نه به اعدام – جورج اورول: «حلق‌آویز» به ترجمه میترا داوودی

جورج اورول (با نام واقعی اریک آرتور بلر، ۱۹۰۳–۱۹۵۰) یکی از برجسته‌ترین نویسندگان و مقاله‌نویسان قرن بیستم است. او که در هند بریتانیا متولد شد و در مدارس نخبگان انگلیس تحصیل کرد، زندگی پرتلاطمی داشت: از خدمت در پلیس استعماری برمه تا جنگ در اسپانیا علیه فاشیسم، و سپس فقر و بیماری در لندن و پاریس. اورول با آثارش مانند «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴» به نماد مبارزه با توتالیتاریسم، استعمار و سرکوب فردی تبدیل شد. نثر او ساده، دقیق و بی‌پروا است و همواره در خدمت افشای حقیقت و انتقاد از قدرت قرار داشت. او خود را سوسیال دموکرات می‌دانست، اما هرگونه ایدئولوژی که آزادی انسان را تهدید کند، به شدت محکوم می‌کرد.
«حلق‌آویز» (A Hanging) در سال ۱۹۳۱ منتشر شد و مستقیماً برگرفته از تجربه شخصی اورول به عنوان افسر پلیس استعماری در برمه (میانمار امروزی) بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۷ است. اورول در آن دوره مأمور اجرای احکام اعدام بود و این داستان کوتاه مستند، یکی از نخستین آثار ادبی اوست که وحشت اخلاقی و انسانی اعدام را از نزدیک توصیف می‌کند. او بعدها در مقاله «چرا می‌نویسم» توضیح داد که خدمت در پلیس برمه، نفرت عمیق او را از استعمار بریتانیا برانگیخت و باعث شد استعفا دهد. این اثر، بر اساس یک اعدام واقعی هندو در زندان، نه تنها صحنه اعدام را تصویر می‌کند، بلکه لحظه‌ای کلیدی را نشان می‌دهد که در آن اورول برای نخستین بار «ناگفتنی بودن» کشتن یک انسان زنده و سالم را به طور عمیق حس کرد. این متن، پلی است میان تجربه شخصی او و نقد بزرگ‌ترش به سیستم‌های قدرت و بی‌رحمی سازمان‌یافته.

صبحی مرطوب و گرفته از فصل باران‌ها در برمه بود. نوری بیمارگونه، مثل ورقه‌ای زردرنگ از قلع، از بالای دیوارهای بلند به درون حیاط زندان می‌تابید. ما بیرون سلول‌های محکومان ایستاده بودیم؛ ردیفی از اتاقک‌های کوچک با میله‌های دوگانه در جلو، مثل قفس‌های حیوانات. هر سلول تقریباً ده در ده فوت بود و جز یک تخت از الوار و یک کوزه آب آشامیدنی، کاملاً خالی بود. در بعضی از آن‌ها مردان قهوه‌ای‌رنگ و خاموش روی میله‌های داخلی چمباتمه زده بودند و پتوهایشان را دور خود پیچیده بودند. این‌ها محکومان بودند؛ مردانی که قرار بود ظرف یک یا دو هفته آینده به دار آویخته شوند.

یکی از زندانیان را از سلولش بیرون آورده بودند. او هندو بود؛ مردی لاغر و نحیف، با سر تراشیده و چشمانی خیس و بی‌فروغ. سبیلی کلفت و پرپشت داشت که به طرز مسخره‌ای برای جثه‌اش بزرگ بود؛ درست مثل سبیل شخصیت‌های کمدی فیلم‌ها. شش زندان‌بان هندی بلندقد او را احاطه کرده بودند و برای چوبه دار آماده‌اش می‌کردند. دو نفرشان با تفنگ و سرنیزه ثابت کنار ایستاده بودند، در حالی که بقیه  به دست‌هایش دستبند می‌زدند، زنجیری از وسط دستبندها رد می‌کردند و آن را به کمربند خودشان وصل می‌کردند و بازوهایش را محکم به پهلوهایش می‌بستند. آن‌ها خیلی نزدیک محکوم جمع شده بودند و دست‌هایشان همیشه روی بدن او بود؛ گویی با احتیاط و نوازش او را لمس می‌کردند تا مطمئن شوند هنوز آنجا هست. دقیقاً مثل مردانی که ماهی زنده‌ای را دست گرفته‌اند که ممکن است ناگهان از دستشان لیز بخورد و به آب بپرد. اما او کاملاً بی‌مقاومت ایستاده بود و بازوهایش را شل و بی‌حال به طناب‌ها تسلیم کرده بود، انگار اصلاً متوجه اتفاقی نبود که قرار بود رخ دهد.

ساعت هشت زده شد و از دودست، از پادگان صدای بوق، نازک و غم‌انگیز در هوای مرطوب به گوش رسید. رئیس زندان که کمی دورتر از بقیه ما ایستاده بود و با چوب‌دستی‌اش با بی‌حوصلگی سنگ‌ریزه‌های زمین را می‌زد، سرش را بلند کرد. او پزشک ارتش بود؛ با سبیلی خاکستری و کوتاه مثل مسواک و صدایی خشن. با عصبانیت گفت: «برای خدا زودتر، فرانسیس! این مرد تا حالا باید مرده بود. هنوز آماده نیستی؟»

فرانسیس، رئیس زندان‌بان‌ها، هندی دراویدی چاق با لباس سفید کتانی و عینک طلایی، دست سیاهش را تکان داد و گفت: «بله قربان، بله قربان… همه چیز به خوبی آماده شده. جلاد منتظر است. شروع می‌کنیم.»

«خب، پس سریع برویم. زندانی‌ها تا وقتی این کار تمام نشود، صبحانه‌شان را نمی‌خورند.»

به سمت چوبه دار حرکت کردیم. دو زندان‌بان در دو طرف زندانی راه می‌رفتند و تفنگ‌هایشان را به حالت شیب گرفته بودند؛ دو نفر دیگر خیلی نزدیک به او، بازو و شانه‌اش را محکم گرفته بودند؛ گویی هم او را هل می‌دادند و هم حمایتش می‌کردند. بقیه ما – قاضی، ضابطان و امثال آنها – پشت سرشان حرکت می‌کردیم. ناگهان، وقتی حدود ده یارد رفته بودیم، بدون هیچ دستور یا هشداری،  گروه متوقف شد. اتفاق وحشتناکی افتاده بود: سگی، خدا می‌داند از کجا آمده بود و حالا در حیاط ظاهر شده بود. با صدای بلند و پیاپی پارس‌کنان میان ما دوید، دورمان می‌چرخید و دمش را تکان می‌داد؛ از دیدن این همه انسان در یک جا، وحشیانه شاد بود. سگ بزرگی بود، پشمالو، نیمه ایردیل و نیمه سگ ولگرد محلی. لحظه‌ای دور ما جست‌وخیز کرد و بعد، پیش از آنکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، به سمت زندانی هجوم برد، جست زد و سعی کرد صورت او را لیس بزند. همه مات و مبهوت ایستادند؛ آن‌قدر غافلگیر شده بودند که حتی نتوانستند به سمت سگ دست دراز کنند.

رئیس زندان با عصبانیت گفت: «این سگ لعنتی را کی آورده اینجا؟ یکی بگیرش!»

یکی از زندان‌بان‌ها از گروه جدا شد و با حرکاتی که از دست‌پاچگی او نشان داشت به دنبال سگ دوید، اما سگ که همه چیز را بخشی از یک بازی می‌پنداشت با جست‌وخیز و بازیگوشی از دسترس او دور می‌شد. زندان‌بان جوان که اروپایی – آسیایی بود مشتی سنگ‌ریزه برداشت و سعی کرد با پرتاب سنگ سگ را براند، اما سگ که از سنگ‌ها جا خالی داده بود دوباره به سمت ما آمد. پارس‌های تیز او در دیوارهای زندان طنین می‌انداخت. زندانی که در چنگ دو زندان‌بان بود، با بی‌تفاوتی به این صحنه نگاه می‌کرد، انگار این هم یکی دیگر از تشریفات معمول اعدام بود. چند دقیقه طول کشید تا بالاخره کسی توانست سگ را بگیرد. چند دقیقه طول کشید تا بالاخره کسی توانست سگ را بگیرد. سپس دستمال جیبم را از داخل قلاده‌اش رد کردم و مثل افسار به دست گرفتم و دوباره به راه افتادیم؛ سگ هنوز با زوزه‌کشان مقاومت می‌کرد.

تا چوبه دار حدود چهل یارد فاصله بود. من به پشت قهوه‌ای برهنه زندانی که جلویم راه می‌رفت خیره شده بودم. با دست‌های بسته، راه رفتنش کمی دست و پا چلفتی به نظر می‌رسید، اما کاملاً ثابت‌قدم بود؛ با آن قدم‌های جهشی خاص هندی‌ها که هرگز زانوهایشان را کامل صاف نمی‌کنند. در هر قدم، عضلاتش به آرامی در جای خود می‌نشستند، قفل موی روی سرش بالا و پایین می‌پرید و پاهایش روی سنگ‌ریزه‌های خیس رد پا به جای می‌گذاشتند. یک بار هم با وجود دو مردی که شانه‌هایش را محکم گرفته بودند، کمی کنار رفت تا از یک گودال آب اجتناب کند.

عجیب است، اما تا آن لحظه هرگز به درستی درک نکرده بودم که نابود کردن یک انسان سالم و هوشیار چه معنایی دارد. وقتی دیدم زندانی برای اجتناب از گودال آب کنار می‌رود، راز و خطای ناگفتنی قطع کردن زندگی‌ای را که هنوز در اوج جریان بود، حس کردم. این مرد در حال مردن نبود؛ او زنده بود، دقیقاً مثل ما. همه اندام‌های بدنش کار می‌کردند – روده‌ها غذا را هضم می‌کردند، پوست خود را بازسازی می‌کرد، ناخن‌ها رشد می‌کردند، بافت‌ها شکل می‌گرفتند – همه با جدیت مسخره‌ای در کار بودند. ناخن‌هایش هنوز در حال رشد خواهند بود وقتی روی سکوی دار ایستاده باشد، وقتی با یک‌دهم ثانیه زندگی در حال سقوط از هوا باشد. چشمانش سنگ‌ریزه‌های زرد و دیوارهای خاکستری را می‌دیدند و مغز او هنوز به یاد می‌آورد، پیش‌بینی می‌کرد، استدلال می‌کرد – حتی درباره گودال‌های آب استدلال می‌کرد. او و ما گروهی از مردان بودیم که با هم راه می‌رفتیم، همان جهان را می‌دیدیم، می‌شنیدیم، حس می‌کردیم و درک می‌کردیم؛ و در عرض دو دقیقه، با یک ضربه ناگهانی، یکی از ما از دنیا می‌رفت – یک ذهن کمتر، یک جهان کمتر.

چوبه دار در حیاط کوچکی قرار داشت که از محوطه اصلی زندان جدا بود و با علف‌های هرز بلند و خاردار پوشیده شده بود. سازه‌ای آجری بود شبیه سه ضلع یک انبار، با تخته‌هایی روی آن و بالای آن دو تیر و یک میله افقی که طناب از آن آویزان بود. جلاد، زندانی موی خاکستری با لباس سفید زندان، کنار دستگاهش منتظر ایستاده بود. وقتی وارد شدیم، با کرنش بردبارانه‌ای از ما استقبال کرد. به اشاره فرانسیس، دو زندان‌بان زندانی را محکم‌تر از همیشه گرفتند، او را سعی می‌کردند که به سمت چوبه دار هدایت کنند و در همان حال هلش هم می‌دادند و بالاخره با دستپاچگی کمکش کردند تا از نردبان بالا برود. سپس جلاد بالا رفت و طناب را دور گردن زندانی بست.

ما پنج یارد دورتر ایستاده بودیم و منتظر بودیم. زندان‌بان‌ها حلقه‌ای نامنظم دور چوبه دار تشکیل داده بودند. و سپس، وقتی طناب دور گردن زندانی محکم شد،  شروع کرد به فریاد زدن نام خدایش. فریادی بلند، تکراری و یکنواخت: «رام! رام! رام! رام!» نه فریادی عجولانه و ترس‌آلود مثل دعا یا استغاثه، بلکه آرام، تکراری و یکنواخت مثل صدای ناقوس کلیسا بود که این موضوع وحشت صحنه را بیشتر می‌کند. سگ با ناله‌ای پاسخ این صدا را داد. جلاد که هنوز روی سکوی دار ایستاده بود، کیسه کوچکی از پارچه پنبه‌ای مثل کیسه آرد بیرون آورد و آن را روی صورت زندانی کشید. اما صدا، حتی با وجود پارچه، همچنان ادامه داشت؛ بارها و بارها: «رام! رام! رام! رام! رام!»

جلاد پایین آمد و آماده ایستاد؛ دستش روی اهرم بود. دقیقه‌ها انگار سپری می‌شدند. فریاد یکنواخت و خفه‌شده زندانی همچنان ادامه داشت: «رام! رام! رام!» بدون لحظه‌ای لرزش یا وقفه. رئیس زندان، با سر خم‌شده روی سینه، آرام با چوب‌دستی‌اش زمین را می‌کاوید؛ شاید داشت تعداد فریادها را می‌شمرد و برای زندانی یک تعداد مشخص در نظر گرفته بود – پنجاه، یا شاید صد تا. رنگ همه تغییر کرده بود. هندی‌ها مثل قهوه فاسد خاکستری شده بودند و یکی دو تا از سرنیزه‌ها هم می‌لرزیدند. ما به مرد بسته‌شده و کلاه‌دار روی سکوی دار نگاه می‌کردیم و به فریادهایش گوش می‌دادیم – هر فریاد، یک ثانیه زندگی بیشتر؛ یک فکر در ذهن همه ما بود: آه، زودتر او را بکشید، کار را تمام کنید، این صدای نفرت‌انگیز را قطع کنید!

ناگهان رئیس زندان تصمیمش را گرفت. سرش را تکان داد و با حرکتی سریع چوب‌دستی‌اش را بالا برد و تقریباً با خشونت فریاد زد «چالو!»

صدای سایش فلز با فلز آمد و سپس سکوت مطلق. زندانی ناپدید شده بود و طناب دور خودش می‌پیچید. من سگ را رها کردم و او بلافاصله به پشت چوبه دار دوید؛ اما وقتی آنجا رسید، ناگهان ایستاد، پارس کرد و سپس به گوشه‌ای از حیاط عقب‌نشینی کرد. آنجا میان علف‌های هرز ایستاد و با ترس و احتیاط به ما نگاه می‌کرد. ما دور چوبه دار چرخیدیم تا بدن زندانی را بررسی کنیم. او آویزان بود، انگشتان پاهایش مستقیم به پایین اشاره می‌کردند، خیلی آهسته دور خودش می‌چرخید؛ مرده‌ای مثل سنگ.

رئیس زندان با چوب‌دستی‌اش به بدن برهنه زندانی اشاره کرد و آن را هل داد؛ بدن کمی نوسان کرد. گفت: «حالش خوبه». از زیر چوبه دار عقب کشید و نفسی عمیق بیرون داد. نگاه گرفته و اخم‌آلودش ناگهان کاملاً محو شده بود. به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت. «هشت دقیقه گذشته از هشت. خب، کار صبح امروز تمام شد، شکر خدا.»

زندان‌بان‌ها سرنیزه‌هایشان را جدا کردند و از آنجا دور شدند. سگ که حالا هوشیار شده و می‌دانست کار خلافی کرده، آرام و دزدکی پشت سرشان رفت. ما از حیاط چوبه دار بیرون آمدیم، از کنار سلول‌های محکومان با زندانیان منتظرشان گذشتیم و وارد حیاط مرکزی بزرگ زندان شدیم. زندانیان معمولی، زیر فرمان زندان‌بان‌هایی که باتوم  به دست داشتند، مشغول دریافت صبحانه‌شان بودند. در ردیف‌های طولانی چمباتمه زده بودند و هر کدام یک قوطی فلزی در دست داشتند؛ دو زندان‌بان با سطل‌های بزرگ دورشان می‌چرخیدند و برنج تقسیم می‌کردند. بعد از صحنه اعدام، منظره‌ای بسیار خانگی و شاد به نظر می‌رسید. حالا که کار تمام شده بود، آسودگی خاطر عظیمی بر ما چیره شده بود. آدم دلش می‌خواست آواز بخواند، بدود یا بخندد. ناگهان همه شاد و سرخوش شروع به حرف زدن کردند.

پسر دورگه که کنارم راه می‌رفت، با لبخندی آگاهانه به مسیری که آمده بودیم اشاره کرد و گفت: «می‌دانید آقا، دوست ما (منظورش مرد مرده بود) وقتی شنید درخواست تجدیدنظرش رد شده، از ترس روی کف سلولش ادرار کرد. – لطفاً یکی از سیگارهای من را بگیرید آقا. این جعبه نقره‌ای جدیدم را تحسین نمی‌کنید؟ از دست‌فروش هندی، دو روپیه و هشت آنا. مدل اروپایی شیک!»

چند نفر خندیدند – به چه چیزی، معلوم نبود.

فرانسیس کنار رئیس زندان راه می‌رفت و بی‌وقفه حرف می‌زد: «خب قربان، همه چیز با نهایت رضایت‌بخشی گذشت. تمام شد- یک تقه! همین‌طور. همیشه این‌طور نیست- اوه نه! مواردی بوده که پزشک مجبور شده زیر چوبه دار برود و پاهای زندانی را بکشد تا مطمئن شود مرده. خیلی ناخوشاینده!»

رئیس زندان گفت: «پیچ و تاب خوردن، ها؟ این بد است».

«آخ قربان، وقتی سرکش می‌شوند خیلی بدتر است! یادم هست یک مرد، وقتی رفتیم او را بیرون بکشیم، به میله‌های سلولش چسبیده بود. به زحمت، باور می‌کنید قربان، شش زندان‌بان لازم شد تا او را جدا کنیم؛ سه نفر به هر پا. با او بحث کردیم. گفتیم: “عزیز من، فکر کن چه درد و زحمتی برای ما ایجاد می‌کنی!” اما نه، گوش نمی‌داد! آخ، خیلی دردسرساز بود!»

متوجه شدم که خیلی بلند می‌خندم. همه می‌خندیدند. حتی رئیس زندان هم با مدارا لبخند زد. با لحنی کاملاً دوستانه گفت: «بهتر است همه بیرون بیایید و چیزی بنوشیم. یک بطری ویسکی توی ماشین دارم. به آن احتیاج داریم.»

از دروازه‌های بزرگ دو لنگه زندان بیرون رفتیم و وارد جاده شدیم. ناگهان یک قاضی برمه‌ای فریاد زد: «پاهای او را می‌کشیدند!» و بعد به خنده‌ای بلند افتاد. همه دوباره شروع به خندیدن کردند. در آن لحظه، حکایت فرانسیس فوق‌العاده خنده‌دار به نظر می‌رسید. همه با هم نوشیدیم – بومی و اروپایی، کنار هم، با صمیمیت کامل. مرد مرده فقط صد یارد آن‌طرف‌تر بود.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی