خسرو صادقی بروجنی: سحرخیزی آقای «خ»

سحرخیزی را نشانه نظم، پشتکار و یکی از رازهای موفقیت می‌دانند. اما اگر کسی تمام عمرش زود از خواب برخیزد، درس بخواند، خدمت سربازی برود و سرانجام با مدرک کارشناسی ارشد به نگهبانی یک اداره برسد، چه سرنوشتی در انتظار اوست؟ خسرو صادقی بروجنی در داستان کوتاه «سحرخیزی آقای خ» با طنزی تلخ، زندگی مردی را روایت می‌کند که از کودکی به انضباط و سخت‌کوشی خو گرفته، اما در محیط کار درمی‌یابد که رعایت مقررات برای همه پیامدهای یکسانی ندارد. داستان، نسبت میان شایستگی، تبعیض و موفقیت اجتماعی را به پرسش می‌گیرد:

آقای «خ» عادت به سحرخیزی دارد؛ یعنی صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شود. این‌که این عادت از کجا شکل گرفته، دلایل زیادی دارد که فقط به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنم: آقای «خ» همیشه در زندگی مجبور بوده صبح‌ها زود از خواب بیدار شود. سال‌های اول زندگی، یعنی دوران کودکی و نوجوانی، آقای «خ» محصل بود و مجبور بود رأس ساعت هشت صبح در مدرسه حاضر شود. همین سبک زندگی به‌مرور موجب شد سحرخیزی به عادتی در او تبدیل شود. بعد از دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان، آقای «خ» یک سال پشت کنکور ماند و از آن‌جایی که فکر می‌کرد دانشگاه درِ موفقیت را به روی او خواهد گشود، تلاش کرد صبح‌ها زود از خواب بیدار شود و مشغول درس خواندن شود. بعد از یک سال سحرخیزی، عاقبت توانست به دانشگاه برود و آن‌جا هم کلاس‌هایش را صبح‌ها انتخاب کرد؛ چون شنیده بود صبح‌ها مغز آماده‌ی یادگیری است و هر مطلب تازه‌ای را زودتر متوجه می‌شود.

آقای «خ» چون خیلی به رشته‌ی دانشگاهی خود علاقه داشت، تابستان‌ها هم ترم تابستانی انتخاب می‌کرد. بنابراین در فصل تعطیلی که همه صبح‌ها زیر کولر لم می‌دادند و از خنکای بادش لذت می‌بردند، ساعت هفت صبح از خانه بیرون می‌زد تا به کلاس و درس دانشگاه برسد. دانشگاه را که تمام کرد، یک سال دیگر هم نشست خانه و برای تحصیلات تکمیلی درس خواند و با توجه به موارد ذکرشده، حتماً اطلاع دارید که در این یک سال هم سحرخیزی آقای «خ» ترک نشد.

آقای «خ» بعد از تحصیلات تکمیلی ــ که در آن دوران هم سحرخیزی‌اش ترک نشد ــ مثل هر جوان بخت‌برگشته‌ای، از آن‌جایی که نه تک‌پسر بود و نه پدر و مادرش به‌صورت صوری از هم جدا شده بودند تا سرپرست مادرش شود، مجبور بود برود خدمت سربازی. این دوران هم، اگر به چیز دیگری شهره نباشد، به سحرخیزی و کار اجباری زبانزد خاص و عام است.

پس از اجباری، یا همان سربازی، به هر دری زد تا کاری شایسته پیدا کند. حتی بارها صبح زود از خواب بیدار شد و در آزمون‌های استخدامی شرکت کرد. تا این‌که درنهایت، با مدرک کارشناسی ارشد و به توصیه‌ی دوستان و آشنایان، به‌عنوان نگهبان در یک اداره‌ی دولتی ــ نیمه‌دولتی، خصوصی ــ نیمه‌خصوصی مشغول به کار شد. از قضا و بنابر احتیاج سازمانی، سحرخیزی آقای «خ» یکی از شانس‌های او در انتخاب این شغل بود و خیلی زود استخدامش کردند. او هر روز ساعت هفت، یعنی یک ساعت زودتر از همه، در محل کار خود حاضر می‌شد و مراقب بود کسی دیر نیاید.

آقای «خ» این روزها بیکار است و صبح‌ها تا ظهر می‌خوابد و اغلب خواب می‌بیند نگهبان اداره‌ای است که به آن‌هایی که زود می‌آیند می‌گوید: «چرا این‌قدر زود می‌آیید؟ دیر و زود دارد، اما سوخت‌وسوز ندارد.» و به آن‌هایی که دیر سر کار می‌رسند گیر می‌دهد که چرا لنگ ظهر می‌آیند سر کار؟ غافل از این‌که کسی که زود می‌آید، برای این نیست که مثل او عادت به سحرخیزی دارد؛ فقط زود می‌آید تا جای پارک برای ماشینش پیدا کند. و آن‌که دیر می‌آید هم، حتی اگر به‌کل سر کار نیاید، آب از آب تکان نمی‌خورد و همان حقوق، با مزایا و اضافه‌کار و بدون کسرکار، را خواهد گرفت.

آقای «خ» گذشته‌ی کاری خود را خواب می‌بیند و به اشتباه استراتژیکی که کرد فکر می‌کند: نگاه برابر به همکاران خود. حالا تمام روز، در حالت خواب و بیدار، هوشیار و نیمه‌هوشیار، تلاش دارد عادت سحرخیزی خود را دوباره به دست بیاورد و بتواند کار دیگری دست‌وپا کند. اما به خودش قول داده است این بار با هر کس متناسب با جایگاهی که به آن وصل است، برخورد کند؛ نگاه یکسان به همگان را ترک کند و یاد بگیرد که هر کس سبک زندگی متفاوتی دارد و باید به سبک زندگی افراد احترام گذاشت! آقای «خ» دارد کم‌کم یاد می‌گیرد که برای کامروا شدن، به‌جز سحرخیزی به چیزهای دیگری هم نیاز است؛ این‌که کمی تبعیض را چاشنی کارش کند.

بیشتر بخوانید و بشنوید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی