
نسیم خلیلی: «زن، میان شعلههای داوری و سپیدهدم آگاهی» – «مریم مجدلیه» نوشته حسین دولتآبادی
رمان «مریم مجدلیه» روایتی از تاریخ اجتماعی معاصر ایران است در آستانهی انقلاب و دهههای شصت و هفتاد خورشیدی. رمانی که در قالب روایتی نقادانه

رمان «مریم مجدلیه» روایتی از تاریخ اجتماعی معاصر ایران است در آستانهی انقلاب و دهههای شصت و هفتاد خورشیدی. رمانی که در قالب روایتی نقادانه

درخت سروی کنار جوی بود. جغدی روی شاخه نشسته بود. دختر زیر درخت سرو ایستاده بود با پیراهن سیاه بلند، باریک و مهآلود، با دو چشم درشت و متعجب درخشان گل نیلوفری به تو تعارف میکرد. پیرمرد پشت تنۀ درخت سرو ایستاده بود. شالمۀ هندی بسر بسته بود و با دو چشمان واسوخته نگاهت میکرد.

صدای لایههای پنهان حافظه مهاجرت ایرانیان از میان ما رفت: محسن حسام، نویسنده تبعیدی و راوی صادق تجربه زیسته مهاجرت، در انزوا و تبعید درگذشت. نویسندهای که پیش از مهاجرت با رمانهایی چون «ملاقانیها»، «مهربانی و شیرین»، «پرنده در باد» و «قلعهنشینان» شناخته میشد، پس از تبعید با آثاری شخصی و بینابینی مانند «تبعیدیها» و «کوچه شامپیونه»، تبعید را به عنوان تجربهای ناتمام روایت کرد.

حرف اصلیِ نویسنده در این داستان، نه دربارهی خودِ جنگ، که دربارهی «ماهیتِ رنجِ معاصر و زیستن در بحرانِ ممتد» است. بزرگترین مصیبتِ شخصیتها، خودِ انفجارها نیست، بلکه «وضعیتِ انتظار» و «معلقی» است که بین دو انفجار رخ میدهد و این هم البته هست که در بحران، آدمها از همهچیز بیخبر میشوند؛ جز از دردِ همدیگر.

انتشارات فروغ در شهر کلن آلمان، جدیدترین اثر پژوهشی دکتر محمود فلکی با عنوان «رؤیاهای ایرانی» را منتشر کرد. این کتاب با رویکردی انتقادی و متعادل، به بازخوانی تاریخ، دین و فرهنگ ایران باستان میپردازد و در برابر ستایش اسطورهای و انکار مطلق گذشته، بر ضرورت شناخت انتقادی ریشههای فرهنگی برای دستیابی به هویتی مدرن، خردورز و سکولار تأکید دارد. فلکی در این اثر در نقد و بررسی و تحلیل خود تنها در همان زمانِ تاریخیِ گذشته نمیماند، بلکه با رویکرد به نارساییها و معضلات گذشته به تحلیل و شفافسازیِ معضلات مشابه در جهان معاصر نیز میپردازد.

خواندن از یک عادت همگانی به کالایی ممتاز و گاه لوکس تبدیل شده و آموزش عمومی، به جای کاهش نابرابری، خود به ابزاری برای بازتولید آن بدل گشته است. در چنین فضایی، افزایش شمار کتابها نه نشانهای از شکوفایی فرهنگی، بلکه آینهای تمامنما از دوگانگی ساختاری جامعه است؛ از یک سو انبوه عناوین در ویترین کتابفروشیها خودنمایی میکنند، اما از سوی دیگر دسترسی به خواندن عمیق و نقادانه همچنان امتیازی برای اقلیتی است که از آموزش باکیفیت و فراغت برخوردارند. یونسونگ کیم در مقالهاش این فرآیند را توضیح می دهد:

در شعر بلند «دنیا زنی است به نام سهیلا»، محمد حیاتی از چهرهٔ زنی به نام سهیلا، اسطورهای خلق میکند که همزمان نماد وطن زخمخورده،

دو شیوهی اصلی روایت از طریق «شخصیت راوی» و «شخصیت بازتابدهنده» شکل میگیرد. شخصیت راوی بهطور مستقیم داستان را روایت میکند و حضور خود را به عنوان واسطهای بین روایت و خواننده نشان میدهد، در حالی که شخصیت بازتابدهنده وقایع را از دریچهی آگاهی خود منعکس میکند و خواننده را در موقعیت تجربهی بیواسطهی رویدادها قرار میدهد. این دو شیوه، که میتوانند در قالب روایت اول شخص یا سوم شخص ظاهر شوند، تأثیر بسزایی در درک خواننده از داستان و ایجاد توهم بیواسطهگی دارند. در ادبیات مدرن، نقش شخصیت بازتابدهنده بهطور فزایندهای پررنگ شده و باعث غنای روایی و پیچیدگی در آثار نویسندگانی مانند همینگوی شده است.

«بر جادهی رهایی» حسن حسام، مجموعهای دو دفتر شعری که نشر مهری منتشر کرده، سندی زنده و انسانی از جانسختی کلمات در برابر زندان، شکنجه و فراموشی است. این کتاب روایتگر پیوند ناگسستنی ادبیات و پایداری است؛ جایی که شعر نه تنها صدای مقاومت در دل خفقان، بلکه ابزاری برای ثبت تاریخ زیسته و بازگرداندن خاطرات سوخته به حافظهی جمعی است. حسام با زبانی استعاری از طبیعت شمال — شالیزارها، صنوبرها و آسمان سربی — رنج مشترک انسان و زمین را تصویر میکند و حبسیههایش را با دقت رئالیستی از اتاق شکنجه به شعر تبدیل مینماید. با این حال، در دل تمام تلخیها، زمزمهای از امید دیالکتیکی جاری است: از نخلهای شکسته به باغهای پربار، از زمستان استبداد به بهاری که «گاهی میآید». در نهایت، این مجموعه مانیفست پیروزی اراده و کلمه بر آهن و دیوار است و ثابت میکند که شعر متعهد، حافظهی ملت را به سوی رهایی واقعی هدایت خواهد کرد.

در دوسیه ضد جنگ بانگ: در این داستان جنگ نه با انفجارها، که با «نگاه» و «فیلم» و «دوربین» روایت میشود. در این داستان، مرز میان قربانی و جلاد، تماشاگر و بازیگر، و شکار و شکارچی چنان محو میشود که خواننده تا پایان نمیداند «چه کسی چه کسی را میبیند».

انتشارات آسمانا رمان «صادق ممقلی: داروغه اصفهان یا شرلوک هلمس ایران» نوشته کاظم مستعانالسلطان (هوشیدریان) را با ترجمه و مقدمه مهدی گنجوی منتشر کرد. این کتاب نخستین رمان کارآگاهی نوشتهشده به زبان فارسی است که برای نخستین بار در سال ۱۳۰۴ شمسی/۱۹۲۵ میلادی منتشر شده بود.

در این شعر، هستهی مرکزی «تناقض زیستی در وضعیت اضطراری» و «برساختی بودن مفاهیم در بحران» است. شاعر با تکرار و بازی با واژهی «پلاستیکی»، نشان میدهد که در دل جنگ و بمباران تنها ابزارها و نمادهای در دسترس، صوری و ساختگیاند: فیل پلاستیکی، برف تصنعی، حقهای پلاستیکی. با این حال، همین اشیاء و مفاهیم مصنوعی، تنها پناهگاه ممکن برای بقا، اعتراض، ابراز وجود و حتی ابراز عشق هستند.

«یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» الکساندر سولژنیتسین، شاهکاری است که با زبانی ساده و دقیق، وحشت روزمرهی اردوگاههای کار اجباری گولاگ را روایت میکند و نشان میدهد چگونه نظام استالینی، با تقلیل انسان به یک «شماره»، او را به ابزاری برای تولید و سرکوب تبدیل کرد. این رمان، فراتر از یک روایت شخصی، سندی است بر نقض سیستماتیک حقوق بشر در قلب قرن بیستم؛ سندی که آسیبهای عمیق هویتی، جسمانی، روانی و اخلاقی زندانیان را در مواجهه با سرما، گرسنگی، تحقیر و بیعدالتی آشکار میسازد و همزمان، بر ارادهی مقاومت و بقای انسانی تأکید دارد. جستار حاضر با بررسی این ابعاد، تلاش میکند تا نشان دهد چگونه ادبیات زندان نه تنها خاطرهی تاریخی را حفظ میکند، بلکه به مثابه مقاومتی پایدار در برابر فراموشی و سانسور عمل مینماید.

صدای انفجارها خوابیده، اما بوی آن هنوز در خانه مانده است. نه بوی دود، که بویِ یک اضطرابِ بیجسم؛ چیزی که مثل دودِ غذایی پختهشده در پردهها و گوشههای ذهن جا خوش کرده و هر بار که فکر میکنی رفته، دوباره برمیگردد. زندگی ادامه دارد، اما ادامهاش مثل راه رفتن در خانهای است که هنوز شیشههایش میلرزد.
این متن، روایتِ دقیق و شاعرانهای است از حالتی که بسیاری از ما در این روزها تجربه میکنیم: حالتی میانِ «زندگی معمولی» و «منتظر ماندن». جایی که زمان، مثل صفحهٔ سفیدِ روبهروی نویسنده، ایستاده و هیچ کلمهای جرأتِ آمدن ندارد.

کتابهایی هستند که هنوز پیش از ورق زدن نخستین صفحه، با عنوانشان ذهن را به چالش میکشند. «مولتیورس» نوشتهی نوشین بلگانه، رمانی است که همین خاصیت را دارد؛ عنوانی فلسفی و شورانگیز که بلافاصله پرسشهای بزرگ وجودی را در جان مخاطب مینشاند: اگر زندگیمان در نقطهای دیگر، با انتخابی متفاوت یا حادثهای کوچک، مسیر کاملاً دیگری میپیمود چه میشد؟ اگر نسخهای موازی از ما در جهانی دیگر، سرنوشتی دیگر داشت؟

این شعر روایتی اسطورهای-سیاسی از «سهیلا» به مثابه نماد «وطن دردمند» یا «خودِ زخمخوردهٔ تاریخ ایران» است؛ زنی که علیه خشونت ساختاری، جنگ، سرکوب و حافظهزدایی قیام میکند، اما همواره در چرخهٔ تکرارشوندهٔ شکنجه، سوگواری و فراموشی گرفتار است. این منظومه تلفیقی از اسطوره، تاریخ معاصر، ترومای جنسی، جنایت آیینی و ارجاعات ادبی جهانی است این ایده را پیش میکشد که در جامعهای که حقیقت دائماً سانسور و قربانیان به «استخوان و کفن» بدل میشوند، خودِ «گفتن» به زبان مادری نیز به شکنجهای تنانه بدل میگردد. با این حال، در همین میانه، گریزناپذیرترین چیز، بازگشت «سهیلا» و «گریهٔ تمامنشدنی» و مقاومت در همان فرم و تن و تکرار است.

بهروز شیدا در اینجا خاطرات زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰ ایران را تحلیل میکند. میشنوید با صدای گرم و اثرگذار او. شیدا استدلال میکند که «مدلول

داستانی درباره تنهایی در دو سوی مرگ: راوی با طنزی تلخ و بیآلایش، «مرگ» را نه به عنوان یک فاجعه، که به عنوان یک «بازار رقابتی» تصویر میکند: بازاریابهای خوشپوش با پیشنهادهای «چای به جای قهوه» و «بخش مخصوص مسلمانان» در آمد و شدند که ناگهان پیشنهاد «انگشتر خاکستر» (برای «محبوبه») کل معادله را برهم میزند.

نشر آسمانا رمان «و بعد بستم چشمهایم را…»، جدیدترین اثر مهدی مرعشی را منتشر کرد؛ داستان عکاسی ایرانی در کانادا که در جادهای خلوت، ناگهان مادرش را در صندلی کنار ماشین میبیند و در یک لحظهی冲击آور، میان گذشته و حال معلق میماند.
این رمان با زبانی شاعرانه و عمیق، به کاوش در تعلیق همیشگی مهاجر، سرعت روزمرگی زندگی و پیچیدگی حافظه میپردازد و «بستن چشمها» را به نمادی از درنگ، آگاهی و مرور مداوم میان «آنچه بودیم» و «آنچه هستیم» تبدیل میکند.

اعدام یک سیستم است؛ سیستمی که هر بامداد پیش از اذان، با فتوای قاضیان شریعت و طناب دار، جانها را بر دار شرع آونگ میکند. حسن حسام در این اشعار، ماشین منظم مرگ را از زاویهای عاطفی برای ما قابل درک میکند: صدای مادران دلسوخته، فریاد پهلوانان بیگناه و زخم یک سرزمین زندانی. روایتی شاعرانه از خشونتی ساختاریافته که نه فقط جسمها، که روح یک ملت را هر روز به دار میکشد.

حسین دولتآبادی در این یادداشت با صداقت تمام از تنش درونی خود سخن میگوید: در فرهنگی که فروتنی و پرهیز از «من» گفتن فضیلت است، چگونه میتوان «خود را عرضه کرد» (se vendre) بدون آنکه به خودستایی و تکبر آلوده شویم؟ او اعتراف میکند که «منِ» سنگین برخی هنرمندان برایش تحملناپذیر است و خود نیز، با ریشه در عرفان ایرانی، هرگز فروشندهٔ خوبی برای ارزشهای خویش نبوده است.