
برنارد مالامود: «سبد جادویی» به ترجمه نادر افراسیابی
سبد جادویی» از مهمترین داستان های مالامود نه تنها داستانی دربارهی عشق و ازدواج است، بلکه روایتی است دربارهی جستوجوی هویت، رنج و امید.

سبد جادویی» از مهمترین داستان های مالامود نه تنها داستانی دربارهی عشق و ازدواج است، بلکه روایتی است دربارهی جستوجوی هویت، رنج و امید.

در جهان پیچیده و پرتکثر امروز، جستار دیگر بهدنبال ارائهٔ پاسخهای قطعی نیست؛ بلکه با طرح مسائل و برانگیختن پرسشهای نهفته، عمق و وسعتی تازه یافته و به ابزاری برای نظمبخشی به ذهن پراکندهٔ انسان معاصر بدل شده است. این نوشتار با بازگشت به ویژگیهای بنیانی جستار در آثار مونتنی، امتداد و تحولات آن را در زمانهٔ ما بررسی میکند و در پایان با طرح پرسشهایی دربارهٔ ماهیت زیباییشناختی جستار، گفتوگو را ادامه میدهد.

خاکسار هشدار میدهد که «پیروزی بر فاشیسم، اگر با فراموشی قربانیان و دروغهای تازه همراه باشد، فقط فاشیسم را از شکلی به شکل دیگر منتقل میکند.» او میگوید «آمار و اعداد» قربانیان را دوباره میکشند؛ تنها ادبیات است که با «نام و چهره» دادن به مردگان، آنها را از «تودههای بیجان» نجات میدهد. او با اشاره به فریبکاری رسانهای، به ما برای امروز میآموزد: «مواظب دروغ و فراموشی باشیم.»

در این داستان، نویسنده با بهرهگیری از جزئیات حسیِ تکاندهنده، روایتِ غیرخطی، گفتوگوهای فشرده، نمادپردازی و زاویۀ دید محدود به شخصیتی که خود درگیر حس گناه است، از سانحهای ساده در کارگاه فراتر میرود و تصویری هنری از بیارزششمردن جان کارگران در نظام نابرابر کار خلق میکند؛ جایی که مدیر به راحتی میگوید «هزار اتفاق میافته برای کارگر» و قربانی در غربت و شرم، با بدنی از هم پاشیده تنها میماند.

حسام با بهرهگیری از قالب نمایشنامه نشان میدهد که چگونه جنگهای ارائهشده به نام آزادی و دموکراسی، بهتدریج به «باتلاق» تبدیل میشوند. باتلاق نه برای اجرا، که برای خوانش نوشته شده است؛ و شاید همین فاصلهی میان صحنه و صفحه، خود بخشی از معنای اثر باشد: روایتی از جنگ که هرگز تمام نمیشود، چون همیشه در حال «بازخوانی» است.

مخالفت با «نظرگاه» (زاویه دید) یک راوی شخصی و محدودیت افق دانش روایی که از این طریق ایجاد میشود، میتواند به تثبیت ایدئولوژیک واقعیت داستانی منجر شود. از سوی دیگر، دیوید لاج (D. Lodge) این موضوع را از زاویه دیگری بررسی میکند، اما در نهایت او نیز ارتباط تنگاتنگی بین زاویه دید روایی و جهانبینی قائل میشود.

در خواب مادر، «همه چراغها خاموش بودند جز یکی»؛ و این «یکی» – در روزهای آتشبس دوهفتهای، در میان خانههای ترکخورده و والکر و تسبیح سبز و فلاسک چای – تمام چیزی است که مردم برای «ماندن» نیاز دارند: نه پیروزی، نه وعده بهشت، نه شعار «مرگ بر این یا آن».

حسین نوشآذر در نوولت «۵۶ درجه» با بهرهگیری از الگوی سفر قهرمانانهی جوزف کمبل، روایتی میآفریند که در آن «هما» – زنی زبانشناس و باردار – در جستجوی آرمانشهری به نام «آشتیان» از برکلی به ایرانِ صدوسیسالآینده سفر میکند. او در این سیر آفاقی و انفسی با کهنالگوهای اسطورهای روبهرو میشود، اما در برابرِ دو ویرانشهر «اسپادانا» و «آشتیان» قرار میگیرد: نخستین، دیستوپیایی به فرمانروایی «حکیم آگوستین» – استعارهای از حاکمیت بیمار و خودشیفته – و دومین، جامعهای با پیشرفتهترین فنآوریها اما گرفتار در ایدئولوژی باستانگرایانهای که فردیت را در نامهای تکراری «کوروش» و «داریوش» و «آناهید» ذوب کرده است. این مقاله با رویکرد «بوطیقایی نو» و با تکیه بر آرای کمبل، نشان میدهد که چگونه نویسنده، اسطوره را هم چونان ساختاری برای بازنمایی «امید» به کار میگیرد و هم چونان آیینهای برای نقد «تباهیِ» ریشهدار در تاریخ معاصر ایران.

این اشعار خشونت را نه با نمایش مستقیم، بلکه در تصویرهای استعاری و خاطرهوار بازنمایی می کنند. شاعر از تمرکز بر «نبرد» و «پیروزی» فاصله میگیرد و به «روان»، «حافظه» و «احساس» نزدیک میشود، و با بهره گیری از طنز سیاه و پارادوکس، تصویری از جنگ جاری را به دست می دهند که نه فقط شهرها، که «هویت»، «امید» و «حافظه» ما را نیز هدف گرفته است.

روایتی چندصدایی، سورئال و تأثربرانگیز از وضعیت انسانهایی که در پیِ «اتفاقات شهر» دچار فروپاشیِ ذهنی و وجودی شدهاند. آنچه این داستان را متمایز میکند، ثبتِ دقیق و شاعرانهٔ «حال» آدمهاست. نویسنده با خلق کاراکترهایی که مرز میانِ واقعیت و خیال، بیداری و خواب، بودن و نبودن در آنها محو شده، تصویری چندلایه از یک جامعهٔ زخمخورده ارائه میدهد.

این مقاله، یک نگاه تحلیلی عمیق به داستان «زایر» نسیم خاکسار است، اما فراتر از آن، تلاشی است برای پیوند زدن تجربهی جنگ در دو مقطع تاریخی متفاوت (جنگ ایران و عراق و جنگ کنونی با اسرائیل و آمریکا). نویسنده با تکیه بر مفهوم «دلبستگی به اشیا» به عنوان نماد وطن، نشان میدهد که جنگ نه فقط ساختمانها، که «تعلق خاطر» آدمها را نابود میکند.

کتاب «از تاریکترین شب، تا طلوع روشنایی» خاطرات سیروس هوشمند، روایتگر تجربه زیسته او از انقلاب ایران، جنگ و سه سال اسارت در زندان اوین است؛ نویسنده با تکیه بر اندیشههایی چون معنابخشی به زندگی از طریق رنج (متأثر از ویکتور فرانکل) نشان میدهد که چگونه پایبندی به اصول و شجاعت در برابر بیعدالتی، نیروی پنهانی است که انسان را در سختترین شرایط به ادامه دادن وامیدارد. این کتاب فراخوانی است برای زیستنِ آزموده و مقاومت در برابر تسلیم شدن به زندگی سطحی و مصرفگرا.

تضاد میان میل فردی برای زیستن در زیبایی، آرامش و خلاقیت با هجوم طاقتفرسای واقعیتِ بیرونیِ خشونتبار، سرکوب، اخبارِ متناقض و فروپاشیهای جمعی. نویسنده نشان میدهد که حتی در خلوتترین لحظاتِ حضور در طبیعت، ذهن از چنگال تاریخِ سیاسی و اجتماعیِ آکنده از رنج و تناقض رها نمیشود.

در ایامی که بمبها زیرساختهای ایران را نشانه رفتهاند، آزاده طاهایی در این شعر، زخم را نه به عنوان «واقعه»، که به عنوان «وجود» روایت میکند. او در سفرِی شاعرانه، وطن را به یک بدن واحد تبدیل میکند که هر نقطهاش زخمی است، اما هر نقطهاش هم زیستنگاه ماست.

این متنی است که در ۱۳۷۳ نوشته شده، در ۱۳۸۲ تقدیر شده، و در ۱۴۰۵– در روزهایی که باز هم مدارس و زیرساختهای ایران بمباران میشوند و باز هم دختران زیر آوار میروند – باید بازخوانی شود. «رفتگان و ماندگان» نشان میدهد که ادبیات ضدجنگ، هرگز تاریخ مصرف ندارد. چون جنگ، همیشه دارد تکرار میشود.

این داستان، سندی از روزهای نخست جنگ ایران و عراق است، اما در همان حال، روایتی است از «همان جنگی که امروز هم ادامه دارد». نسیم خاکسار با زبانی ساده و گزارشی، بدون هیچ شعار یا اغراقی، تصویری از «مردم عادی» میکشد که تنها داراییشان «کولر برقی» است، و بزرگترین غمشان «له شدن کولرها زیر آوار». اما درست همین «سادگی»، داستان را به متنی ماندگار تبدیل میکند: چون نشان میدهد که جنگ، اول از همه «زندگی روزمره» را نابود میکند، نه فقط ساختمانها را.

«قبر کرمهای شبتاب» روایتی است از فروپاشی تدریجی انسانیت در زیر چکمههای جنگ، اما نه از طریق صحنههای نبرد، که از دریچه چشم کودکی که مجبور میشود گام به گام «انسان بودن» را از دست بدهد. سیتا در این داستان، نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «بازماندهای» است که جنگ، او را از خانواده، از خانه، از غذا، از حرمت، و در نهایت از خواهرش جدا میکند. نوساکا آکییوکی با نثری دقیق و بیعاطفه (که یادآور بهترین نمونههای ادبیات ضدجنگ جهان است) نشان میدهد که بزرگترین فاجعه جنگ، نه مرگ، که «مرگ تدریجی معنا»ست.

رمان «کژمیر» مهناز عطارها، فراتر از روایت یک سوگ شخصی، کالبدشکافی نظام تولید فقدان در تاریخ معاصر ایران است. منتقد نشان میدهد که چگونه قدرت (در قالب نهادهای رسمی و غیررسمی) مرگ را از یک رویداد فردی به «تجربهای تاریخی و مکرر» تبدیل میکند و آن را در تاروپود زندگی روزمره چنان عادی میسازد که سوگ به جای طغیان، به «درونیسازی خاموش» و مقاومتی فرسایشی بدل میشود. او با تکیه بر ساختار چهلتکه و بینانسلی رمان نشان میدهد که «تاریخ در این معنا، نه گذشتهای سپریشده، که نیرویی حاضر و فعال در اکنون است و خود را با تکرار بازمیسازد».

نویسنده در این مقاله بر این باور است که با وجود پیوستگی واقعی جهان تحت سلطه سرمایهداری جهانی، شکافی ژرف میان «واقعیت عینی یگانگی» و «حس درونی تنهایی و بیمعنایی» انسانها وجود دارد. او پس از بررسی ناتوانی فلسفه، شعر و رمان در پر کردن این شکاف، به تاریخنگاری (به ویژه آثار بکرت) روی میآورد و نتیجه میگیرد که هرچند کتابهای تاریخی حس احساسیِ مستقیمی ایجاد نمیکنند، اما خواننده میتواند از خلال آنها به درکی فرازمانی و فرامکانی از بههمپیوستگی هستی دست یابد و شاید از این راه، اندکی از شدت تنهایی و واماندگی بکاهد.

داستان نشان میدهد که چگونه خشونت ساختاری، نه تنها خیابانها، بلکه ساختار خانواده، روابط مادری و حتی دیالوگهای عاشقانه را بازتعریف میکند. حتی امید به آینده نیز در این فضا معنایی تراژیک و در عین حال مقاومتآمیز مییابد. این داستان تصویری صادقانه، هنرمندانه و تأثربرانگیز از لحظهای از تاریخ معاصر و انسانهایی ارائه میدهد که در دل وحشت، همچنان به پختن غذا، تمرین ریاضی و فریاد زدن ادامه میدهند.

کشوری در این اثر، نه تنها با نگاهی نقادانه به بازخوانی تاریخ و تقدسزدایی از قهرمانان میپردازد، که جامعهای را در محاصره فشارهای اقتصادی، تعصبات کهن و ارواح سرگردان گذشته به تصویر میکشد؛ جزیرهای که خود استعارهای است بزرگ از انزوای انسان معاصر و کشتی نجاتش که همواره در آستانه غرق شدن در توفان است.