
کابوس قتل عام زندانیان سیاسی- سرور کسمایی: شام آخر
لنگه در کوچک دروازهی بزرگ باز میشود. هوا هنوز روشن نشده و آسفالت خیس در پرتوی نور اتومبیلها برق میزند. ۲۷۶۴ روز از هنگامی که با دست و چشم بسته به قلعهی پای کوه آوردندم، میگذرد.

لنگه در کوچک دروازهی بزرگ باز میشود. هوا هنوز روشن نشده و آسفالت خیس در پرتوی نور اتومبیلها برق میزند. ۲۷۶۴ روز از هنگامی که با دست و چشم بسته به قلعهی پای کوه آوردندم، میگذرد.

رُی مونتگومری دوست میداشت خودش را آر. ام معرفی کند، (Rare Man) -مرد نادر-جوانتر که بود این را به رخ دوستانش میکشید و خودش را هم خوششانسترین مرد میدانست.

برای شروع، صحنه اینجوریست که من مرد قصه هستم و دوستم سارا کُول، زنِ قصه. حالا دیگر میتوانم قصه را تعریف کنم، چون ده سالی پیرتر شدهام و دیگر شبیه آن روزگارم نیستم، سارا هم مُرده.

زنانگی و مردانگی چیز ثابت و تغییرناپذیری نیست. جنسیت صفتی اکتسابی است که همچون جنبه ای از هویت یا تمام هویت در جریان برهم کنش اجتماعی به دست می آید. زنانگی ومردانگی صفات و خصوصیات فرهنگی ثابت و تغییرناپذیر و ذاتی را شامل نمیشود.

صبح طبق معمول همه سرساعت شش بیدار شدیم. ساعت هفت صبح، بچهها دور تا دور سفره نشستنه بودند منتظر چای تا صبحانه را شروع کنند که در فرعی ناگهان باز شد و نگهبان داد زد، مجید معرف خانی سریع بیاد بیرون.

وقتی که خیلی ساکت و آرام طرد شدهای، که بهت حالی کردهاند که حوصله زنی که به شوهرش خیانت کرده را ندارند و تو هم با آنچه دیدهای، دیگر حوصله لوسبازیهای زندگیهای آنها را نداری، تنهایی دیگری را میچشی.

دکتر بهروز شیدا، پژوهشگر در این گفتار ابتدا خلاصهای از داستان را به دست میدهد و سپس به مقایسه این اثر با داستان شاه سیاهپوشان هفت پیکر نظامی میپردازد و از اینجا به دلایل مرگکامی راوی شکنجهدیده و توابِ داستان راه میبرد.

دو رفیق. یک زن، در یک شب پرالتهاب که از مستی و شوق با دیگری بودن نشان دارد. چه اتفاقی میافتد؟

هامبورگر در کتاب “منطق اثر ادبی” با طرح نظریهی «ماضی روایتی» به مسئلهی تازه و جذابی در ارتباط با شناختِ تفاوت بین متن تخیلی و واقعی پرداخت که هنوز تازگی خود را حفظ کرده و در مرکز بسیاری از بحثهای مربوط به تئوری داستان نویسی قرار دارد.

زیبا که گوشههای لبش تا کنار گوشهایش کشیده شده بود و گونههای بالا آمدهاش چشمهایش را ریزتر کرده بود. سرش را رو به برهان چرخاند « شنیدی خاله؟ گفت میتانی بمانی» بعد رو کرد به پیرمرد: « ما بروم ساکش رو از ماشین بیاروم، یه سری خرت و پرت داره… لباس و ایجور چیزا.»

دراگون! یک دختر روس نه چندان بالا بلند، با طبعی شاعرانه که اشعارش را برای من هم میفرستاد. من هم وقتی سر به سرش میگذاشتم، دراگون صدایش میزدم.

کوچهی دوم نبود، کوچهی سوم بود، آره کوچهی سوم. خوب کوچهی سوم سمت چپ خیابان آذربایجان. خیابان آذربایجان را نمیشه مثلن با خیابان نواب قاطی کرد، ولی کوچهها را میشه. خوبه که خیابونهای تهرون پر از کوچه است. خیلیهاشون هم شبیه هم هستند.

یک روز به من گفتن که باید چیزی بنویسم که به آدم روحیه بده، که فکر نکنن همه چیز گموگور شده، که نشون بده این بحران رفتنیه، مگه رفتنی نیست؟ منظور اینهکه از من میخواستن یک قصه بنویسم با پایان خوش.

میرویم بالای سر مادر. دست و پایش را میگیریم و بلندش میکنیم. حس میکنم که وزنش چندبرابر شده. میکشانیمش کنار باغچه و هلش میدهیم توی گودال. چند شکوفهی نارنج میافتد روی صورت مادر. خاک میریزیم روی سر و تنهاش. از بیرون بوی دود میآید و با بوی شکوفهها مخلوط میشود.

سید مهدی موسوی، شاعر سرشناس رمانی نوشته است: «هزار و چند شب»؛ یک پاردوی بر اساس هزار و یک شب. فصلی از رمان را با صدای او میشنوید.

مشکل اصلی التهاب مداوم قلبش بود که گاهی مجبورش میکرد ساعتها روی کاناپه سرسرا یا توی اتاق همکف دراز بکشد. در خواب وبیداری به خود نوید بدهد «خانه امید من همین جاست.

صبوری بی آن که چیزی به تهمینه بگوید، یا اصلن تهمینه خبر داشته باشد، از خانه بیرون زده بود و اتوبوس او را یکراست به اول «سنتو» برده بود. به کمک راننده رُک چشم دوخت: «پس این جا بهشت رضا نیست؟»

نجار میگوید: کشورهای عربی انباشته از فساد و قبیلهگرایی و سانسور است. اما «خیابان: فریب نمیخورند. مضمون مهمترین رمان او هم انقلاب است.

ابتدا با پرداختن به ادبیات داستانیِ غرب تلاش میکنیم تا ساختاری برای ظهور ضد قهرمانها (antagonist) بیابیم و به نقش آنها در ساختارِ جامعه معاصرشان بپردازیم. سپس با مقابل هم قراردادن ساختار کشفشده با ادبیات داستانیِ فارسی، به پاسخ این سوال میپردازیم که «چطور ادبیات داستانی فارسی از بازنماییِ واقعیتهای جامعۀ عصر خود بازماند؟

زن در را پشت سرش میبندد. کلید چراغ راهرو را میزند. میرود سمت حمام. از خلال انگ شتکهای آینه، موهای خیسش را برانداز میکند. تلفن زنگ میخورد. پا تند میکند. سلامی رد و بدل میکنند.

پانزده سالی میشد که این تخت مهمان ما بود. یعنی از روزی که مستأجر آقای صمدی شدیم. من و جهان دربهدر، گوشه به گوشهی یافتآباد را زیر پا گذاشتیم. بالاخره هم آن را توی پاساژی پیدا کردیم که ماکت یک عروس داماد از وسط سقفش آویزان بود.