چه خبر؟

چه خبر؟

پابلو نرودا: «چیزی را برایتان شرح می‌دهم» به ترجمه مودب میرعلایی

راهزنان با موروها، راهزنان با حلقه ها و دوشس‌ها، راهزنان با برکت همراهی برادران سیاه، با هواپیما از آسمان آمدند تا بچه ها را بکشند، و در خیابان‌ها خون کودکان به سادگی چونان خون کودکان جاری شد.

ادامه مطلب »
از ما

نوشین وحیدی: بوی خوش پاییز

توی آن مانتوشلوار گل و گشاد مدرسه حتا فکرش را هم نمی‌کردم طعمه‌ی دلچسبی برای برادر وخواهرهای مکتبی باشم که چندسالی بود سر راه‌ زن‌ها و دخترها سبز می‌شدند و می‌خواستند ما را از دوزخ به بهشت بکشانند.

ادامه مطلب »
از ما

علی حسینی: چهل درجه

روسری‌ات رامی‌کشی روی سرت و از خانه می‌زنی بیرون. سر چهارراه می‌ایستی تا چراغ راهنما راهت بدهد، ولی یکهو از خودت می‌پرسی که آنجا چه می‌کنی و در آن گرمای جهنمی چه می‌خواهی، آنهم توی مانتو سیاه و عرقی که از چهار بندت راه انداخته و دارد در تبی ۴۰ درجه می‌سوزاندت.

ادامه مطلب »
پرتو نوری علا
از ما

پرتو نوری‌علا: چهار ولگرد دیوث

جنبش بزرگی در ایران درگرفته که ممکن است سرانجام در روزی از روزهای زندگی کوتاه ما به یک بهار ایرانی بینجامد. نخستین تجربه نویسندگان زن با حجاب اجباری چیست؟ پرتو نوری‌علا می‌نویسد: رویارویی با چهار ولگرد دیوث.

ادامه مطلب »
از ما

ف. اکبری: قهرمانی به نام «هیچکس»

عشق از امر خصوصی سرکوب شده به امر عمومی بدل می‌شود و در این تبدیل و تبدل شاید دیرهنگامِ آن خود را سر و شکل می‌دهد گرچه در این سر و شکل دادن ردپای خون بسیار پررنگ و دردناک باشد ولی مگر نه هر زایشی با دردی جانکاه همراه است؟ عشق در این عمومی شدن، گره از زبان ادبیات هم خواهد گشود.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش دهم

روی دفتر یادداشت‌هایم، می‌نویسم: “کتاب، مشروب، خون” برای این که وقتی باغبان می‌آید برایش بنویسم کتاب‌هایم را از طبقه‌ی بالا پایین بیاورد، یکی دو بطری مشروب دم دستم بگذارد و از پزشک بخواهم که پرونده‌ی آزمایش خونم را برایم بیاورد

ادامه مطلب »
از ما

برای زنان شجاع و طلایه‌دار ایران – شهریار مندنی‌پور: روسری سارا

سارا با یک حرکت تند روسری را از سر می‌کشد و به سمت پیرمرد می‌اندازد. از میان عابران آن پیاده‌رو شلوغ، چند نفری که نگاهشان به این سمت است، ناباورانه، شعشعۀ سیاهِ گیسوانی آزاد شده را می‌بینند که مانند یک تجلی* است در بیداری روزمرگی‌شان.

ادامه مطلب »
از ما

محسن یلفانی : بوف کور و رمان ایرانی

توصیف موجز بوف کور تقریباَ غیرممکن است. عشق و شکست در عشق، زیبائی و شیفتگی همزمان با احساس غبن و فریب، ‌بی‌نیازی و دلبستگی، امتناع و اشتیاق… و این همه در بستر فضای بسته سنتی که همچون بختک بر همه چیز و بر خود راوی فروافتاده.

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: «وقتی قدرت می‌میرد»، نگاهی به عناصر خیر و شر در داستان کوتاهِ «داش‌آکل» نوشته‌ی صادق هدایت

درون‌‌مایه‌‌ی داستانِ کوتاهِ داش‌‌آکل بر سه عنصرِ عشق، قدرت، مرگ بنا می‌‌شود؛ سه عنصری که در استحاله‌‌ی بی‌‌وقفه به یک‌‌دیگر، نه تنها سرنوشت شخصیت‌های اصلی‌‌ی داستان، که هم‌‌چنین سرگذشتِ جهانِ غم‌‌انگیزی را رقم می‌‌زنند که در آن سرانجام مرگِ داش‌‌آکل تبدیل به نمادِ بی‌‌فرجامی‌‌ی انسانی می‌‌شود که جست‌‌وجوی نوش‌‌داروی زخمِ قدرت را به‌ناکامی بازگشته است.

ادامه مطلب »
از ما

حسین آتش‌پرور: شکل و ساخت داستان «جنگ سرد در انزلی»

تم «جنگ سرد» سعید جوزانی بحران توهم در جامعه و مسئله پارانویا در شخصیت‌هاست. از طرفی اشاره‌ای موجز و زیرپوستی به مسئله تباهی نسل‌ها دارد؛ چه در مورد نسل قبل و چه نسل فعلی که مجبور به تحمل و از خود گذشتگی است.

ادامه مطلب »
از ما

سعید جوزانی: جنگ سرد در انزلی

مادرم آن گوشه‌ی هال، زیر قاب عکس لنین روی ویلچر نشسته، منتظر چتوَل وِدوچکای ناشتاش. ده‌سال پیش که پدرم خبر فروپاشیِ شوروی را توی حمام به‌ش رساند، سُر خورد و افتاد و لگنش شکست. بد جوش خورد و ویلچری شد.

ادامه مطلب »
از ما

مرتضی خبازیان‌زاده: دشنه‌های بغدادی

وقتی با صدای آسمان بیدار شدم، آمینه در اتاق را باز کرده بود و باد نمناک بارانی خواب را از سرم برد. بعد با صدای بلند که عصبانیت از آن می‌بارید، گفت: دم در کارت دارند. نمی‌دانم در خواب‌بیداری صدایش را شینده بودم که با ابراهیم حرف می‌زد یا انتظار دیدن کسی غیر از او را نداشتم.

ادامه مطلب »
از ما

 منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش نهم

تنها چیزی که در خانه بود و می‌توانستم با آن خود را تسکین بدهم مشروب‌های پدر بود. هر بار که سرفه می‌کردم و کف دستم پر از قطره‌های خون می‌شد و گلویم درد می‌گرفت یک بطر ودکا و یک استکان برمی‌داشتم و روی همان مبلی می‌نشستم که پدر عادت داشت بنشیند.

ادامه مطلب »
از ما

مهدی معرف: بودن یا شدن- داستان «اگر مرا بزنند…» نوشته غلامحسین ساعدی  

تمام تلاش شخصیت داستان ساعدی، از نمونه‌های منحصر به فرد ادبیات زندان این است که حق تصمیم‌گیری را برای خود نگه دارد. این حق امری ذهنی است. پس جسم را پیشکش می‌کند که از حریم ذهن و تصمیم ذهنی محافظت کند.

ادامه مطلب »
از ما

غلامحسین ساعدی: اگر مرا بزنند…

مطمئن بودیم که “سرشاخه” قدرت آن را دارد که چفت و بست قضایا را هم بیاورد، و آنچه را که تکه‌پاره شده سر هم کند و به نیم‌مرده‌یی جان ببخشد و همه‌چیز را سر پا نگاه دارد.

ادامه مطلب »
از ما

محسن یلفانی: «عرصه» نوشته نگار جوادی، دنیائی دیگر در همین همسایگی

نگار جوادی این بار شهر پاریس را به عنوان عرصۀ رویدادها و درگیری‌های کم-و-بیش روزمرۀ شخصیت‌های خود انتخاب کرده است. امّا نه آن پاریسی که معمولاً می‌شناسیم یا گمان می‌کنیم که می‌شناسیم.

ادامه مطلب »
از ما

ماهک طاهری: بازگشت داماد

ماشین را که به کارواش داد، گفت ماشین عروس است.کارگر کارواش پرسید: “جاده بودی؟” با سر گفت نه. کارگر ادامه داد: “جوری بشورمش، عین روز اولش بشه.” و با پنجه ی پا گل‌های چرخ عقب را تکاند. کمک کرد تا کارگر آلبوم و کارتن روزنامه‌ها را از صندلی عقب بیرون بیاورد.

ادامه مطلب »
چه خبر؟

سروده‌ای تازه از علی باباچاهی

علی باباچاهی، شاعر سرشناس بوشهری در تاریخ ۲۴ تیر ۱۴۰۱ این شعر را سروده است در بیان یک وضعیت اضطرار: فردا شدنی بود و شد/ و من هم‌زمان در چند مکان متواری و/ ربوده شدم و یا/ در یکی از سپیده‌دمان تیرباران و یا احتمالات دیگری که در شعر از آن سخن رفته است.

ادامه مطلب »