حسین دولت‌آبادی: زخم‌هایِ کهنه ماتمِ هزارساله

‏… بیماری دراز به ‌دراز روی تخت بیمارستان افتاده بود؛ ملحفه‌ای سفید ( ملافه‌ای سفید) صورت و سرتا پای او را ‏پوشانده بود و هیچ عضوی از بدن‌اش پیدا نبود. پزشک‌ها، پرستارها، خویشان، دوستان، عزیزان و ‏فرزندان بیمار گرد او به تماشا ایستاده بودند و به دلسوزی و غمخواری، به پچپچه با هم حرف ‏می‌زدند. هر بار پزشک، پرستار یا درد آشنائی روی ملحفه انگشت می‌گذاشت، یا به عضوی از ‏اعضایش حتا اشاره می‌کرد، فریاد جگرخراش بیمار به ‌‌آسمان‌ها می‌رفت.

از میان ازدحام جمعیت ‏به کنجکاوی راه باز کردم و چند قدم جلوتر رفتم تا شاید به راز آن ناله‌های جگرخراش پی می بردم، گیرم بجز ‏سفیدی هیچ چیزی به چشم نمی خورد و هیچ کسی ملحفه را از روی بیمار کنار نمی زد تا او را ‏می‌دید و می‌پرسید از چه دردی رنج می‌برد. برگشتم و پرسا به پزشک ها و پرستارها نگاه کردم، ‏همه در سکوت شانه بالا انداختند و لب از لب بر نداشتند. باری، گوشۀ ملحفه را گرفتم و از روی ‏بیمار کنار زدم، شگفتا! به‌جای بیمار چشم‌ام به نقشة کهنۀ جغرافیای سیاسی ایران افتاد، پیکری ‏خون‌آلود با صدها و صدها زخم ناسور، پیکری مثله شده که گوئی به تازگی صدها اسب وحشی او ‏را لگد مال کرده و جنازه‌اش را به جا گذاشته بودند. خون تازه از همه جا می‌جوشید و از کوه و ‏دشت و بیابان راه باز می‌کرد و به رودخانه‌ها و دریاها می ریخت و از هر‌گوشۀ آه و فغان هزاران هزار نفر ‏به آسمان‌ها می‌رفت. جغدی ناگهان جیغ کشید، عقابی سیاه از کاکل سفید دماوند برخاست، ‏چرخی بالای سرم زد، مرا مانند برّه‌ای به چنگال گرفت و تا پشت ابرها بالا برد و بالا برد و بالاتر برد بعد، ‏میان زمین و آسمان به امان خدا رهایم کرد. در ‌میانة راه، زمانی‌که مثل پرکاه چرخ می‌زدم، و ‏پائین می‌رفتم، نعره‌ای کشیدم و لیچ عرق‌از خواب پریدم و روی لبة تخت نشستم. ‏

نیمه‌های شب بود و ماه از پنجره به پیرمردی نگاه می‌کرد که دست روی قلب‌اش گذاشته بود تا ‏شاید آرام می‌گرفت و آن‌همه خودش را دیوانه وار به دیوار قفسۀ سینه‌ام نمی‌کوبید. راستی چرا ‏دوباره دچار کابوش شده بودم؟ گیج و خواب‌آلود بر خاستم؛ پشت میزم نشستم و نگاهی گذرا به ‏یادداشت‌هائی انداختم که سر شب شتابزده برداشته بودم و با خودم عهد بسته بودم، سرفرصت در این باره ‏چند سطری به تفصیل بنویسم. گویا با این فکر و خیال‌ها به خواب رفته بودم و مثل اغلب شب‌ها ‏دچار کابوس شده بودم. باری، سال‌ها پیش عزیزی می‌گفت: « توی قبرستان کهنه نخواب تا خواب ‏آشفته نبینی.» گیرم او نمی‌دانست که زمانی خواهد رسید که سرتاسر میهن ما تبدیل به قبرستان ‏کهنه می شود و در هر کجا که سر بر بالش بگذاری، خواب‌های پلشت و آشفته به سراغ‌ات خواهند آمد. ‏

و اما یادداشت‌ها

گرامی،  شما نگران زمین مین گذاری نباشید، باور کنید از جانب من هیچ خظری متوجه شما و هیچ کس دیگری نیست که به فکر جدائی از ایران افتاده باشد، من با مسألۀ ملی کم و بیش آشنا هستم و اگر نه به اندازۀ شما ولی این مشگل را به اندازۀ فهم و شعور، درک ودرایت‌ام می فهمم، تاریخ معاصر ایران را نیز کم و بیش می‌شناسم و با همۀ کسانی ( کرد، ترک، بلوچ، عرب و گیلک) که به جدائی یا هر چیز دیگری می‌اندیشند، هیچ مشکلی نداشته‌ام و هیچ مشگلی ندارم، از شما چه پنهان سال‌ها پیش به زنده یاد طیفور بطحائی- که نقشۀ کردستان را در حومۀ شهر یوتوبوری به دیوار اتاق کارش نصب کرده بود- نیز عرض کردم که اگر چه دوست دارم و آرزو می کنم در این مرز و بوم، کردها، ترک ها، عرب ها و فارس ها در کنار هم به خوشی و خرمی و با تفاهم زندگی کنند، ولی اگر بخواهند به راه خودشان بروند، این‌جانب شمشیر از نیام بیرون نمی‌کشم تا سد راه را بر آن‌ها نمی‌بندم و اگر دولتی به قصد کشتار جدائی خواهان به‌شرق و غرب ایران لشکرکشی کند، دراین لشکر کشی‌ شرکت نخواهم کرد و اگر مقدور و میسر باشد، تا آن‌جا که بتوانم مانع درگیری، خونریزی و جنگ داخلی خواهم شد. با این‌همه صادقانه عرض می‌کنم: از این که هر بار روشنفکرهای ترک‌ و کرد و عرب اینجانب و امثال مرا «فارس!!» بنامند و در ظلمی که از جانب دولت ها به مردم ترک و کرد و عرب و لر روا داشته شده شریک بدانند، زرداب‌ام به هم می‌خورد. من تا به امروز به یک اندازه، فارس، کرد، ترک و عرب و گیلک و لر وترکمن بوده ام و در سرتاسر ایران با کارگران ترک، کرد، فارس، عرب، لر و گیلک برای کارفرماهای مختلف کار کرده ام و مانند آن‌ها استثمار شده‌ام و بعدها نزدیک به شصت سال دربارۀ مردم ایران (ترک، کرد، فارس،  عرب، لر وگیلک) نوشته‌ام و پس از این‌همه سال از این که شماری روشنفکرکه – از راه دور و از پشت میز کارشان مسائل و معضلات مردم ایران رصد و حل و فصل می کنند- مرا و امثال مرا هربار فقط وفقط «فارس» بنامند و «فارس» بدانند، بوی ناخوشی به دماغ‌ام می‌خورد و حالم واقعاً خراب می‌شود. من کمونیستم، ناسیونال شوونیست نیستم و از ناسیونالیسم بیزار و متنفرم. چرا، چون بنا به تجربه می دانم که ناسیوالیسم و شوونیسم سرانجام و به راسیسم و فاشیسم ختم می شود وفاجعه ببار می آورد.

باری، در میهن عزیز ما هیچ مسأله‌ای با عقل و درایت، در صلح و‌آرامش، با ‏مشارکت و مشورت مردم حل نشده، استخوان‌ها لای زخم‌ها مانده، زخم‌ها به چرک نشسته‌ و ‏عفونی شده‌اند: مسألة ملی: حکومت‌های دمکراتیک آذربایجان و کردستان را به خاک و خون ‏کشیده‌اند. مسألۀ زبان های مادری مردم ما: اگر چه زیان‌ها از ته حلق بیرون نکشیده‌اند، ولی ‏تدریس زبان مادری، بجز زبان فارسی، در مدارس ممنوع بوده ‌است. اندیشه و عقیده، وجدان و ‏مذهب: بهائی‌ها را کشته‌اند و اماکن مقدس آن‌ها ویران کرده‌اند و آن‌ها را اذیت و آزار می‌کنند و ‏به زندان می‌اندازند و پیروان سایر مذاهب را خوار می‌شمارند و تحقیر می‌کنند، دگراندیشان، ‏کمونیست‌ها و « منافقین‎«‎، « ملحدین»، « زنادقه» و « کفار» را شکنجه و زندانی کرده‌اند، به دار ‏آویخته‌اند و به ‌دار می‌آویزند. حقوق زنان: زنان از ابتدائی‌ترین حقوق، حق پوشش محروم بوده‌اند. ‏دگرباشان جنسی را تعزیز و محکوم می کنند، حرمت حریم شخصی افراد را نگه نمی‌دارند و و و ‏

‏… در تاریخ معاصر ما، سردمداران مملکت، در هر دوره‌ای، به جای حل این مسائل و مشکلات و ‏درمان دردها در فضای باز سیاسی و در فضای دمکراتیک و با مراجعه به آراء مردم و رفراندوم، مدعیان و معترضان را با خشونتی بهیمی، بی‌رحمانه سرکوب و منکوب کرده اند و ‏زخم‌های عمیقی بر پیکر ایران وارد ساخته‌اند و مردم ما را سال‌ها و سال‌ها به ماتم نشانده‌اند. در ‏این همه سال استخوان‌ها لای زخم‌‌ها مانده‌ اند و این زخم‌های کهنه به چرک نشسته‌اند، کینه و ‏نفرت به ‌جای عشق و دوستی در دل‌ها رسوب کرده و ته نشین شده است. بی‌جهت نیست که به ‏هر جای «ایران» انگشت می‌گذاری، خون نشت می‌کند و فریادها به آسمان می‌رود. این زخم‌های ‏کهنه و کینه‌های کور دیرینه مانع شده‌اند و مانع می‌شوند تا ما در آرامش، بدون پیشداوری، به سخن یکدیگر گوش فرادهیم. حرف‌های یکدیگر را با حوصله بشنویم، منصافانه داوری کنیم و با هم به حل معضلات و مشکالات برخیریم…

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی