
پگاه آهنگرانی در مستند پانزدهدقیقهای «من سعی میکنم فراموش نکنم» به یکی از سازوکارهای بنیادی سلطهٔ اقتدارگرا میپردازد: پیوند میان حذف فیزیکی انسانها و محوشدن تدریجی حضور آنان در حافظهٔ اجتماعی. فیلم این پیوند را از خلال عکسهای خانوادگی دنبال میکند؛ تصاویری که در آنها چهرهٔ برخی افراد ساییده و مخدوش شده، درحالیکه دیگران و صحنههای زندگی مشترکشان همچنان باقی ماندهاند. یکی از این چهرهها متعلق به غلام است؛ دوست نزدیک خانواده که آهنگرانی او را از کودکی به یاد میآورد و در جریان اعدامهای سال ۱۳۶۷ کشته شد.
سالها بعد، آهنگرانی در جستوجوی غلام به گذشته بازمیگردد، اما آنچه مییابد، تاریخی یکپارچه و آمادهٔ روایت نیست. ردّ غلام در خاطرهای از کودکی، جملهای نیمهتمام، سکوتی خانوادگی و عکسی در آلبوم خانواده باقی مانده است؛ عکسی که چهرهٔ او از آن حذف شده است. اهمیت این عکس برای بحث من تنها در غیبت غلام نیست، بلکه در مرئیشدن خودِ حذف است. بهاینترتیب، عکس همزمان به سند حضور و غیاب بدل میشود: چهرهٔ غلام را پنهان میکند، اما ردّ حذف نشان میدهد که او زمانی در این قاب حضور داشته است.
خشونت سیاسی گاهی به همین شکل در زندگی بازماندگان ادامه مییابد؛ در جاهای خالی، ترسها، خاطرههای ناتمام و پرسشهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. سکوتهای ناشی از این ترس نیز ممکن است در گذر زمان رسوب کنند و جامعه را، بیآنکه همواره قصد یا آگاهی روشنی در میان باشد، در فراموشی سهیم سازند. از این منظر، میتوان فیلم را دعوتی به تأمل دربارهٔ نوعی همدستی خاموش و جاافتاده دانست؛ وضعیتی که در آن، کوشش برای ادامهدادن زندگی، ناخواسته با فرسایش یاد حذفشدگان گره میخورد. همین تداوم، نقطهٔ آغاز بحث من دربارهٔ پسزیستهای خانوادگی و اجتماعی اعدام سیاسی است.
پرسش من کمتر به لحظهٔ اعدام مربوط میشود و بیشتر به آنچه پس از آن در زندگی زندگان ادامه مییابد: پیامدهای اعدام در زندگی روزمرهٔ بازماندگان چیست و آنان چگونه زندگی خود را در سایهٔ این فقدان سامان میدهند؟
اعدام یک فرد، شبکهٔ روابطی را که زندگی او در آن شکل گرفته است، دگرگون میکند. فقدان به مناسبات خویشاوندی، تأمین معاش، تقسیم مسئولیتهای مراقبت، تصمیم به ماندن یا مهاجرت و شیوههای حفظ و انتقال حافظه راه مییابد. مفهوم «پسزیستهای اعدام» (Afterlives of execution) برای من راهی است برای اندیشیدن به این دگرگونیها و زمانمندی خشونت (Temporality of violence): اینکه واقعهای با پایانی چنین قطعی و دردناک، چگونه در شرایط مادی، روابط عاطفی و امکانهای زندگی دیگران تداوم مییابد. این تداوم به یاد فرد اعدامشده محدود نیست؛ انگ سیاسی، رازهای خانوادگی و دادخواهی نیز میتوانند از صورتهای آن باشند.
پسزیستهای اعدام گاه افق زندگی نسلهایی را شکل میدهند که خود شاهد واقعه نبودهاند. رابطهٔ آنان با گذشته از خلال روایتهای گسسته، اشیای باقیمانده، نامهای ناگفته و سکوتهایی شکل میگیرد که معنا و منشأشان همیشه روشن نیست. آنچه به ارث میرسد، گاه خاطرهٔ یک واقعه است و گاه دشواری دسترسی به آن؛ احساسی از فقدان که هنوز نام و روایتی روشن نیافته است.
این تجربهها را نمیتوان در توالی خطی فقدان، سکوت و سپس دادخواهی جای داد. در زندگی یک خانواده، سکوت و مطالبهٔ عدالت ممکن است همزمان حضور داشته باشند؛ مراقبت با خشم درآمیزد و میل به فاصلهگرفتن از گذشته با نگهداری عکس، نامه یا نامی همزیستی کند. نسبت اعضای خانواده با آنچه رخ داده است، میتواند متفاوت و حتی متعارض باشد و در طول زمان تغییر کند. سخنگفتن از پسزیستهای اعدام سیاسی، بهصورت جمع، تلاشی برای حفظ همین تفاوتهاست، بیآنکه تجربهٔ بازماندگان در الگویی واحد تثبیت شود.
در سالهای اخیر، دادخواهی و مقاومت خانوادههای اعدامشدگان، بهحق، جایگاهی مهم در بازگویی این تاریخ یافتهاند. بااینحال، از وجوه روزمرهٔ زندگی پس از اعدام، همچون تأمین معاش، پرورش فرزندان، مراقبت از دیگر اعضای خانواده و کوشش برای ادامهدادن زندگی، شواهد محدودی در دست داریم. این محدودیت لزوماً به معنای کماهمیتبودن این تجربهها نیست، بلکه به شرایطی مربوط میشود که سخنگفتن از آنها و ثبتشان را دشوار ساختهاند. من نیز پژوهش مردمنگارانهٔ مستقلی دربارهٔ این خانوادهها انجام ندادهام و با آگاهی از این محدودیت، میکوشم پرسشهایی دربارهٔ این ساحت کمترشناختهشده مطرح کنم.
برای پیشبردن این بحث، در کنار منابع مربوط به ایران، از مطالعاتی دربارهٔ آرژانتین، ایرلند شمالی، روسیه و ترکیه بهره میگیرم. این پژوهشها، با وجود تفاوتهای تاریخی و سیاسی، ابزارهایی مفهومی برای اندیشیدن به سکوت، انگ و انتقال بیننسلی پیامدهای خشونت فراهم میکنند. رجوع به آنها به صورتبندی پرسشها و شناسایی زمینههای نیازمند پژوهش در ایران کمک میکند، بیآنکه جایگزین شواهد مربوط به تجربهٔ خانوادههای ایرانی شود.
پیش از ورود به این گفتوگو، میخواهم به برخی از منابعی بازگردم که در تاریخ ایران در دسترس ما قرار گرفتهاند. تاریخ طولانی و مکرر استبداد، سرکوب و زندان سیاسی، سنتی غنی از ادبیات زندان و شهادت بازماندگان پدید آورده است. این نوشتهها، با همهٔ تفاوتهایشان، از منابع مهم شناخت خشونت سیاسیاند؛ آثاری که در کنار ثبت تجربهٔ زندان و سرکوب، امکان تأمل دربارهٔ حافظه، مناسبات انسانی و زندگی در امتداد خشونت را نیز فراهم میکنند.
این سنت دستکم به اوایل دههٔ ۱۳۲۰ و آثاری چون «ورقپارههای زندان» و «پنجاهوسه نفر» بزرگ علوی بازمیگردد. نسلهای بعدی زندانیان سیاسی نیز بازجویی، شکنجه، اختلافات ایدئولوژیک، همبستگی، مقاومت و زندگی روزمره در حبس را ثبت کردهاند. خاطرات زنان زندانی، بهویژه، امکان شناخت ابعاد جنسیتی این تجربه را فراهم کردهاند.
پژوهشگران نیز از زوایای مختلف به این تاریخ پرداختهاند. یرواند آبراهامیان در مطالعاتش، شکنجه، اعتراف و توبهٔ علنی را بهعنوان فناوریهای قدرت سیاسی بررسی میکند. افشین متینعسگری نیز زندان سیاسی را در بستر تاریخ طولانیتر دولت مدرن ایران قرار میدهد و به تداومها و تفاوتهای میان نظام پهلوی و جمهوری اسلامی میپردازد.

شکوفه سخی، با پشتوانهٔ تجربهٔ بیش از هشت سال زندان، فرایند «توابسازی» را در نظام زندان بررسی میکند؛ فرایندی که میکوشد پیوندهای زندانی با دیگران را بگسلد و او را به ابزار اعمال قدرت بدل کند. سخی در تحلیل خود نشان میدهد که مقاومت، فراتر از ایستادگی ارادهٔ فردی، در حفظ رابطهٔ انسانی با دیگران و در مراقبت و مسئولیت در برابر آنان معنا مییابد.
این ادبیات به ما کمک کرده است زندانی سیاسی را بهمثابه سوژهٔ سرکوب دولتی بفهمیم. اما با تغییر واحد تحلیل، پرسشهای دیگری پدیدار میشوند: اگر به جهان روابط پیرامون زندانی نگاه کنیم، چه میبینیم؟ چه کسی به ملاقات میرفته، پول یا غذا میرسانده، خبر منتقل میکرده، با مسئولان سروکار داشته، از کودکان مراقبت میکرده یا هزینههای خانه را تأمین میکرده است؟
کار کِیتی تِرتن درباره[F1] ٔ زندانیان انقلابی در اواخر دورهٔ روسیهٔ تزاری، از این نظر اهمیت دارد که نگاه را به شبکههای خانوادگی و سیاسی پیرامون آنان معطوف میکند. بازداشت یک فرد، مسئولیتها و روابط کسانی را که بیرون از زندان ماندهاند نیز تغییر میدهد. همسران، بستگان، رفقا و هواداران میتوانند به واسطه، مراقب، حامی و گاه خود به کنشگر سیاسی تبدیل شوند.
پژوهش کیران مکاِووی[F2] و همکارانش دربارهٔ خانوادههای زندانیان سیاسی در ایرلند شمالی، این وجه روزمره را روشنتر میکند. ملاقات، نامهنگاری، مراقبت از کودکان، مشکلات مالی و کار عاطفی، زندان را به زندگی خانوادگی پیوند میزنند. تعهد سیاسی این فشارها را از میان نمیبرد: خانواده ممکن است زندانیشدن یکی از اعضای خود را بخشی از مبارزه بداند و همزمان با پیامدهای سنگین آن دستوپنجه نرم کند.
در همین روابط، اطلاعات نیز بهصورت گزینشی منتقل میشوند. همسری ممکن است از مشکلات خانه نگوید تا زندانی را نگران نکند؛ والدین تصمیم میگیرند کودکان چه چیزهایی را بدانند و چه چیزهایی را ندانند. بنابراین، روایت گزینشی و سکوت میتوانند از دوران زندان آغاز شوند و بخشی از مراقبت و محافظت از یکدیگر باشند.
پژوهشهای مربوط به اعدامهای سیاسی، سرکوبهای دولتی و جنبشهای دادخواهی در ایران، از منظرهای متفاوت به سیاستهای سکوت و انکار، مبارزه برای حقیقت و عدالت و نقش خانوادهها در حفظ حافظهٔ جمعی پرداختهاند. اشرف زاهدی و یاسیگلشنی نشان میدهند که در اعدامهای جمعی سال ۱۳۶۷، پنهانسازی سرنوشت و محل دفن قربانیان، خشونت را فراتر از لحظهٔ اعدام استمرار میبخشد. در مقابل، خانوادهها، بهویژه مادران خاوران، با حفظ خاطرهها، گردهمایی و روایت تجربهها، در برابر حذف تاریخی مقاومت میکنند. اهمیت این پژوهش در نشاندادن رابطهٔ میان سیاست دولتی انکار و شکلگیری حافظهای است که خود به عرصهای برای مقاومت تبدیل میشود.
پیمان اخوان در بررسی ایران تریبونال، امکان حقیقتیابی و پاسخگویی خارج از نهادهای رسمی را برجسته میکند. این دادگاه مردمی، با وجود نداشتن قدرت اجرایی، از طریق گردآوری شهادتها و مستندسازی جنایتها، فضایی برای شنیدهشدن صدای قربانیان فراهم کرد. خانوادهها و بازماندگان در این فرایند، هم مطالبهکنندهٔ عدالتاند و هم در تولید حقیقت تاریخی و حقوقی مشارکت دارند.
سما خسروی اوریاد نیز با بررسی دادخواهی، از مادران خاوران تا مادران آبان ۱۳۹۸، نقش رسانههای دیجیتال را در گسترش پیوندهای جمعی و فرامرزی برجسته میکند. مفهوم «مادری ائتلافی فرامرزی» (Transnational coalitional mothering ) نشان میدهد که گردش تصاویر، روایتها و شهادتها چگونه خانوادهها و کنشگران داخل و خارج از ایران را به یکدیگر پیوند میدهد و شکلهای دادخواهی را دگرگون میکند.
درحالیکه این سه پژوهش بیشتر بر سیاستهای انکار، حافظه و سازوکارهای دادخواهی تمرکز دارند، سارا تفکری به ابعاد عاطفی و رابطهای مواجهه با خشونت دولتی میپردازد. در تحلیل او، سوگ و مراقبت میتوانند پیوندهایی فراتر از خویشاوندی ایجاد کنند و زمینهساز همبستگی و کنش سیاسی شوند. اهمیت این رویکرد در آن است که مرز میان امر خصوصی و سیاسی را به پرسش میگیرد و نشان میدهد که کنش سیاسی لزوماً از سازمانیابی رسمی یا اعتراض آشکار آغاز نمیشود، بلکه میتواند در بستر روابط عاطفی، صمیمیت و مراقبت روزمره شکل بگیرد.
این آثار، هر یک به شکلی، مسیرهایی را بررسی میکنند که فقدان از خلال آنها به عرصهٔ عمومی راه مییابد.
اما مرئیبودن این کنشها پرسش دیگری پیش میکشد: چه تجربههایی بیرون از میدان دید باقی میمانند؟ همه نمیتوانند یا نمیخواهند دادخواهی کنند. حتی اعضای یک خانواده ممکن است نسبتهای متفاوتی با گذشته داشته باشند؛ یکی در پی حقیقت برود، دیگری اسناد را در فضای خصوصی حفظ کند و کسی دیگر از گذشته فاصله بگیرد. دادخواهی یکی از راههای زندگی با فقدان است و شناخت پسزیستهای اعدام، مستلزم توجه به مسیرهای دیگر نیز هست.
در کنار پژوهشهایی که بر حافظه، دادخواهی و شکلهای آشکار مقاومت تمرکز دارند، بحث شورا مکارمی دربارهٔ سکوت و ناگفتهها (The unsaid)، توجه را به ابعاد کمتر آشکار پیامدهای خشونت سیاسی معطوف میکند. در این بحث، سکوت را نباید بهطور خودکار معادل فراموشی، ناآگاهی یا فقدان حافظه دانست. سکوت میتواند، بسته به شرایط، بیانگر ترس، اندوه، بیاعتمادی، مراقبت، امتناع یا تلاش برای محافظت از دیگران باشد.
در همین چارچوب، مفهوم «ناگفته» اهمیت ویژهای پیدا میکند. ناگفته لزوماً رازی آگاهانه و محافظتشده نیست؛ میتواند به تجربهها و گذشتههایی اشاره داشته باشد که هرگز به زبان نمیآیند، اما همچنان بر روابط خانوادگی، احساسات و درک افراد از گذشته تأثیر میگذارند. از این منظر، آثار خشونت تنها از طریق روایت مستقیم منتقل نمیشوند؛ نسلهای بعد ممکن است آنها را از خلال سکوتها و شیوههای ارتباط در خانواده تجربه کنند، بیآنکه منشأشان را کاملاً بشناسند.
این نگاه برای اندیشیدن به خانوادههای اعدامشدگان در ایران راهگشاست. سکوتی که برای یک نسل راهی برای محافظت بوده، ممکن است برای نسل بعد به شکافی در شناخت گذشته تبدیل شود. چنین میراث ازهمگسیختهای میتواند جستوجوی حقیقت را برانگیزد، اما الزاماً به دادخواهی نمیانجامد و به انتقال تروما نیز محدود نیست؛ ترس، خشم، شرم، افتخار، احساس مسئولیت و میل به فاصلهگرفتن میتوانند در آن همزمان حضور داشته باشند.
پژوهش اوزگور سِوگی گورال [F3] دربارهٔ ناپدیدسازی قهری و مادران شنبه در ترکیه، با مفهوم «خشونت مداوم» (Perpetual violence) نشان میدهد که آثار ناپدیدسازی به لحظهٔ ناپدیدشدن فرد محدود نمیشوند، بلکه در روابط اجتماعی، عواطف، حافظه و زندگی روزمرهٔ بازماندگان ادامه مییابند. مفهوم «زبانپریشی فرهنگی» (Cultural aphasia) نیز به دشواری اجتماعی و سیاسی بیان و بهرسمیتشناختن این گذشته اشاره دارد. مسئله همیشه ندانستن نیست؛ گاهی گذشته شناخته شده و آثار آن احساس میشود، اما امکان سخنگفتن و شنیدهشدن محدود است.
مادران شنبه با حضور مکرر در فضای عمومی، در سکوت و با عکس عزیزان ناپدیدشدهٔ خود، خواستار روشنشدن سرنوشت آنها و پاسخگویی مسئولان میشوند. پیوند فقدان خانوادگی با مطالبهٔ عمومی، امکان مقایسه با مادران خاوران، مادران پارک لاله و مادران آبان را فراهم میکند. بااینحال، زمینههای دادخواهی متفاوتاند: در خاوران، اعدامهای سیاسی، پنهانکاری دربارهٔ سرنوشت و محل دفن قربانیان و حفظ مکان یادبود برجستهاند؛ در تجربهٔ مادران پارک لاله و مادران آبان، پاسخخواهی دربارهٔ سرکوب اعتراضات اهمیت دارد.
دادخواهی تنها یکی از شکلهای پسزیست خشونت است؛ آشکاربودن و ارزش اخلاقی و سیاسی آن ممکن است توجه بیشتری را به آن جلب کند. توجه به تجربههای کمتر آشکار، مانند مراقبت و تلاش برای ادامهٔ زندگی، بحث را به این پرسش میرساند که روابط قدرت چگونه امکانهای بازماندگان را شکل میدهند.
این پرسش، نقطهٔ ورود به رویکرد فمینیستی به اعدام است؛ رویکردی که قدرت دولت برای سلب حیات را در پیوند با پدرسالاری، هنجارهای جنسیتی و کنترل بدن بررسی میکند. دولت با تعریف جرم و مجازات و توسل به اخلاق و نظم اجتماعی، مرزهای رفتار مشروع و نامشروع را تعیین میکند؛ مرزهایی که پیامدهایشان برای همه یکسان نیست و آثارشان در زندگی بازماندگان نیز ادامه مییابد.
یکی از ابعاد این قدرت، مجازات جنسیتمحور (Gendered punishment) است؛ به این معنا که مجازات در بستری از هنجارهای جنسیتی و روابط نابرابر قدرت شکل میگیرد. شهادتهای مربوط به تجاوز به برخی دختران زندانی سیاسی پیش از اعدام در دههٔ ۱۳۶۰ و گزارشهای خشونت جنسی علیه زنان معترض، مسئلهٔ پیوند سرکوب با تنبیه بدن زنان را مطرح میکنند. در پروندهٔ زنان محکوم به اعدام به اتهام قتل همسر نیز باید پرسید خشونت خانگی و روابط نابرابر قدرت چه جایگاهی در رسیدگی کیفری دارند.

این خشونت به زنان محدود نیست؛ گزارشهای مربوط به سرکوب جنبش «زن، زندگی، آزادی»، خشونت جنسی علیه مردان و پسران بازداشتشده را نیز مستند کردهاند. از منظر فمینیستی، هنجارهای جنسیتی و انگ اجتماعی میتوانند ابزار تحقیر و خاموشکردن افراد باشند. جرمانگاری برخی روابط جنسی میان افراد همجنس نیز نشان میدهد که مجازات چگونه به ابزاری برای کنترل دولتی روابط جنسی تبدیل میشود.
این نمونهها، هرچند همگی مصداق اعدام سیاسی نیستند، اهمیت ساختارهای جنسیتی را در فهم قدرت کیفری نشان میدهند.
نقد فمینیستی اعدام، پیامدهای آن برای بازماندگان را نیز بررسی میکند. از منظر بازتولید اجتماعی (Social reproduction)، فشار اقتصادی، مسئولیتهای مراقبتی و دگرگونی روابط خانوادگی، آثار اعدام را در زندگی روزمره استمرار میبخشند. تقسیم جنسیتی کار و مراقبت نیز میتواند بار سنگینتری بر دوش زنان بگذارد.
رویکرد تقاطعی / در هم تنیده (Intersectionality)، با تأکید بر اینکه دلایل، شیوههای اعمال و پیامدهای اعدام را نمیتوان جدا از ساختارهای نابرابری اجتماعی فهمید، این تحلیل را به پیوند جنسیت با طبقه، قومیت، مذهب، گرایش جنسی و جغرافیا گسترش میدهد. از این منظر، اعدام نه تجربهای یکسان برای همه، بلکه مجازاتی است که در بستر روابط نابرابر قدرت اعمال میشود.
این رویکرد، روایتهای ملی و یکپارچه از اعدام در ایران را نیز به پرسش میکشد؛ روایتهایی که دولت را عامل خشونت و شهروندان را گروهی همگن از قربانیان تصویر میکنند. اگرچه چنین روایتهایی در افشای خشونت دولتی اهمیت دارند، ممکن است تفاوتهای ساختاری را پنهان کنند. برای مثال، تجربهٔ کردها و بلوچها در مناطق امنیتیشده، تبعیض علیه اقلیتهای مذهبی مانند بهائیان و اهل سنت، جرمانگاری برخی روابط جنسی میان افراد همجنس و آسیبپذیری افراد محروم از حمایت حقوقی، همگی نیازمند تحلیلهایی متمایز اما مرتبطاند. رویکرد تقاطعی نشان میدهد که قومیت، مذهب یا جنسیت بهتنهایی تعیینکننده نیستند، بلکه تلاقی آنها با فقر، محرومیت جغرافیایی و سیاستهای امنیتی میتواند بر میزان آسیبپذیری افراد اثر بگذارد.
مسئلهٔ دیگر، نابرابری در ثبت و بازنمایی این تجربههاست. بخش مهمی از روایتهای شناختهشده دربارهٔ زندان و سرکوب در ایران، حول زندانهای بزرگ و مراکز شهری، بهویژه تهران، شکل گرفته است؛ درحالیکه تجربهٔ زندانیان و خانوادههای آنان در مناطق حاشیهای ممکن است کمتر در حافظهٔ عمومی و پژوهشها بازتاب یافته باشد. بنابراین، پرسش تنها این نیست که چه کسانی اعدام میشوند، بلکه این نیز هست که صدای چه کسانی شنیده میشود و تجربهٔ چه کسانی در حاشیه میماند.
این نابرابریها پس از اعدام نیز، از جمله در امکان سوگواری و دادخواهی، ادامه مییابند. دسترسی به اطلاعات، تأمین معاش و حضور در عرصهٔ عمومی به منابع اقتصادی، شبکههای حمایتی و موقعیت اجتماعی وابستهاند. سکوت برخی خانوادهها را باید در پیوند با واکنشهای نابرابر و متغیر رژیم، تفاوت در برخورداری از سرمایههای اقتصادی و اجتماعی و نیز ترس، فقر، انزوا و مسئولیتهای روزمره فهمید. توجه به پسزیستهای اعدام، از این منظر، توجه به توزیع نابرابر پیامدهای خشونت نیز هست.
وجه دیگری از پسزیست اجتماعی اعدام، جایگرفتن آن در زندگی روزمره و عادیشدن همزیستی با آن است. برای فهم بهتر این همزیستی، میتوان به نمونهای از فیلم «شیطان وجود ندارد»، ساختهٔ محمد رسولاف، رجوع کرد؛ فیلمی که همجواری خشونت و زندگی عادی را به تصویر میکشد.
در یکی از اپیزودهای «شیطان وجود ندارد»، با مردی روبهرو میشویم که زندگی خانوادگی معمولیای دارد: خرید میکند، به امور خانه میرسد و به دیدار مادر سالخوردهاش میرود. بعدتر روشن میشود که در سازوکار اجرای اعدام نقش دارد. آنچه برای بحث من اهمیت دارد، همجواری امر هولناک و امر عادی است؛ اینکه مشارکت در دستگاه مرگ چگونه میتواند در کنار نقشهای روزمرهٔ پدر، همسر یا فرزند قرار گیرد. اعدام در بخشی از زندگی او رخ میدهد، اما زندگی خانوادگیاش در کنار آن ادامه مییابد.
این تصویر، مفهوم بحثبرانگیز «ابتذال شر» (Banality of evil) هانا آرنت را به یاد میآورد. مقصود آرنت، پیشپاافتادهبودن جنایت نبود؛ پرسش او به امکان مشارکت در جنایتی عظیم، بدون داشتن آن چهرهٔ هیولایی که انتظار داریم، مربوط میشد. او این مسئله را به فقدان اندیشیدن و داوری مستقل پیوند میداد، هرچند تفسیرش از آیشمن محل مناقشه بوده است.
برای من، پرسش اصلی این است که اعدام چگونه در تار و پود زندگی عادی جا میگیرد و به بخشی از نظمی بدل میشود که زندگی روزمره در کنار آن جریان دارد. طرح این پرسش نباید تفاوت مسئولیتها را محو کند: قربانی، شاهد، کسی که از ترس سکوت میکند و کسی که مستقیماً در اعمال خشونت مشارکت دارد، جایگاه اخلاقی و سیاسی یکسانی ندارند. با حفظ این تمایزها، میتوان پسزیست اجتماعی اعدام را در عادیشدن حضور آن، شیوههای مواجهه با آن و آثاری که بر روابط اجتماعی میگذارد نیز دنبال کرد.
در سالهای اخیر، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» و کشتارهای دیماه ۱۴۰۴، نسبت خشونت، تصویر، سوگ و حافظه دگرگون شده است. در بسیاری از اعدامهای سیاسی گذشته، خانوادهها با پنهانکاری، گورهای دسترسناپذیر و خبرهای پراکنده روبهرو بودند. تهدید و مهار اطلاعات همچنان ادامه دارد، اما نام، چهره، صدا و آیین سوگ اکنون سریعتر به عرصهٔ عمومی راه مییابند.
.
این تغییر در سیاستِ رؤیتپذیری خشونت، در تصاویر کیسههای سیاه حاوی پیکر کشتهشدگان دیماه و صدای درهمشکستهٔ پدری تجسم مییابد که در پزشکی قانونی کهریزک، مویهکنان پسرش را جستوجو میکند: «سپهر بابا، کجایی؟» ردیف کیسههای سیاه و مویهٔ پدرانهٔ اسماعیل شکری چنان در حافظه نشستهاند که هر کیسهٔ سیاه و هر صدای پدری که فرزندش را میخواند، میتواند پژواک آن هراس باشد؛ گویی تصویر و صدا از لحظهٔ واقعه فراتر رفته و بر زندگی روزمره سایه انداختهاند.
جستوجوی اسماعیل برای سپهر، بیآنکه یگانگی اندوه این پدر را در سوگ جمعی محو کند، به پژواکی از جستوجوی خانوادههای دیگر برای عزیزانشان و مطالبهٔ روشنشدن سرنوشت آنان بدل میشود. نامی که او در میان انبوه پیکرها صدا میزند، این فقدانِ شخصی را در حافظهٔ جمعی ماندگار میسازد.
در فیلم آهنگرانی، جستوجوی غلام با کمبود تصویر و اطلاعات پیش میرود؛ از بسیاری از کشتهشدگان سالهای اخیر، اما، عکسها و فیلمهای فراوانی باقی مانده است. نسلی که در احاطهٔ این تصاویر بزرگ میشود، چه نسبتی با گذشته خواهد یافت؟ پاسخ هنوز روشن نیست، اما فراوانی اسناد نیز لزوماً به انتقال روایتی کامل و پیوسته نمیانجامد.
زبان سوگواری نیز تغییر کرده است. در برخی مراسم، موسیقی، رقص، لباس سفید و اشیای شخصی کشتهشدگان، اندوه را با تأکید بر زندگی همراه میکنند؛ زندگیای که ناتمام مانده و آیندههای ممکن آن از میان رفته است. لباس عروسی، کتاب، کفش یا نشانههای حرفه و علایق فرد میتوانند یادآور این امکانهای تحققنیافته باشند.
پسزیست اعدام و کشتار سیاسی را میتوان در همین فاصلهٔ میان حضور عمومی تصویر و غیاب روزمرهٔ فرد دنبال کرد. آثار خشونت از خلال خاطره، سکوت، ترس، اشیای شخصی و تصاویر دیجیتال به نسلهای بعد میرسند و در گذر زمان معناهای متفاوتی پیدا میکنند. برخی این میراث را به شهادت و دادخواهی تبدیل میکنند، برخی در فضای خصوصی نگه میدارند و برخی از آن فاصله میگیرند.
در پایان، میخواهم به همان نقطهای بازگردم که بحثم را از آن آغاز کردم: مستند «من سعی میکنم فراموش نکنم»، ساختهٔ پگاه آهنگرانی.
با بازگشت به عکس غلام، میخواهم بر مفهوم شبحوارگی (Hauntology) در اندیشهٔ ژاک دریدا مکث کنم: گذشتهای که ظاهراً پایان یافته، اما همچنان در اکنون حضور دارد و پاسخ میطلبد. در این نگاه، جای خالی غلام تنها نشانهٔ نبودن او نیست؛ ردّ گذشتهای است که هنوز بر زندگی زندگان اثر میگذارد.
شبح در اینجا استعارهای برای گذشتهای حلنشده است؛ گذشتهای که از خلال تصویر، خاطره، سکوت و جای خالی بازمیگردد. این نگاه در مطالعهٔ آفریقای جنوبی پس از آپارتاید نیز به کار رفته است تا نشان دهد پایان رسمی یک نظم خشونتبار، لزوماً به معنای پایان حضور آن در روابط اجتماعی و زندگی روزمره نیست. در رمان «محبوبه» [F4] تونی موریسون نیز گذشتهٔ بردهداری به شکل شبح وارد زندگی بازماندگان میشود؛ گذشتهای که نمیتوان بهسادگی پشت سر گذاشت.
در فیلم آهنگرانی، چهرهٔ غلام از عکس پاک شده، اما ردّ حذف باقی مانده است. جای خالی او در تصویر خانوادگی نشان میدهد که حذف، آثار یک زندگی را از میان نمیبرد. این آثار در خاطرات و سکوتها باقی میمانند و بر زندگی بازماندگان و روابط اجتماعی اثر میگذارند. دادخواهی با همین تداوم پیوند دارد: با فقدانی که در گذشته رخ داده، اما پیامدهایش همچنان در اکنون جریان دارد.
دادخواهی، مواجهه با گذشتهای است که هنوز نگذشته است.
منابع
Abrahamian, Ervand. (1999). Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran. University of California Press.
Akhavan, Payam. (2017). Is Grassroots Justice a Viable Alternative to Impunity?: The Case of the Iran People’s Tribunal. Human Rights Quarterly, 39(1), 73–103.
Arendt, Hannah. (1963). Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil. New York: Viking Press.
Derrida, Jacques. (1994). Specters of Marx: The State of the Debt, the Work of Mourning, and the New International (Peggy Kamuf, Trans.). Routledge.
Göral, Özgür Sevgi. (2021). Memory as experience in times of perpetual violence: The challenge of Saturday Mothers vis-à-vis cultural aphasia. Kurdish Studies, 9(1), 77–95.
Khosravi Ooryad, Sama. (2024). Dadkhah mothers of Iran, from Khavaran to Aban: Digital dadkhahi and transnational coalitional mothering. Feminist Theory, 25(1), 42–63.
Matin-Asgari, A. (2006). Twentieth century Iran’s political prisoners. Middle Eastern Studies, 42(5), 689–707.
McEvoy, Kieran, et al. (1999). The Home Front: The Families of Politically Motivated Prisoners in Northern Ireland. The British Journal of Criminology, 39(2), 175–197.
Sakhi, Shokufeh. (2016). Ethical–political praxis: Social justice and the resistant subject in Iran. Iran’s struggles for social justice: Economics, agency, justice, activism, 145-163.
Tafakori, Sara. (2023). Wild intimacies: Justice-seeking mothers in Iran, networked activism and the affective politics of mourning. European Journal of Cultural Studies, 26(5), 698–721.
Turton, Katy. (2010). The Revolutionary, His Wife, the Party, and the Sympathizer: The Role of Family Members and Party Supporters in the Release of Revolutionary Prisoners. The Russian Review, 69(1), 73–92.
Zahedi, Ashraf, and Yassi Golshani. (1988). Politics of Silence and Denial: Enforced Disappearances and Executions in Iran. 163–183.
آهنگرانی، پگاه. (۲۰۲۱). «من سعی میکنم فراموش نکنم». [فیلم مستند کوتاه]
رسولاف، محمد. (۲۰۲۰). «شیطان وجود ندارد». [فیلم سینمایی.][F5]








