
خانم بنفشپوش با صدای بلند میگوید: «بنشینید تا نوبتتون بشه.» مینشینم و بعد از مدتی به نظرم میرسد اصلاً قرار نیست نوبتم بشود. هیچچیز از من نپرسیده، حتی اسمم را. میروم جلوی پیشخوان یاسیرنگش و اسمم را میگویم. بلند میگوید: «چشم»، و باز با دست صندلی را نشانم میدهد: «بنشینید سر جاتون.» آنقدر با صدای بلند که تذکری برای بقیه هم باشد. آنجایی که نشان داده هوا کم است و ابداً دلم نمیخواهد برای من باشد. یک صندلی روبهروی دریچه کولر خالی شده و این بار آنجا مینشینم و سعی میکنم کلافه نشوم و تکان نخورم و به دیواری که گلهای زنبق دارد و رنگش با تمام آن تشکیلات بنفش هماهنگ شده، نگاه کنم. بقیه مراجعان هم همین وضع را پیدا میکنند. صاحب جایی میشوند که باید از آنجا تکان نخورند و به دیوارها نگاه کنند. یک چیزی هست که نمیگذارد سرت را با گوشی گرم کنی. نگرانی و انتظاری است که زورش از سرگرم شدن بیشتر است. خانم منشی بنفش هم از آنهاست که اگر کسی بالای سرش بایستد، دیوانه میشود. کمکم شروع میکند به پرسیدن کد ملی و اسمها؛ از هر کسی همانطور که روی صندلیاش نشسته. تا نیمخیز شوی که به سمتش بروی، تذکر میدهد که سر جایت بنشینی. انگار همین که اجازه داده از در به داخل بیایی بس است؛ تا این حد نزدیکش شدهای و بیشتر را نمیتواند تحمل کند.
مطب دکتر یا بیمارستان یا مرکز رادیولوژی یا آزمایشگاه و دیگر مراکز مربوط به درمان، عالم دیگری است. حتی اخبار هم آنجا رسوخ نمیکند. خبرها برای هر کسی مربوط به خودش است. آدم تا میرسد، انتظار دارد درد برود و او همان مسیر را برگردد. یک بار برای درد دندان رفتم سراغ پزشک و برایم عکس فک نوشت. بعد از پیدا کردن یک رادیولوژی که عکس فک بگیرد و طرف قرارداد بیمهام باشد و…، وقتی رفتم پشت آن دستگاه سفید و ایستادم و زبانم را به سقف دهانم چسباندم و عکس گرفته شد، درست همان لحظه فکر کردم همهچیز تمام شده و باید بروم خانه. اما درد دندان سر جایش بود و تازه اول ماجرا. بعد رفتم مطب و نشستم تا نوبتم بشود. مطب شلوغ نبود. در واقع هیچکس جز من حضور نداشت. پس یک جای خنک، اینجا هم درست روبهروی کولر، نشستم تا صدایم بزنند. قدری طول کشید. پزشک نمیخواست صاف بروم داخل اتاق درمان. این «بنشینید تا صدایتان بزنند» جزئی از مسیر بهبودی است. بعد هم بیدفاع خوابیدم روی صندلی و دو طرفش را محکم گرفتم تا آمپولهای بیحسی اثر کنند و بعد صدای خرد شدن دندان عقل توی دهان و چیزهای دیگری که تداعیاش خوشایند نیست.

درد، هر چیزی که باشد، اول باید توسط یک تعداد دستگاه تشخیص داده شود. دستگاه اولین کسی است که ممکن است ببیند در اندرون آدم چه خبر است. اسفبارترین قسمت چنین کشفی این است که حتی اگر بدترین تصویر ممکن را هم ببیند، خم به ابرو نمیآورد. دستگاه است دیگر، طبیب که نیست. یک نفر هم آنجاست که آدمیزاد را جوری چپ و راست کند و بکشد یا جمع کند تا عکس درست بیفتد. تو باید بیعکسالعمل باشی و بگذاری هر کار لازم است انجام دهند. بیتعارف میگویند: «لباسها…» و شوخی ندارند. هیچ راهی برای پوشاندن نیست، برای قسر در رفتن. آدم یاد فیلمهای دستگیری مجرمها میافتد، تازه اگر نگویم میز شکنجه. تمام مسیر درمان همین است: بیدفاعی. کسی توضیح نمیدهد چه شده و این کارها برای چیست و چندتاست و چقدر طول میکشد. شروع میکنند و ده دقیقه یا ده ساعت بودنش انگار به تو ربطی ندارد. تو هستی و هیچکارهای. تن و جان آدمیزاد زیر دست آدمهایی است که با هم حرف میزنند، ولی حرفهای خودشان است. سرتاپا گوش میشوی تا بلکه چیزی بشنوی که معلوم شود قرار است چه کار کنند، اما خبری نیست. هر صدای حرف زدنی که میآید، میپرسی: «با من بودید؟» ولی هیچکس با تو نیست. حرکت بعدی درد دارد؟ نمیدانی. میسوزاند؟ نمیدانی. چقدر درد دارد؟ در هیچ کتاب پزشکی ننوشته. تا کی باید صبر کنی؟ «فعلاً بنشین!»
بیمارستان دنیای دیگری است. همیشه کسانی هستند که خیلی وقت پیش بستری شدهاند و حق آب و گل پیدا کردهاند. تا از راه میرسی، جای ملافهها و پتوها و ویلچر و واکر را نشانت میدهند. بلدند از شیفت کدام پرستار مسکن بخواهند، ساعت آوردن آب جوش را میدانند. وقتی با پنجره کلنجار میروی، میدانند که بیشتر باز نمیشود. خوراکیهای اضافه را به کسی که همراه یک بیمار در اتاقی دیگر است میدهند، چون فهمیدهاند طرف جایی ندارد و آنقدرها هم چپپر ندارد که غذای همراه هم بخرد.
توی اتاقها یک همراه هست که مدام دستش را میشوید، استکان آب میکشد، خشک میکند، میگذارد روی میز کوچک کنار تخت بیمار، بعد چای میریزد، یک قاشق پیدا میکند که باید آب کشیده شود؛ در این فاصله چای خورده شده، دوباره باید لیوان را آب بکشد و این ماجرا تا لحظه خاموش شدن چراغ ادامه دارد. بعضی همراهها خستهاند، راه طولانی آمدهاند یا هرچه؛ تمام مدت خواباند. بعضی همراهها گم میشوند. معلوم نیست کجا. کار بیمارشان را دیگران انجام میدهند.
در آن اتاقهای بیرنگورو که هر طرفش یک حکمی میکند، هر کس گوشه خودش را میسازد. چیزهای کوچکی که مربوط به زندگی آدمیزاد است؛ مربوط به چیزهایی که دوست دارد و بیاختیار اطرافش میچیند: شیشه دوغ، لیوان دستهدار رنگی، ملافه گلدار، تسبیح، شارژر، هندزفری و چیزهای دیگر. اگر بیمار باشی، یک تخت برای تو میشود؛ اگر همراه، یک صندلی که با سروصدا و طی یک فرایند هراسآور از هم باز میشود برای دراز کشیدن. هر بیمارستانی در اینباره قاعدهای دارد: یکجا ساعت دو بعدازظهر به بعد میشود دراز کشید، یکجا شش عصر، یکجا نه شب. بعضی بیمارستانها هم صندلیاش فقط صندلی است؛ همراه باید فقط بنشیند.
طرز گذراندن اوقات آدم در بیمارستان یک قلم تفریح حساب میشود. میروی توی حیاط. بعضیها سیگار میکشند و چای میخورند، خیلیها با فلاسک میآیند. فلاسک جزء جدانشدنی آدمهای حیاط است. همیشه هم یک نفر هست که با گربهها گفتوگوهای یواشکی دارد و یکی که هیچ کار ندارد و به مردم نگاه میکند تا وقت بگذرد.
گاهی اوضاع به هم ریخته است. حال بیمار وخیم شده و در یک سازوکار بیاحساس که نامش درمان است، زجر میکشد. اولویت پرستارها نگاه نکردن به چشم آن بیمار بیتاب و همراهش میشود. همراه برای همهچیز چانه میزند: برای رگی که میسوزد، برای چسبی که نمیچسبد، برای خونی که بند نمیآید، برای تهوعی که رودههای بیمار را بیرون میکشد، برای تشنجی که دوباره و سهباره تکرار شده و هیچ کاری برایش نمیکنند، برای مخدری که تزریق نمیشود، برای آب جوشی که حتی ولرم هم نیست، برای بانداژی که پزشک از دور زخم باز کرده و روی زمین ریخته و هنوز کسی جمعش نکرده، برای تختی که باید هل بدهد و بلد نیست و مدام میخورد توی دیوار و صندلیها؛ برای همهچیز. آدمهای کمی در بهت تماشایت میکنند و فقط باید زمان بگذرد تا آن پرپر زدن قرار گیرد.
روزهای گذشته، در آن نیمساعتهایی که تندتند میرفتم و برمیگشتم، از خانه فقط گلدانها را دیده بودم و آب داده بودم. هیچچیز به شکل معمولش نبود. اتفاقات تند و بیوقفه میافتادند و تلاش میکردم برسانم؛ خودم را برسانم، داروها را، عکسهای رادیولوژی و اسکنها را، پول نقد را، غذای گرم، پتو، دمپایی. با خودم مدام باید چیزهایی را جابهجا میکردم: فلاسک چای، قوطی قرص، ظرف قند، لیوان، حوله، دستمال، مسواک، مدارک. مدام یکی را جا میگذاشتم. مدام چیزی نبود و باید با یک روشی نبودنش را جبران میکردم. گاهی آب هم نبود. ترس جنگ وول میخورد و برق میرفت. شب اول میگذشت. خطر و سختی میگذشت. فردا میشد و غروب فردا هم میرسید. روی آن صندلی که حالا روز سوم بود که برای من شده بود، راحتتر دراز میکشیدم. اگر گوشه ملافه کنار میرفت و دست و پایم به پوشش پلاستیکیاش میخورد، ناراحتم نمیکرد. پنجره را تا آنجا که میشد، که فقط ده سانتیمتر بود، باز میکردم و به آن هیچی که بیرون بود خیره میشدم. فکر میکردم برای همیشه قرار است در آن بیمارستان و کنار آن تخت و روی آن صندلی بمانم، ولی تمام شد. آن صندلی تمام شد که برای هیچکس نیست.
۲۵ شهریور ۱۴۰۵
بیشتر بخوانید:








