

در مقالهای از روزنامه هلندی NRC Handelsblad مورخ جمعه ۱۸ ژانویه ۱۹۹۱، گزارش شده که در جشنواره Story International در روتردام، نسیم خاکسار به جای اجرای برنامه اولیهاش، داستان «زایر» ضد جنگ ایران-عراق را ارائه کرد که ماریان ویگینز (نویسنده آمریکایی) ترجمه انگلیسی آن را خواند. داستان درباره شهری نزدیک جبهه جنگ است که هر روز گلولهها منفجر میشود و همه ساکنان فرار میکنند، جز یک پیرمرد لجباز که پس از سی سال پسانداز، بالاخره یک کولر گازی در خانهاش نصب کرده و میگوید: «کجا باید بروم؟ اینجا زندگی من است.» خاکسار تأکید کرد که با وجود جنگ خلیج فارس، این داستان را انتخاب کرده تا بگوید اگر آن را لغو کند، بوش و صدام واقعاً برنده شدهاند.
اکنون سالها از آن ایام گذشته است. آقای خاکسار این داستان را با توضیحات زیر در اختیار بانگ قرار داده است:
این داستان را در همان سال جنگ بین ایران و عراق نوشتم. روایتی است کوتاه از زندگی ساده مردم زیر بمبارانهای هوایی و آتش توپخانههای ارتش عراق در آبادان و خرمشهر. در این روزها با تجاوز اسرائیل و آمریکا به ایران و بمبارانهای هوایی شهرهای ایران که مناطق مسکونی و آموزشی نیز از آنها در امان نبوده، آنچه آسیب میبیند و در آتش میسوزد، زندگی مردمی است که در رعب از سرکوب جمهوری اسلامی و گشتهای مسلح خیابانی از یک سو و آتشبارهای هوایی آمریکا و اسرائیل از سویی دیگر، وضعیت دلهره آور و دردناکی پیدا کرده است. زندگی مردمی که از خُرده روشنیهای امیدی که سالهای سال زیر سرکوبهای خونین این حکومت در وجودشان ذخیره کرده، در تلاش بودند، شعله زندگی و مبارزههای اجتماعی را با کمک به یکدیکر روشن نگه دارند. مبارزهای که جنبش زن، زندگی و آزادی از درخشان ترین نمودهای آن بود.
زایر تکیه داده بود به تنهی پوست پوستی “درخت بیعار” و پشتش به شط بود. شط بیموج و بیتکان تا زیر پل میرفت و پشت پل در مهای خاکستری محو میشد. چند بلم بیصاحب توی گِل ساحل نشسته بودند. هروقت صدای صفیر گلوله توپ هوا را میشکافت، تندی میخوابیدم کف سنگر و زایر هم دراز میشد گوشهی خیابان و تکان نمیخورد. بعد که گلوله توپ منفجر میشد و جائی را خراب میکرد زایر زودتر از من بلند میشد از جا و به سمت محل انفجار میدوید. وقتی به ساختمانها میخورد، زایر اخم کرده گوشهای میایستاد و سرش را با غیظ تکان میداد و با غصه به اشیاء له و لورده دور و برش نگاه میکرد.
یک هفته بود که با برو بچهها در نزدیکیهای خانهاش سنگری ساخته بودیم. خانهاش گلی و قدیمی بود. فقط دیوار جلوش را با آجر بلند کرده بودند. معلوم بود تازگیها این کار را کرده است. آجرها هنوز نو بود. عراقیها داشتند پیش میآمدند. از یک هفته پیش هیچ کجای شهر زیر توپخانه دوربردشان ایمن نبود. اینجا تنها منطقهای بود که هنوز توپ نخورده بود. اما از سه روز پیش داشت وضع اینجا هم خراب میشد. زایر صبح راه میافتاد تو شهر و دم غروب برمیگشت و تا صبح پهلوی ما توی سنگر میماند. شبها برایمان خبر میآورد که توپخانه عراقیها کجاها را خراب کرده است. بیشتر آمار کولرها را داشت. تا آنوقت دویست و پنجاه تا را زیر آوار پیدا کرده بود. گاهی تکهای از آنها را که سوخته و لهیده شده بود با خودش میآورد و نشانمان میداد.
زایر نگهبان انبارهای گمرک بود. بعد از سی سال کار سه ماه پیش توانسته بود برای خانهشان یک کولر برقی بخرد. بعد از آنهمه سال که تابستانها را توی هوای دم کرده و داغ جنوب سر کرده بود، یک ماهی میشد که ظهرها زیر هوای خنک کولر میخوابید. یکبار با بچههای همسنگر به خانهاش سر زدیم. دور تا دور کولرش را با آجر و سیمان پوشانده بود که اگر گلولهای به دیوار خانهشان اصابت کرد به آن آسیب نرسد. زایر میگفت وقتی که کولر را سوار کردند توی خانهشان، زنش روبانهای قرمزی بالایش بسته بود که با روشن شدن کولر توی هوا میرقصید.و بچههاش حسابی کیف میکردند.
هوا داشت تاریک میشد. از سنگر آمدم بیرون. خیابان شلوغ و درهم ریخته بود. خلوتی کوچهها آزار دهنده بود. طرفهای آبادان گاه به گاه نور تندی برق میزد. معلوم بود توپخانهی ما هم کار میکند. از دم غروب تا دو سه ساعتی توپخانه دشمن کمتر کار میکرد. در این موقع راه میافتادیم با بر و بچهها توی شهر گشت میزدیم. جمعیت شهر خیلی کم شده بود. حدود چهار پنج هزار نفری دیگر باقی نمانده بود. آنها که مانده بودند بیشتر جوانهای نوزده بیست ساله بودند. مانده بودند تا شهر را حفظ کنند. اما با این ترتیب که پیش میرفت مشکل بود بتوانند. سرتاسر شهر را فقط سه توپ ۱۰۵حفظ میکرد. عراقیها بیامان میکوبیدند. آتشبارهای سنگینشان را آورده بودند تا پشت شلمچه و پشت سر هم شهر را به گلوله میبستند.
زایر همانطور تکیه داده بود به تنه پوست پوستی درخت بیعار، به آسمان در حال تاریک شدن نگاه میکرد که از سر ساختمان روبروی او شروع میشد و دور و دورتر میرفت و تاریکتر میشد.

زایر شصت سالی سن داشت. لاغر و تکیده بود.
پرسیدم: زایر خبر مبر چه داری؟
پاهایش را که مثل چوب خشک جلوش دراز کرده بود جمع کرد و گفت:
– بانک عمران را هم زدن.
– کی؟
– ساعت حدوده یازده، یازده و نیم بود که اونجا رسیدم. کولرهاش مث سقزی زیر دندون، له شده بودند. یکیش هم سالم نمانده بود.
– حالا چن تا شدهن؟
خندید و چانهاش را بالا آورد و با چشمهای ریزش به من نگاه کرد و گفت:
– دویست و پنجاه و پنجتا.
گفتم: زایر بیا و فردا از اینجا برو. یه دفه دیدی خدای نکرده اتفاقی برات افتاد.
گفت: بابا کجا برم. زندگیم اینجاس. خونهم اینجاس.
اینبار حرف از کولرش نزد.
گفتم: جنگ به این زودی تموم نمیشه زایر. خودته معطل نکن.
گفت: میشه.
و رویش را برگرداند.
گفتم: نگاه کن الان چند روزه که مدام دارن میکوبن. از بمبارانها مگه کم شده؟
گفت: میشه. بالاخره تموم میشه. مردم تو اینجا اسباب و اثاثیه دارن. زندگی دارن. زیلو دارن. کولر دارن. یعنی همه اینا را میخوان خراب کنن.؟
– می بینی که خودت.
– خب. اما تموم میشه. هنوز خیلیها موندن تو شهر.
گفتم: زایر دیگه کسی نمونده. همه اثاثیههاشون را گذاشتن و رفتن. اینای که موندن دارن میجنگن.
گفت: خستهم نکن. تو چکار به من داری!
و با قهر بلند شد و رفت روی ساحل شط و روی دیوار سیمانی آن نشست.
دو روز بعد بار و بندیلمان را میبستیم که از خرمشهر برویم. دستمان خالی بود و ماندنمان هیچ فایدهای نمیکرد. عراقیها جنگ را تا جاده کمربندی شهر کشانده بودند.
از دم ظهر منتظر زایر بودیم که بیاید و او را با خودمان ببریم. زایر انگار فهمیده بود که برایش نقشهای داریم. تا تاریک شدن هوا پیداش نشد. گلولههای توپ و خمسه و خمسه برای لحظهای هم قطع نمیشد. باید مثل گنجشک هر لحظه جائی میپریدیم. جای درست و حسابی هم تو شهر نمانده بود. دیروز توی سنگر یکی از بچهها گلوله توپی افتاد و همانجا آش و لاشش کرد. داشتیم موتورهایمان را روشن میکردیم که زایر پیداش شد.
گفتم: زایر ما داریم میریم. بیا و از اینجا بریم.
گفت: من اینجا میمونم.
قیافهاش خسته و عصبانی بود.
گفتم: دیگه کسی نمونده. آخه تو چقدر سمج و یکدندهای! یه گلوله توپ میوفته روت و داغونت میکنه ها!
گفت: بابا چتو زندگیام را ول کنم.
با عصبانیت گفتم: زایر اینجا نمون. همین امروز فردا یه گلوله توپ خودت و کولرت را با هم داغون میکنه ها! میفهمی یا نه؟
گفت: چقدر شلوغ میکنین. وقتی گفتم نمیام. نمیام دیگه!
و رفت توی یکی از سنگرهای خالی خوابید. وقتی پشت موتورهوندای یکی از بچهها نشستم، آتش کبریتش را دیدم که دیواره سنگر را روشن میکرد.
یک هفته بعد از سقوط خرمشهر همراه یکی از همان بچههایی که در خرمشهر باهم بودیم ازدم کشتارگاه آبادان میگذشتیم. مردم به صف ایستاده بودند و میخواستند هرچه زودتر سوار مینی بوس شوند و شهر را به سمت بندر ماهشهر ترک کنند. بعضی خسته و بیحال روی زمین و کنار پیاده رو ولو شده بودند. یکمرتبه زایر را دیدم. دست راستش باند پیچی شده گِل گردنش آویزان بود. خسته و بیحال تکیه داده بود به نردههای فلزی و توی فکر بود رفتیم پهلویش.
– سلام زایر.
سرش را بلند کرد و انگار ما را نمیشناسد خیلی سرد جواب سلاممان را داد.
پرسیدم: دستت چی شده؟
– ترکش توپ زخمیش کرده.
– بالاخره مجبور شدی بزنی بیرون.
گفت: هیچ جایی را سالم نذاشتن.
و با آن دستش که سالم بود قوطی سیگارش را از جیب درآورد. خم شدم و سیگاری برایش درآوردم و روشنش کردم. وقتی سیگار را میدادم دستش با اندوه نگاهم کرد و لبخندی تلخ گونههای پیر و چروکیدهاش را چین داد.
آبادان. آبان. ۱۳۵۹








