
برنارد مالامود: «سبد جادویی» به ترجمه نادر افراسیابی
سبد جادویی» از مهمترین داستان های مالامود نه تنها داستانی دربارهی عشق و ازدواج است، بلکه روایتی است دربارهی جستوجوی هویت، رنج و امید.

سبد جادویی» از مهمترین داستان های مالامود نه تنها داستانی دربارهی عشق و ازدواج است، بلکه روایتی است دربارهی جستوجوی هویت، رنج و امید.

در این داستان، نویسنده با بهرهگیری از جزئیات حسیِ تکاندهنده، روایتِ غیرخطی، گفتوگوهای فشرده، نمادپردازی و زاویۀ دید محدود به شخصیتی که خود درگیر حس گناه است، از سانحهای ساده در کارگاه فراتر میرود و تصویری هنری از بیارزششمردن جان کارگران در نظام نابرابر کار خلق میکند؛ جایی که مدیر به راحتی میگوید «هزار اتفاق میافته برای کارگر» و قربانی در غربت و شرم، با بدنی از هم پاشیده تنها میماند.

حسام با بهرهگیری از قالب نمایشنامه نشان میدهد که چگونه جنگهای ارائهشده به نام آزادی و دموکراسی، بهتدریج به «باتلاق» تبدیل میشوند. باتلاق نه برای اجرا، که برای خوانش نوشته شده است؛ و شاید همین فاصلهی میان صحنه و صفحه، خود بخشی از معنای اثر باشد: روایتی از جنگ که هرگز تمام نمیشود، چون همیشه در حال «بازخوانی» است.

این نوشته را نباید صرفاً به عنوان یک «متن شخصی» یا «یادداشت روزانه» خواند. این یک سندِ زنده از «ادبیات اقلیتها در جنگ» است – روایتی از زنی معلول که در تهران زیر بمباران، با وابستگی به دستگاه تنفسی، با امیدی کهنه به «آزادی»، و با پرسشی که هیچوقت بیپاسخ نمیماند: «اگر بمیرم، مرا هم مثل جانهای بیجان کهریزک، “جاوید نام” خطاب میکنند؟»

در خواب مادر، «همه چراغها خاموش بودند جز یکی»؛ و این «یکی» – در روزهای آتشبس دوهفتهای، در میان خانههای ترکخورده و والکر و تسبیح سبز و فلاسک چای – تمام چیزی است که مردم برای «ماندن» نیاز دارند: نه پیروزی، نه وعده بهشت، نه شعار «مرگ بر این یا آن».

از منظر اخلاق جنگ و صلح، موضع راوی از نظر اخلاقی قابل دفاع نیست. درد او اما قابل درک است. ناامیدی از وضعیتی که نه جنگ را میتوان برد و نه صلح را تحمل کرد، یکی از تراژیکترین موقعیتهای اخلاقی در تاریخ معاصر ایران است. پارهای از یک نوشته از ایران:

روایتی چندصدایی، سورئال و تأثربرانگیز از وضعیت انسانهایی که در پیِ «اتفاقات شهر» دچار فروپاشیِ ذهنی و وجودی شدهاند. آنچه این داستان را متمایز میکند، ثبتِ دقیق و شاعرانهٔ «حال» آدمهاست. نویسنده با خلق کاراکترهایی که مرز میانِ واقعیت و خیال، بیداری و خواب، بودن و نبودن در آنها محو شده، تصویری چندلایه از یک جامعهٔ زخمخورده ارائه میدهد.

تضاد میان میل فردی برای زیستن در زیبایی، آرامش و خلاقیت با هجوم طاقتفرسای واقعیتِ بیرونیِ خشونتبار، سرکوب، اخبارِ متناقض و فروپاشیهای جمعی. نویسنده نشان میدهد که حتی در خلوتترین لحظاتِ حضور در طبیعت، ذهن از چنگال تاریخِ سیاسی و اجتماعیِ آکنده از رنج و تناقض رها نمیشود.

این متنی است که در ۱۳۷۳ نوشته شده، در ۱۳۸۲ تقدیر شده، و در ۱۴۰۵– در روزهایی که باز هم مدارس و زیرساختهای ایران بمباران میشوند و باز هم دختران زیر آوار میروند – باید بازخوانی شود. «رفتگان و ماندگان» نشان میدهد که ادبیات ضدجنگ، هرگز تاریخ مصرف ندارد. چون جنگ، همیشه دارد تکرار میشود.

این داستان، سندی از روزهای نخست جنگ ایران و عراق است، اما در همان حال، روایتی است از «همان جنگی که امروز هم ادامه دارد». نسیم خاکسار با زبانی ساده و گزارشی، بدون هیچ شعار یا اغراقی، تصویری از «مردم عادی» میکشد که تنها داراییشان «کولر برقی» است، و بزرگترین غمشان «له شدن کولرها زیر آوار». اما درست همین «سادگی»، داستان را به متنی ماندگار تبدیل میکند: چون نشان میدهد که جنگ، اول از همه «زندگی روزمره» را نابود میکند، نه فقط ساختمانها را.

«قبر کرمهای شبتاب» روایتی است از فروپاشی تدریجی انسانیت در زیر چکمههای جنگ، اما نه از طریق صحنههای نبرد، که از دریچه چشم کودکی که مجبور میشود گام به گام «انسان بودن» را از دست بدهد. سیتا در این داستان، نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «بازماندهای» است که جنگ، او را از خانواده، از خانه، از غذا، از حرمت، و در نهایت از خواهرش جدا میکند. نوساکا آکییوکی با نثری دقیق و بیعاطفه (که یادآور بهترین نمونههای ادبیات ضدجنگ جهان است) نشان میدهد که بزرگترین فاجعه جنگ، نه مرگ، که «مرگ تدریجی معنا»ست.

داستان نشان میدهد که چگونه خشونت ساختاری، نه تنها خیابانها، بلکه ساختار خانواده، روابط مادری و حتی دیالوگهای عاشقانه را بازتعریف میکند. حتی امید به آینده نیز در این فضا معنایی تراژیک و در عین حال مقاومتآمیز مییابد. این داستان تصویری صادقانه، هنرمندانه و تأثربرانگیز از لحظهای از تاریخ معاصر و انسانهایی ارائه میدهد که در دل وحشت، همچنان به پختن غذا، تمرین ریاضی و فریاد زدن ادامه میدهند.

رضا نجفی در داستان «فرودگاه» تصویری از «انسانِ بینابین» در بحران جنگ ترسیم میکند؛ انسانی که نه در میدان نبرد، نه در پناهگاه، که در فضای سرد و بیروح یک فرودگاه بینالمللی، با جنگ روبهروست. اینجا جنگ نه در انفجارها که در صفحههای تلویزیون، نه در زخمهای مستقیم که در بیخبری از خانواده، و نه در مرگ که در «تعلیقِ» بیپایان میان ایران و غرب تجربه میشود.

«گاورمنت خر است» عنوانی نیست که نویسنده برگزیده، بلکه فریادی است که از زبان کودکی هشتساله در تبعید بیرون میآید؛ همان کودکی که در مدرسه، در خارج از ایران، تصویر کشتار هموطنانش را دیده و اکنون با جملهای ساده، پیچیدهترین حقیقت یک نسل را فریاد میزند. ریرا عباسی در این داستان که یک روز پیش از آغاز جنگ 1404نوشته شده، با تکنیک «دوگانهسازیِ» دو آنیلا – دختر راوی در تبعید و آنیلا ابوطالبیانِ کشتهشده در ایران – مرز میان واقعیت و کابوس را چنان درمینوردد که خواننده دیگر نمیتواند تشخیص دهد کدام پدر جنازهی دخترش را در آغوش گرفته است. داستان در همان حال، مرثیهای است برای زبان فارسی در غربت؛ زبانی که اینک تنها سنگر باقیمانده برای مقاومت در برابر «گاورمنتِ خر» جهان است. می شنوید با صدای و اجرای نویسنده:

مقاله امیز احمدی آریان یک نمونه درخشان از «خاطرهنویسیِ چندلایه» است. نویسنده با مهارت، سه دهه از تاریخ ایران را در سه روایتِ بههمپیوسته (باران اول/آتش اول/آتش دوم) روایت میکند و سرانجام، در ساختار یک سمفونی به باران دوم میرسد که تمام این حلقهها را به هم متصل میکند با این قصد که نشان دهد چگونه تاریخ ایران هر بار با چهرهای تازه، اما با همان جوهر سیاه، تکرار میشود.

استاد خالقی مطلق در این داستان اسارت درونی جامعه ایران تحت سرکوب را نشان میدهد که با «اعتیاد به ترس»، «عادت به ناامیدی» و تکرار خشونت، به ساختارهای استبدادی بازمیگردد. نقش روشنفکران – همچون راوی تبعیدی که خیرات میدهد، روزنامه میخواند و افکارش را «مرتب» میکند – در این اسارت برجسته است: آنها ناظرانی منفعلاند که تحلیل میکنند اما در عمل تغییری ایجاد نمیکنند، و حتی سیاستمداران غربی با مبادله قراردادهای اقتصادی در برابر آزادیهای موقت، بخشی از این معماری اسارت میشوند. رهایی واقعی، نه از دخالت بیرونی، بلکه تنها با شکستن این چرخه درونی و بازپسگیری حس از دسترفته ممکن است، که داستان آن را به عنوان کمدی سیاه تکرار تاریخ افشا میکند.

نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» در شرایط کنونی که ایران با تهدید حمله نظامی خارجی و همزمان با تنشهای درونی میان اقوام و مذاهب مختلف روبروست، هشداردهنده است. ویسنییک به ما نشان میدهد که دشمن واقعی، “دیگری” نیست؛ نه آن همسایهای که زبانی دیگر دارد، نه آن هموطنی که مذهبی دیگر میگزیند، نه آن برادری که در قسمتی دیگر از این سرزمین پهناور زندگی میکند.

پونه بریرانی در داستان «پروست چگونه میتواند زندگیتان را زیر و رو کند؟»، زن را از قلمرو «انفعالِ رمانتیک» بیرون میکشد و به قلمرو «فردیتِ کنشگر» وارد میکند. شخصیت «دیبا» نه در جستجوی عشقی آرمانی و قالبی، بلکه در پی عشقی است که او را از «بیوهی کتابفروش» بودن به «دیبا» بودن ارتقا دهد. نویسنده با بهرهگیری از زبان زنانه (جزئینگری، تنانگی، سکوتِ پُرمعنا) و با واسازیِ کلیشههای عاشقانه، نشان میدهد که «کنشگریِ» زن در این داستان نه در شورشهای بزرگ، که در جهشی درونی به سوی پذیرش خودِ یگانهاش و انتخابِ معشوقی همسوی با همین فردیت متجلی میشود.

سوگی که جشن است، عزا که عروسی میشود، و مرگی که با رقص پاسخ داده میشود. در چهلم جانباختگان دی خونین داستان «عروسی بعد از آزادی» را با صدا و اجرای ری را عباسی میشنوید:

این روایت، که در مرز خواب و بیداری حرکت میکند، نه گزارش یک واقعه، بلکه کالبدشکافی ترسِ نهادینهشده و عذاب وجدان بازماندگان است از پس یک فاجعه ملی. داستان به پرسشی اساسی میرسد: وقتی فریاد زدن ناممکن است، مقاومت چه شکلی به خود میگیرد؟ پاسخ این است: زنده و سالم بمان، نه برای تسلیم، بلکه کاری بکن.

متن حاضر بازنویسیِ رواییِ یک تجربهی واقعی است؛ متنی که از پیامها، صداها و شهادتهای پراکندهی چند روز شکل گرفته و در قالب تقویم پیش میرود. نویسنده عمداً به بدن، مراقبت، و حذف نهادها نزدیک شده تا زمان، خودش را در حرکتهای کوچک نشان دهد. آنچه اثر را استثنایی میکند، تمرکز بر “کار مادری” در میانهٔ فروپاشی کامل اجتماعی است: مادری که در نبود پزشک، قانون و امنیت، تبدیل به جراح، پرستار، کارآگاه و مددکار اجتماعی میشود. روایت روزشماری، ریتمی از اضطراب و انتظار میسازد که خواننده را در چرخهٔ بیپایانِ «بیخبری-جستجو-ترس-مراقبت» غرق میکند.