از ما

از ما

ری‌را عباسی: ماهی کوهستان

هر شب شب می‌شد وُ ماه می‌آمد وُ می‌رفت. هر روز روز می‌شد وُ خورشید می‌آمد وُ می‌رفت. آدم‌ها اغلب سایه‌های کمرنگ، کوتاه یا بلند داشتند و پشت پرده‌ها سایه‌وار زیر نور خورشید در رفت وُ آمد بودند. شهر سوت و کور، درخت‌ها به زردی گرفتار شده بودند. گنجشک‌ها که تا همین چند روز پیش لای برگ‌ها خودشان را پنهان می‌کردند و آواز می‌خواندند، یکباره از بی‌برگی بی‌پناه شدند و صدای‌شان دیگر به گوش نمی‌رسید.

ادامه مطلب »
از ما

نسیم خاکسار: عروسی برای مردگان

کابوس، این تنها واژه‌ای است که پس از اندیشیدن به وقایعی که در ایران می‌گذرد به ذهنم می‌آید. رویدادها چنان وحشتناک و باورنکردنی‌اند که تنها می‌توانند در رویائی شوم بگذرند. رویائی بی‌نظم و پیچیده که در تصویری تکراری، هرچند در ظاهر متفاوت، خود را نشان می‌دهد.

ادامه مطلب »
از ما

امین عسکری‌زاده: دو یاقوت کبود

اروند چگونه آن همه درد را در دلش تاب آورده بود. آن چشم‌های معصومی که راه به دریا داشتند، آن مژه‌های غبارآلود و آن گونه‌های استخوانیِ آفتاب‌سوخته که در آن ظلمات، زیر موهای بور و تُنُکِ صورت امیر به رنگ صورتی کم‌رنگ درآمده بودند.

ادامه مطلب »
از ما

بهرام مرادی: نصیر

می‌گفت می‌گفت می‌گفت و من کُرک‌وپَرم ریخته بود که دارن می‌برن بکشنت، دارن طنابو می‌ندازن گردنت، دارن سربه‌نیستت می‌کنن و تو این همه شدوناشدا رو موبه‌مو ثبت می‌کنی که چی؟ که کجا ببری‌شون، برا کیا تعریف‌شون کنی؟

ادامه مطلب »
محمد رضا شادگار، پوستر: ساعد
از ما

محمدرضا شادگار: حکم

من از پیغام پسرت چیزی نمی‌فهمم. بیا، گلی جان، بگیر! خودت بخوان! ببین چیزی سردرمی‌آوری ازش. نوشته: «حکمم اعدامه. به مامان گلی چیزی نگو!»

ادامه مطلب »
از ما

علیرضا جوانمرد: ماجرای آن دو فرشته‌ی مهربان که فرزندشان را برای عروس زیبا جا گذاشتند!

عروس زیبا صدای ترک خوردن تیر سقف را شنید. همان تیر که تازه تعمیر کرده بود. نو بود. قاعدتا نباید ترک می‌خورد  و اگر می‌شکست سقف قاعدتا هوار می‌شد. این عروس زیبا، در این روستا غریب بود.

ادامه مطلب »
از ما

احمد خلفانی: «شب‌های شورانگیز و پرده‌های نمایش»

 رمان “شب‌های شورانگیز” نوشته‌ی منیرو روانی‌پور ما را وارد یک برزخ می‌کند. انگار که توفانی سهمگین بر آدم‌ها وزیدن گرفته و از جسم و جانشان جز خرابه‌هایی به جا نگذاشته است، و آنان که به‌جا مانده‌اند، هر یک نقابی بر چهره دارند، با نقش‌هایی در یک نمایش تراژیک و هولناک.

ادامه مطلب »
از ما

شهریار مندنی‌پور: موش ‌دریانورد و ناخدا

موشی بود، موشی نبود. روی دریای کبود، یک موشی بود که توی یک کشتی قدیمی زندگی ‌می‌کرد. کشتی، کشتی شکار بود، ولی کشتی شکار نهنگ نبود. ناخدایش مثل کاپیتان رمان «موبی دیک» یک پایی نبود، ولی یک طورهایی مثل «کاپیتان هوک» «سرزمینِ هیچ‌کجا» نصف دستش یک قلاب فلزی بزرگ بود.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش پانزدهم

تا وقتی پهلویم درد نگرفت و سینه‌ام نسوخته بود دویدم. در تمام راه هم مدام نام خیابان و کوچه را تکرار می‌کردم تا فراموش نکنم. یقین داشتم که مادر و خواهر در همان اطراف زندگی می‌کنند. فراموش کرده بودم خوب ساختمان‌ها را نگاه کنم.

ادامه مطلب »
از ما

میزگرد: از «انقلاب مینا» تا «انقلاب ژینا»

«انقلاب مینا» نوشته مهرنوش مزارعی دو روایت در دو جهت مختلف را رقم می‌زند: انقلاب اسلامی و انقلاب مینا. اولی مصادره‌ای، دومی اکتسابی و به جبر فراز و نشیب‌های زندگی. پیمان وهاب‌زاده، خالد رسول‌پور و شهریار مندنی‌پور با حضور نویسنده این اثر را بررسی کرده‌‌اند.

ادامه مطلب »
از ما

رضا علامه‌زاده: مدتی این مثنوی تاخیر شد!

قصه‌های زندگی ساکنان خانه سالمندان اما دنیای خودش را در کتاب دارد، قصه‌ی آدم‌هائی که به تعبیر زیبای نویسنده: “از یک جائی به بعد” دیگر بزرگ نمی‌شوند، پیر می‌شوند. “از یک جائی به بعد” دیگر خسته نمی‌شوند، می‌بُرند.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش چهاردهم

هرگز فراموش نمی‌کنم که بعد از به هوش آمدنم خیال کردم باز متولد شده‌ام و دلم می‌خواست مادر در آغوشم بگیرد و پستانش را بگذارد در دهانم. بانو هم که وارد شد، او را مثل همان روز تولدم دیدم، حتا با همان روپوش و همان کلاه پرستاری و سنجاق بنفش پروانه‌ای که موهایش را در زیر کلاهش نگه داشته بود. وقتی هم روی صورتم خم شد و دستش را گذاشت روی پیشانی‌ام هنوز باور نمی‌کردم که سال‌ها از روز تولدم گذشته است.

ادامه مطلب »
از ما

کوشیار پارسی: برگ‌ها

چشم فرمانده سرخ شده و اشک می‌ریخت. همین سبب نگرانی قاضی بود که پس از فرستادن صلوات به صدای بلند گفت: ‘باید کسی را مجازات کرد. نمی‌توانم تنها خاکستر سوخته‌ی کسی را محکوم کنم.

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: هستی‌ی ما رفته است- خوانش تکه‌هایی از فاجعه‌ی قتل هستی‌ نارویی در چند خط

هستی نارویی در آستانه‌ی هفت ساله‌گی در جمعه‌ی خونین زاهدان براثر گاز اشک‌آوری که مرگ‌سرشتان جمهوری‌ی اسلامی پرتاب و پخش می‌کنند، کشته می‌شود. او نهالی است که پیش از آن‌که پربار شود، درو می‌شود. نقش او در غروب جمعه‌های زاهدان می‌چرخد. تکه‌هایی از فاجعه‌ی قتل هستی را در چند خط بخوانیم.

ادامه مطلب »
از ما

مرثیه‌ای برای یک یل، به روایت حسین نوش‌آذر

یل را گذاشته بودند در گور، بر نعش پهلوان هم خاک ریخته بودند تا گور سرانجام بسته شده بود. آن نور دیده را سامانش کرده بودند. پدر بر مزار پهلوان هایمدال، از بچه‌‌های هفت حوض  چندک زده بود، به آواز می‌خواند: من یه آرزو دارم تو سینه که چشمم روزی تو رو ببینه.

ادامه مطلب »
از ما

حمید فرازنده: فراموش نکنیم، نبخشیم!

راوی «مرثیه ای برای یک یل» نوشته حسین نوش آذر نمی‌خواهد روی گور آن پهلوان اعدامی بسته شود، روی زخم‌های روح. دلش می‌خواهد تا زمانی که خود عدالت را به چشم نبیند، روی گور محسن، روی زخم روحش باز بماند. تا آن زمان جایی برای پناه گرفتن جز دست‌های یکدیگر نداریم.

ادامه مطلب »
از ما

محبوبه موسوی: قلعه

از وقتی آمده‌ام اینجا و اتاق طبقه بالای این خانه روستایی را برای کوتاه مدتی اجاره کرده‌ام، درست سه ماه می‌شود. در این مدت، جز وقت‌هایی که برای قضای حاجت یا اندک خرید مایحتاج روزانه یا حمام کردن سریعی از پشت پنجره دور شده‌ام، تمام مدت همین‌جا بوده‌ام.

ادامه مطلب »