
روز جهانی مبارزه با اعدام فرصتی برای دفاع از حق زندگی، آگاهیرسانی دربارهٔ پیامدهای مجازات مرگ و تقویت تلاشها برای لغو آن در سراسر جهان است. ائتلاف جهانی علیه مجازات اعدام، کارزار سالهای ۲۰۲۶ و ۲۰۲۷ را به روایت کسانی اختصاص داده که از این مجازات متأثر میشوند؛ از محکومان و خانوادههایشان تا خانوادههای قربانیان جرم. محور این کارزار، دیدن زندگیها و شنیدن صداهایی است که اغلب پشت عنوان اتهام و حکم نادیده میمانند.
این تأکید بر روایت، فرصتی برای بازخوانی آثاری است که بانگ در دوسیهٔ «مینویسیم با فریاد: نه به جنگ، نه به اعدام» (+)منتشر کرده است. در این آثار، اعدام از خلال تجربهٔ انسانی به پرسش کشیده میشود: حرکت بدن، ادراک زمان، خاطرهٔ خانه و نگاهی که ممکن است در میانهٔ اجرای دستور، انسانی را به انسانی دیگر بشناساند.
اورول: یک قدم برای پرهیز از گودال آب
در «حلقآویز» جورج اورول، به ترجمهٔ میترا داوودی،(+) زندانی را در محوطهٔ زندان برمه به سوی چوبهٔ دار میبرند. دستهایش بسته است و مأموران او را گرفتهاند، اما در راه کمی کنار میرود تا پایش در گودال آب فرو نرود. همین حرکت کوچک، راوی را متوجه معنای کاری میکند که قرار است انجام شود: زندگی در بدن و ذهن این مرد همچنان جریان دارد.
اورول این دریافت را با جملهای روشن بیان میکند: «این مرد در حال مردن نبود؛ او زنده بود، دقیقاً مثل ما.» پس از اجرای حکم، مأموران به گفتوگو، خنده و نوشیدن بازمیگردند، در حالی که پیکر زندانی فاصلهٔ چندانی با آنان ندارد.
در این خوانش، نیروی متن از کنار هم گذاشتن دو وضعیت میآید: حضور ملموس زندگی پیش از اعدام و بازگشت سریع مجریان به روال روزمره پس از آن. پرهیز از گودال آب، جزئیاتی را پیش چشم میآورد که نظم اجرای حکم از آن عبور میکند. خواننده میبیند چه چیزی قطع شده و چگونه «انقطاع» میتواند به کاری عادی تبدیل شود.
بیرس: زمانِ محکوم در برابر زمانِ اجرای حکم
در «اتفاقی در پل اوول کریک» آمبروز بیرس، (+)مردی با دستهای بسته و طنابی بر گردن، بر پل ایستاده است. سربازان و افسران با سکوت و حرکات منظم، مقدمات اعدام را انجام میدهند. در برابر این نظم بیرونی، ادراک محکوم دگرگون میشود: جریان آب به نظرش کند میآید و تیکتاک ساعت، صدایی آزاردهنده پیدا میکند. ذهنش به سوی همسر، فرزندان و امکان گریز میرود.
از این منظر، روایت دو زمان متفاوت را مقابل هم میگذارد: زمان کوتاه و حسابشدهٔ اجرای دستور و زمانی که برای محکوم با ترس، خاطره و میل به بازگشت به خانه کش میآید. خواننده به تجربهای راه پیدا میکند که از جایگاه تماشاگران و مجریان دیده نمیشود.
بیرس همچنین پیشینهٔ فارکوهر را پنهان نمیکند: او بردهدار و هوادار آرمان جنوب است. دیدن ترس و تعلق او به زندگی، خواننده را با پرسشی دشوار روبهرو میکند: آیا بازشناختن انسان بودن محکوم، نیازمند تأیید باورها و کردار اوست؟ داستان امکان میدهد این دو داوری را جداگانه پیش ببریم.

تولستوی: از یک «مورد» به یک انسان
در صحنهٔ اسارت پیر بزوخوف از «جنگ و صلح» لئو تولستوی،(+) پیر را نزد مارشال داوو میبرند. جان زندانیان در میان فهرستها، بازجوییها و دستورها تعیین تکلیف میشود و پیر خود را گرفتار سازوکاری میبیند که کارکردش را نمیفهمد.
لحظهٔ تعیینکننده زمانی است که داوو و پیر به یکدیگر نگاه میکنند. متن، این نگاه را آغاز رابطهای انسانی میان آن دو میداند؛ رابطهای که برای لحظهای از عنوانها و موقعیت جنگی فراتر میرود. پیر که پیشتر برای داوو فقط یک «مورد» بود، اکنون انسانی است که دیده میشود.
در این خوانش، تولستوی توجه را به فاصلهٔ میان شناختن یک انسان و تصمیم گرفتن دربارهٔ او بر اساس برگهها و عنوانها معطوف میکند. نگاه کوتاه، این فاصله را آشکار میسازد؛ اما اضطراب پیر ادامه دارد، زیرا هنوز نمیداند دستور بعدی او را به کجا خواهد برد.
مندنیپور: وقتی واقعیت به چند کلمه فشرده میشود
شهریار مندنیپور در دیدگاه «اسیر جنگی داریم، اعدامی داریم…» (+)، ارجاعهای ادبی را با تجربهٔ سرکوب و اعدام در ایران پیوند میزند. او در کنار داستانکهای شناختهشده، جملهای از یک زندانی خطاب به پدرش میآورد: «بابا! به مامان نگو، حکمم اعدامه».
مندنیپور همچنین به همان صحنهٔ پرهیز زندانی از گودال آب در نوشتهٔ اورول بازمیگردد؛ صحنهای که زنده بودن محکوم را در حرکتی روزمره آشکار میکند.
در جملهای که او از زندانی نقل میکند، تهدید مرگ با رابطهٔ خانوادگی همراه میشود. خطاب به پدر و نگرانی برای مادر، حکم را وارد زندگی آدمهایی میکند که پیامد آن را تحمل خواهند کرد. قدرت این چند کلمه در همین فشردگی است: خبری دربارهٔ اعدام، همزمان به تجربهٔ فرزند بودن، ترسیدن و مراقبت از دیگری تبدیل میشود.
روایت، راهی برای دیدن زندگی
در این بازخوانی، سه اثر ادبی و دیدگاه مندنیپور از مسیرهای متفاوت به زندگی پشت حکم نزدیک میشوند: اورول با یک حرکت کوچک بدن، بیرس با ورود به ادراک محکوم، تولستوی با نگاه متقابل دو انسان و مندنیپور با جملهای که ترس و پیوند خانوادگی را در خود جمع کرده است.
بانگ در دوسیهٔ «مینویسیم با فریاد: نه به جنگ، نه به اعدام»، مخالفت با اعدام را به مخالفت با جنگ و سانسور پیوند داده و بر پرهیز از ابزاری کردن رنج قربانیان تأکید کرده است. بازخوانی این آثار در روز جهانی مبارزه با اعدام، فرصتی برای مکث بر پرسشی است که ادبیات پیش روی ما میگذارد: وقتی محکوم را با ترسها، خاطرهها، تعلقها و آگاهیاش میبینیم، دربارهٔ گرفتن جان او چه چیزی درمییابیم که در زبان پرونده و حکم کمتر دیده میشود؟








