نسیم خلیلی: «داستانی عاشقانه‌ از رنج فردی تا بحران جمعی» – نگاهی به داستان «اشغال» آنی ارنو

«اشغال» داستانی تامل‌برانگیز به قلم آنی ارنوی فرانسوی، کتاب کوچک کم‌حجمی‌ست که محمود سیدهندی به زیبایی ترجمه کرده و از سوی نشر دانوب آبی به تازگی به بازار کتاب آمده، داستانی ساده و خوش‌خوان درباره‌ی درونیات اغلب ناگفته اما عمیق انسانی، درباره‌ی  فرسایندگی دلبستگی، دلتنگی، تعلق خاطر، عشق در معنای سرکش خود، درباره‌ی حسی عمیق و نیرومند برخاسته از اعماق جان انسان که در تلاطم روابط و مناسبات اجتماعی، کشاکش‌های احساسی و وسوسه‌های جایگاه اجتماعی، سرگشتگی و رنج و حیرانی برایش به ارمغان می‌آورد، داستانی درباره‌ی پیچیدگی روابط عاشقانه که گاه در هجران و گاه در یادکردهای مکرر – که ناگزیرند و ناخودآگاه – انسان را از خویشتنِ خویش جدا می‌کند و باز به آن بازمی‌گرداند. لحن ساده، پخته و وزین روایت با شاهد مثال‌ها و کنکاش‌های درون‌نگر همراه شده تا آن موضوع ظاهرا تکراری و هزاربار در پیش‌متن‌ها و زیرمتن‌ها بشکفته، یعنی عشق و وابستگی و دلدادگی و هجران که دستمایه‌ی پرشمار داستان‌ها و فیلم‌ها بوده است، این بار در شکلی موجز اما هم‌چنان خوش‌خوان و خواندنی بر حصار شبکه‌ی بینامتنی ادبیات بروید و سر برفرازد و ذهن و اندیشه و درون و جان مخاطب را با خود همراه کند و فراتر از آن به بازنگری در احوالات خویش، به پرسش‌گری و چالش و تعامل فرابخواند.

مجال به حزن‌آکنده‌ای برای خودشناسی

نخستین مواجهه با داستان، در همان صفحات و سطرهای آغازین، به خوبی گویای آن است که با روایتی ژرفانگرانه  و ناظر بر مولفه‌های روان‌شناختی روبروییم، اما چیزی که در این روایت نمود فراوان دارد و بر جذابیتش می‌افزاید، شور صادقانه‌ی به خویشتنِ خویش نگریستن آن است، دیدن و پذیرفتن و گاه فربه کردن احساسات ناگزیر انسانی، از وابستگی تا حسادت و خشم و انتقام، که این همه باعث می‌شود مخاطبِ زیسته با چنین تجربه‌های ناگزیری با کتاب و راوی احساس همذات/همزادپنداری کند و این تعامل خود اسباب ماندگاری و تاثیرگذاری اثر را دوصدچندان فراهم می‌کند تو گویی مخاطب آینه‌ای در برابر خود داشته باشد که در زلال اندوه‌بارش می‌تواند بدون ترس از قضاوت‌های اخلاقی خودش را ببیند که پس از جدایی و متارکه و در تب و تاب هجران، چگونه هنوز دغدغه‌ی معشوق را دارد و فراتر از آن حسادت به زنی دیگر در زندگی مردی که دوستش داشته‌؛ این مواجهه با خود در قالب خوانش این داستان باعث می‌شود که چنین مخاطبی با یقینی اطمینان‌بخش با واقعیت وجودی خودش روبرو شود یا با واقعیت قاطع هر انسانی که در چنبر رنج جدایی فکنده شده است و احساساتش، خشم و انتقام‌جویی و ویران‌گری و غیرهم اغلب بد فهمیده شده یا ناگفته باقی مانده است؛ نخستین ثمره‌ی ملموس این مواجهه‌ی عریان و عاری از آراستگی‌های دروغین آن است که مخاطب در واقعیت عمیق انسانی خودش دوست دارد که  برخیزد بر ضد همه‌ی کلیشه‌های عرفی و اخلاقی غالب که می‌گویند حسادت و انتقام و خشم و هر چیز دیگری پس از جدایی از معشوق، همه و همه رذایلی اخلاقی‌ست که باید رهایشان کرد. پس‌شان زد، انکارشان کرد؛ این مجالِ فراخِ خوشایندِ به حزن‌آکنده‌ای که نویسنده برای خودشناسی و فراتر از آن پذیرش خویشتن‌ِ خویش – همان‌گونه که هستی –  به عاشق سرگشته‌ی مخاطب داستان می‌دهد، درواقع این کتاب را کتابی بالینی، کتابی تکان‌دهنده و تاثیرگذار کرده است به ویژه با آن پایان‌بندی آموزه‌محورش که فراخوانی‌ست برای نوشتن‌درمانی، رهایی و بازگشت به خویشتن که خود به کارگاهی می‌ماند که روانکاوی زبده با زبان ادبیات برای درمان مراجع غمگینش که سوگوار عشق است، آفریده باشد بدون این‌که لازم باشد حسی، دریافتی، واقعیتی انکار شود، شعاری اخلاقی داده شود، رنجی فروکاهیده، اندوهی واپس رانده یا فقدانی نادیده گرفته شده باشد، یا این که ادبیات انگیزشی و روان‌شناسی تسلابخش زرد، تن‌پوشی از مدارا و صبر و اخلاق و انکار پوشانده باشد بر حسدورزی و خشم و حس انتقام در پسِ سختی فقدان و جدایی؛ و از همین روست که در این داستان همه چیز روشن و بی‌پیرایه در برابر نگاه ماست، انسان در هیات انسانی خودش ولو زمخت و ناپسند، خشمگین و متهور و خودخواه.

عاشق عشق از کف داده و بحران‌های سیاسی و اجتماعی

اما در این میان شاید تصور کنیم نویسنده از تحلیل‌های کلان اجتماعی دامان برکشیده و به موضوعی ساده و پیش‌پاافتاده، کاملا درونی و روان‌شناختی، به عشق و پساعشق پرداخته و بس؛ اما واقعیت آن است که این داستانِ کاملا متمرکز بر موضوع خودش – انسانی دیدن رنج و خشمِ پساجدایی – باز هم مبرا نیست از گفتمان اجتماعی بزرگی که قهرمان و راوی، عاشق و معشوق در بطن آن به یکدیگر دل می‌بندند و از هم می‌گسلند تو گویی نویسنده می‌خواهد تاکید کند که چگونه بحران‌های کلان و تکان‌دهنده‌ی هر برهه‌ای از تاریخ و هر تکه‌ای از این جغرافیای فراخ، آن‌چنان جان آدمی را احاطه می‌کند که در صعوبت جدایی از معشوق نیز باز رنج و ترومای جمعی باری بر دوشش می‌نشاند: «آن زن سر و سینه و شکمم را پر کرده بود؛ همه‌جا همراهم بود و احساساتم را به من دیکته می‌کرد. در همان حال، این حضور بی‌وقفه باعث می‌شد زندگی را با شدتی تمام تجربه کنم. درونم را به حرکاتی وامی‌داشت که هرگز تجربه نکرده بودم، نیرویی را در من می‌گسترد و توانایی‌هایی برای ابداع آشکار می‌ساخت که هرگز گمان نمی‌بردم که از آن‌ها برخوردار باشم، و مرا پیوسته در تب و تابی مداوم نگه می‌داشت. من به هر دو معنای این واژه اشغال شده بودم. این حالت، نگرانی‌ها و دل‌آزردگی‌های روزمره‌ی زندگی را از من دور نگه می‌داشت و به نوعی مرا از ابتذال همیشگی زندگی برکنار می‌نمود. اما اندیشه‌هایی هم که معمولا رویدادهای سیاسی و خبرهای روز برمی‌انگیزند، دیگر بر من کارگر نبودند. جز حادثه‌ی هواپیمای کنکورد که چند لحظه پس از صعود بر روی هتل «هتلیسیمویگونس» سقوط کرد، هیچ‌یک از رویدادهای جهان در تابستان ۲۰۰۰ خاطره‌ای در ذهنم برجا نگذاشته است. در یک سو رنج بود و در سوی دیگر ذهنی که دیگر توان پرداختن به چیزی جز مشاهده و تحلیل همان رنج را نداشت.» شاید در نگاه اول این پاره‌گفتار موید خودخواهی و درون‌نگری محض راوی به موضوع و مساله‌ی خودش باشد اما در بطن خود موید آن است که علیرغم چنین تمرکز شگفتی باز هم بحران و حادثه، از سقوط هواپیما و سرکوب جنبش‌های اجتماعی تا جنگ و ویرانی و بحران اقتصادی، نمی‌توانند دور بمانند از ذهن اندوهگین عاشق شکست‌خورده که خود بر این باور است که رنجش به خودی خود بسیار بزرگ و فراخ است. نویسنده در جای دیگری از روایتش باز هم اشاره‌ی زیرپوستی پنهانی دارد به این از رنج خود در برابر رنج بزرگ دیگری ایستادن و در این مواجهه بر خود لرزیدن که همان معناهای پیشین را در سترگ‌بودگی بحران‌های بزرگ‌تر جاری در زیستمان و زمانه فرایاد می‌آورد: «یکشنبه‌ای، در خیابان‌های خلوت مرکز p قدم می‌زدم. دروازه‌ی صومعه‌ی کارمل باز بود. برای نخستین‌بار به آنجا وارد شدم. مردی را دیدم که کاملا به روی زمین افتاده بود؛ دمر، با دست‌هایی گشوده به شکل صلیب، و در برابر پیکره‌ای، با صدای بلند نیایش‌ها را می‌خواند. در برابر رنجی که آن مرد را چنین بر زمین میخکوب کرده بود، رنج من، دیگر واقعی به نظر نمی‌رسید.» و در پی چنین در برابر رنج بزرگ‌تر دیگری ایستادن است که راوی اندوهگین ناگهان رسیدن به مراد دلش را هم ناچیز و کم‌بها می‌بیند: «گاه از ذهنم می‌گذشت که اگر ناگهان به من می‌گفت: «او را ترک می‌کنم و پیش تو برمی‌گردم»، پس از یک دقیقه خوشبختی مطلق، از سر وجد و بهت که تحملش تقریبا ناممکن بود، دچار نوعی فرسودگی و رخوت ذهنی می‌شدم؛ رخوتی همانند سستی تن پس از ارگاسم. آن‌گاه از خود می‌پرسیدم چرا این همه در پی به دست آوردن چنین چیزی بوده‌ام.»

پژواک‌گاه همه‌ی دردها شده بودم

اما در این میان ویژگی دیگری که از این داستان، روایتی یکه و خوب و تامل‌برانگیز ساخته است، بهره‌مندی ظریف و شگفتی‌ست که نویسنده در وصف حالات درونی قهرمان روایتش از کلمات و واژه‌هایی با بارهای معنایی و مفاهیمی پیچیده اما خوش‌خوان می‌برد و همین موضوع کار ترجمه‌ی اثر را به کاری سترگ و ستایش‌برانگیز بدل کرده از این رو که مترجم برای همه‌ی این واژه‌های به شور و ذوق و درایت گزیده شده پاورقی‌های توضیحی مبسوطی به انتهای کتاب افزوده است و در این میان مثلا می‌توان به واژه‌ی پژواک‌گاه اشاره کرد که چه طنین آهنگین پرشور و تاثیرگذاری دارد: «پیوسته ترانه‌ها، گزارش‌های رادیویی و آگهی‌های تبلیغاتی مرا دوباره به روزگار رابطه‌ام با W فرو می‌بردند… هر اشاره‌ای به جدایی یا رفتن – مثلا خداحافظی یکی از مجریان رادیوی اف‌آی‌پی در یک روز یکشنبه – پس از سی سال فعالیت در آن رادیو – کافی بود تا مرا سخت منقلب کند. مانند کسانی که بیماری یا افسردگی آسیب‌پذیرشان کرده است، من پژواک‌گاه همه‌ی دردها شده‌ بودم.» و این واژه چنان شور و صداقت و عمقی در خودش دارد که شاید کاربست هیچ واژه‌ی دیگری به اندازه‌ی آن نمی‌توانست رنج مضاعف نشسته بر گرده و قلب راوی را بازنمایی کند و در عین حال یادآور آن شدت جراحتی باشد که مخاطب فارسی‌زبان این روایت در زندگی اندوهبارش در این سال‌های پر از اخبار و تروماهای فرساینده‌ی سیاسی و اجتماعی در ایران تجربه کرده است و مترجم به زیبایی در توضیحات پاورقی به تشریح این واژه برمی‌خیزد: «در اصل اصطلاحی در موسیقی و آکوستیک است و به جعبه‌ی صوتی مانند کاسه‌ی تار یا جعبه‌ی صوتی ویولون گفته می‌شود که ارتعاش را تقویت و طنین را تشدید می‌کند. آنی ارنو این اصطلاح را به صورت استعاری به کار برده است تا نشان دهد که هر درد بیرونی در وجود او بازتابی نیرومندتر و تشدیدشده می‌یابد.»

عشق و سکس از کیشلوفسکی تا آنی ارنو

و در نهایت آن‌که «اشغال» داستان نغز ساده و در عین حال بسیار عمیق و تاثیرگذاری‌ست که نگاهی فراتر از کلیشه‌ها به سکس و عشق و تنانگی و رابطه و فراق می‌اندازد، و به ویژه مواجهه‌اش در پاره‌هایی از روایت با موضوع سکس، تداعی‌گر ویژگی بینامتنی تامل‌برانگیزی‌ست که میان این مواجهه با مواجهه‌های مشابه دیگر در ادبیات و سینما می‌توان بازیافت و از آن جمله مواجهه با سکس به عنوان بخشی از عشق‌ورزی در یکی از ده فرمان کیشلوفسکی  که بعدها در قالب فیلم مستقلی تحت عنوان فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق به نمایش درآمد، روایتی از دلدادگی نوجوان نوزده‌ساله‌ای به زنی بزرگ‌تر از خودش که وقتی با کش و قوس‌ها و فراز و نشیب‌های فراوان به ملاقات در خانه‌ی زن رسید، رهاوردش یاسی عمیق در برابر تقلیل‌ دادن شکوه عشق به ارگاسمی ناخواسته بود؛ آن‌جا کیشلوفسکی و اینجا آنی ارنو، هر دو در مواجهه با این تقلیل دادن، می‌کوشند نشان دهند که عشق ولو اینکه در سکس و تنانگی به کمال و شکوه می‌رسد اما درواقع چیزی بزرگ‌تر و عمیق‌تر از اینهاست: «آنچه بیش از همه او را به آن زن پیوند می‌داد حرکات شهوانی نبود – از این گونه کارها، بی هیچ دنباله و تعهدی، هر روز می‌توان بر ساحل دریا، در گوشه‌ای از یک اداره یا در اتاق‌هایی که ساعتی اجاره داده می‌شوند، سراغ گرفت – بلکه باگتی بود که برای ناهار برایش می‌خرید، لباس‌های زیری که در سبد رخت‌های چرک در هم آمیخته بودند، یا اخبار تلویزیون که شب‌ها، هنگام خوردن اسپاگتی بولونز، با هم تماشا می‌کردند.» 

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی