محمدرفیع محمودیان: آن کارسون، در کار بازنوشت

از هر رخدادی که به مطرح شدن هر چه بیشتر آثار آن کارسون بینجامد باید استقبال کرد. آثار او راه‌گشا هستند و چه بهتر که کسان بیشتری از وجود آنها و رمز و راز آنها مطلع شوند. جایزه نوبل ادبیات هیاهویی بسیار برای هیچ است. گویا می‌توان بر آثار ادبی ارزش مقایسه‌ای نهاد، آن هم از سوی آکادمی سوئد، نهادی که در آنچه که پاسکال کازانووا جمهوری جهانی ادبیات نام نهاده جایگاه مهمی ندارد. ولی جهان ما جهان شکسپیری است. زندگی در این جهان مجموعه‌ای از بازی‌های بازی‌پیشه‌ای نادان است. نادان‌هایش خود ما هستیم. گوشمان به هیاهو است، ‌چشممان به زرق و برق. رسانه‌ها هم این را می‌دانند. هیاهو و آنچه که پر زرق و برق است به گوش و چشم ما می‌رسانند. تعلیق و هیجان می‌آفرینند و ما را خمارِ عشق در چنبره‌ی زنجیر می‌سازند تا دیگر وزش ظلمت را نشنویم و نبینیم که هر سپیده‌دم، شیر سیاهِ شباهنگام را می‌نوشیم.

            امسال اما جایزه‌‌ی نوبل ادبیات انحرافی ماکس وبری پیدا کرده است. ناخواسته آثاری را در کانون هیاهو قرار داده‌ است که هنجارها را در هم می‌شکند و ژانرهای ادبی گوناگون را در هم می‌آمیزد. داستایفسکی بر آن بود که اگر خدا نباشد دیگر همه چیز مجاز خواهد بود. کسی به اعتراض گفته‌ است که برعکس چون خدا هست بسیاری چیزها مجاز هستند. برای آن کارسون، چه خدا در وجود خواننده‌ی اسپانیایی پاپ روسالیا حلول کرده باشد و چه در بیماری پارکینسونش هیچ نشانی از او نباشد، همه چیز مجاز است. در آثار او، شعر چه به ترجمه و چه از آن خود او، نثر ‌توصیفی، گزارش فنیِ علمی، نقاشی و بررسی فلسفی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. ولی آن کارسون اودیسئوس نیست تا پیشگیرانه نگذارد آوای زیبای سیرنها او را از خود بیخود کنند. او به خود خیانت می‌کند. او یک چیز را مجاز نمی‌شمرد. نادیده‌انگاری زیبایی و جذابیت. او متنهایی می‌نویسد که با نظم هوش‌ربایی خواننده را افسون می‌کنند. متنهایی که در چرخشهای خود شگفتی‌آفرین هستند و گاه تاریخی را در دیرندی سه هزار در بر می‌گیرند.

            نوشته‌های او را می‌توان بازنوشت خواند. به دو معنا. یکی آنکه نوشته‌های او باز بسوی همه‌ی ژانرهای ادبی و حتی نقاشی و نمایش (پرفورمنس) هستند. از ژرفای کندوکاو فلسفی تا نمایشی به سبک شعر خیابانی در آثار او می‌توان یافت. دیگر آنکه بخش مهمی از آنچه او می‌نگارد آن چیزی است که دیگران نوشته‌اند و او آنها را به شکلی باز می‌نویسد. آثار او آکنده از ترجمه‌ی شعر شاعران کلاسیک، گزارشهای توصیفی و علمی و همچنین ژرف‌اندیشی‌های اندیشمندان برجسته‌ی جهان است. صد البته آنچه او می‌نویسد تذکره‌نویسی و بازنوشت چیزهای پیشتر نوشته شده نیست. بازنوشت، از آن خود اوست، آمیزه‌ای معجون مانند که، هر چند اجزایش همان عناصر معمول شیمی جهان هستند، همچون می رودکی به سرشکی نهنگ را صد سال در نیل مست می‌کند. سبک نگارش آن کارسون، باز نوشت، یکسره آفریده‌ی او نیست. پیش از او، کسانی همچون مارکس، والتر بنیامین و تی اس الیوت آنرا بکار برده‌اند. مارکس از شکوه مدرنیته و نفرین سرمایهداری، هم به اتکای گزارشهای فنی، هم به یاری نوشته‌های تحلیلی فنی-اقتصادی و هم به گونه‌ای تغزلی می‌نوشت. والتر بنیامین از داستانی درباره پوتمکین بهره می‌جست تا نکته‌ای ژرف را درباره‌ی کافکا باز گوید. تی اس الیوت بازاندیشی فلسفی، زبان گفتگو و طنز را در هم می‌آمیخت تا شعری به ژرفای اندوه من و تو بسراید. اهمیت کار آن کارسون در آن است که این سبک نگارش را تکوین بخشیده، بر غنای آن افزوده است.        

            آن کارسون استاد ادبیات کلاسیک و مترجم سرشناس ادبیات یونانی است. این او است که آثار سافو را با ترجمه‌ای خوش‌خوان جلوه‌ای نو بخشیده است. او همچون کریستیان در رابطه با سیرانو دو برژراک صدای دوم سافو شده است. به لطف ترجمه‌ی او و فهیمه جهان‌آبادی با آفرودیتی آشنا می‌شویم که می‌تواند آدمی را از آتش عشق برهاند.

تو ای آفرودیت جاودان

ای که بر سریر نور افشان می‌نشینی

ای دخت دلفریب زئوس

تو را به زاری می‌خوانم

زین پس مرا در آتش عشق مسوزان.     

ما فارسی‌زبانان البته به دنبال رهایی از آتش عشق، از درد عشق، نبوده‌ایم. ادبیات کلاسیک ما دیگر گونه به عشق و درد آن می‌نگرد. درد عشق برای ما عین خوشی، نعل بالنعلِ لذت بوده است. تجلی این درک را نزد سعدی داریم. او خواستار آتش و درد عشق است. او نه درمان که درد را می‌جوید.

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

……………

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

            سعدی کیست؟ آیا سعدی همان سافوی ما است؟ شاعری نا متعارف در زنانگی و همجنس‌گرایی. نه، اصلاً. سعدی شاعری بغایت بهنجار است. مردی که همچون مارسل پروست به هزار حیله جنسیت را از عشق می‌زداید. کسی که اخلاق را همچون سکه ضرب می‌کند تا هر گاه که خواست به بهای نکته‌ای نغز بفروشدش. ما اما نا متعارف هستیم و از آنرو سعدی را نامتعارف ضرب کرده‌ایم. او میوه ابوالهول گناه ماست، گناه حسرت گذشته، گناه گذشته گرایی. او به گونه‌ای شگرف در زندگی ما حضور دارد. من در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که یکسره بیگانه با شعر بود. شعر پنجره‌ی بسته‌ی ارتباط ما با جهان بود. ولی مادرم سوادش را در مکتب-مدرسه‌های  آغاز مدرنیته‌ی ایرانی از کتاب گلستان فرا گرفته بود و پدر پیله‌ورم هر بار که در داد و ستدی ضرر می‌کرد مرا با ارجاع به سعدی از بازگویی آن در کوچه و بازار منع می‌کرد که تا نه نقصانِ مایه پیش آید و نه شماتتِ همسایه.  

            نقصان مایه در کار آن کارسون نیست. او شاعر و نویسنده نیز هست. شعر او گرایش به نثر،  به ادبیات داستانی،‌ دارد. ولی کارهای داستانی او بجای آنکه تغزلی باشند نمایشی، توصیفی، پژوهشی هستند. آن کارسون گریزان از انسجام و حرکت خطی از آغاز تا فرجام است. آثار او تکه پاره هستند، نه به مانند جگر زلیخا از درد فراق یگانگی جهانی ارمانی بلکه به مانند عاشقی که همچون مارسل در عشق خود با آلبرتین (در کتاب در جستجوی زمان از دست رفته) می‌کوشد با دیدن اندامی از معشوقِ خود جنبه‌ای دلبخواه از وجود او را بفهمد. آن کارسون بر آن نیست که جهان را در تمامیتش می‌شناسد یا می‌تواند نمایی و برداشتی از آن را به ما ارائه دهد. او فقط می‌خواهد شمه‌ای از آنرا به کام ما بچشاند.

            بخشی دیگر از نوشته‌های آن کارسون جستارهای او هستند. درباره‌ی موضوعاتی گوناگون. استوار بر بازاندیشی نیمه فلسفی-نیمه ادبی مقوله‌های که انگار برای بازاندیشی شکل نگرفته‌اند، دستخط، درنگ (یا دودلی: hesitation) یا کنسرت خواننده اسپانیاییِ پاپ روزالیا. در جستارهایش، او از نقاشی و موسیقی گرفته تا شعر و نظریه‌های فلسفی بهره میجوید تا نکاتی ژرف و جالب را بیان کند. مهمتر اما برای او جذابیت و زیبایی است. جستارهایش به زیبایی دلنوازی نوشته‌اند. با این حال، اشتباه است که فکر کنیم آنها خواننده را به جادوی کلمه سحر می‌کنند. نه. در گسست‌هایشان، جستارها مجهز به باطل‌السحر هستند. بیهوشمان نمی‌سازند، بلکه به توان عنصری همانند عقل کلبی پیتر اسلوتردایک آب سرد بر سر و رویمان می‌پاشند و بهوشمان می‌آورند.

            گفته شده است و به درستی که در کارهای آن کارسون بازیگوشی را می‌توان دید. بازیگوشی در پرش از این گستره‌ی فکری یا نگارشی به آن گستره‌ی فکری یا نگارشی. در پرش از شعر به نثر، از بازاندیشی فلسفی به متنی علمی. همچنین بازیگوشی در نقض نکته‌ی گفته شده، در طنز. در مسخره‌ی خود و جهان. در کشف نا همگنی‌ها. دونالد وینیکات مطرح کرده که بازی عرصه ‌‌ی رشد و فراگیری است، و بسان قلمرو میانی بین درون و بیرون جایی است که تجربه‌ی همزمان خود و جهان شکل می‌گیرد. در جستارهای آن کارسون این فرایند را می‌توان دید. می‌توان احساس کرد که او خود در حال گسترش دایره‌ی شناختش از خویشتن و جهان است. بصورت خواننده نیز می‌توان حسی از آن داشت که در یک بازی با نویسنده شرکت جسته‌ای و باید دست او را بخوانی و از او در شناخت آنچه که او از جهان می‌داند پیشی گیری.

            بازیگوشی و کار او در آفرینش بازنوشت به کنار، آن کارسون بدنبال چیست؟‌ چه چیزی یا چیزهایی را می‌خواهد به ما بگوید؟ بدون تردید زیبا نویسی و آفرینش اثری جذاب غایت مهمی است. در جهانی که مجبور هستیم با زشت زندگی به کنار آییم و خوشحالی‌مان هر بامداد آن باشد که هنوز همانند گرگور سامسا به حشره‌ای وحشتناک دگردیسی نیافته‌ایم، آری در چنین جهانی بارقه‌ای از زیبایی خود مائده‌ای است. ولی آیا این تمامی آن چیزی است که آن کارسون در پی آن است؟ بدون تردید او می‌خواهد زیبا و جذاب بنویسد ولی در ورای آن، چه می‌خواهد بما بگوید؟ آن هنگام که او با بازنوشت ژانر‌های ادبی را کنار هم می‌چسند و دیرند تاریخی سه هزار ساله را در پهنه ادبیات و تفکر آشکار می‌سازد می‌تواند گمان برد، نه به قطعیت که به پندار، که در کار زدودن وهمی است. او پتک نیچه را در دست ندارد. در کار نابودی و زیر و زبر ساختن نظام ارزشی حاکم بر ذهنیت و رفتارمان نیست. چکش هایدگر را نیز بدست نگرفته است تا اجزای جهان را بهم پیوند دهد و ما را بیشتر از پیش درگیر جهان سازد. او رنده‌ی نجاری را در دست دارد و می‌کوشد لایه‌هایی از تفکری را بتراشد که بر آن است که در دوران مدرن آغاز و انجام تفکر رقم خورده است و مرزهای بین ژانرهای ادبی بیش از آن کاربردی، منطق و عقلایی هستند که بتوان نادیده‌شان گرفت. او در پی آن است که قلمرو خیال، قلمرو آفرینش ادبی، را گسترش دهد.

            ما مدرنیستها فکر می‌کنیم شعر کلاسیک بیش از آن در بند قافیه و وزن و انگاره‌هایی مجرد است که برای ما موضوعیتی داشته باشد. شعرهای سافو، ابوالعلاء معری یا سعدی را نه برای کشف و لذت که برای باستان‌شناسی شعر می‌خوانیم. می‌خواهیم خود را از بار گران سنت برهانیم. در دنیای نو می‌خواهیم زندگی کنیم. از جیغ بنفش و آوریل ستمگری که خواست و خاطره را به هم می‌آمیزد بخوانیم، نه از شاه شمشاد قدان و خسرو شیرین‌دهنان. به همان سان به بازیگوشی و پرش بین ژانرهای نوشتاری، بین شعر، داستان، گزارشهای ژورنالیستی و بررسی‌های فنی علمی به دیده‌ی ظن می‌نگریم. شعر شعر است و رمان رمان. یکی شکوه جهان را در کلمه به بند می‌کشد و دیگر گزاره را وسیله‌ی بازنمایی جهان می سازد. نوشتن و خواندن پژوهشهای‌ علمی نیز کار استادانی است که فکر می‌کنند مجبور به استفاده از کلمه هستند و اگر ممکن بود آن را همچون پله‌ی مشهور ویتگنشتاین،‌ ولی اینبار نه پس از استفاده بلکه پیش از استفاده، از گستره‌ی انتقال پیام خود حذف می‌کردند. می‌اندیشیم که معلوم است بین این سپهرهای آفرینش متن هیچ همسانی و همدمی وجود ندارد.

            آن کارسون در آثار خود نشانمان می‌دهد که پرش بین ژانرهای نوشتاری ممکن است. که می‌توان آثار قدیم را با نگرشی نو خواند و از آنها آموخت. که می‌توان در دل نوشته‌ای امروزین از شعری کهن بهره جست. شاید به گزاف بتوان گفت که او می‌خواهد تاریخ و درک تاریخی  را از ما باز پس بستاند و بازنوشت را جایگزین سنخ‌های گوناگون نوشتار سازد. ایوان کارامازوف در اندیشه آن بود که بلیت ورود خود به جهان هستی را پس دهد، آن کارسون می‌خواهد به ما بلیت جدیدی برای ورود به جهان ادبیات، به جهان تفکر، بدهد.                        

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی