چه خبر؟

از ما

بیژن بیجاری: تاوّل

داستان با این سطرها آغاز می شود: غروبی از غروب‌های پاییزیِ تهران، که تنهایی به قیلوله خوابی دَرم رُبوده بود، ندایی شنیدم انگار بیدار/ خواب

ادامه مطلب »
از ما

اصغر الهی: ما اینیم

۱ شب تابستانی جلیل و قَدری بود. هوا دم کرده بود. ما نشسته بودیم دو طرف مغازه کربلایی علیشاه روی سکوهای سمنتی، انگاری نیمکت. چپق

ادامه مطلب »