
خیزش ملی مردم ایران – شیرین عزیزی مقدم: بانگ آزادی
صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

جمعه ۶ فوریه ۲۰۲۶ (۱۷ بهمن ۱۴۰۴) ساعت ۱۹:۳۰در کلیسای اِمائوس (Emmaus Kirche) در شهر بن آلمان، برنامهای با عنوان «ایران در آستانه پرتگاه – سرکوب، بحران و مبارزه جامعه در تاریکترین مرحله مدرنیته» و با موضوع وضعیت بحرانی ایران و مبارزه جامعه در برابر سرکوب برگزار میشود. این رویداد به ابتکار جلال رستمی گوران، ناشر و فعال فرهنگی ایرانی مقیم آلمان، سازماندهی شده است

نویسنده برای درک «سلطه» یک نقشه راه ترسیم میکند با سه نقطه: تجاوز به بدن (برای نابودی نمادین)، تحریف تاریخ (برای کنترل حافظه) و سانسور زبان (برای محدود کردن تخیل). هدف این چرخه سهگانه محو امکانِ «تمامیت» یافتنِ فرد و جامعه است.تجاوز به بدن، تحریف تاریخ و سانسور زبان کماکان چارچوبی معتبر برای تحلیل اعتراضات دی ۱۴۰۴ است، اما با دو تحول کلیدی: نخست، بدن زن از عرصه نمادینِ انفعال به سوژه فعالِ مقاومت بدنی در خیابان تبدیل شده است؛ دوم، تخیل جمعی با زیرکی، تاریخِ تحریفشده را دور میزند و با خلق شعارها و نمادهای نو و روایتهای تصویریِ زنده در شبکههای اجتماعی، زبانی موازی میآفریند که میبایست سانسور را بیاثر کند، چرخه مقاومت نیز با تبدیل تن به سنگر، حافظه و زبان به اسلحه، پیچیدهتر و نافذتر شده است. آیا راه برونشدی از این حلقه بسته مییابیم؟

بیش از ۸۰۰ سینماگر و فعال فرهنگی جهان در بیانیهای، کشتار معترضان در خیزش ملی مردم ایران به دست حکومت جمهوری اسلامی را محکوم کرده و آن را جنایت علیه بشریت خواندند. امضاکنندگان، سکوت را همدستی در جرم میدانند و از نهادهای بینالمللی، جشنوارههای فیلم و جامعه جهانی سینما میخواهند این جنایات را محکوم کنند، در روابطشان با نهادهای رسمی جمهوری اسلامی بازنگری کنند و از مبارزه مردم ایران برای آزادی، کرامت انسانی و حقوق بنیادین حمایت کنند.

در جستار پیشرو، نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی از دریچهی نظریهی «منطق گفتمانی» (Dialogism)، «چندصدایی» (Polyphony) و «کارناوال» میخائیل باختین خوانده میشود. این تحلیل نشان میدهد چگونه بیضایی با تکثیر روایتها و صداهای متضاد ـ از زبان آسیابان، زن و دخترش در برابر شاه، موبد و سردار ـ نه تنها اقتدار تکصدایی قدرت سیاسی-دینی را به چالش میکشد، بلکه شکافهای طبقاتی، ایدئولوژیهای سرکوبگر و صدای خاموش فرودستان را در قالب یک «کارناوال گفتمانی» آشکار میسازد؛ چنانکه قربانیان تاریخ، در لحظهای تعلیقی، حاکمان را به محاکمه و تمسخر میکشند. این خوانش، «مرگ یزدگرد» را به مثابهی یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات معاصر فارسی تبدیل میکند.

هفدهم ژانویه ۲۰۲۶، درست پنج روز پس از خونینترین سرکوب اعتراضات دی ۱۴۰۴، صدها نفر در پانتئون پاریس گرد آمدند تا از مردم ایران حمایت کنند. بدون پرچم ایران، بدون نمادهای ملی فرانسه – فقط گروه کوچکی با دهها پرچم کردستان، مسلط بر فضا. این صحنه، تلخترین چهره همبستگی را نشان داد: جایی که در اوج عزای جمعی، شکافهای هویتی پررنگتر میشوند و حتی پرچمها میتوانند زخمهای کهنه را باز کنند.

تهران، پس از سرکوب خونین اعتراضات دی ۱۴۰۴، به شهری خاموش و زخمی بدل شده است: خیابانهای خالی، پوستههای سوخته اتوبوسها با بنرهای اتهامآمیز «این با پول مالیات شما سوخته»، حضور سنگین تکتیراندازان و نیروهای ضدشورش، و مردمی که میان خشم فروخورده، ناامیدی عمیق و احساس رهاشدگی، دیگر حتی به بازگشت به «حالت عادی» هم فکر نمیکنند.

خیابانها هنوز از خون معترضان رنگین است و با اینحال از دگرگونی ساختارها نشانی نیست. جامعه در یک وضعیت آستانهای خطرناک ایستاده است: پایانِ باور به حاکمیت، بدون فروپاشیِ ابزار سلطه. جمهوری اسلامی دیگر نه مشروعیت دارد و نه توان بازسازی آن را، اما همچنان با خشونت عریان دوام میآورد. این شکاف میان «از دست رفتنِ قلبها» و «باقی ماندنِ دستها» دقیقاً نقطه تولد انقلاب است. احتمال دوم اما فرسایش تمدنیست.

حرف اصلی شاعر در این دو شعر، فریاد اعتراض علیه سرکوب، تلاش برای خاموش کردن حقایق، و تجسمِ رنجِ جمعی ملتی است که در مسیر آزادی، خون دادهاند. شاعر تأکید دارد که خونهای ریختهشده بیهوده نیست و خاک آنها را نمیپذیرد، بلکه این خونها امید به انقلاب و آزادی را زنده نگه میدارند.

در دنیای دیجیتال که نه صبر دارد و نه حافظه، پرسشهای اخلاقی عمیق دربارهٔ سرکوب، هویت نیروهای مسلح و مسئولیت خشونت، پیش از آنکه پاسخی بیابند، در موج انبوه خبرها، جنجالها و الگوریتمهای توجهمحور غرق و محو میشوند.

ماندانا زندیان در این شعر بر جاودانگی روح مبارزه و تأثیر انکارناپذیر آن بر بیداری جمعی تأکید میکند، جایی که حتی خاموشیِ اجباری نیز در نهایت به موجی تبدیل میشود که ستمگران را به ورطه نابودی میکشد. با صدا و اجرای شاعر میشنوید:

این مقاله وضعیت موجود را با دقت مفهومی میکاود. خطرات را (از جمله مداخله خارجی) به درستی شناسایی میکند. امید را نه در یک پیروزی سریع، بلکه در «شکست ناپذیریِ خواستِ زیستِ شرافتمندانه» جستجو میکند.در همان حال نویسنده تصویری ملموس و عمیق از بنبست حاکمیت و امیدوار بودن جامعه ارائه دهد. این متن، سندی است برای درک یکی از پیچیدهترین لحظات تاریخ معاصر ایران.

سه شعر. سه لحظه تاریخی در زندگی فردی و اجتماعی ما. بیانیهای شاعرانه علیه مکانیسمهای دولتی برای «شیسازی» انسانها و حذف آنان از طریق بار کردن هویتی تحمیلی و کشندۀ امنیتی-ایدئولوژیک از مهدی گنجوی در یک بزنگاه تاریخی.

چند ساعت پیش رسیدم فرودگاه استانبول. حالا چند ساعت به پروازم به تورنتو مونده و با این همه، هنوز بخشی از وجودم توی کوچهها و خیابونهای تهران جا مونده؛ صدای کلاشینکف، صدای تکتیراندازها، هیاهوی جمعیت، و صبحهایی که جنازهها رو از خیابون جمع میکنن. زندهام، ولی انگار زنده نیستم. بیحسم.

انتخاب میان این واژگان، انتخاب میان دو سرنوشت است. سپردنِ چک سفیدامضا به مدعیانِ قدرت تحت لوای «انقلاب»، یا صیانت از حق تعیین سرنوشت در بستر یک «خیزش ملی»؟ از کلمه «انقلاب» برحذر باشیم. اگر هدف، رسیدن به یک ایران آزاد و دموکراتیک است، شاید منطق «خیزش ملی» راهبردی عاقلانهتر و اخلاقیتر باشد. این نگرش، از مصادره شدن آرمان مردم توسط هر گروه از پیش تعیین شدهای جلوگیری میکند و آینده را واقعاً به دست خود مردم میسپارد.

این داستان از خلال روایتی چندصدا و موازی، که تکنیک جریان سیال ذهن و کشمکشهای درونی شخصیتها را با فضاسازی نمادین (بیابان تاریک، گورهای خالی، صدای خندههای رازآلود) درهم میتند، مضمون سرکوب را نه بهصورت مستقیم، بلکه در قالب یک موقعیت فرجامخواهانه و انتقامجویانه از سوی قربانیان بازنمایی میکند. راوی دانای کل محدود به ذهن مأموران است، اما وقفههای روایی، فلشبکهای آکنده از عذاب وجدان و ظهور ناگهانی “صداهای دیگر” در تاریکی، همچون نقبهایی روایت را از انحصار قدرت خارج کرده و صدای سکوتشکستهشدگان را به شکل نمادین و هراسآور به متن وارد میکند.

آرش نصرتاللهی میگوید اختلافات درون جنبش اعتراضی ایران نه تنها تهدید نیست، بلکه اگر حول “مشترکات” (مانند ایران آزاد، آزادخواهی و حقوق بشر) مدیریت شود، به منبعی برای انرژی، پویایی و پیشبرد جنبش تبدیل میگردد.

«در میان امواج» نوشتهی محمدعلی کاوه مقدم، به شکلی خلاقانه و تأملبرانگیز از زاویهی دید یک موشک روایت میشود که در پایگاه بیابانی نگهداری میشود. این موشک، برخلاف جسم فولادی و ویرانگرش، دارای وجدانی انسانی است و از نقش خود در کشتار و تخریب نفرت دارد. روایت از زبان این موجود بیجان، نقدی تیز بر خشونت جنگ و بیرحمی سیستمهای نظامی ارائه میدهد و سرانجام نیز به تصمیم موشک برای مقاومت در برابر سرنوشت تحمیلیاش میرسد.

دو عضو و همراه کانون نویسندگان ایران، یوسف انصاری و مصطفی خسروی بابادی، در مراسم سالگرد درگذشت بکتاش آبتین در امامزاده عبدالله شهرری بازداشت شدند؛ مراسمی که با قرائت بیانیه کانون درباره «قتل عامدانه» آبتین در زندانهای کرونایی همراه بود و بار دیگر با سرکوب امنیتی روبهرو شد.

در داستان کوتاه «گلها و چکمهها» نوشته قاضی ربیحاوی، روایت بر محور تقابل گلهای ریزِ شکننده و چکمههای سنگین نظامی و یک کنش غافلگیرکننده شکل میگیرد که نقطهٔ گسست در منطق خشونت است. این لحظه، روایت را از یک گزارش ساده خیابانی فراتر میبرد و به نمایشی نمادین از آسیبپذیری ماشین سرکوب در برابر اعتراضی ناگهانی تبدیل میکند. به این ترتیب در داستان ربیحاوی یک درگیری خاص به بازنماییِ هرگونه تقابل نابرابر بین قدرتِ سازمانیافته و مقاومتِ فردی و شکننده ارتقا مییابد.

گزارشها از ایران از اختلال وسیع در دسترسی عمومی به اینترنت خبر میدهد. کاربران میگویند در دهمین روز اعتراضات سراسری و همزمان با فراخوانها برای اعتصابات و گسترش ناآرامیها، کاهش سرعت امروز سطح وسیعتری یافته و ویپیانها نیز بیش از گذشته دچار اختلال شدهاند.