
بانگنما – رضا علامهزاده: دست بلند سانسور و ترور جمهوری جهالت اسلامی
رضا علامه زاده در فردای سوءقصد به رشدی، برای یادآوری ترور نماهایی از یک فیلم تاریخی از ساختههای خودش را منتشر کرد: شب بعد از انقلاب.

رضا علامه زاده در فردای سوءقصد به رشدی، برای یادآوری ترور نماهایی از یک فیلم تاریخی از ساختههای خودش را منتشر کرد: شب بعد از انقلاب.

چرا همه میگویند بیچاره سلمان رشدی و نمیگوید بیچاره من، بیچاره ما، بیچاره کشور بدبیارِ ما که هر دم از آن دودِ غلیظ و کثیف شرّ و نکبتِ جدیدی به آسمان تنوره میکشد و جهان را برای زندگی یک درجه سختتر میکند؟

این نشست با حضور محمد قاسمزاده، بهرام پروینگنابادی، رضا عابد و علی دهباشی در مدرسه فیلمسازی و پژوهشهای سینمایی هیلاج برگزار شد. فیلم این نشست را میبینید:

ماشین را که به کارواش داد، گفت ماشین عروس است.کارگر کارواش پرسید: “جاده بودی؟” با سر گفت نه. کارگر ادامه داد: “جوری بشورمش، عین روز اولش بشه.” و با پنجه ی پا گلهای چرخ عقب را تکاند. کمک کرد تا کارگر آلبوم و کارتن روزنامهها را از صندلی عقب بیرون بیاورد.

علی باباچاهی، شاعر سرشناس بوشهری در تاریخ ۲۴ تیر ۱۴۰۱ این شعر را سروده است در بیان یک وضعیت اضطرار: فردا شدنی بود و شد/ و من همزمان در چند مکان متواری و/ ربوده شدم و یا/ در یکی از سپیدهدمان تیرباران و یا احتمالات دیگری که در شعر از آن سخن رفته است.

جوزف آنتون نام دوران زندگی مخفی سلمان رشدی است. اما «سلمان رشدی» نامی است که پدربه خاطر علاقهاش به ابن رشد پزشک و فیلسوف معروف عرب که در قرن دوازدهم زندگی میکرد، بر فرزند خود نهاده است. ابن رشد در حوزه فلسفه به مکتب آتن تعلق داشت و طرفدار منطق ارسطویی بود.

حمله با چاقو به سلمان رشدی یک بار دیگر اهمیت این نقل قول را نشان داد: “از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی میخواند نترس، از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس میپندارد. “

میخواهم دو شعر، یکی به زبان عربی و دیگری به زبان فرانسوی را با هم مقایسه کنم. این دو شعر به من میگویندکه در اندیشه قرابتی دارند ولی به علت فاصلهی بیاندازهی این دو شعر با یگدیگر، این اندیشه گرچه قوت گرفته اما ناشنیده مانده است.

حسن حسام، شاعر، نویسنده و فعال سیاسی میگوید اصولاً مذاهب و به ویژه اسلام دگراندیشی را تحمل نمیکنند. این برنامه را میبینید:

مکرر این همه همهمه را چه مینامی؟ چیست که نام طولانیترین اتفاق، رهاییست تا به بند تو ببندم پا
ببندم به لبخند و چشم تا تو بگشایی دست، اجزای ملتزم به ضرورتت،همه یکجا جمع شدهاند، میبینی؟

چرا پرچم آزادی بیان را با سیاستهای آمریکا و بعد غرب باید گره زد تا منافع اقتصادی و سیاسی مانع شود که بر بامی شاهد دو هوا باشیم.

سلمان رشدی جمعه ۱۲ اوت/۲۱ مرداد در غرب ایالت نیویورک در یک برنامه ادبی با چاقو مورد حمله قرار گرفت. ما در«بانگ» سوءقصد به سلمان رشدی را «تیغ کشی جاهل و جهالت بر آزادی بیان» میدانیم. مجموعهای از سایر واکنشها:

وقتی نویسنده معاصر هجده ساله بود و تازه داشت دوره دبیرستان را به پایان میرساند کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به وقوع پیوست و حاصلِ آن سقوطِ دولتِ ملّیِ دکتر مصدق، بازگشتِ محمد رضا شاه پهلوی پس از فرارِ کوتاه مدتی به ایتالیا، و ورودِ دستاندرکارانِ دولتِ آیزنهاور بود تا طلایهدارِ ورود آمریکا به تاریخِ مرزِ پُرگهر شوند.

چاقو زدن به گردن سلمان رشدی تفاوتی با زدن هواپیما به برجهای دو قلو و به رگبار بستن نویسندگان «شارلی عبدو» ندارد. همه از یک سرچشمۀ خونزده آب میخورند؛ همه علیه تفکر، شادی و روشنائیاند و تا این چشمه خشکانده نشود مرتب شاهد اینگونه وقایع خواهیم بود

جوامعی که با مانعی در روند سوگواری برای گذشتهشان روبرو شدهاند، به تمامی تحت استیلای گذشتهی خود درآمدهاند. درست مثل راویِ درماندهی داستان سحر مهندسی نمین.

آیا نباید پند بگیریم و به هوش شویم از اینکه شعر و موسیقی سنتی همزمان با دیگر آیینهای برآمده از سنت و مذهب پس از انقلاب به گونهای سرسام آور همه گیر شدند و در سراسر لایههای همبودیک ما گسترش یافتند؟ آیا این تنها یک همزمانی بوده است و پیوندی ژرفتر میان آنها نیست؟

به آوای دارکوب در دل شرجی درختانی که مائیم رونده با ریشههای تارومار افتاده برخاسته سنگ شده با قطرههایی از گذشته که میافتند بر سرماندر

چرخهای صندلیام را به سرعت میچرخانم تا سریعتر خودم را به جایی برسانم که یقین دارم صدای مادر را شنیدهام. با این که بارها این کار را کردهام و سرانجام جز بانو هیچ کس را ندیدهام باز وقتی صدای مادر، خواهر یا پدر را میشنوم بیتاب میشوم.

سلمان رشدی جمعه ۱۲ اوت/۲۱ مرداد در غرب ایالت نیویورک در یک برنامه ادبی با چاقو مورد حمله قرار گرفت.خانواده سلمان رشدی گفتهاند که به

آیا “من” ایرانی در کجای این جهان موهوم قرار میگیرم. آیا سرانجام خواهم توانست استوره را از دین و دین را از تاریخ و تاریخ را از داستان و داستان را از سیاست بازشناسم و هر یک را در آن جایی قرار دهم که جایگاهشان است؟

کودکان ابری نوشته محمد شریفی داستان دو پسربچه دانشآموز روستایی است که بر سر مالکیت چیزهایی که هیچ وقت دستشان به آنها نمیرسد مثل آسمان و طبیعت دعوا میکنند.