از بچگی بوی آهن زنگزده را میشناختم. پدرم یک جعبهابزار داشت که همیشه بوی آهن میداد. بعدها فهمیدم خون هم همین بو را دارد.
حالا چند وقتی است که دیگر هیچ بویی جز آن نمیفهمم.
کارم رفتگری است. صبحها، پیش از آنکه مردم از خانه بیرون بیایند، خیابانها را تمیز میکنم. قبلاً تهسیگار جمع میکردم، برگهای خشک، کاغذ، بطریهای شکسته. حالا چیزهای دیگری هم هست.
خون را باید با آب زیاد شست. اگر بماند، به آسفالت میچسبد. بعضی جاها باید چند بار آب بریزی و برس بکشی. تکههای گوشت را هم نمیشود با فشار آب به جوی فرستاد. باید جمعشان کرد، ریخت توی کیسه.
این چیزها را کسی به من یاد نداده. خودم یاد گرفتهام.
شبها صدای تیراندازی میآید. گاهی تا صبح. من معمولاً بیدار میمانم. میدانم فردا کار زیاد است.
آن روز هم مثل همیشه سطل و جارویم را برداشتم و رفتم.
خیابان خلوت بود. چند ماشین سوخته کنار جدول مانده بود. شیشهٔ مغازهها شکسته بود. روی آسفالت، میان پوکههای فشنگ، لکههای بزرگ خون دیده میشد.
از سر خیابان شروع کردم.
اول تکههای درشت را جمع کردم. بعد آب ریختم. آب سرخ شد و آرام به طرف جوی رفت. چند بار دیگر آب ریختم تا رنگش روشنتر شد.
هنوز کارم تمام نشده بود که صدای زنی را شنیدم.
آنطرف خیابان، کنار پیادهرو، بالای سر جوانی نشسته بود. سر پسر را روی زانوهایش گذاشته بود و چیزی میگفت. از آن فاصله نمیفهمیدم چه میگوید.
گاهی سرش را بلند میکرد و فریاد میکشید. بعد دوباره خم میشد روی صورت پسر.
چند لحظه نگاهشان کردم.
بعد برگشتم سر کارم.
آب سطل تمام شده بود. رفتم پرش کردم. وقتی برگشتم، زن هنوز همانجا بود.
دو مأمور از انتهای خیابان میآمدند.
زن آنها را ندید. یا شاید دید و اهمیتی نداد. همچنان سر پسرش را در آغوش داشت.
یکی از مأمورها چیزی گفت.
زن سرش را بلند کرد.
من صدای حرفهایشان را نمیشنیدم، اما دیدم که زن بلند شد. دستهایش را باز کرد و به طرف آنها رفت. انگار چیزی میخواست. شاید میخواست پسرش را ببرند بیمارستان. شاید هم فقط میخواست بگذارد کنارش بماند.
مأمور دستش را روی تفنگ گذاشت.
من سرم را پایین انداختم.
با خودم گفتم به من مربوط نیست. من فقط مأمور نظافتم. اگر کارم را درست انجام ندهم، اخراجم میکنند. اجارهخانه عقب افتاده. تازه معلوم نیست اگر دخالت کنم چه بلایی سر خودم میآید.
شروع کردم به جاروکردن.
صدای شلیک آمد.
دستم از حرکت ایستاد.
چند لحظه همانطور ماندم. بعد دوباره جارو را روی آسفالت کشیدم.
نمیخواستم برگردم.
اما صدای چکمهها نزدیک شد.
یکی از مأمورها مقابلم ایستاد. با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
«اینجا رو هم تمیز کن.»
نگاه کردم.
زن روی زمین افتاده بود. چند قدم آنطرفتر از پسرش.
مأمور منتظر بود.
گفتم: «چشم.»
کیسهٔ تازهای برداشتم و رفتم.
صورت زن به طرف من بود. چشمهایش باز مانده بود. روی گونههایش دو خط باریک دیده میشد؛ رد اشکهایی که پیش از مرگ ریخته بود.
کنارش نشستم.
دستهایم میلرزید.
نمیدانستم اول چه کار کنم. باید زن را جمع میکردم یا پسرش را؟ دو کیسه لازم بود. یکی از کیسهها را باز کردم و کنار پسر گذاشتم.
بعد دست بردم زیر شانههای زن.
هنوز گرم بود.
این را انتظار نداشتم.
دستم را پس کشیدم و به مأمورها نگاه کردم. کنار ماشین ایستاده بودند و با هم حرف میزدند. یکیشان سیگار میکشید.
دوباره خم شدم.
وقتی کار تمام شد، خون را شستم. آب از کنار جدول گذشت و وارد جوی شد. چند تکه گوشت میان سنگریزهها گیر کرده بود. با دست برداشتمشان.
مأمورها رفته بودند.
خیابان تقریباً تمیز شده بود.
فقط کنار جدول، جایی که زن نشسته بود، روسریاش مانده بود. خیس و خاکآلود.
خواستم آن را هم توی کیسه بیندازم، اما دستم نرفت.
مدتی نگاهش کردم.
بعد با نوک جارو هلش دادم طرف جوی.
کارم تمام شده بود.
در راه خانه، چند بار دستهایم را بو کردم. بوی خون میدادند. دستکشهایم را درآورده بودم، اما بو هنوز بود.
خانه که رسیدم، مستقیم رفتم حمام.
دستهایم را با صابون شستم. یک بار، دو بار، چند بار. زیر ناخنهایم را برس کشیدم. بعد صورتم را شستم. لباس کارم را توی تشت انداختم و رویش آب ریختم.
آب تشت صورتی شد.
خالیاش کردم و دوباره آب ریختم.
وقتی از حمام بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود.
گرسنه بودم. از صبح چیزی نخورده بودم. قابلمهٔ غذای دیشب را از یخچال بیرون آوردم و روی اجاق گذاشتم.
نشستم پشت میز.
خانه ساکت بود.
اولین لقمه را که در دهان گذاشتم، مزهٔ عجیبی احساس کردم.
غذا خراب نشده بود. خوب گرم شده بود. اما مزهٔ آهن میداد.
لقمه را فرو دادم و یکی دیگر برداشتم.
همان مزه بود.
رفتم سراغ پارچ آب. یک لیوان خوردم. آب هم مزهٔ آهن میداد.
لیوان را گذاشتم روی میز.
ناگهان صورت زن را به یاد آوردم. چشمهای بازش را. رد اشک روی گونههایش را.
و گرمای شانههایش را زیر دستم.
تا آن لحظه فکر میکردم مردهها سردند.
غذا را کنار گذاشتم.
رفتم کنار پنجره.
از دور صدای تیراندازی میآمد.
چند دقیقه ایستادم و گوش دادم.
بعد برگشتم، ظرف غذا را توی یخچال گذاشتم و ساعت را برای پنج صبح کوک کردم.
باید زود بیدار میشدم.
فردا هم خیابانها را باید تمیز میکردم.








