
حسین حضرتی: «داو»
اکثریت مردم شیراز در این رمان پیرو آیین زرتشتی و رسم و رسوم نیاکان خودند. اما در زیر پوست جامعه گروههایی از مزدکیان حضور دارند که مخفیانه به ترویج عقاید خود و مبارزه با اشغالگران عرب و دستنشاندگان ایرانی آنها میپردازند.

اکثریت مردم شیراز در این رمان پیرو آیین زرتشتی و رسم و رسوم نیاکان خودند. اما در زیر پوست جامعه گروههایی از مزدکیان حضور دارند که مخفیانه به ترویج عقاید خود و مبارزه با اشغالگران عرب و دستنشاندگان ایرانی آنها میپردازند.

چراغهای ساختمان روبهرو همیشه روشن بود. نوری سفید و زننده که منبع آن روی سقف و دیوارهای آنطرف معلوم نبود، عرض کوچه را طی میکرد، از پردههای تور قلاب بافی اتاق رد میشد و یک راست مینشست توی چشمهای بیخواب من.

از تخت لیلی فاصله میگیرد. فهمیده که لیلی به شنیدن حرفهای او علاقه دارد و یا تظاهر میکند که علاقه دارد. ادامه میدهد: وقتی پسر توی شکم داری اینطور هستی. برعکس وقتی دختر داری آرامی و همهاش دلت میخواهد دور و برت بگو و بخند و شادی باشد.

دِهی بود و دهی نبود. یک دهی بود و چاهی بود. توی هر دهی هم حتمنا یک دیوانه ای هست و صد عاقل. عاقلهای آن دهی که بود، دایم به اندروای و هول و ولا بودند که نکند دیوانه سنگ را بیندازد توی چاه.

«داستان خدیجه» سرگذشت زنی از زنان حاشیهنشین شهری است که فرودستیاش حتی در بین همگنانش او را وامیدارد که بر وضعیت موجود بشورد. اینکه کردار نهایی او را تاب بیاوریم یا نه، پرسشی است که پیش روی خواننده باز میماند.

«آناندا»ی شهروز رشید هم شعر و هم مادر را در خود دارد. جستوجوی هر دوست و بازیافت هر دو در دنیای واژگان. گویا شعر همان مادر است و مادر همان شعری که ما از او دور میشویم ولی باز به سوی او برمیگردیم و برایش “شعرنامه” مینویسیم.

نه گریه کردم و نه آه کشیدم. توی خودم مچاله بودم و به رد خشکیده قطره اشکی خیره شده بودم که از گوشه چشم عامو قل خورده و فرورفته بود میان انبوه ریشهای جو گندمیاش.

کند و کاو در شخصیت راوی تباه شده و واداده داستان «نماز میت» رضا دانشور با تکیه بر دستگاه روانشناسی یونگ. بازخوانی و قرائت متفاوتی از یک سند ادبی و از آثار ادبی مورد استناد درباره زندان و پیامدهای شکنجه.

یکی از شناختهشده ترین گشایشها، جملهی آغازین کتاب مسخ کافکا، در ترجمهی صادق هدایت، مهمترین نویسندهی مدرن ایران، شکلی از دگردیسی را از سر گذرانیده است. رخدادی در حد مسخِ مسخ.

شهابیان در این داستان سراغ شخصیتی آشنا رفته است؛ زن سرخپوش میدان فردوسی تهران. نویسنده با آشنازدایی از وضعیت این شخصیت، ما را با شخصیت دیگری آشنا میکند که سعی در کشف گریزپایی زن از همصحبتی و همرنگی با جماعت دارد.

حالا یک بار دیگر میخواهیم بهکوتاهی از گفتوگوی دو رمان گذر کنیم. از گفتوگوی رمان مهاجر و سودای پریدن به دیگر سو، نوشتهی علی نگهبان و رمانِ چرخدندهها، نوشتهی امیر احمدی آریان. میخواهیم چشم و گوش تیز کنیم بر تقدیرهای دو شخصیتِ این رمان و دو شخصیتِ آن رمان.

مرد فراری، تشنه، لهله میزند. تمام راه را از «گلهدار» تا آنجا در کوه و کمر دویده. خودش را میبیند که در سیاهی اتاق از تشنگی چارچنگول رو به سقف چشمهایش باز مانده و تمام کرده. از وقتی آمدند و لنجش را گرفتند و دست بسته تحویل کلانتریاش دادند یک قطره آب به حلقش نرسیده.

یازده جستار کتاب را میتوان به دو بخش کلی تقسیم کرد: جستارهایی که در رابطه با مهاجرت و مفاهیم بنیادین حاصل از آن شکل میگیرد و نوشتههایی که به بنیان زندگی ایرانی و ارتباط آن گاه با مدرنیته و عناصر ناشی از آن میپردازد.

من که با هیچ پرندهای دشمنی نداشته، ندارم و نخاهم داشت! فکر میکنم آن بستهای را که از باغِ پرندگانِ اصفهان در ظهرِ روزِ بیستمِ آبان ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و هفت- یعنی روزِ تولد، در چهلوشش سالگی برایم فرستادهاند، را هیچ پرندهای نفرستاده باشد.

احمد خلفانی – با تغییرِ خاطره، آن را در حقیقت از حالت اتفاقی بودنش، از بیمعناییاش، از هیچبودن و هیچشدنش، میرهانیم. معنادارش میکنیم و نمیگذاریم که بیمعنا آمده و بیمعنا برود.

موسی میرود سمت مسجد کاشانک که دوباره آدیداس را بردارد. کجکی مینشینم روی موتور. کاشانک مثل شمیراننوِ ما نیست همه زلزل آدم را بپایند که آمار بگیرند.

آنچه برای من در منشور ادبی و فکری یا «بوطیقای کوندرا» اهمیت دارد و غالباً بهعنوان ملاکهایی برای ارزیابی رمان معاصر قرار میدهم «چهار ندای رمان» اوست که من بر آن دل نهادهام، زیرا این نویسنده نه بومی و ملّی، بلکه اروپایی و جهانی میاندیشد و از نظر من منشور ادبیاش، رهنمودی فراگیر برای خوانش رمان میتواند قرار گیرد.

در این جستار میخواهیم به روندهای تکامل دو «نوع» شعر و نقاشی، در ایران بعد از اسلام بیندیشیم. میخواهیم به نقشهایی بنگریم که روند تاریخ بر پیکر این دو «نوع» هنری به جای گذاشته است. میخواهیم چراییی تفاوت روندهای تکامل این دو «نوع» هنری بیندیشیم.

دارد میرود که بپرسد. اتوبوس خط ۷ خیابان Bathurst از شمال به جنوب میبردش. کنار پنجره نشسته، رو به خیابان روشن صبح دارد. نور پریدهی آسمانی نیمابری نیمآفتابی بر پلکهای هنوز سنگین از خواب دمِ صبح نرم و خوش مینشیند.

روزنامه ترو Trouw که در هلند منتشر میشود در صفحههای ضمیمه خود، جواب نویسندگان به پرسشهای ماکس فریش، نویسنده آلمانیزبان سوئیسی را چاپ میکند. پاسخهای نسیم خاکسار به این پرسشها:

رمان «برای تو» تلاش دردناکی است تا نویسنده بتواند به گذشتهای نگاه کند که موقعیت امروز او را رقم زده است. راوی در رمان «برای تو» سطر به سطر حافظهاش را بازخوانی میکند و در این بازخوانی، ترسی از مواجهه با ترسناکترین لایههای ضمیرش ندارد.