
آلتس لند، دورته هانسن، به ترجمه گلنار غبرایی (+) دانلود به شکل پی دی اف- نشر مهری
مقدمه یا رمانی دربارهی ریشههایی که در خاک نمیمانند
یک خبرنگار-نویسندهی پرکار در هامبورگ، از پسِ سالها فعالیت مستمر فرهنگی، کوشش و نوشتن، به روستای کوچکی کوچ میکند تا این بار، در خلوتی دور از شهر، عمیقتر و بیشتر بیندیشد و بنویسد؛ حاصل این مهاجرت تاملبرانگیز آن است که او با دید خبرنگاری و نگاهی موشکاف از یک سو به جزئیات جامعهشناختی زندگی روستایی در آلمان میپردازد و از سوی دیگر «از شهر به روستا پناه بردن» را، به عنوان شکلی از آوارگی خودخواستهی پساجنگ در بستری از تفکر جامعهشناسانه و انسانشناسانه به بررسی و چالش میکشد. سخن از دورته هانسن، نویسندهی رمان چندلایه و تفکربرانگیز «آلتسلند» است، رمانی که به قلم سلیس و روان گلناز غبرایی به فارسی برگردانده شده و نشر مهری آن را به بازار کتاب فرستاده است. به نظر میرسد هانسن، که به نوعی در این رمان دارد بخشی از تجربهی خودش را قلمی میکند، در این «از شهر به روستا رفتن»، آزادی و امید و تسلا میبیند؛ از همین روست که رناته اورنیک، در مقدمهای که بر این کتاب مینویسد، به یکی از مصاحبههای هانسن اشاره میکند آنجا که گفته است: «ما مثل والدین و پدران و مادران آنها جایی متولد نمیشویم که تا آخر همانجا بمانیم. ما این آزادی بزرگ را داریم که هرجا دلمان خواست برویم.» با این همه در کنار این رویکرد تسلابخش، تمرکز نویسنده در رمان بر موضوع غمانگیز آوارگی، بیوطنبودگی و تنهایی در روزهاییست که جهان در اثر فرسایش ناشی از جنگهای بزرگ از یک سو و گلوبالیزه شدن اقتصاد از سوی دیگر، با روزگاران گذشته، روزگاران پدران و مادرانمان فرقهای بزرگ و اساسی کرده است، حالا فقط در پی آبادانی وطن بودن بیمعناست، در موطن به تسلا رسیدن و آنجا خود را مفید یافتن بیمعناست، همه چیز جهانی و درهمتنیده است و انسانها همه در کشوری که اسمش جهان است زندگی میکنند و «آلتسلند»، واکاوی اندوهبار پیشزمینههای رسیدن به چنین ادراکی از زندگیست، آمیزهای از تخیل و تجربههای زیستهی نویسنده و مواجههاش با کسانی که با تروما و زخمی از جنگ به روستا و خانهی غمانگیز اجدادی پناه آوردهاند، خانهای که نویسنده آن را در سطرهای آغازین رمان، اینگونه توصیف میکند: «بعضی شبها، آن وقتها که توفان از غرب میآمد، خانه مثل کشتی که در دریایی متلاطم گرفتار آمده باشد، به ناله میافتاد. باد دیوانهسر، زوزهکشان دندانش را در دیوارهای قدیمی خانه فرو میکرد. ورا با خود میگفت: حتما وقتی جادوگران بر آتش کباب میشدند اینطور زوزه میکشیدند و یا بچهها وقتی دستشان لای در میرود. خانه ناله میکرد، اما هیچوقت غرق نمیشد، سقف پوشالی به هم ریخته، همچنان بر ستون ایستاده بود، انبوه خزهی سبز روی گالیپوش تاخت و تاز میکردند و البته اینجا و آنجا احتیاج به تعمیر هم داشت. رنگ عمارت از بیرون پوستهپوسته شده بود و پایههای چوب گردوی جلا ندیده، مثل استخوانهای خاکستری در میان دیوارها فرو رفته بودند. نوشتهی بالای سهگوش شیروانی پاک شده بود، ولی ورا آن را از حفظ میدانست: خانهی من است و در عین حال نیست. چون از آنِ کسی که پس از من هم میآید، خواهد بود. این اولین جمله به زبان محلی بود که ورا پس از رسیدن به این خانهی روستایی در کهنه دیار یاد گرفت.» و پیش از این مخاطب به لطف مقدمهی خوشخوان و مفید و مختصری که اورنیک نوشته است، ورا و دیگر شخصیتهای رمان را میشناسد: «پس از جنگ جهانی دوم هیلده گارد فون کامکه گذارش به این خانه میرسد. زنی از اشراف پروس شرقی که حالا باید در گیلاسچینی به دیگران کمک کند و شیر و سیب برای سیر کردن شکم دخترش بدزدد و در عین حال ذرهای از شکوه و وقار گذشته را از دست ندهد. بعدها خانه به دخترش ورا میرسد، او هم در حال فرار است، از دست همسایگان، از گذشته و از خانه و باغی که از اختیارش خارج شده و دیگر نمیتواند چون گذشتگان ادارهاش کند.» و این پازل تاریخمندِ بازتابدهندهی روانشناسی اجتماعی را نویسنده با وارد کردن خواهرزادهی ورا، در نسلهای بعدی نیز پی میگیرد تا رمانش یک تاریخنگاری اجتماعینگر غنی و کامل باشد از گذشته تا روزهایی نزدیک به امروز: «سر آخر خواهرزادهاش هم اضافه میشود که از شهر و منطقهی اوتنسن در هامبورگ فرار کرده. آنه از مادرانی که بچههایشان را مثل کاپ افتخار، در زمین بازی به نمایش میگذارند خسته شده و بعد از خیانت دوستپسرش به روستا و خالهاش پناه میآورد.» و به این ترتیب است که اورنیک به وضوح نتیجهگیری میکند که «همهی شخصیتهای داستان در حال فرارند… آوارگی و فرار یک پدیدهی تاریخی هست و باقی خواهد ماند، اما هر نسل پاسخ خود را برای برخورد با آوارگی دارد و این پاسخ در دوران گلوبالیزه شدن اقتصاد که مردم را در سراسر دنیا پراکنده کرده، تبدیل به موضوعی مهم و حیاتی شده است.» اورنیک در ادامه نویسنده را در کوشش برای بازجست پاسخی به این پرسش از یک سو، و از سوی دیگر ترسیم صیرورت تاریخی کوشش انسان برای پذیرش آوارگی و مواجهه با آن ستایش میکند و میافزاید که: «او روی همین خانهی در حال ویرانی تمرکز میکند. جایی که هیچگاه تبدیل به وطن نمیشود. ولی امکان محدودیست.» و این عبارت رسای «امکان محدود»، به روشنی یادآور مجموعهای از تکاپوهای پراکندهی انسان پس از جنگ است برای پذیرش اندوه خویش، بازیابی خودِ آسیبدیدهی خویش، و جستوجوی رهیافتهایی برای رهایی که گاه و بیگاه در پناه بردن به روستا و کاری دور از هیاهوی حیات شهری خودش را نشان میداده است. در کنار آلتسلند یکی از تجربههای موفق بازتاب چنین کوششی را در ساحت ادبیات داستانی در روایت «یک ماه دور از شهر» جی. ال. کار میتوان بازیافت، روایتی از سربازی زخمی که برای فرار از خاطرات دهشتناک جنگ و شکست عشقیاش، به دهکدهی کوچکی میرود تا نقاشی دیواری بزرگی را در یک کلیسا، که متعلق به قرون وسطاست، از زیر لایههای گچ، که عمری چندین صدساله دارد، بیرون بکشد و در ناقوسخانهی کلیسا زندگی کند؛ با این همه اما روایت هانسن، روایتی پرفراز و فرودتر است و سیری تاریخی میآفریند برای موضوع فرار از شهر و مواجهه با دهشت زندگی مدرن؛ و به این ترتیب است که با قاطعیت باید گفت «آلتسلند»، بیشتر از روایت ساده و عمیقاندیشانهای که جی. ال. کار نوشته است، بحران روحی برخاسته از آسیبدیدگی و تروما و تنهایی در جامعه را بازتاب میدهد. از این منظر درواقع «آلتسلند» نوشتهی دورته هانسن، در ظاهر داستانیست دربارهی یک خانهی روستایی در جنوب هامبورگ؛ اما در لایههای عمیق و درونی خود، روایتیست از آوارگی، حافظه، زوال تعلق، و بحران خانه در جهان مدرن. این رمان نشان میدهد که خانه، برخلاف تصور رایج، همیشه محل آرامش نیست بلکه گاهی فراتر از آن، انبار خاطره، درد، فقدان و حتی جولان ارواح از تاریخ آمده هم هست. خانهی مرکزی داستان در «آلتسلند»، فقط یک مکان نیست بلکه بیشتر شبیه یک موجود زنده است که نسلهای مختلف را در خود نگه میدارد، شاهد فروپاشیها و بازسازیهاست، و مثل حافظهای جمعی عمل میکند. از همین جاست که رمان از سطح یک داستان خانوادگی فراتر میرود و به تاملی دربارهی تاریخ آلمان پس از جنگ، مهاجرت اجباری، دگرگونی طبقات اجتماعی و فرسایش زندگی روستایی بدل میشود.

از پروس شرقی تا آلتسلند: زخمهای جنگ
یکی از لایههای مهم رمان، بازتاب پیامدهای جنگ جهانی دوم است. هیلده گارد فون کامکه، زن اشرافزادهای از پروس شرقی، پس از جنگ ناچار به کوچ و بیخانمانی میشود. او با دختر خردسالش ورا، به خانهای روستایی پناه میآورد، اما این پناهگاه هم برای او خانهی حقیقی، ماوایی امیدبخش و پناهگاهی امن نیست. فروپاشی طبقهی اجتماعی، گرسنگی، از دست رفتن جایگاه و مواجهه با بقا، از او شخصیتی میسازد که هم از درون شکسته است و هم همچنان مجبور است بکوشد که شکوه و وقار گذشتهاش را حفظ کند. توصیف طنازانهی نویسنده از وضع و حال او چنین شخصیتی را به روشنی در برابر نگاه مخاطب بازنمایی میکند:
«هیلده گارد فون کامکه، هیچ استعدادی در بازی کردن نقش قربانی نداشت. با سری افراشتهی شپشو و تاریخچهی سیصدسالهی خانوداگی (فئودالزادهای از پروس شرقی) بر پشت، به حجرهی سرد و یخبستهی کنار راهرو که ایدا اکهوف به عنوان محل سکونت نشانش داده بود، رفت… او باید با یک زن دهاتی مثل ایدا اکهوف همخانه و همسفره میشد. باید کنار میآمد. به ورا یاد داده بود سرت را بالا بگیر…»
در این بخش، رمان فقط دربارهی یک خانواده نیست بلکه فراتر از آن دربارهی جابهجاییهای اجباری پس از جنگ، فروپاشی نظم قدیمی، و تولد یک آلمان تازه بر شانههای ویرانیهای اقتصادی و روانی پساجنگ است. هانسن با ظرافت نشان میدهد که جنگ، حتی وقتی تمام میشود، باز هم در بدن و حافظهی انسانها ادامه دارد، زخم میزند و اندوه و آوارگی میآورد.
ورا؛ زنی میان ماندن و نماندن
اما رنج فقط به روزهای ملتهب پساجنگ خلاصه نمیشود و سهم انسان است در صیرورتی تاریخی و از همین روست که ورا را در بزرگسالیاش با حالی آشفته و منتقد در روایت از نو ملاقات میکنیم. ورا، دختر هیلده گارد، یکی از مهمترین چهرههای رمان است. او وارث خانه میشود اما وارث آرامش نیست. خانه برای او هم پناهگاه است و هم زندان؛ هم حافظه است و هم سنگینی گذشته. ورا نمیتواند مثل یک ساکن معمولی در این فضا ریشه بدواند. او خود را بیشتر به یک خزه شبیه میبیند: زنده اما بیریشه. و این استعارهی مهمیست از این رو که یکی از محورهای جامعهشناختی رمان را روشن میکند: انسان معاصر، حتی در جغرافیای ثابت، الزاما صاحب ثبات نیست. خانه دیگر به سادگی معادل تعلق نیست. نسل ورا، بر خلاف نسل مادرش، نه فقط با زخم جنگ، بلکه با نوعی بیخانمانی وجودی نیز روبهروست؛ بیخانمانیای که از درون زندگی روزمره، روابط خانوادگی و خاطرههای حلنشده میآید. با این همه ورای روایت هانسن نماد ایستادگی و تابآوری در همین فضای بسته و از پس رنجهای کشیده بر دوش است: «دکتر ورا اکهوف وسط روستا بیماران را معالجه میکرد و مثل همهی دندانپزشکان ترسناک بود و نه دوستداشتنی. دلیلی هم نداشت رضایت و خوشیاش را وقتی که روی دندان کرمخوردهی یک کشاورز محلی خم شده بود و او دست عرقکردهاش را به زانو میکشید، پنهان کند. یکی از همان روستاییانی که بچه یتیم آواره را که بیهیچ واکنشی از کنارش میگذشتند، فراموش کرده بودند. فراموش کرده بودند که یک سیب خراب از باغشان برمیداشتند و به سر سیاه بچهی بیصاحب میزدند و میگفتند: «سیب دوست داری؟» و بعد میخندیدند. او دندان شیری بچههای همکلاسیهای سابق را پر میکرد و اگر گریه نمیکردند یک مهره یا بادکنک از گنجهاش درمیآورد و به آنها جایزه میداد…»
آنه و بحران نسل جدید
اما ورود آنه، خواهرزادهی ورا، لایهی تازهای به رمان میافزاید. او از شهر، از فشارهای زندگی مدرن، از شکست عاطفی و از انتظارات اجتماعی دربارهی مادربودگی و زنانگی میگریزد و به روستا پناه میآورد. در نگاه اول، این بازگشت به روستا میتواند نوعی عقبنشینی به نظر برسد؛ اما در واقع، هانسن نشان میدهد که گریز نسل جدید از شهر، الزاما بازگشت به آرامش، به آرمانشهر، به امنیت و تسلای مطلق نیست بلکه آن را فقط میتوان شکلی دیگر از جستوجوی معنا دانست، معناهایی که در حیات مدرن، در زندگی شهری، در پسِ پشتِ تحولات نوخاسته مستتر شده است و بازجست آن در محیط بکر و آرام روستایی شدنیتر و خواستنیتر خواهد بود.آنه با چنین مقدماتی در رمان هانسن، نمایندهی نسلیست که بحرانش دیگر مواجهه با جنگ و جامعه و روان آسیبدیدهی پساجنگ نیست، بلکه فشار سبک زندگی معاصر، ناپایداری روابط، تنهایی و فرسودگی روانیست که او را آزار میدهد و به زیستن در روستا، به خلوتگزینی و رهایی از حیات پرهیاهوی فریبندهی شهری وامیدارد و دقیقا همینجاست که رمان از یک داستان تاریخی صرف فاصله میگیرد و به اثری دربارهی دغدغهها و مشکلات انسان امروز در آشفتگی جهان مدرن تبدیل میشود: «برای پایان دادن به یک رابطه در اوتنسن هامبورگ نباید دست روی کسی بلند کرد. آدم کمی خلبازی درمیآورد، دوستی، خواهری یا مادری را پیدا میکند که با او بشود به پیادهروی رفت و اشک ریخت و تا نیمههای شب پای تلفن مغزش را خورد، آدم میرود به لیگوریا و اسمش را در یک کلاس نویسندگی مینویسد یا به تعطیلات آخر هفتهای به زیلت میرود و با ماساژ و آب گرم خود را معالجه میکند، مدتی در لاگومار ول میگردد، در اندلس یوگا میآموزد، چند شب هیجانانگیز را با معشوقی گذری سر میکند، لباسی کوتاه میخرد و مویش را میزند و اگر همهی اینها جواب نداد به سراغ مشاوری میرود، روی صندلی حصیری که جرق و جوروق میکند، مینشیند و با دادن هشتاد یورو در ساعت روح سرگشته را دوباره میآورد سر خانهی اولش. یا آدم فرار میکند، به روستا پناه میآورد که هنوز دنیایش سالم و خوب است، مست و پاتیل روبهروی یک دیوار آجری نمناک دراز میکشد و دلش برای خودش میسوزد.»

خانه، روستا و پایان جهان
از نظر جامعهشناختی شاید بتوان گفت که «آلتسلند» تصویری دقیق از فروپاشی تدریجی جامعهی سنتی ارائه میدهد. در این رمان، روستا دیگر همان مکان آرام و پایداری نیست که اغلب در ادبیات نوستالژیک روایت میشده است با این همه هنوز وسوسهآمیز است که از رنجهای حیات شهری از زندگی به مثابهی یک جنگزده به روستا برویآم. کشاورزی، ارث، همسایگی، مالکیت و رابطهی انسان با زمین، در این بازتعریف دقیق و جزئینگرانه از حیات روستایی همه در حال دگرگونیاند. در برابر نسلهای قدیمیتر که به ماندن و تداوم دل بستهاند، نسلهای تازهتر مدام در رفت و آمدند، رفت و آمدی مداوم میان شهر و روستا، کار و خانه، پیوند و گسست.
در قالب چنین سرگشتگیهایی، شخصیتهای کلیدی رمان، شخصیتهایی مثل ایدا کهوف، هاینریش لورس و دیگر ساکنان روستا، هرکدام نمایندهی بخشی از این نظم در حال فرسایش میشوند. رمان با بازنمایی چنین شخصیتها و فضاهایی که در آن زندگی و رشد میکردهاند و به نومیدی و فرسایش گره میخوردهاند، به خوبی نشان میدهد که چگونه تغییرات اقتصادی و فرهنگی، روابط خانوادگی و روستایی را نیز دگرگون میکند. از این منظر، کتاب فقط یک روایت شخصی نیست، بلکه به روشنی سندی ادبی از گذار یک جامعه به مرحلهای دیگر است.
جمعبندی؛ زبان، فضا و ساختار
یکی از امتیازات مهم «آلتسلند»، ساختار چندنسلی و چندشخصیتی آن است. روایت به شکلی خلاقانه و رفت و برگشتی، از طریق خانه، باغ، فصلها و خاطرهها پیش میرود، نه از طریق یک خط داستانی ساده و مستقیم. این شیوه باعث میشود که کتاب حال و هوایی نزدیک به حافظه داشته باشد: تکهتکه، برگشتی، گاهی وهمآلود و گاهی بسیار ملموس. در چنین ساختاری، درخت گیلاس، باغ، دیوارهای خانه، و حتی نوشتهی سردر، همگی به موتیفهایی بدل میشوند که در کنار هم مفهوم تداوم و ناپایداری را میسازند. خانه در اینجا، نه یک مکان ثابت، بلکه صحنهایست که تاریخ و صیرورت آدمها در تاریخ، در آن رسوب کرده است.
در ادامهی همین شیوهی خلاقانه نقطهی قوت اصلی رمان را بیتردید، ترکیب تاریخ کلان، تاریخ عمومی با جزئیات زندگی روزمرهی آدمها میتوان دانست؛آدم هانسن توانسته از دل یک خانهی روستایی، مسالهای جهانی بسازد: اینکه انسان در عصر جابهجایی، جنگ، مدرنیته و بحران هویت، چگونه میکوشد برای خود جایی پیدا کند. از سوی دیگر، رمان در فضاسازی، خلق حافظهی جمعی، و پیونددادن امر شخصی با امر تاریخی بسیار موفق و خلاقانه عمل کرده و از همین روست که اورنیک در مقدمه اشاره میکند که «دورته هانسن بیشتر خبرنگاریست که کارش را به خوبی میداند و این حتما در موفقیت کتاب که یک سال پرفروشترین کتاب آلمان بود، بیتاثیر نبوده.»؛ به نظر میرسد یکی از دلایل این محبوبیتی را که او از آن حرف میزند باید در درکپذیر بودن روایت آدمها، از درونیات آنها گفتن و در عین حال آنها را واجد نقشی تاریخمند و اجتماعی نمایاندن جستجو کرد؛ درواقع حضور لایههای اجتماعی و روانی در کنار هم، اثر را از یک روایت صرفا خانوداگی و سرگرمکننده فراتر میبرد و با این درهمآمیزی هم مخاطب عام و هم مخاطب خاص را به خودش جلب و جذب میکند. با این حال، شاید برای برخی خوانندگان، ریتم کند و تاملی رمان در بخشهایی سنگین به نظر برسد از این رو که «آلتسلند»، بیش از آنکه به حادثه تکیه کند، بر فضا، خاطره و بازتابهای درونی استوار است و باید به ضرس قاطع گفت که دقیقا همین ویژگی اندکی بازدارنده است که هویت ادبی کتاب را میسازد.
و در نهایت آنکه باید گفت «آلتسلند» رمانیست دربارهی خانهای که فقط خانه نیست، دربارهی نسلی که از جنگ میآید و نسلی که در بحران مدرنیته زندگی میکند، دربارهی جهانی که ریشه داشتن در آن، بیش از هر زمان دیگری دشوار شده است. دورته هانسن، با نثری دقیق و نگاهی جامعهشناسانه، از یک خانهی روستایی تصویری از تاریخ، حافظه و بیقراری انسان معاصر میسازد. از این رهگذر باید با اورنیک همداستان شد و این معرفی را با آن جملاتی به پایان برد که او نیز مقدمهی مبسوط و مفیدش را با آنها تمام میکند: «آلتسلند داستان زندگی در عصریست که هیچ چیز ثابت نیست و برخورد متفاوت ما با این تغییرات.»








