ن. از شیراز: این روزهای ما

با تق‌وتق لاک‌پشت که تلاش می‌کنه از دیواره‌ی تشت بیاد بیرون و خودش رو آزاد کنه، چشمم یه لحظه باز می‌شه. عینک رو چشممه. دستم هنوز بین صفحه‌ی کتابه و بارون ریز می‌باره.

مردی از پشت سر تعقیبم می‌کنه. اشتباه نمی‌کنم، همون مرده است که موقع ورود به پارک زن هیجان‌زده بهش اشاره می‌کرد و تندتند حرف می‌زد. گفتم: «ببخشید چی؟» دوباره دهنش باز و بسته می‌کرد. صدای کریستی برگ که می‌خوند «قدم می‌زنم توی بارون» تو سرم می‌کوبید. نیکی می‌گفت: «تو بارون فقط کریستی برگ.» این جمله خودم بود که حالا نیکی تکرار می‌کنه. کریستی برگ رو پلی کردم، ایرپاد رو تو گوشم گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. زن ترسیده بود. داشتم با کارت پولی که دستم بود حلزونی که از تو چمن‌ها اومده بود تو پیاده‌رو می‌انداختم تو باغچه، نگران بودم زیر دست‌وپا له نشه. زن بهم رسید. ایستاد. کریستی برگ صداشو بالا برده بود. زن دهنش رو باز و بسته می‌کرد. گفتم: «ببخشید چی؟» صدای گوشی رو کم کردم. گفت: «این مرده داره تعقیبم می‌کنه.» ترسیده بود. برگشتم نگاه کنم. لبشو گزید که یعنی نگاه نکن تا نفهمه.

بارون تند شد. لبه‌ی دیوار سنگ‌چین باغ عفیف‌آباد رو گرفته بودم، تند راه می‌رفتم بتونم ۷۰۰۰ قدم برم. خوبه برای امروزم. نباید شیرینی بخورم، دیگه خیلی دارم زیاده‌روی می‌کنم. حس کردم یه نفر پشت سرمه. کنار دیوار نزدیکم بود. کل مسیر دنبالم بوده یعنی؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. همون مردی بود که صبح زن نشونم داد. به زن گفتم: «آخه پلیسی دیگه تو شهر نیست. این مردها هارتر شدن.» گفت: «مگه پلیسی که خودش سردسته‌ی آشوبگراست از من و شما حفاظت می‌کنه خانم‌جون؟» جوابش دادم: «بالاخره همین که پلیسی بود، این جور مردها این‌طور پررو نمی‌شدن. چند روزه صبح میام پیاده‌روی، هر دفعه یه موردی پیش میاد.» زن گفت: «شاید ما ترسوتر شدیم. به‌خاطر استرس منظورمه.»

قدمهامو خیلی تند می‌کنم. دوباره برمی‌گردم پشت سرم رو نگاه می‌کنم. چرا هرچی تندتر می‌رم، مرد نزدیک‌تره؟ ولی چقدر خونسرد راه می‌ره؟ یاد فیلم «میراث من جنون» می‌افتم. چقدر لباساش شبیه فخیم‌زاده است، وقتی زن‌ها رو تعقیب می‌کرد. رعد تندی می‌زنه و بارون تندتر می‌شه. قدمهامو تند می‌کنم اما مرد نزدیک‌تره. از وسط باغچه پا می‌گذارم روی گل‌های اطلسی و می‌پرم تو خیابون. کفشم پر از شل می‌شه. بارون تندتند می‌خوره تو سرم. خیس و تلیس شدم. وسط خیابون امنیتش بیشتر از کنار دیواره.

زن گفت: «شکر خدا دیشب ترامپ جایی رو نزد.» گفتم: «منم صدایی نشنیدم. البته قرص می‌خورم می‌خوابم. اینجوری خیلی دیگه با صدای انفجار دور بیدار نمی‌شم، مگه نزدیک باشه.» سرش رو به علامت تأسف تکون داد: «انگار همه دارن با قرص می‌خوابن. شما چی می‌خوری؟ ملاتونین؟» گفتم: «نه، آلپروزولام.» گفت: «حواست باشه حافظه رو کم می‌کنه.» گفتم: «می‌دونم.» دوست خانمه تو پارک بهمون ملحق شد. گفت: «رویا جون.» فهمیدم اسمش رویاست. «خدا رو شکر ۵ روز آتش‌بس دادن.» گفتم: «عزیزم برای زیرساخت‌ها نه برای موارد دیگه.» گفت: «ولی خود ترامپ گفت ۵ روز آتش‌بس.» تو دلم گفتم: «خدا نکنه زنیکه‌ی خر، یعنی می‌خوای اینا بمونن؟ بدبختمون می‌کنن.» نگفتم. صدام تو سرم چرخید.

لاک‌پشت تق‌وتقش بلندتر شده. بک‌بند داره زور می‌زنه از توی تشت آب بیاد بیرون. چرا خسته نمی‌شه چند دقیقه بخوابه؟ عینکم رو از رو چشمم برمی‌دارم، می‌گذارم کنار بالشم. بارون قطع شده اما ابرها به حدی تیره است که بین صبح و غروب نمی‌شه تشخیص داد. چند روز پیش تو پارک بارون ریز می‌بارید. سرم رو گرفته بودم رو به آسمون که قطره‌ها بخوره رو صورتم. یه خانم غریبه با چند تا سگ اومده بود پیاده‌روی. رو به من گفت: «می‌بینی از وقتی بی‌بی اومده با خودش برکت آورده.» خندیدم و رد شدم.

صفحه‌ی کتابو تا می‌زنم. پتو می‌کشم رو سرم برای بقیه‌ی خواب. ووره جنگنده میاد. یکی نه، دو تا جنگنده. ولی بدون بمب انداختن رد می‌شن.

از خانم‌ها خداحافظی می‌کنم. قول می‌دم صبح‌ها که میام پارک بهشون سر بزنم. به دوستم پیام می‌دم: «بیداری؟» زنگ می‌زنه. تا سلام می‌کنه می‌گه: «بوشهر دیشب امن و امان بود. اونجا چی؟» می‌گم: «من خواب بودم. چیزی نشنیدم.» گفت: «ترامپ ۵ روز آتش‌بس داده.» گفتم: «باورت می‌شه وقتی نمی‌زنن دل‌هشوبه‌ام بیشتره؟ اصلاً دل‌هشوبه ولش کن، می‌ترسم. می‌ترسم مذاکره کنن و ما بمونیم و این مار زخمی، همه‌مونو به سلابه می‌کشن. قیمه‌قیمه‌مون می‌کنن.» جواب داد: «هوم، می‌دونم چی می‌گی. ولی نرگس، به نظرت موندن اینا یا نابودی ایران؟ حاضری به چه قیمتی برن؟ می‌خوان زیرساخت رو بزنن دیگه.» گفتم: «نمی‌خوام بمونن دیگه. نه قبلش مخالف بودم ولی الان چه راهی برای رفتنشون به ذهنت می‌رسه؟ بگو.» گفت: «دیپلماسی.» گفتم: «مادر، یه چی بگو که شعار نباشه عزیزم. الان همین حالا تو این شرایط آخه چه دیپلماسی؟ اینا عزیزم دو تا ابرقدرت دارن از صبح می‌کوبنشون، هنوز دم تکون می‌دن.» گفت: «کار من نیست که بگم چطوری. ولی نه به قیمت نابودی کامل ایران. نه، اینجوری موافق نیستم.» بارون می‌گیره. امروز اولین روزیه که دیگه شال دور گردنم هم ننداختم چون بارونه. کلاه بارونی رو سرمه. حرفمون بی‌نتیجه است. خداحافظی می‌کنم و می‌رم سمت دیوار باغ. تعداد قدم‌ها رو نگاه می‌کنم. ۴۰۰۰ تا بشه ۷۰۰0 خوبه.

موبایلم از زیر بالشت ووره می‌ده. اس‌ام‌اس اومده. گوشی رو خواب‌وبیدار برمی‌دارم نگاه می‌کنم. فهیمه پیام داده: «صبح روز بارونی بدون بمبتون بخیر. بیدار شدی؟» دلم براش تنگ شده. یک هفته بیشتره که ندیدمش چون مجبور شد برای فرستادن دخترش به آلمان با قطار تا وان بره. رفت‌وبرگشتش با قطار یک هفته طول کشید. خیلی نگرانش بودم که نکنه تو مسیر قطار رو بمبارون کنن، اما چیزی نمی‌گفتم چون راهی نبود. تمام پروازها با شروع جنگ لغو شده بود و تمام مرزها بسته بودن. تنها مرز، فقط مرز وان ترکیه بود که باز بود، که ممکن بود همونم ببندن. جوابش می‌دم: «تازه از پیاده‌روی برگشتم. بالاخره هم تونستم تمرکز کنم چند صفحه کتابم خوندم. حالا چشمم گرم شده دوباره خوابم میاد.» لاک‌پشت تق‌وتقش رو ول نمی‌کنه. می‌کوبه رو مخم. چرا رو صداش حساس شدم؟ فهیمه جواب می‌ده: «دخترو نشینی سر جاتا؟ هی تو ای بمبارون برو بگرد.» همون موقع جنگنده رد شد. این بار یکی. فهیمه پیام داد: «می‌شنوی؟ بفرما صدای جنگنده. می‌گن طرف مدرس دیشب کوبیدن. دو جا. اما ما صداش نشنیدیم.»

بوی تنباکوی برازجونی بلند می‌شه. بابا حتماً زغال داغ گذاشته رو تنباکو. تمام زندگیمون بوی تنباکو گرفته. بارون شروع می‌شه و می‌کوبه به شیشه‌ی گلخونه. قرقر قلیون که قطع می‌شه، لاک‌پشت تق‌وتق می‌کنه. سرم رو می‌کنم زیر پتو. بخاری آخرین درجه روشنه. خونه گرمه.

وسط خیابون تقریباً دارم می‌دوم. مرد با عینک ذره‌بینی کلفت، کلاه بافتنی و کاپشن خاکی‌رنگ آروم کنار دیوار داره میاد. ولی چرا موازی من داره راه می‌ره که می‌دوم؟ قدم‌هاشو چطوری داره برمی‌داره که این‌قدر بهم نزدیک شده؟ ماشینو می‌بینم. کلید رو از جیبم در میارم. اما دزدگیر نمی‌زنم که درش باز بشه. تا می‌رسم دزدگیر می‌زنم. سریع می‌شینم، دوباره قفلش می‌کنم. به نفس‌نفس افتادم. برف‌پاک‌کن می‌زنم که ببینمش. مرد کنار دیوار، زیر سایه‌ی درخت سرو وایساده. بارون تند شده و رو سقف ماشین می‌کوبه. یکم می‌شینم تا نفسم جا بیاد. برف‌پاک‌کن که روی شیشه حرکت می‌کنه، برای لحظه‌ای شیشه پاک می‌شه. مرد رو می‌بینم که زیر بارون شدید چسبیده به دیوار، زیر سایه‌ی درخت سرو ایستاده و یک بطری آب معدنی کوچیک درآورده و داره آب می‌خوره. شایدم یه چیز دیگه است، نمی‌دونم. نباید تمام کلانتری‌ها رو می‌زدن. هیچ پلیسی نیست. خیلی خطرناکه. فریبا گفته بود وقتی اومدن شیراز، همسایه‌شون از بوشهر زنگ زده که در خونه بازه ولی نمی‌تونه بره داخل، می‌ترسه دزد تو خونه باشه. به پلیس ۱۱۰ هم زنگ زده. بعد کلی زنگ خوردن گوشی برداشتن اما نیروی پلیس نفرستادن. فریبا گفته بود: «بچه‌ها مواظب باشین. اصلاً پلیس تو شهر نیست. اگه هم باشه محل نمی‌گذارن.»

بابا همین‌طور که قلیون می‌کشه می‌گه: «بابا جنگ تمام شده. بیا برگردیم بوشهر.» سرم رو از زیر پتو در میارم. «کی گفته؟» می‌گه: «تلویزیون دیشب گفت ترامپ آتش‌بس داده.» از جام بلند می‌شم آب برنج بذارم. بابا هم دوباره سر قلیون‌به‌دست میاد تو آشپزخونه. زغال‌های داغ رو می‌ریزه تو سبد ظرفشویی، دوباره زغال می‌گذاره رو آتیش. می‌گم: «این‌که تنباکوش هنوز خامه! نکشیدی؟» می‌گه: «نه، به‌درد نمی‌خورد. قلیونش درست نیست.» می‌گم: «این ششمین قلیونیه که تو این سه هفته که اومدیم شیراز خریدی! یعنی هیچ‌کدومش خوب نیست؟» می‌گه: «نه.» بی‌قراریشو با چاق کردن قلیون نشون می‌ده. می‌گم: «از صبح تا شب چند تا قلیون چاق می‌کنی بابا؟ فکر کنم ۱۵ بار بشه، نه؟» می‌گه: «بابا، برگردیم بوشهر دیگه. اونجا خبری نیستا. به‌خدا همه می‌گن ساکته. دیگه نمی‌زنن. اینجا دیوونه می‌شم. بابا ببرم بوشهر.» می‌گم: «دورت بگردم بابا. به‌خدا بوشهر رو بد می‌زنن. می‌ترسم یهو نیروگاه بزنن یا یهو نیرو بیارن پیاده کنن. همه‌جا حرف اینه که ترامپ می‌خواد خارگ رو بگیره. من یه زنی با تو و بچه دست‌تنها، چه بکنم؟» می‌گه: «بابا فقط یه سر ببرم بوشهر. فقط یکی‌دو روز. دوباره برگردیم.» می‌گم: «به‌خدا جاده خطرناکه. نمی‌تونم بابا، می‌ترسم. هیچ پلیسی تو جاده نیست، به‌خدا. بریزن یهو جلو ماشین من چیکار کنم؟ جلو ماشین‌ها دارن با اسلحه می‌گیرن، لختشون می‌کنن، داروندارشونو می‌برن.» بابا می‌گه: «بابا تو رو خدا چند روز ببرم، دوباره بیارم.» فایده نداره. هرچی توضیح بدم حرف خودش رو می‌زنه. می‌گم: «چشم. تا حالا ببینیم. شاید اصلاً تا دو سه روز دیگه جنگ تمام شد، کلاً برگشتیم خونه‌مون بوشهر.» تلفن زنگ می‌خوره. فریده است. خوشحال می‌شم که از شر بابا خلاصم کرده. چند روزه می‌خوایم یکی از داستان‌های کلاس آقای مندنی‌پور براش بفرستم که فهیمه تونسته وقتی از مرز خارج شده دانلود کنه، اما فریده نمی‌تونه روی گوشیش اپلیکیشن «بله» نصب کنه. گویا گوشیش آیفونه و تو تهرانم دوروبرش تمام شرکت‌های کامپیوتری بسته. هرچی به ذهنم می‌رسید بهش گفتم انجام بده، اما همه‌چی قطعه. حتی «ذره‌بین» که خودشون اعلام کردن می‌تونید به‌جای گوگل ازش استفاده کنید بالا نمیاد. نیم‌ساعت تلفنی هر دوتایی هر کاری به ذهنمون می‌رسه انجام می‌دیم، اما فایده نداره چون فریده اپلیکیشن «بازار» هم نداره و «ذره‌بین» هم بالا نمیاد که بازار نصب کنه. هیچی، ناامید می‌شیم و خداحافظی می‌کنیم.

لاک‌پشت هنوز در تلاشه که از لبه‌ی تشت بیاد بیرون. یه برگ کاهو از یخچال در میارم، می‌ندازم تو تشت. آروم‌آروم برمی‌گرده طرف کاهو و مشغول خوردن می‌شه و تق‌وتقش فعلاً قطع می‌شه.

۴ فروردین ۱۴۰۵

شیراز

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی