
خیزش ملی مردم ایران – شیرین عزیزی مقدم: بانگ آزادی
صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

نویسنده برای درک «سلطه» یک نقشه راه ترسیم میکند با سه نقطه: تجاوز به بدن (برای نابودی نمادین)، تحریف تاریخ (برای کنترل حافظه) و سانسور زبان (برای محدود کردن تخیل). هدف این چرخه سهگانه محو امکانِ «تمامیت» یافتنِ فرد و جامعه است.تجاوز به بدن، تحریف تاریخ و سانسور زبان کماکان چارچوبی معتبر برای تحلیل اعتراضات دی ۱۴۰۴ است، اما با دو تحول کلیدی: نخست، بدن زن از عرصه نمادینِ انفعال به سوژه فعالِ مقاومت بدنی در خیابان تبدیل شده است؛ دوم، تخیل جمعی با زیرکی، تاریخِ تحریفشده را دور میزند و با خلق شعارها و نمادهای نو و روایتهای تصویریِ زنده در شبکههای اجتماعی، زبانی موازی میآفریند که میبایست سانسور را بیاثر کند، چرخه مقاومت نیز با تبدیل تن به سنگر، حافظه و زبان به اسلحه، پیچیدهتر و نافذتر شده است. آیا راه برونشدی از این حلقه بسته مییابیم؟

در جستار پیشرو، نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی از دریچهی نظریهی «منطق گفتمانی» (Dialogism)، «چندصدایی» (Polyphony) و «کارناوال» میخائیل باختین خوانده میشود. این تحلیل نشان میدهد چگونه بیضایی با تکثیر روایتها و صداهای متضاد ـ از زبان آسیابان، زن و دخترش در برابر شاه، موبد و سردار ـ نه تنها اقتدار تکصدایی قدرت سیاسی-دینی را به چالش میکشد، بلکه شکافهای طبقاتی، ایدئولوژیهای سرکوبگر و صدای خاموش فرودستان را در قالب یک «کارناوال گفتمانی» آشکار میسازد؛ چنانکه قربانیان تاریخ، در لحظهای تعلیقی، حاکمان را به محاکمه و تمسخر میکشند. این خوانش، «مرگ یزدگرد» را به مثابهی یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات معاصر فارسی تبدیل میکند.

خیابانها هنوز از خون معترضان رنگین است و با اینحال از دگرگونی ساختارها نشانی نیست. جامعه در یک وضعیت آستانهای خطرناک ایستاده است: پایانِ باور به حاکمیت، بدون فروپاشیِ ابزار سلطه. جمهوری اسلامی دیگر نه مشروعیت دارد و نه توان بازسازی آن را، اما همچنان با خشونت عریان دوام میآورد. این شکاف میان «از دست رفتنِ قلبها» و «باقی ماندنِ دستها» دقیقاً نقطه تولد انقلاب است. احتمال دوم اما فرسایش تمدنیست.

حرف اصلی شاعر در این دو شعر، فریاد اعتراض علیه سرکوب، تلاش برای خاموش کردن حقایق، و تجسمِ رنجِ جمعی ملتی است که در مسیر آزادی، خون دادهاند. شاعر تأکید دارد که خونهای ریختهشده بیهوده نیست و خاک آنها را نمیپذیرد، بلکه این خونها امید به انقلاب و آزادی را زنده نگه میدارند.

سه شعر. سه لحظه تاریخی در زندگی فردی و اجتماعی ما. بیانیهای شاعرانه علیه مکانیسمهای دولتی برای «شیسازی» انسانها و حذف آنان از طریق بار کردن هویتی تحمیلی و کشندۀ امنیتی-ایدئولوژیک از مهدی گنجوی در یک بزنگاه تاریخی.

چند ساعت پیش رسیدم فرودگاه استانبول. حالا چند ساعت به پروازم به تورنتو مونده و با این همه، هنوز بخشی از وجودم توی کوچهها و خیابونهای تهران جا مونده؛ صدای کلاشینکف، صدای تکتیراندازها، هیاهوی جمعیت، و صبحهایی که جنازهها رو از خیابون جمع میکنن. زندهام، ولی انگار زنده نیستم. بیحسم.

این داستان از خلال روایتی چندصدا و موازی، که تکنیک جریان سیال ذهن و کشمکشهای درونی شخصیتها را با فضاسازی نمادین (بیابان تاریک، گورهای خالی، صدای خندههای رازآلود) درهم میتند، مضمون سرکوب را نه بهصورت مستقیم، بلکه در قالب یک موقعیت فرجامخواهانه و انتقامجویانه از سوی قربانیان بازنمایی میکند. راوی دانای کل محدود به ذهن مأموران است، اما وقفههای روایی، فلشبکهای آکنده از عذاب وجدان و ظهور ناگهانی “صداهای دیگر” در تاریکی، همچون نقبهایی روایت را از انحصار قدرت خارج کرده و صدای سکوتشکستهشدگان را به شکل نمادین و هراسآور به متن وارد میکند.

«در میان امواج» نوشتهی محمدعلی کاوه مقدم، به شکلی خلاقانه و تأملبرانگیز از زاویهی دید یک موشک روایت میشود که در پایگاه بیابانی نگهداری میشود. این موشک، برخلاف جسم فولادی و ویرانگرش، دارای وجدانی انسانی است و از نقش خود در کشتار و تخریب نفرت دارد. روایت از زبان این موجود بیجان، نقدی تیز بر خشونت جنگ و بیرحمی سیستمهای نظامی ارائه میدهد و سرانجام نیز به تصمیم موشک برای مقاومت در برابر سرنوشت تحمیلیاش میرسد.

در داستان کوتاه «گلها و چکمهها» نوشته قاضی ربیحاوی، روایت بر محور تقابل گلهای ریزِ شکننده و چکمههای سنگین نظامی و یک کنش غافلگیرکننده شکل میگیرد که نقطهٔ گسست در منطق خشونت است. این لحظه، روایت را از یک گزارش ساده خیابانی فراتر میبرد و به نمایشی نمادین از آسیبپذیری ماشین سرکوب در برابر اعتراضی ناگهانی تبدیل میکند. به این ترتیب در داستان ربیحاوی یک درگیری خاص به بازنماییِ هرگونه تقابل نابرابر بین قدرتِ سازمانیافته و مقاومتِ فردی و شکننده ارتقا مییابد.

در «کمکم محو میشود»، فرم و محتوا در هم میتنند تا زوال امر شگفت را روایت کنند: داستانی مارپیچوار که همچون حافظهای زخمی، میان خیابان و موزه، خواب و بیداری، و نقاشی «جیغ» مونک با پریِ در حال محو شدن در حرکت است. این اثر تنها یک داستان عاشقانه نیست، بلکه کالبدشکافی رابطهای ست که در آن یکی میجنگد تا بماند، و دیگری حتی توانایی دیدنِ این نبرد را از دست داده است.

بوکوفسکی با آثاری چون «پالپ»، «زنها» و «هزارپیشه»، جهان ادبی خود را بر پایه شخصیتهای فرومایه، روایتهای آشفته و مضامین زنستیزانه بنا نهاده است. این مقاله با نگاهی به ساختار روایی، شخصیتپردازی و درونمایههای آثار او میپردازد و پرسش بنیادینی را مطرح میکند: آیا بوکوفسکی در پوشش «واقعگرایی خشن» و نقد جامعه، تنها به بازتولید کلیشههای مبتذل و زنستیزانه پرداخته است؟ بررسی رمانهای یادشده و اشعار او نشان میدهد که جهان بوکوفسکی، به رغم ادعاهای طرفدارانش، فاقد انسجام هنری و عمق فلسفی است و در دام تکرار و سطحینگاری گرفتار آمده است.

امین عسکریزاده، با مجموعه داستان «کمانچهای که زوزه میکشد» زاویهای تازه به ادبیات مهاجرت فارسی گشوده است: روایتهایی از مهاجرانی که نه صرفاً قربانی سیاست، بلکه گرفتار دلایل شخصی، فرار از قانون و بار سنگین گذشتهاند؛ شخصیتهایی معلق میان دو جهان که در سردی روابط و ناتوانی از بریدن از زخمهای کهنه، تراژدی انسانی مهاجرت را به تصویر میکشند. محبوبه موسوی در چارچوب دوسیه بانگ با او گفتوگو کرده است.

مضامین اصلی داستان شامل گناه و رستگاری، پوچی و بیمعنایی، و خشونت و رحمت است. اوکانر از خشونت به عنوان ابزاری برای رسیدن به حقیقت استفاده میکند. در پایان داستان، خشونت باعث میشود که زن سالخورده ریاکار به لحظهای از رحمت و درک برسد.

چینوآ آچهبه با «همه چیز از هم میپاشد» (۱۹۵۸) نه تنها پاسخی کوبنده به «دلِ تاریکی» جوزف کنراد داد، بلکه برای نخستین بار صدای فرهنگ ایگبو را ــ با همه شکوه و تناقضهایش ــ در ادبیات جهان طنینانداز کرد. اوکونکوو، قهرمان تراژیک رمان، نماد مردانگی سنتی و مقاومت در برابر استعمار بریتانیایی است؛ مردی که در عین ستایش سختکوشی، شجاعت و انسجام قبیلهای، خود قربانی خرافههای فلجکننده، مردسالاری افراطی و سنتهای خشونتبار همان فرهنگ میشود. آچهبه بدون سادهسازی، هم تاریکیهای فرهنگ بومی را افشا میکند و هم تاریکی واقعی را ــ استعمار سفیدپوست و میسیونرهایی که با «رضایت» فرهنگی و سپس «اجبار» نظامی، هژمونی خود را تحمیل میکنند ــ عریان میسازد. نتیجه، تراژدیای دوسویه است: فروپاشی یک جهان که هم از درون پوسیده بود و هم از بیرون ویران شد.

در این سه شعر، شاعر با زبانی تصویری و نمادین، وضعیت انسان معاصر در جامعۀ بحرانزده را به تصویر میکشد. او از یک سو نسبت به فلج روحی و عادت به رنج در جامعه هشدار میدهد، و از سوی دیگر امیدوار است به نیروی زندگی در دل سنتهای ساده و انسانی.

اگر قدرت، بیماری موروثی باشد که از پدر به پسر منتقل میشود، آیا قتل پدر تنها راه علاج است؟ «پدرم کالیگولا را میکُشد» اثر علیرضا جوانمرد، بیش از آنکه یک رمان باشد، کالبدشکافی بیپروای روانِ جمعی ماست؛ پژوهشی ادبی در باب دیوانگیِ نهادینهشده در ساختار قدرت و تقلایی تراژیک برای قطع زنجیرهای که ما را به طغیان شخصی و تاریخی مقید میکند.

شعر م. روانشید، بازتاب جهانی واژگون و هستیشناسی شکستخوردهای است که در آن نظم طبیعی زندگی و مرگ از بین رفته است. شاعر تبعیدی، در میانه شب طولانی و درد جمعی، تنها به جابهجایی سکوتبار کلمات میان ورقها میپردازد.

در فضای سرد و خشن زندان، یعقوب که به اتهام شرکت در اعتراضات بازداشت شده، برای کاهش دوران حبس هجدهماهه خود، در امتحان حفظ قرآن شرکت میکند. این امتحان توسط بازجوهایی انجام میشود که خود با تفسیرهای خشک و ایدئولوژیک، قرآن را وسیلهای برای تحقیر و کنترل زندانیان قرار دادهاند. داستان، تضاد بین معنویت واقعی و استفاده ابزاری از دین را به تصویر میکشد و نشان میدهد چگونه فشار سیستماتیک و شکنجه، نه تنها بدن که روح و باورهای فرد را نیز نشانه میرود و او را در مرز فروپاشی روانی قرار میدهد.

این مقاله، با خوانشی خلاق و نو، در پی واکاوی لایههای پنهان و آشکار «رنگ آتش نیمروزی» نوشته شهریار مندنی پور است: از استعارههای جنگ در دل طبیعت بکر، تا نبردی فلسفی میان سنت و مدرنیته، و از اسطورههای کهن شکار تا تعلیقی که تا آخرین سطر، ذهن را میکاود. «رنگ آتش نیمروزی» فقط یک داستان کوتاه نیست؛ آیینهای است شکسته از تاریخ ما، که هر تکهاش تصویری دردناک و در عین حال باشکوه را بازمیتاباند.

«زیر گنبد دوار» اثر تازه عباس امانت، تاریخنگار برجسته، آمیزهای از شعر نو و قالبهای کهن است، بیش از یک تجربه شاعرانه شخصی، بازتاب نگرانیهای عمیق فرهنگی و فلسفی مورخی است که ریشه در میراث کهن دارد و در جهانی معاصر میزید. شعرهای او با اشارات پرشمار به حافظ، اخوان ثالث و دیگران، تلاشی است برای پیوند زدن «از دسترفتگان» ادبی با «بازماندگان» امروزین، در حالی که مفاهیمی چون زمان، حافظه و تقلای انسان در چنگال تقدیر را در قالبی بدیع و اغلب التقاطی میکاود. این کتاب، پنجرهای است به ذهن پژوهنده و شاعرانهای که گذشته را نقد میکند، ولی خود را از آن جدا نمیداند.