
خیزش ملی مردم ایران-حسن حسام: در این کشتارگاه
ایران هماکنون به یک کشتارگاه بزرگ تبدیل شده است و شاعر از تبعید، با خشم و درد و اشک، مردم را به خیزش و دادخواهی و برخاستن فرا میخواند.

ایران هماکنون به یک کشتارگاه بزرگ تبدیل شده است و شاعر از تبعید، با خشم و درد و اشک، مردم را به خیزش و دادخواهی و برخاستن فرا میخواند.

بیش از ۴۰ نویسنده و فعال برجسته ادبیات و هنر کودک و نوجوان ایران در بیانیهای تند، سرکوب خونین اعتراضات، شلیک به کودکان و نوجوانان، بازداشت، شکنجه و اعترافگیری اجباری از آنها را «جنایت آشکار علیه کرامت انسانی و حقوق بنیادین کودک» خواندند و از سازمانهای حقوق بشری خواستند دومینوی کشتار جمهوری اسلامی را متوقف کنند؛ آنها تأکید کردند که این نظام اکنون به نابودی نزدیک شده و زمان اتحاد جهانی برای پایان دادن به این جنایات علیه بشریت فرا رسیده است.

مهتدی با «روز کبیسه» نه روایتی خطی از یک رخداد، که کالبدشکافی یک «حالِ دائمی» از ترس، انزوا و عادیشدن مرگ ارائه میدهد. شعر، تصویری از جامعهای است که در آن زمان از کار افتاده، خشونت به امری اداری تبدیل شده، و امید به آینده، قربانی «تقویم جراحات» شده است. این اثر، بیش از هر چیز، سندی شاعرانه از فروپاشی زبان و زمان در مواجهه با مکانیسمهای نظاممند سرکوب است.

قاضی ربیحاوی در این قطعه، با استفاده از نمادپردازی قوی، زاویه دید نوآورانه و لحنی صمیمی و دردناک، موفق شده است تجربه هولناک مرگ جمعی و سلب هویت را به شکلی کاملاً شخصی و انسانی بازنمایی کند. متن، تنها گزارش یک حادثه نیست؛ دعوتی است به مسئولیت اخلاقی، به یادآوری و به اعاده کرامت از دست رفته هر انسان.

نیروهای امنیتی هنگام یورش به خانه او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تمامی وسایل ارتباطیاش از جمله تلفن همراه، لپتاپ و دیگر ابزارهای الکترونیکی را ضبط کردند. نهاد بازداشتکننده و محل نگهداری فعلی او همچنان نامشخص است.

تاریخ معاصر ایران، روایت تکرار «مرعوبشدگی»هایی است که در بزنگاههای بحران، جامعه را به آغاز قهرمانانی موهوم میکشاند. بهرام مرادی در این مقاله، با وامگیری از الگویی روانشناختی-تاریخی، به نقد آن دسته از روشنفکران و کنشگران امروزی میپردازد که در برابر پیچیدگیهای حال، بار دیگر در دام سادهانگاری «رهبری واحد» و بازگشت به گذشته افتادهاند. او هشدار میدهد که این «سندروم»، بازتولید همان چرخه معیوبی است که بارها تجربهاش کردهایم.

جنایت جاری، کشتار مردمانی که آزادی میخواهند و کرامت انسانی. تمام نشده است: فردا و فرداها، اعدامها ادامه خواهند داشت. بانگ میتواند پیام شما را به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسه همراه با متن فارسی آنها تجدید چاپ کند.

حرف اصلی نویسنده در این داستان، بازنمایی تقابل و درهمتنیدگی فاجعهجمعی و زندگی روزمره است: اینکه چگونه در بستر بحران و خشونت گسترده، آدمها با وسواسی بیمارگونه به روتینهای پیشپاافتادهای مانند پخت غذا یا رسیدگی به ناخنها میچسبند تا هم خود را از فروپاشی روانی نجات دهند و هم بر وضعیت غیرعادی پیرامون سرپوش بگذارند؛ اما این “عادینمایی” خود به شکلی وهمآلود و ترسناک درمیآید و نشان میدهد که فاجعه، مرزهای بیرون و درون، خیابان و آشپزخانه، و حتی حافظه و ادراک را از بین برده است.

صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

جمعه ۶ فوریه ۲۰۲۶ (۱۷ بهمن ۱۴۰۴) ساعت ۱۹:۳۰در کلیسای اِمائوس (Emmaus Kirche) در شهر بن آلمان، برنامهای با عنوان «ایران در آستانه پرتگاه – سرکوب، بحران و مبارزه جامعه در تاریکترین مرحله مدرنیته» و با موضوع وضعیت بحرانی ایران و مبارزه جامعه در برابر سرکوب برگزار میشود. این رویداد به ابتکار جلال رستمی گوران، ناشر و فعال فرهنگی ایرانی مقیم آلمان، سازماندهی شده است

نویسنده برای درک «سلطه» یک نقشه راه ترسیم میکند با سه نقطه: تجاوز به بدن (برای نابودی نمادین)، تحریف تاریخ (برای کنترل حافظه) و سانسور زبان (برای محدود کردن تخیل). هدف این چرخه سهگانه محو امکانِ «تمامیت» یافتنِ فرد و جامعه است.تجاوز به بدن، تحریف تاریخ و سانسور زبان کماکان چارچوبی معتبر برای تحلیل اعتراضات دی ۱۴۰۴ است، اما با دو تحول کلیدی: نخست، بدن زن از عرصه نمادینِ انفعال به سوژه فعالِ مقاومت بدنی در خیابان تبدیل شده است؛ دوم، تخیل جمعی با زیرکی، تاریخِ تحریفشده را دور میزند و با خلق شعارها و نمادهای نو و روایتهای تصویریِ زنده در شبکههای اجتماعی، زبانی موازی میآفریند که میبایست سانسور را بیاثر کند، چرخه مقاومت نیز با تبدیل تن به سنگر، حافظه و زبان به اسلحه، پیچیدهتر و نافذتر شده است. آیا راه برونشدی از این حلقه بسته مییابیم؟

بیش از ۸۰۰ سینماگر و فعال فرهنگی جهان در بیانیهای، کشتار معترضان در خیزش ملی مردم ایران به دست حکومت جمهوری اسلامی را محکوم کرده و آن را جنایت علیه بشریت خواندند. امضاکنندگان، سکوت را همدستی در جرم میدانند و از نهادهای بینالمللی، جشنوارههای فیلم و جامعه جهانی سینما میخواهند این جنایات را محکوم کنند، در روابطشان با نهادهای رسمی جمهوری اسلامی بازنگری کنند و از مبارزه مردم ایران برای آزادی، کرامت انسانی و حقوق بنیادین حمایت کنند.

در جستار پیشرو، نمایشنامهی «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی از دریچهی نظریهی «منطق گفتمانی» (Dialogism)، «چندصدایی» (Polyphony) و «کارناوال» میخائیل باختین خوانده میشود. این تحلیل نشان میدهد چگونه بیضایی با تکثیر روایتها و صداهای متضاد ـ از زبان آسیابان، زن و دخترش در برابر شاه، موبد و سردار ـ نه تنها اقتدار تکصدایی قدرت سیاسی-دینی را به چالش میکشد، بلکه شکافهای طبقاتی، ایدئولوژیهای سرکوبگر و صدای خاموش فرودستان را در قالب یک «کارناوال گفتمانی» آشکار میسازد؛ چنانکه قربانیان تاریخ، در لحظهای تعلیقی، حاکمان را به محاکمه و تمسخر میکشند. این خوانش، «مرگ یزدگرد» را به مثابهی یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات معاصر فارسی تبدیل میکند.

هفدهم ژانویه ۲۰۲۶، درست پنج روز پس از خونینترین سرکوب اعتراضات دی ۱۴۰۴، صدها نفر در پانتئون پاریس گرد آمدند تا از مردم ایران حمایت کنند. بدون پرچم ایران، بدون نمادهای ملی فرانسه – فقط گروه کوچکی با دهها پرچم کردستان، مسلط بر فضا. این صحنه، تلخترین چهره همبستگی را نشان داد: جایی که در اوج عزای جمعی، شکافهای هویتی پررنگتر میشوند و حتی پرچمها میتوانند زخمهای کهنه را باز کنند.

تهران، پس از سرکوب خونین اعتراضات دی ۱۴۰۴، به شهری خاموش و زخمی بدل شده است: خیابانهای خالی، پوستههای سوخته اتوبوسها با بنرهای اتهامآمیز «این با پول مالیات شما سوخته»، حضور سنگین تکتیراندازان و نیروهای ضدشورش، و مردمی که میان خشم فروخورده، ناامیدی عمیق و احساس رهاشدگی، دیگر حتی به بازگشت به «حالت عادی» هم فکر نمیکنند.

خیابانها هنوز از خون معترضان رنگین است و با اینحال از دگرگونی ساختارها نشانی نیست. جامعه در یک وضعیت آستانهای خطرناک ایستاده است: پایانِ باور به حاکمیت، بدون فروپاشیِ ابزار سلطه. جمهوری اسلامی دیگر نه مشروعیت دارد و نه توان بازسازی آن را، اما همچنان با خشونت عریان دوام میآورد. این شکاف میان «از دست رفتنِ قلبها» و «باقی ماندنِ دستها» دقیقاً نقطه تولد انقلاب است. احتمال دوم اما فرسایش تمدنیست.

حرف اصلی شاعر در این دو شعر، فریاد اعتراض علیه سرکوب، تلاش برای خاموش کردن حقایق، و تجسمِ رنجِ جمعی ملتی است که در مسیر آزادی، خون دادهاند. شاعر تأکید دارد که خونهای ریختهشده بیهوده نیست و خاک آنها را نمیپذیرد، بلکه این خونها امید به انقلاب و آزادی را زنده نگه میدارند.

در دنیای دیجیتال که نه صبر دارد و نه حافظه، پرسشهای اخلاقی عمیق دربارهٔ سرکوب، هویت نیروهای مسلح و مسئولیت خشونت، پیش از آنکه پاسخی بیابند، در موج انبوه خبرها، جنجالها و الگوریتمهای توجهمحور غرق و محو میشوند.

ماندانا زندیان در این شعر بر جاودانگی روح مبارزه و تأثیر انکارناپذیر آن بر بیداری جمعی تأکید میکند، جایی که حتی خاموشیِ اجباری نیز در نهایت به موجی تبدیل میشود که ستمگران را به ورطه نابودی میکشد. با صدا و اجرای شاعر میشنوید:

این مقاله وضعیت موجود را با دقت مفهومی میکاود. خطرات را (از جمله مداخله خارجی) به درستی شناسایی میکند. امید را نه در یک پیروزی سریع، بلکه در «شکست ناپذیریِ خواستِ زیستِ شرافتمندانه» جستجو میکند.در همان حال نویسنده تصویری ملموس و عمیق از بنبست حاکمیت و امیدوار بودن جامعه ارائه دهد. این متن، سندی است برای درک یکی از پیچیدهترین لحظات تاریخ معاصر ایران.

سه شعر. سه لحظه تاریخی در زندگی فردی و اجتماعی ما. بیانیهای شاعرانه علیه مکانیسمهای دولتی برای «شیسازی» انسانها و حذف آنان از طریق بار کردن هویتی تحمیلی و کشندۀ امنیتی-ایدئولوژیک از مهدی گنجوی در یک بزنگاه تاریخی.