
یکى از حسرتهاى زندگىام از کودکى تا امروز این بوده است که خواهر کوچکتر از خودم نداشتهام. سه خواهر البته داشتم که هر سه از من بزرگتر بودند. کمبود خواهر کوچکتر را وقتى هنوز حتى ده سالم نشده بود حس کردم. در ذهنم خواهرى که شش سال از من بزرگتر بود را خواهر کوچکم فرض مىکردم. هر روز صبح عوض اینکه او به سر و وضع من برسد تا بروم دبستان، این من بودم که او را قبل از رفتن به دبیرستان روى صندلى مىنشاندم و موهاى بلندِ لطیف و پرپشتش را از پشت دُماسبى مىبستم. مىگفت “سفتتر بکش!” و من پیش از انداختنِ کش تهِ گیس کلفتش، تا زور داشتم مویش را بهطرف خودم مىکشیدم طورى که صورت کوچکم در انبوه سیاه گیسویش که عطر صابون حمام پوریان داشت گم مىشد.
شبها مثل یک خواهر کوچک مىنشست و به بیربطترین حرفهایم بهدقت گوش مىکرد و این حس را به من مىداد که وقتى خسته مىشود به خودش اجازه نمىدهد به برادر بزرگترش بگوید تمامش کند.
وقتی در روپوشِ اُرمک مدرسه به ظرافت یک کفترِ چاهی به خانه برمی گشت و با پسرى که شیفتهى موهاى بلندش شده بود با ده قدم فاصله نظربازىِ نوجوانانهای داشت تا مرا مىدید از ترس به اولین کوچه فرعى مىپیچید. نه این که فکر مىکرد اعتراضی میکنم یا دهن لقام. نه. وگرنه نامههاى پر سوز عاشقانهاش وقتى دل کوچکش اسیر پسر همسایهمان شد را به من نمىداد تا به او برسانم. چندین ماه پیکِ عشق آندو، خودِ من بودم. آن شب را هنوز که هنوز است فراموش نمىکنم که برادر بزرگترم یکى از نامههاى او را در جیب من پیدا کرد و چون جرات نکرد با پسر همسایهمان که از او بزرگتر بود دعوا کند چنان کشیدهاى بیخ گوشم زد که سرم خورد به چهارچوب در اتاق و هنوز جاى شکستگىاش روى ابرویم هست. زمستان سردى بود. خواهرم، شب که همه خواب بودند از یک طرف کرسى خودش را کشید طرف من. تا صبح زخم روى ابرویم را بوسید و با اشک گرمش صورتم را پوشاند. من خودم را به خواب زده بودم. سرم را در گندمزار گیسویش گم کرده بودم و مىترسیدم اگر بفهمد بیدارم صورت خیس از اشکم را از روى گردن لطیفش بردارد.
روز عروسىاش با یک کارمند خوشلباسِ اداره مالیات، وقتى دست در دستِ داماد به حیاط کوچک خانه قدم گذاشت و با تک تک مهمانها که در لباسهاى شیک دور حیاط نشسته بودند دست داد دائم نگاهش را از نگاه مشتاق من مىدزدید. انگار من نه برادر کوچکتر – یا حتى بزرگتر – که همان پسر همسایهاى بودم که ترکش کرده بود.
آخرین بار که عطر موهایش به ریههایم رسید چندماه قبل از تنها گذاشتن شوهر و دو فرزندش بود. رفته بودم ویرجینیا، جائى که از سال ها پیش او و همسرش ساکن بودند. بچههایشان خانههاى جدا داشتند. دو سه شبى که در آپارتمان کوچک خواهرم بودم شوهرش در اتاق نشیمن روى کاناپه مىخوابید و من به جاى او در کنار خواهرم روى تختخوابشان دراز میکشیدم. عطر گیسوى خواهر کوچکم وقتى در خواب غلت مىزد و موى جوگندمىِ هنوز پرپشتش را روى صورتم مىریخت حتى بوى تند داروهائى که براى مهارِ عفریتِ سرطان مصرف مىکرد نمیتوانست بپوشاند.
این قصه کوتاه را برای “شیدا” نوشتهام.








