
آرزو مرادی: جنگ که مقدس نمیشود
خواهرم با صدای وحشتزده تماس گرفت. بمبی نزدیک خانهمان در تهران افتاده است. حالا وقت تماشا برای جنگطلبانی است که از دور سری به تأسف

خواهرم با صدای وحشتزده تماس گرفت. بمبی نزدیک خانهمان در تهران افتاده است. حالا وقت تماشا برای جنگطلبانی است که از دور سری به تأسف

رضا نجفی در داستان «فرودگاه» تصویری از «انسانِ بینابین» در بحران جنگ ترسیم میکند؛ انسانی که نه در میدان نبرد، نه در پناهگاه، که در فضای سرد و بیروح یک فرودگاه بینالمللی، با جنگ روبهروست. اینجا جنگ نه در انفجارها که در صفحههای تلویزیون، نه در زخمهای مستقیم که در بیخبری از خانواده، و نه در مرگ که در «تعلیقِ» بیپایان میان ایران و غرب تجربه میشود.

نویسنده با بهرهگیری از آرای مرلو-پونتی، اسپینوزا و لویناس، نشان میدهد که چگونه هادی ابراهیمی با افزودن یک نقطه به «وطن» (وتن)، آن را از قلمرو مفهوم انتزاعی بیرون میکشد و به حوزۀ تجربۀ حسی-بدنی وارد میکند. در این خوانش، «وتن» نه یک سرزمین دور، که تنِ زخمیِ جمعی است؛ تنی که در مهاجرت درد میکشد، در جنگ میسوزد، و با این همه، در «تبسم ایستادگی» پنهان میشود.

مقاله امیز احمدی آریان یک نمونه درخشان از «خاطرهنویسیِ چندلایه» است. نویسنده با مهارت، سه دهه از تاریخ ایران را در سه روایتِ بههمپیوسته (باران اول/آتش اول/آتش دوم) روایت میکند و سرانجام، در ساختار یک سمفونی به باران دوم میرسد که تمام این حلقهها را به هم متصل میکند با این قصد که نشان دهد چگونه تاریخ ایران هر بار با چهرهای تازه، اما با همان جوهر سیاه، تکرار میشود.

«شکوفه و تیغ» نوشتهی فریبا مهرابی، روایتی تکاندهنده و شخصی از چهار سال حبس در زندانهای سپاه و عادلآباد شیراز در دههی ۶۰ است؛ یک دختر ۱۶ ساله نه تنها در برابر خشونتهای جسمی، زبانی و روانی مقاومت کرد، بلکه با نوشتن نامههای خیالی به والدینش، تجربهی زندان را به سندی ماندگار از پایداری انسانی و افشای سرکوب فراز آورد. این خاطرهنگاری داستانواره، زندان را نه تنها مکانی برای شکنجه، بلکه فضایی برای شکوفایی ادبی و اخلاقی در دل تاریکی نشان میدهد.

«هزار و یک شب» نه تنها گنجینهای از قصههای شگفتانگیز شرقی، بلکه دایرهالمعارفی چندلایه از تجربهی انسانی است که از گفتوگوی گستردهی فرهنگها، ملل و سنتهای گوناگون در طول تاریخ شکل گرفته. حضور شخصیتهای اسطورهای در کنار مردمان عادی و حاکمان، همراه با حکمت، طنز و تأملات عمیق در عشق، قدرت و سرنوشت، این اثر را به متنی زنده و پویا بدل کرده که فراتر از یک میراث ادبی گذشته، امکان خوانشهای متنوع تاریخی، فرهنگی و اجتماعی را فراهم میآورد. از این رو، هزار و یک شب همچنان منبعی غنی برای پژوهشهای معاصر در حوزهی روایت، روابط قدرت و لایههای پنهان تجربهی بشری باقی مانده است.

به چه چیز در این چهار رمان نگاه میکنیم؟ چهگونه نگاه میکنیم؟ به حضور مرگ نگاه میکنیم؛ به رابطهی عشق و مرگ. به چهار رمان شکار کبک، پنجاه درجه بالای صفر، لب بر تیغ، خندهی شغال در چهار آینه نگاه میکنیم: درک زیگموند فروید از رانش مرگ، درک ژاک لاکان از رانش مرگ، اندیشهی ژان پل سارتر، اندیشهی فریدریش نیچه. آنگاه؟

نویسنده جنگ را نه بهعنوان یک واقعهی ژئوپلیتیک، بلکه بهمثابه «تغییری در ادراک جهان» توصیف میکند که زمان را تکهتکه کرده، اقتصاد را به سمت نابودی سوق میدهد و اعتماد میان انسانها را فرو میپاشد. متن تأکید میکند که جنگ با واژههای آرامی مانند «عملیات» و «خسارت جانبی» آغاز میشود، اما در خیابان به فروپاشی خانهها، بازیهای تغییرشکلیافته کودکان و ترسی تبدیل میشود که تا سالها پس از پایان جنگ نیز در ذهن قربانیان باقی میماند.

رمان «از چشمهای شما میترسم» فرخنده حاجیزاده متنی است که روایت را از جایگاه بازنمایی واقعیت به جایگاه کنش تاریخی و اخلاقی منتقل میکند. این رمان با فروپاشاندن زمان خطی، چندپارهکردن صدا و واگذاری حافظه به بدن زنانه، امکان تازهای برای اندیشیدن به نسبت میان ترس، تاریخ و هویت فراهم میآورد. مقالهی حاضر میکوشد نشان دهد که چگونه حاجیزاده ترس را از قلمرو روانشناختی فردی بیرون میکشد و آن را به مقولهای زیباییشناختی و هستیشناختی بدل میسازد.

استاد خالقی مطلق در این داستان اسارت درونی جامعه ایران تحت سرکوب را نشان میدهد که با «اعتیاد به ترس»، «عادت به ناامیدی» و تکرار خشونت، به ساختارهای استبدادی بازمیگردد. نقش روشنفکران – همچون راوی تبعیدی که خیرات میدهد، روزنامه میخواند و افکارش را «مرتب» میکند – در این اسارت برجسته است: آنها ناظرانی منفعلاند که تحلیل میکنند اما در عمل تغییری ایجاد نمیکنند، و حتی سیاستمداران غربی با مبادله قراردادهای اقتصادی در برابر آزادیهای موقت، بخشی از این معماری اسارت میشوند. رهایی واقعی، نه از دخالت بیرونی، بلکه تنها با شکستن این چرخه درونی و بازپسگیری حس از دسترفته ممکن است، که داستان آن را به عنوان کمدی سیاه تکرار تاریخ افشا میکند.

نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» در شرایط کنونی که ایران با تهدید حمله نظامی خارجی و همزمان با تنشهای درونی میان اقوام و مذاهب مختلف روبروست، هشداردهنده است. ویسنییک به ما نشان میدهد که دشمن واقعی، “دیگری” نیست؛ نه آن همسایهای که زبانی دیگر دارد، نه آن هموطنی که مذهبی دیگر میگزیند، نه آن برادری که در قسمتی دیگر از این سرزمین پهناور زندگی میکند.

این داستان که در اکتبر ۲۰۲۲ (مهر/آبان ۱۴۰۱) نوشته شده است، ساختاری تمثیلی و جهانشمول از فروپاشی یک نظام فرسوده، توهم رهبری و تغییر وفاداریها را ترسیم میکند. جادوی ادبیات در این تمثیل در خلق الگویی نمادین است که به طرز شگفتانگیزی با روندهای سیاسی-اجتماعی واقعی همنوا میشود. ادبیات با انتزاع و نمادپردازی، ذات یک پدیده را عریان میکند و هنگامی که واقعیت تاریخی بر مدار همان ذات حرکت کند، اثر ادبی در نگاه ما به سندی شفاف و یک هشدار پیشین تبدیل میشود. قدرت این تمثیل، در همین جهانشمولی و توانایی آن در صحه گذاشتن بر واقعیتهای متأخر است.

نویسنده با نگاهی فلسفی و نظری به بررسی چیستی و چرایی جذابیت ادبیات داستانی میپردازد و استدلال میکند که راز این جذابیت را باید در تلاقی سه عنصر «نوشتار»، «تخیل مادی» و «تمنا» جستجو کرد. او بر «نوشتار» به عنوان فرایندی زنده و پویا تأکید میکند. نویسنده با مقایسهی سبک و درونمایه آثار نویسندگانی چون همینگوی و داستایفسکی، نشان میدهد که چگونه تمناهای گوناگون و حتی متضاد یک عصر در نوشتار تبلور مییابند و چگونه خواننده نیز در هر دوره با تمنای خاص خود، اثر را به «نوشتاری» زنده و نو بدل میکند.

در رمان «تسلای آسمانِ شب» اثر جواد کاراحسن، اصفهانِ قرن یازدهم سلجوقی نه تنها صحنهای از شکوفایی فرهنگی و دانش عمر خیام است، بلکه آینهای هشداردهنده از چگونگی فروپاشی تدریجی نظم، اعتماد و انسانیت در برابر ترس، تعصب و بنیادگرایی ــ همان سازوکارهایی که نویسنده از دل تجربه جنگ بوسنی، هزار سال بعد، در جوامع امروز بازمیشناسد و بدون شعار، به شکنندگی فرهنگ در برابر تاریکی هشدار میدهد.

مقاله به بررسی یکی از بنیادیترین تقابلها در نظریهٔ روایت، یعنی نظرگاه/پرسپکتیو درونی در مقابل نظرگاه/پرسپکتیو بیرونی میپردازد. نویسنده استدلال میکند که انتخاب میان این دو نوع نظرگاه، امری صرفاً فنی نیست، بلکه عمیقاً با جهانبینی و مؤلفههای ایدئولوژیک نویسنده و اثر گره خورده است. مقاله سپس با تمرکز بر بازنمایی جهان درونی شخصیتها، نشان میدهد که چگونه رمان مدرن در پی ایجاد توهم بیواسطگی و دسترسی مستقیم به ذهن شخصیتهاست. در نهایت، اشتانتسل با تحلیل نمونههایی از آثار دیکنز، فیلدینگ، دی.اچ. لارنس، مارگارت درابل به بررسی کارکرد هدایت همدلی خواننده از طریق توزیع نابرابرِ بینش درونی میان شخصیتها میپردازد.

پونه بریرانی در داستان «پروست چگونه میتواند زندگیتان را زیر و رو کند؟»، زن را از قلمرو «انفعالِ رمانتیک» بیرون میکشد و به قلمرو «فردیتِ کنشگر» وارد میکند. شخصیت «دیبا» نه در جستجوی عشقی آرمانی و قالبی، بلکه در پی عشقی است که او را از «بیوهی کتابفروش» بودن به «دیبا» بودن ارتقا دهد. نویسنده با بهرهگیری از زبان زنانه (جزئینگری، تنانگی، سکوتِ پُرمعنا) و با واسازیِ کلیشههای عاشقانه، نشان میدهد که «کنشگریِ» زن در این داستان نه در شورشهای بزرگ، که در جهشی درونی به سوی پذیرش خودِ یگانهاش و انتخابِ معشوقی همسوی با همین فردیت متجلی میشود.

دلِ دلدادگی شهریار مندنیپور، که در سالهای پس از جنگ و زلزلهای ویرانگر رخ میدهد، تنها بازنمایی یک فاجعه یا یک عشق پیچیده نیست؛ بلکه بیانیهای جسورانه در فرم روایی است. این رمان با درهمتنیدن اسطورهی آفرینش، چهار عنصر کلاسیک، و واقعیتی تلخ، و با طرد آگاهانهی «صدای مسلط نویسنده»، در پی خلق جهانی است که در آن «عدم قطعیت»، اصل سازماندهنده و خودِ معناست. این مقاله میکوشد با واکاوی ساختار چندصدای رمان، شخصیتپردازی اسطورهای، و تقابل عناصر چهارگانه، نشان دهد که چگونه مندنیپور از رخدادهای تاریخی معاصر بهمثابهی بستری برای آزمون مرزهای روایت و تعلیق معنا بهره میجوید.

این اثر نه تنها یک داستان درباره مرگ و سوگ است، بلکه کاوشی است شاعرانه در مورد ماهیت حافظه، هویت، و این که ما چقدر میتوانیم واقعاً فردی را که فکر میکنیم میشناسیم، بشناسیم. نویسنده استعدادی درخشان در خلق فضاهای احساسی و شخصیتهای چندبعدی دارد. این داستان مدتها پس از خواندن، در ذهن خواننده باقی میماند و او را به تأمل وامیدارد.

مهناز عطارها در رمان «کژمیر»، تازهترین اثر خود، «کابوس مشترک زیستهٔ ایرانیان» یعنی داغ فرزندباختگیِ ناشی از خشونت سیستماتیک و جنگ را به هستهٔ روایت داستانی بدل میکند. او با بهرهگیری از منشوری بینانسلی، بیناقومی و بیناجنسیتی، نه تنها «نمایشگاه مرگهای دستساز» نیمقرن اخیر ایران را کاتالوگ میکند، بلکه بر بازخوانی روشهای گوناگون مواجهه با این تراژدی پایدار تمرکز دارد.

بیش از نیم قرن پیش، بهرام بیضایی در نمایشنامه «چهار صندوق» با وارونه کردن یک فرم شاد مردمی قاجاری، دور باطل استبداد را به تصویر کشید: جامعهای که از ترس خطری مبهم، خود قدرتی سرکوبگر میسازد، سپس با تفرقه، سازش و انفعال، آن را تداوم میبخشد و در آخرش هم صدای اعتراض را تنها میگذارد. این اثر که هم در دوران پهلوی و هم در جمهوری اسلامی سانسور شد، امروز بیش از همیشه معاصر ماست؛ از مکانیسمهای قطبیسازی در اپوزیسیون تا بازتولید صندوقهای ایدئولوژیک در گفتمانهای سیاسی، همه یادآوری میکنند که بزرگترین خدمت به استبداد، خودزنی جمعی و ناتوانی در اتحاد است.

این شعر، یک کالبدشکافی شاعرانه از خشونت سیستماتیک علیه زنان است که در آن شکنجه، از سطح فیزیکی به عمق زیستشناسی، روان و اسطورهی وجودیِ زنانه نفوذ کرده است. شعر از توصیف خشونت به سوی کشف منطق شاعرانهی مقاومت حرکت میکند و در پایان با عبور از این تاریکی، به تصویری از زایندگی میرسد.