چه خبر؟

از ما

وحید ذاکری:«دلْ‌یار»

می‌نویسم تو را و واژه‌ها به ناز می‌آیند، گردن‌افراشته و گل‌بو. مانند همان وقتی که می‌نشستی پیش رویم. جا که نبود، صندلی را کمی می‌گرداندی و سه‌رُخَت را می‌دیدم، و کشیدگی گردن و نازکی چانه و لاله‌ی گوش را؛ با کرک‌های ریزی که پایین موهای گذشته از بناگوش روییده بودند و دلم را آن وقت و حالا و هر وقت دیگر شیفته‌اند.

ادامه مطلب »
ادبیات عرب

مازن معروف: «آنیا» – به ترجمه زهرا حسومیان

آنیا سرطان داشت. حرفش سر زبان کل ساختمان بود. مریض بود و دیر یا زود می‌مرد. اما حال آنیا هیچ‌وقت وخیم‌ نشد. هیچ علائم مشهودی از بیماری نشان نداد. بعد یک دفعه بی‌خبر مرد. هیچ‌کس انتظار نداشت اینطور اتفاق بیافتد. آنیا و پدر و مادرش، هر سه توی یک سال سرطان گرفتند.

ادامه مطلب »
ادبیات غرب

جلال رستمی گوران: «وزارتخانه رؤیاها»ی هنگامه یعقوبی فراه

«وزارتخانه رؤیاها» نوشته هنگامه یعقوبی فراه اخیراً به زبان آلمانی توسط Aufbau از ناشران معتبر آلمانی، راهی بازار کتاب آلمان شده و مورد توجه رسانه‌های آلمانی‌زبان قرار گرفته است.   نگاهی به این کتاب با توجه ویژه به نویسنده آن.

ادامه مطلب »
از ما

کابوس قتل عام زندانیان سیاسی – شهریار مندنی‌پور: سلطان گورستان

می‌‌گویم: مارخ خانم! فقط قبر پسر شما که نیست، پسر من هم هست. مطمئنم همین اینجا بود. این بوته خاری هم که می‌‌گویید قبلنا نبوده، کاملا درست می‌‌گویید. منتها همین مدتی که نیامده‌ایم سبز شده.

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: گَردِ اندوهِ او بر چهره‌ی او- گذری از رمان قیصر پرتغال با نگاه به نظریه‌ی رمان میخاییل باختین

قیصر پرتغال، نوشته‌ی سلما لاگرلوف، شاید یکی از پُراهمیت‌ترین رمان‌های تاریخ سوئد است. بر مبنای این رمان فیلم‌ها ساخته شده است. در مورد این رمان کتاب‌ها نوشته شده است. قیصر پرتغال انگارمنبعِ آفرینشِ افسانه‌ها است؛ سازی که از صدا می‌سوزد.

ادامه مطلب »
از ما

جواد عسگری: ردپای روی برف

گوش‌هایش سوت می‌کشید. جهت‌ها را گم کرده بود و جایی را نمی‌دید. بوی خون و باروت دل و روده‌اش را به هم زده بود. کنج ویرانه‌ای، شاید همان تک‌تیرانداز، با یک چشم بسته و چشم دیگر بر دوربین قناسه، منتظر نشسته بود تا برای بار دوم ماشه را بچکاند.

ادامه مطلب »
از ما

شهلا شهابیان: رشت، ساغریسازان، کوچه بلورچیان

از تهِ دل. خیز برمی‌دارم. آبِ حوضِ وسط حیاط هی گود برمی‌دارد و هی پُر می‌شود و بهادر سه چهار ساله جلوی چشم‌های وحشت‌زده‌ی گوهر توی آب بالا و پایین می‌رود. مرد‌ی سراسیمه می‌دود پایین. پسرِ عمه عالمتاج‌خانوم.

ادامه مطلب »
از ما

هوشنگ گلشیری: یک پیشنهاد

تجربۀ خواندن، تجربۀ رفتن به عمق است؛ هر شی‌ء خود اسطوره است یا در سایۀ نمونۀ اسطوره‌ای‌اش؛ هر عمل چیزی است ازلی و ابدی. آدمی در داستان نه بر خط که بر دایره‌ای می‌چرخد و خواننده در هر لحظه تجربۀ همۀ هستی را باید پیش چشم داشته باشد.

ادامه مطلب »
از ما

ندا زمانی: قزل‌آلا

هنوز هم اینجا هستم. روی تخت هر روزی، کنار بالش‌هایش و موهای ریز بدنش که گرد شده و روی تشک ریخته و گودی احمقانه خوش‌خواب که یادم می‌آورد چند ساعت پیش اینجا خواب بوده.

ادامه مطلب »
از ما

ری را عباسی: مثلث ر‌ها شده

زن تکه‌ای از نانِ شیرمالی که دست جوان بود، برداشت و بین دولبش قرار داد: « یعنی تو با این قد و قواره هنوز نمی‌دونی با ترس چه حالی داره، چسبِ چسب. بچسب. » نان را به دهان گذاشت. صدای خنده‌ی زن زیر خوابِ چادر بلندتر شد.

ادامه مطلب »
از ما

فرخنده حاجی‌زاده: آن دیگری

سعی‌مان این است که با تدبیر از شرّش خلاص شویم. بارها دورش کرده‌ایم اما سر بزنگاه می‌آید، خودش را می‌رساند پشت نگاه یکی از ما و درست وقتی که آن‌یکی سعی می‌کند هرطور شده حرفش را به کرسی بنشاند، از پشت نگاه آن‌دیگری برق می‌زند.

ادامه مطلب »
از ما

نسیم خاکسار: ریشه دل آدم‌ها را نباید کشید – گلشیری ستایشگر زندگی

دنیای او، دنیای کتاب و کتابت بود که دل به آن‌ها می‌داد. یعنی دنیای ویژه نویسنده و شاعر که دنیای کتاب است و کلمات. همین کلمات که به مقراض جان می‌بُریم و کنار هم می‌چینیم. کاری به الفبایش نداشته باش که در کدام خط و زبان چگونه است.

ادامه مطلب »
از ما

احمد خلفانی: دفترهای دوکا، توقف و حرکت از دو سو

نوشتن بی‌شک یکی از راه‌های نزدیک شدن به خود و بازیابی خویشتن است، جمع کردن قطعه‌هایی که این‌جا و آن جا، در روزمرگی، گم شده است. ولی آیا چنین چیزی به‌راستی ممکن است؟ آیا سروکار ما در آن صورت با زمان‌های “هرگز” و قلمروهای “ناممکن” نمی‌افتد؟

ادامه مطلب »
از ما

محمد حیاتی: قصه‌ی ما به سر رسید

از سردخانه که برمی‌گردی، توی راه، آن‌قدر سنگینی که انگار ده نفر روی کولت ایستاده‌اند و ده نفر دیگر از پشت هی می‌کشند و نمی‌گذارند راه بروی. هر قدمی که برمی‌داری انگار یک عمر طول می‌کشد. به آسمان نگاه می‌کنی و شب پُرستاره را می‌بینی.

ادامه مطلب »
از ما

خورشید رشاد: سقوط

بلد نبودم سر کلاس‌ها مزه بپرانم. رویم نمی‌شد به اتاق استادها بروم. پول کافه‌نشینی نداشتم. اگر هم داشتم مثل سمانه بلد نبودم ادای روشنفکری در بیاورم و قمپز درکنم.

ادامه مطلب »