
فاضل گنجی: کار شعر تمام است
لعنت به تک تک واژههایت ای فارسی! در آن شبی که کورد را میکشتند و بلوچ را و لر را و تو مشغول صنعتی ادبی بودی تا با شراب و شاهد و شمع واجآرایی کنی، و من با دست خالی فریاد زدم، بی شرف! بی شرف! بی شرف!
لعنت به تک تک واژههایت ای فارسی! در آن شبی که کورد را میکشتند و بلوچ را و لر را و تو مشغول صنعتی ادبی بودی تا با شراب و شاهد و شمع واجآرایی کنی، و من با دست خالی فریاد زدم، بی شرف! بی شرف! بی شرف!
نگاهش رفت روی شیشههای عطرِ. سر یکی را برداشت. بوی یاس در اتاق پیچید. شیشهی عطر را بویید و در آینه جلوی نور گرفت. مادرش یک عمر گفته بود: خوردوخوراک به میل خودت، لباست به طبع مردم! از شکل خودش و روپوش تنش بدش آمد.
بادا به باد!بادا به داد!/بِرَهانمان از شرِّ ملّای مسلّح! بِرَهان!/دادا به داد!/دادا به دادار!/بِتوفان بر رَهزنانِ پاسدار! بِتوفان!/بادا به آب بادا به خاک/بادا حبابِ جهانِ در خواب/به دادِ مردمانِ کُهَنْعهدِ تنها/بگردد جمع دیگر بار/برآید آرزوهاشان به آینده/ به قرنِ تازه آوازی دگر خوانند
معلم اخراجی که مثل من سیگاری است، بعد از یوگا میگوید قرار است ساعت ۷ مردم در میدان اصلی جمع شوند. یک ساعت بعد در پارکینگ را میبندم، همسایه میگوید نروید شهر شلوغ است.
راهزنان با موروها، راهزنان با حلقه ها و دوشسها، راهزنان با برکت همراهی برادران سیاه، با هواپیما از آسمان آمدند تا بچه ها را بکشند، و در خیابانها خون کودکان به سادگی چونان خون کودکان جاری شد.
توی آن مانتوشلوار گل و گشاد مدرسه حتا فکرش را هم نمیکردم طعمهی دلچسبی برای برادر وخواهرهای مکتبی باشم که چندسالی بود سر راه زنها و دخترها سبز میشدند و میخواستند ما را از دوزخ به بهشت بکشانند.
روسریات رامیکشی روی سرت و از خانه میزنی بیرون. سر چهارراه میایستی تا چراغ راهنما راهت بدهد، ولی یکهو از خودت میپرسی که آنجا چه میکنی و در آن گرمای جهنمی چه میخواهی، آنهم توی مانتو سیاه و عرقی که از چهار بندت راه انداخته و دارد در تبی ۴۰ درجه میسوزاندت.
جنبش بزرگی در ایران درگرفته که ممکن است سرانجام در روزی از روزهای زندگی کوتاه ما به یک بهار ایرانی بینجامد. تجربه نویسندگان زن با حجاب اجباری چیست؟ پرتو نوریعلا مینویسد: رویارویی با چهار ولگرد دیوث.
به خاطر بسپاریم این روزها و پیامهای زندگی بخشی را که در این جنبش سراسری از گلوی آنان فریاد میشود و در هرجا که هستیم به یاری آنها برخیزیم.
عشق از امر خصوصی سرکوب شده به امر عمومی بدل میشود و در این تبدیل و تبدل شاید دیرهنگامِ آن خود را سر و شکل میدهد گرچه در این سر و شکل دادن ردپای خون بسیار پررنگ و دردناک باشد ولی مگر نه هر زایشی با دردی جانکاه همراه است؟ عشق در این عمومی شدن، گره از زبان ادبیات هم خواهد گشود.
روی دفتر یادداشتهایم، مینویسم: “کتاب، مشروب، خون” برای این که وقتی باغبان میآید برایش بنویسم کتابهایم را از طبقهی بالا پایین بیاورد، یکی دو بطری مشروب دم دستم بگذارد و از پزشک بخواهم که پروندهی آزمایش خونم را برایم بیاورد
سارا با یک حرکت تند روسری را از سر میکشد و به سمت پیرمرد میاندازد. از میان عابران آن پیادهرو شلوغ، چند نفری که نگاهشان به این سمت است، ناباورانه، شعشعۀ سیاهِ گیسوانی آزاد شده را میبینند که مانند یک تجلی* است در بیداری روزمرگیشان.
توصیف موجز بوف کور تقریباَ غیرممکن است. عشق و شکست در عشق، زیبائی و شیفتگی همزمان با احساس غبن و فریب، بینیازی و دلبستگی، امتناع و اشتیاق… و این همه در بستر فضای بسته سنتی که همچون بختک بر همه چیز و بر خود راوی فروافتاده.
درونمایهی داستانِ کوتاهِ داشآکل بر سه عنصرِ عشق، قدرت، مرگ بنا میشود؛ سه عنصری که در استحالهی بیوقفه به یکدیگر، نه تنها سرنوشت شخصیتهای اصلیی داستان، که همچنین سرگذشتِ جهانِ غمانگیزی را رقم میزنند که در آن سرانجام مرگِ داشآکل تبدیل به نمادِ بیفرجامیی انسانی میشود که جستوجوی نوشداروی زخمِ قدرت را بهناکامی بازگشته است.
مادرم آن گوشهی هال، زیر قاب عکس لنین روی ویلچر نشسته، منتظر چتوَل وِدوچکای ناشتاش. دهسال پیش که پدرم خبر فروپاشیِ شوروی را توی حمام بهش رساند، سُر خورد و افتاد و لگنش شکست. بد جوش خورد و ویلچری شد.
وقتی با صدای آسمان بیدار شدم، آمینه در اتاق را باز کرده بود و باد نمناک بارانی خواب را از سرم برد. بعد با صدای بلند که عصبانیت از آن میبارید، گفت: دم در کارت دارند. نمیدانم در خواببیداری صدایش را شینده بودم که با ابراهیم حرف میزد یا انتظار دیدن کسی غیر از او را نداشتم.
تنها چیزی که در خانه بود و میتوانستم با آن خود را تسکین بدهم مشروبهای پدر بود. هر بار که سرفه میکردم و کف دستم پر از قطرههای خون میشد و گلویم درد میگرفت یک بطر ودکا و یک استکان برمیداشتم و روی همان مبلی مینشستم که پدر عادت داشت بنشیند.
تمام تلاش شخصیت داستان ساعدی، از نمونههای منحصر به فرد ادبیات زندان این است که حق تصمیمگیری را برای خود نگه دارد. این حق امری ذهنی است. پس جسم را پیشکش میکند که از حریم ذهن و تصمیم ذهنی محافظت کند.
مطمئن بودیم که “سرشاخه” قدرت آن را دارد که چفت و بست قضایا را هم بیاورد، و آنچه را که تکهپاره شده سر هم کند و به نیممردهیی جان ببخشد و همهچیز را سر پا نگاه دارد.
نگار جوادی این بار شهر پاریس را به عنوان عرصۀ رویدادها و درگیریهای کم-و-بیش روزمرۀ شخصیتهای خود انتخاب کرده است. امّا نه آن پاریسی که معمولاً میشناسیم یا گمان میکنیم که میشناسیم.
در شهری زندگی میکنم که رانندهها حرف آخر را میزنند. در این شهر رفت و آمد با اتوبوس شهری مثل سفری جهنمی است، رفت و برگشتی مداوم به دنیایی زیرزمینی که هم فریبنده است و هم پلید.
«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربهها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته و با کوشش شهریار مندنیپور و حسین نوشآذر اداره میشود.