانستم از بزرگا مردی، همچو مَنی، منقول است که:
بیت
به نیروی یزدانِ نیکی دهش / ازین کوهِ آتش نیابم تَبِش
پس به یکنفس به سمت آتش دویدم، آتشی که پنداری خونِ تازه پاشیده بر باغ بود. خودم را که پايِ آن چنار رساندم هنوز از خروسخوان چندی، همچندِ نیوشیدن بانگِ خروسی، نگذشته بود. امّا اين بارِ دوّمي، که عزمم را جزم کرده بودم در آن سرخیِ آتش و سیاهیِ انبوهِ باغ خود را به آب و آتش بیفکنم، انگار که دیر رسیده باشم، از آن شوکت و فرّی که قبلاً به دیدۀ بصیرت ملاحظه نموده بودم و حالا فقط انتظارش میکشیدم، هیچ خبر و اثری نبود. خيلي گشتم تا پيدايش بكنم. نبودش. زده بودندش. باغبانها همان نيمهشب افتاده بودند به جان آن چنار كهنسال. از آن تنۀ كلفت، فقط، كندهاي مانده بود و ريشههايش. تکّهتکّهاش را گِردتاگِردِ كندۀ برجا ماندهاش آتش زده بودند. گویی هزار و چندین ساله سروِ فریومد، گرفتار آمده در آتشی تیز شده، گُر گرفته بود. در روشنايِ آتشها جايِ تبر را، بر كندۀ باقي مانده، ملاحظه نمودم. پنجه زدم بر آن. پوستِ غلافكن شدهاش پنجهام را خراشيد. از حلقههايِ رويِ كُنده معلوم بود كه چند صد سالي عمر كرده بود. استدارۀ ساقش هم بهسان سروِ کاشمر بود، فزون بر بیست و چندی تازیانه. بلند شدم و نيمخيز، رو به قبله، هفت قدمي برداشتم. به هيمۀ پُرشعلهاي رسيدم كه بر حلقهای، که کندۀ برجا مانده نقطۀ پرگارش بود، میسوخت. بر آن حلقه چهارده هيمه روشن كرده بودند. محاسبه نمودم. بايد فاصلۀ هر كدامشان از هم سه عددْ صحیح و چهاردهصدمِ قدم ميشد و یا قدِّ یک قد و یک قدمِ من، همانطور که غیاثُالدّین خودمان، کَرّم اللهُ وَجهَهُ، مکتوب کرد فیالرسالـۀ المحیطیه. محيطش را قدم كردم. درست حساب كرده بودم، مثل هميشه. ولي اين بار هم، مثل هميشه، درست ميانديشيدم؟ از ترس لرزيدم. همۀ واهمهام از آن بود كه نكند گورزا بوده یا که فيالحال، بنده، به هیئت جانوری درآمده باشم.
بشنوید:
بانگ – نوا: با اجرای مهنوش راد و امین انصاری (+)

نخستین برنامه از مجموعه برنامههای بانگ – نوا و شهرزاد با اجرای مهنوش راد و امین انصاری، از سهشنبه ۲۳ دی/۱۲ ژانویه در نشریه ادبی «بانگ» در گفتوگو با ندا کاووسیفر، حسین آتشپرور، نسیم خاکسار و قاضی ربیحاوی.
موسیقی:
تو مرو با صدای میلاد درخشانی
به روی آب اثر پیمان سلیمی








