
سروش خزائی، هنرمند چندرسانهای در بمبارانهای تهران کشته شد
سروش خزائی، هنرمند چندرسانهای (مولتیمدیا و حوزه تجسمی) ایرانی، در جریان بمبارانهای خیابان خواجه عبدالله انصاری در تهران کشته شد.

سروش خزائی، هنرمند چندرسانهای (مولتیمدیا و حوزه تجسمی) ایرانی، در جریان بمبارانهای خیابان خواجه عبدالله انصاری در تهران کشته شد.

استاد خالقی مطلق در این داستان اسارت درونی جامعه ایران تحت سرکوب را نشان میدهد که با «اعتیاد به ترس»، «عادت به ناامیدی» و تکرار خشونت، به ساختارهای استبدادی بازمیگردد. نقش روشنفکران – همچون راوی تبعیدی که خیرات میدهد، روزنامه میخواند و افکارش را «مرتب» میکند – در این اسارت برجسته است: آنها ناظرانی منفعلاند که تحلیل میکنند اما در عمل تغییری ایجاد نمیکنند، و حتی سیاستمداران غربی با مبادله قراردادهای اقتصادی در برابر آزادیهای موقت، بخشی از این معماری اسارت میشوند. رهایی واقعی، نه از دخالت بیرونی، بلکه تنها با شکستن این چرخه درونی و بازپسگیری حس از دسترفته ممکن است، که داستان آن را به عنوان کمدی سیاه تکرار تاریخ افشا میکند.

انتشارات آسمانا رمان جدید سیامک وثوقی، نویسنده ایرانی-آمریکایی ساکن سیاتل، را با عنوان «ویژگیهای کودکانی که گمان میکردیم از بمبها نیرومندترند» (The Qualities of Children That We Thought Were Stronger Than Bombs) منتشر کرد.

نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» در شرایط کنونی که ایران با تهدید حمله نظامی خارجی و همزمان با تنشهای درونی میان اقوام و مذاهب مختلف روبروست، هشداردهنده است. ویسنییک به ما نشان میدهد که دشمن واقعی، “دیگری” نیست؛ نه آن همسایهای که زبانی دیگر دارد، نه آن هموطنی که مذهبی دیگر میگزیند، نه آن برادری که در قسمتی دیگر از این سرزمین پهناور زندگی میکند.

این داستان که در اکتبر ۲۰۲۲ (مهر/آبان ۱۴۰۱) نوشته شده است، ساختاری تمثیلی و جهانشمول از فروپاشی یک نظام فرسوده، توهم رهبری و تغییر وفاداریها را ترسیم میکند. جادوی ادبیات در این تمثیل در خلق الگویی نمادین است که به طرز شگفتانگیزی با روندهای سیاسی-اجتماعی واقعی همنوا میشود. ادبیات با انتزاع و نمادپردازی، ذات یک پدیده را عریان میکند و هنگامی که واقعیت تاریخی بر مدار همان ذات حرکت کند، اثر ادبی در نگاه ما به سندی شفاف و یک هشدار پیشین تبدیل میشود. قدرت این تمثیل، در همین جهانشمولی و توانایی آن در صحه گذاشتن بر واقعیتهای متأخر است.

همزمان با حمله نظامی به ایران، قلبی که عمری برای فلات ایران میتپید، از تپش بازماند. استاد خالقی مطلق که به راستی عاشق ایران و زبان پارسی بود و آرزویی جز سرافرازی ملت ایران نداشت، ما را گذاشت و رفت. از او علاوه بر پژوهشهای گرانسنگ آثار بینظیری در داستاننویسی و شعر نیز به جای مانده است.

در میان انبوه روایتهای نوستالژیک از دوران پهلوی که اغلب گذشته را «بهشت ازدسترفته» مینمایانند، کتاب «چهرهای از شاه» نوشته هوشنگ عامری چون آینهای تیز و بیرحم عمل میکند: نه برای ستایش کورکورانه و نه برای تخریب یکجانبه، بلکه برای درسآموزی از اشتباهات یک رهبر و یک دوران.

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

نویسنده با نگاهی فلسفی و نظری به بررسی چیستی و چرایی جذابیت ادبیات داستانی میپردازد و استدلال میکند که راز این جذابیت را باید در تلاقی سه عنصر «نوشتار»، «تخیل مادی» و «تمنا» جستجو کرد. او بر «نوشتار» به عنوان فرایندی زنده و پویا تأکید میکند. نویسنده با مقایسهی سبک و درونمایه آثار نویسندگانی چون همینگوی و داستایفسکی، نشان میدهد که چگونه تمناهای گوناگون و حتی متضاد یک عصر در نوشتار تبلور مییابند و چگونه خواننده نیز در هر دوره با تمنای خاص خود، اثر را به «نوشتاری» زنده و نو بدل میکند.

استاد عبدالمجید ارفعی، یکی از برجستهترین ایلامشناسان و متخصصان زبانهای اکدی و ایلامی ایران، که نخستین ترجمه مستقیم استوانه کوروش بزرگ از زبان بابلی نو به فارسی را انجام داد و بخش عمدهای از لوحهای گلی تختجمشید را خوانش و ترجمه کرد، در ۶ اسفند ۱۴۰۴ (۲۵ فوریه ۲۰۲۶) در ۸۶ سالگی پس از دورهای بیماری ریوی در تهران درگذشت.

هستهٔ اصلی اندیشهٔ علی حسینی در این اشعار وصف جامعهای است که از پویایی و زندگی تهی شده و در چرخهای باطل از خشونت، سکون و انتظار مرگ گرفتار آمده است، با این همه، در میان این سیاهیها، شعلهای از همبستگی و عشق باقی است؛ ندایی برای همدلی به مثابهٔ تنها پناهگاه در برابر عصر یخزدهٔ بردگی.

شهریار مندنیپور در ادامه مجموعه یادداشتهای «سووشونیها»، با وامگیری از اصطلاحی جنگی به کالبدشکافی وضعیت روحی یک ملت پس از کشتار دیماه میپردازد. او از مردمی میگوید که در برابر خشونت، آیین سوگواری را دگرگون کردهاند: سیاه را دور ریختهاند، بر مزارها دست زدهاند و به رقص برخاستهاند. مندنیپور در این متن همصدا با میلانکوندرا تأکید میکند که «هنر به ما کمک میکند از واقعیت نمیریم». او با یادآوری داستانهایی که باید نوشته شوند – از مغازهداری با کرکرهی خونین تا کابوسهای شبانهی جلادان – از تخیل به مثابهی تنها سلاح باقیمانده در برابر «تخیل شر» دفاع میکند.

علیباباچاهی، شاعر برجسته و نظریهپرداز شعر نو ایران که شعرش را به «طنز سیاه» جنوب و «واقعیت هنری» پیوند زده بود، در ۸۳ سالگی درگذشت. او که از پیشگامان جریان «شعر پسانیمایی» و «شعر در وضعیت دیگر» بود، در واپسین سالهای حیات با مجموعه «جهان متوجه شد» به یکی از مهمترین صداهای اعتراضی شعر ایران تبدیل شد؛ اما به تأکید خودش، «شعر اعتراض» را از «شعار» جدا میکرد و فریاد را در ساحت زیباییشناسی تعریف مینمود. باباچاهی پس از یک دوره بیماری، عصر دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ در یکی از بیمارستانهای کرج بر اثر ایست قلبی درگذشت.

در رمان «تسلای آسمانِ شب» اثر جواد کاراحسن، اصفهانِ قرن یازدهم سلجوقی نه تنها صحنهای از شکوفایی فرهنگی و دانش عمر خیام است، بلکه آینهای هشداردهنده از چگونگی فروپاشی تدریجی نظم، اعتماد و انسانیت در برابر ترس، تعصب و بنیادگرایی ــ همان سازوکارهایی که نویسنده از دل تجربه جنگ بوسنی، هزار سال بعد، در جوامع امروز بازمیشناسد و بدون شعار، به شکنندگی فرهنگ در برابر تاریکی هشدار میدهد.

مقاله به بررسی یکی از بنیادیترین تقابلها در نظریهٔ روایت، یعنی نظرگاه/پرسپکتیو درونی در مقابل نظرگاه/پرسپکتیو بیرونی میپردازد. نویسنده استدلال میکند که انتخاب میان این دو نوع نظرگاه، امری صرفاً فنی نیست، بلکه عمیقاً با جهانبینی و مؤلفههای ایدئولوژیک نویسنده و اثر گره خورده است. مقاله سپس با تمرکز بر بازنمایی جهان درونی شخصیتها، نشان میدهد که چگونه رمان مدرن در پی ایجاد توهم بیواسطگی و دسترسی مستقیم به ذهن شخصیتهاست. در نهایت، اشتانتسل با تحلیل نمونههایی از آثار دیکنز، فیلدینگ، دی.اچ. لارنس، مارگارت درابل به بررسی کارکرد هدایت همدلی خواننده از طریق توزیع نابرابرِ بینش درونی میان شخصیتها میپردازد.

مهین میلانی در نقد خود بر کتاب «نترس شلیک کن» فرامرز پورنوروز، با زبانی بیپرده، میان دو بخش پایانی کتاب که آن را «درخشان و نفسگیر» میخواند و باقی روایت که بهزعم او دچار «خودشیفتگی روایی، عشقهای آبکی و خطیسازیِ روزهای وحشتناک» است، مرزبندی میکشد. میلانی با تکیه بر تجربهی زیستهی خود از آن دوران، پرسش بنیادینی را مطرح میکند: چرا نویسندهای که خود در دل خشونت و سرکوب زیسته، باید به بازنماییهایی دست بزند که «نه روایت نو است و نه حرف تازهای» دارد؟ او این تناقض را نه فقط در فرم، که در تقابل مدرنیته و سنتِ حلنشده در شخصیتپردازی کتاب ردیابی میکند و نقدش را به پرسشی فراتر میکشاند: چرا از واقعیتِ سوررئال این سرزمین، مدام به «تخیلات آبکی» پناه میبریم؟

پونه بریرانی در داستان «پروست چگونه میتواند زندگیتان را زیر و رو کند؟»، زن را از قلمرو «انفعالِ رمانتیک» بیرون میکشد و به قلمرو «فردیتِ کنشگر» وارد میکند. شخصیت «دیبا» نه در جستجوی عشقی آرمانی و قالبی، بلکه در پی عشقی است که او را از «بیوهی کتابفروش» بودن به «دیبا» بودن ارتقا دهد. نویسنده با بهرهگیری از زبان زنانه (جزئینگری، تنانگی، سکوتِ پُرمعنا) و با واسازیِ کلیشههای عاشقانه، نشان میدهد که «کنشگریِ» زن در این داستان نه در شورشهای بزرگ، که در جهشی درونی به سوی پذیرش خودِ یگانهاش و انتخابِ معشوقی همسوی با همین فردیت متجلی میشود.

خلیلی این اثر را در کنار شاهکارهایی چون «زمین سوخته» احمد محمود، رمانهای ضدجنگ جهانی همینگوی، رمارک و جوزف هلر، و حتی «گرنیکا»ی پیکاسو قرار میدهد؛ جایی که هنرمند نه تنها ویرانی را ثبت میکند، بلکه انسان را با پرسش سنگین «آدم تو کجا بودی؟» روبهرو میسازد. کتابی که زهر واقعیت جنگ را با ادبیات جاندار و تکاندهنده، شیرین و ماندگار میکند.

سوگی که جشن است، عزا که عروسی میشود، و مرگی که با رقص پاسخ داده میشود. در چهلم جانباختگان دی خونین داستان «عروسی بعد از آزادی» را با صدا و اجرای ری را عباسی میشنوید:

دلِ دلدادگی شهریار مندنیپور، که در سالهای پس از جنگ و زلزلهای ویرانگر رخ میدهد، تنها بازنمایی یک فاجعه یا یک عشق پیچیده نیست؛ بلکه بیانیهای جسورانه در فرم روایی است. این رمان با درهمتنیدن اسطورهی آفرینش، چهار عنصر کلاسیک، و واقعیتی تلخ، و با طرد آگاهانهی «صدای مسلط نویسنده»، در پی خلق جهانی است که در آن «عدم قطعیت»، اصل سازماندهنده و خودِ معناست. این مقاله میکوشد با واکاوی ساختار چندصدای رمان، شخصیتپردازی اسطورهای، و تقابل عناصر چهارگانه، نشان دهد که چگونه مندنیپور از رخدادهای تاریخی معاصر بهمثابهی بستری برای آزمون مرزهای روایت و تعلیق معنا بهره میجوید.

این روایت، که در مرز خواب و بیداری حرکت میکند، نه گزارش یک واقعه، بلکه کالبدشکافی ترسِ نهادینهشده و عذاب وجدان بازماندگان است از پس یک فاجعه ملی. داستان به پرسشی اساسی میرسد: وقتی فریاد زدن ناممکن است، مقاومت چه شکلی به خود میگیرد؟ پاسخ این است: زنده و سالم بمان، نه برای تسلیم، بلکه کاری بکن.