نوساکا آکی‌یوکی: «قبر کرم‌های شب‌تاب»، به ترجمه میترا داوودی

این نوول را نشریه ادبی بانگ به همه کودکان میناب تقدیم می‌‌‌کند

نوساکا آکی یوکی در کاماکورا، کاناگاوا، متولد شد. همراه با خواهرانش در ندا، کوبه، هیوگو بزرگ شد. یکی از خواهرهایش به علت سوء تغذیه جان خود را از دست داد و پدرش در دوران بمب گذاری کوب در جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵کشته شد. خواهر دیگر او از سوء تغذیه در Fukui فوت کرد. «قبر کرم‌های شب‌تاب» بر اساس این تجربیات نوشته شده.
«قبر کرم‌های شب‌تاب» روایتی است از فروپاشی تدریجی انسانیت در زیر چکمه‌های جنگ، اما نه از طریق صحنه‌های نبرد، که از دریچه چشم کودکی که مجبور می‌شود گام به گام «انسان بودن» را از دست بدهد. سیتا در این داستان، نه قهرمان است، نه ضدقهرمان؛ او «بازمانده‌ای» است که جنگ، او را از خانواده، از خانه، از غذا، از حرمت، و در نهایت از خواهرش جدا می‌کند. نوساکا آکی‌یوکی با نثری دقیق و بی‌عاطفه (که یادآور بهترین نمونه‌های ادبیات ضدجنگ جهان است) نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین فاجعه جنگ، نه مرگ، که «مرگ تدریجی معنا»ست: سیتا می‌بیند که کیمونوی مادرش را با برنج معامله می‌کنند، می‌بیند که خواهر چهارساله‌اش از گرسنگی آب می‌رود، می‌بیند که بدن‌های سوخته را مثل الوار روی هم می‌چینند. اما نقطه‌ی اوج داستان، جایی است که او حتی نمی‌تواند برای خواهرش گریه کند. «کرم‌های شب‌تاب» – که در آغاز نماد روشنایی و امید در تاریکی بودند – در پایان به استعاره‌ای از «کودکانی» تبدیل می‌شوند که در آتش جنگ سوختند، بی‌آنکه کسی برایشان قبری بسازد. این داستان، هدیه‌ای است به کودکان میناب، تا بدانند آنها که در تب و تاب جنگ می سوختند: جنگ، پایانِ قصه‌ی هیچ کودکی نیست، اما قصه‌ی هزاران کودک را ناتمام می‌گذارد.

او با شانه‌های خمیده به ستون بتنی برهنه‌ای تکیه داده بود – موزاییک‌هایش حالا ‌کنده شده بود – داخل خروجی ساحلی ایستگاه سان‌نومیا خط عمومی بین‌شهری. روی زمین نشسته بود، پاهایش را صاف دراز کرده بود؛ آفتاب او را برنزه کرده بود، نزدیک به یک ماه بود که خودش را نشسته بود، اما رنگ گونه‌های لاغر و فروافتادهٔ سِیتا هنوز رنگ‌پریده بود. شب‌ها به سایهٔ مردانی خیره می‌شد که دور آتش‌ حلقه زده بودند، مثل دزدان دریایی، با غرور متورم و با صدای بلند به هم فحش می‌دادند؛ صبح‌ها دختران مدرسه‌رو، هرچند همه شلوار یک‌شکل به تن داشتند، از روی یقهٔ بلوزهای مدرسه‌ای‌شان آن‌ها را تشخیص می‌داد: مدرسهٔ متوسطهٔ شمارهٔ یک کوبه، لباس قهوه‌ای روشن با پارچهٔ سفید پیچیده، مدرسهٔ ایچیریتسو، کوله‌پشتی به پشت، کن‌ایچی، شینوا، شُواین، یاماته. جمعیت بی‌وقفه از کنارش رد می‌شدند، نیازی به توجه به او نبود، اما ناگهان با بوی عجیب چشمانشان را پایین می‌انداختند و با عجله می‌پریدند کنار تا از سیتا دور شوند – سیتا دیگر حتی توان خزیدن تا دستشویی‌‌یی که درست جلوی چشم و بینی‌اش بود را هم نداشت.

در ستون‌های محکم سه‌فوتی‌مربعی پناه مادرانه‌ای می‌یافت. مقابل هر ستون، یتیمی جنگی کاشته شده بود؛ شاید به این خاطر به ایستگاه آمده بودند که تنها جایی بود که می‌شد داخلش شد، شاید از حسرت جمعیت همیشه حاضر، یا اینکه آنجا آب برای نوشیدن بود، یا شاید هم انتظار صدقه‌ای ناگهانی. اوایل شهریور، شکر سوخته‌ای که در آب حل می‌کردند و توی بشکه‌های بزرگ می‌ریختند، یک فنجان پر به قیمت پنجاه سن، سیاه‌بازار زیرگذر سان‌نومیا را راه انداخت؛ به زودی سیب‌زمینی بخارپز، کوفتهٔ آرد سیب‌زمینی، برنج‌کوه، کیک لوبیا، برنج سرخ‌شده، سوپ لوبیا قرمز، نان لوبیا، نودل، کاسهٔ برنج و ماهی سرخ‌شده، کاری برنج – بعد کیک، برنج، جو، شکر، تمپورا، گوشت گاو، شیر، کنسرو، ماهی، مشروب ارزان، ویسکی، گلابی، پرتقال – چکمهٔ لاستیکی، تیوب لاستیک، کبریت، تنباکو، تابای کف‌لاستیکی، پوشک – پتوهای نظامی، چکمهٔ ارتش، یونیفرم، نیم‌چکمه – و مردانی که جعبه‌های ناهار آلومینیومی پر از برنج جو را جلو می‌گرفتند: «ده ین خوبه، ده ین خوبه»، بعد کسانی که کفش‌های کهنهٔ پایشان را آویزان یک دست گرفته بودند: «بیست ین چطوره، بیست ین».

سیتا فقط به بوی غذا جذب شده بود و بی‌هدف می‌چرخید؛ با فروش یک لباس زیر زنانهٔ بلند، یک اوبی، یک یقهٔ لباس زیر، یک کمربند – یادگارهای مادرش، همه در آب پناهگاه ضد هوایی خیس شده و رنگشان پریده بود – در غرفهٔ لباس دست‌دوم که فقط یک حصیر پهن بود، توانست یک ماه و نیم غذا بخورد؛ بعد یونیفرم فیبر مصنوعی مدرسهٔ متوسطه، گترها، کفش‌هایش ناپدید شد؛ وقتی حتی مردد بود شلوارش را بفروشد، به گذراندن شب‌ها داخل ایستگاه عادت کرد – خانواده‌ها، پدر و مادر و بچه‌ها، با لباس کامل، احتمالاً از تخلیهٔ روستا برگشته بودند، کلاه‌های ضد جرقه هنوز تاشده و آویزان از کیف‌های پارچه‌ای، جعبه‌های غذای برنج، کتری چای، کلاه‌خود آهنی آویزان از کوله‌پشتی‌های پشتشان، با حس آسودگی که به مقصد رسیده‌اند، مثل دورانداختن بار اضافی، کوفته‌های سبوس برنج نیمه‌گندیده‌ای را که احتمالاً برای احتیاط سفر قطار آماده کرده بودند به او می‌دادند، یا با همدردی سرباز بازگشته از جنگ یا ترحم پیرزنی که نوه‌ای هم‌سن و سال داشت، نان باقی‌مانده یا توفوی بو دادهٔ پیچیده در کاغذ را با رضایت می‌پذیرفت؛ همیشه مخفیانه در جایی نسبتاً دور از دسترس می‌گذاشتند، مثل نذری برای بودا – گاهی کارمندان ایستگاه او را بیرون می‌راندند، اما پلیس نظامی کمکی که نگهبان دروازهٔ بلیت بود، برعکس آن‌ها را دور می‌کرد و از او محافظت می‌کرد. دست‌کم آب فراوان بود؛ آنجا ریشه دواند و بعد از یک ماه و نیم دیگر توان حرکت نداشت.

حملات بی‌رحمانهٔ اسهال ادامه داشت؛ بارها و بارها به دستشویی می‌رفت، یک بار که چمباتمه زده بود، موقع بلند شدن پاهایش می‌لرزید، بدنش را به در فشار می‌داد – دستگیره‌اش قبلاً کنده شده بود – و با یک دست به دیوار تکیه می‌داد و راه می‌رفت؛ سرانجام با پشت تکیه‌ داده به ستون، مثل بادکنکی خالی به حالتی رسید که دیگر نمی‌توانست باسنش را تکان دهد، اما اسهال همچنان بی‌وقفه حمله می‌کرد، در لحظه‌ای ناحیهٔ اطراف باسنش را زرد کرد. پسرک آشفته از شرم غرق شد، بدنش به خواست فرار پاسخ نمی‌داد، کاری جز این نداشت که رنگ را پنهان کند؛ کمی شن و خاک کف را با دست جمع می‌کرد و روی خودش می‌پاشید، اما دایرهٔ دسترس دست‌هایش محدود بود و مردم احتمالاً فکر می‌کردند یتیم جنگی‌ای که از گرسنگی دیوانه شده، با مدفوع روان خودش بازی می‌کند.

گرسنگی دیگر رفته بود، تشنگی هم نبود، چانه‌اش سنگین روی سینه‌اش افتاده بود. «وای، چقدر کثیفه»، «به نظرم مرده»، «شرم‌آوره، با اینکه ارتش آمریکا هر لحظه ممکنه برسه، چنین منظره‌ای توی ایستگاه». فقط گوش‌هایش زنده مانده بود و صداهای اطراف را تشخیص می‌داد: ناگهان سکوت – شب –  صدای گِتا که در ساختمان طنین می‌انداخت، صدای قطار که از بالای سرش رد می‌شد، صدای ناگهانی دویدن پاها، کودک که مادرش را صدا می‌زد، زمزمهٔ مردان درست کنارش، سر و صدای کارمندان ایستگاه که سطل‌ها را با خشونت پرت می‌کردند. «امروز چه روزیه؟» چه روزی است، چقدر این‌جا بوده‌ام؟ حواسش برگشت، بدنش را حس کرد، درست در همان حالت V نشسته‌اش به پهلو روی زمین خم شد، خیره به غبار ملایم کف که در پاسخ به نفس ضعیفش می‌لرزید، و فقط فکر می‌کرد چه روزی است؟ چه روزی است؟ سیتا مرد.

در دل شب بیست و یکم سپتامبر ۱۹۴۵ – درست روز پیش از آن که «طرح کلی حفاظت از یتیمان جنگی» تدوین شده بود – کارمندی از ایستگاه با احتیاط لباس شپش‌زدهٔ سیتا را وارسی کرد و در میان کمربندش قوطی کوچک آب‌نبات را یافت. سعی کرد در آن را باز کند، اما زنگ‌زدگی لجوجانه مقاومت می‌کرد. «این چیه به نظرت؟» «بذار، بذار، باید خلاصش کنیم.» همکارش گفت: «این یکی هم تمومه… وقتی چشماش این‌جوری خالی می‌شه، دیگه کار از کار گذشته.» و به چهرهٔ آویزان و بی‌جان یتیمی حتی کوچک‌تر از سیتا خیره شد که درست کنار جسد او نشسته بود. جسد بدون هیچ پوشش حصیری همان‌جا رها ماند تا دفتر بخش بیاید و آن را ببرد.

کارمند با عصبانیت قوطی را تکان داد؛ صدای جیرجیر ضعیفی برخاست. سپس با حرکتی شبیه پرتاب‌کنندهٔ بیسبال، آن را به تاریکی ویرانه‌های سوختهٔ جلوی ایستگاه پرتاب کرد. در قوطی باز شد، پودر سفید بیرون ریخت و سه تکه استخوان کوچک غلتیدند. این حرکت ناگهانی، کرم‌های شب‌تاب پنهان در علف را بیدار کرد؛ بیست، سی تا از آن‌ها با شتابی دیوانه‌وار بالا و پایین پرواز کردند، نورشان روشن و خاموش می‌شد و سرانجام دوباره سکوت همه‌جا را فرا گرفت.

استخوان‌های سفید متعلق به خواهر کوچکتر سیتا، ستسوکو، بود که ۲۲ اوت در غار – پناهگاه ضد هوایی‌شان – در منطقهٔ مانچیتانی نیشینومیا مرده بود. علت مرگ التهاب حاد روده ثبت شده بود، اما در واقع بچه چهارساله‌ای که دیگر توان بلند شدن نداشت، مثل برادرش از سوءتغذیه آب رفته و مثل خواب عمیق فرو رفته بود.

در پنجم ژوئن، تشکیلاتی از ۳۵۰ بمب‌افکن B29 به کوبه حمله کردند –  فوک، ایکوتا، نادا، سوما و هیگاشی کوبه، پنج منطقهٔ شهری کاملاً با آتش ویران شد. سیتا که سال سوم مدرسهٔ متوسطه بود، به عنوان کارگر بسیج شده بود و هر روز به کارخانهٔ فولاد کوبه رفت‌وآمد می‌کرد، اما آن روز برق برای صرفه‌جویی قطع بود. در خانهٔ خانوادگی نزدیک ساحل میکاجه، بعد از شنیدن هشدار رسمی حمله، در چاله‌ای که در باغ سبزیجات خانوادگی عقب خانه کنده بود – میان گوجه‌فرنگی، بادمجان، خیار، جوانهٔ کلم – اجاق سفالی سِتو را دفن کرد؛ طبق نقشهٔ از پیش طراحی‌شده، برنج، تخم‌مرغ، سویا، ماهی بونیتو خشک، کره، شاه‌ماهی خشک، ساخارین، تخم‌مرغ خشک را از آشپزخانه جمع کرد و رویش خاک ریخت. به جای مادر بیمارش، ستسوکو را پشتش سوار کرد – خبری از پدرش، ستوان یکم نیروی دریایی روی ناو جنگی، نبود – و عکس پدرش را که با لباس کامل فرم بود از قاب درآورد و داخل پیراهنش گذاشت. از دو حملهٔ هوایی ۱۷ مارس و ۱۱ مه می‌دانست که با زن و کودک همراه مطلقاً غیرممکن است بمب‌های آتش‌زا را خاموش کنند و پناهگاه حفرشده زیر خانه‌شان قابل اعتماد نبود. اول مادرش را به پناهگاه بتنی تقویت‌شده‌ای که انجمن محله پشت ایستگاه آتش‌نشانی ساخته بود فرستاده بود. وقتی داشت لباس‌های غیرنظامی پدرش را از کشو به کوله‌پشتی‌اش می‌ریخت، با حس شادی عجیبی، صدای زنگ‌های نگهبانان بازرسی کلنگ‌کلنگ هوا را پر کرد. لحظه‌ای که به ایوان دوید، صدای بمب‌های در حال سقوط او را در بر گرفت. بعد از گذر موج اول، به خاطر وحشت آن صدا، توهمی از سکوت ناگهانی ایجاد شد، اما غرش سنگین وون وون بمب‌افکن‌های B29 بی‌وقفه ادامه داشت. تا آن زمان فقط یک بار، پنج روز قبل، روز حملهٔ هوایی اوزاکا، از پناهگاه کارخانه تشکیلات را دیده بود؛ مثل مدرسهٔ ماهی که از شکاف ابرها در آسمان بالای خلیج اوزاکا رد می‌شدند، شکل‌هایی که به سمت شرق پرواز می‌کردند و دود خروجی‌شان آن‌قدر کم‌رنگ بود که با هیچ ادغام می‌شد. حالا وقتی سر بلند کرد، آن نقطه به اندازهٔ طول بازو بزرگ شده بود؛ حتی خط ضخیمی را که زیر بدنهٔ هواپیماهای پایین‌رونده از اقیانوس به سمت کوه‌ها می‌رفتند و ناگهان بال‌هایشان را کج می‌کردند و به غرب ناپدید می‌شدند، تشخیص می‌داد. برای بار دوم صدای بمب‌های در حال سقوط – انگار چگالی هوا ناگهان غلیظ شده بود، بدنش مثل جلیقهٔ ویژه بیماران روانی فشرده شد، ایستاد و مات ماند – با صدای کلنگ‌کلنگ بمب‌های آتش‌زا، رنگ آبی، قطر فقط دو اینچ، طول ۲۴ اینچ، از سقف‌ها غلتیدند، مثل کرم‌ها بالا و پایین جاده می‌پریدند و روغن می‌پاشیدند. سیتا آرامشش را از دست داد، لحظه‌ای به داخل راهرو دوید، اما دود سیاه از داخل به آرامی بیرون می‌زد. دوباره بیرون آمد، اما فقط ردیف خانه‌ها مثل همیشه بودند، سایه‌ای از زندگی انسانی نبود. روی دیوار خانهٔ مقابلش، جاروی آتش و نردبان مانده بود. به هر حال به پناهگاه مادرش برود. وقتی راه افتاد، ستسوکو پشتش سوار بود و هق‌هق می‌کرد. از پنجرهٔ طبقهٔ دوم خانهٔ گوشه، دود سیاه فوران می‌کرد و انگار با قرار قبلی، بمب آتش‌زایی که تا آن لحظه در سقف زیرشیروانی دود می‌کرد، ناگهان شعله‌ور شد.

صدای ترکیدن درخت‌ها در باغ، آتش که مثل رودخانه از لبهٔ سقف می‌دوید، در کشویی که از جا کنده شده بود و افتاد، میدان دیدش تاریک شد، جو فوراً داغ شد، سیتا انگار ضربهٔ محکمی خورده بود، شروع به دویدن کرد. نقشهٔ قبلی‌اش فرار به خاکریز رودخانهٔ ایشیا بود و به سمت شرق در امتداد خط مرتفع راه‌آهن هان‌شین دوید، اما منطقه قبلاً در آشوب بود: مردم به دنبال پناهگاه می‌دویدند، مردم گاری‌های بزرگ پر را می‌کشیدند، مردان کیسه‌های بزرگ ملافه حمل می‌کردند، پیرزن‌ها با صدای جیغ‌مانند مردم را صدا می‌زدند. با بی‌تابی به سمت دریا چرخید، هنوز جرقه‌ها می‌پریدند، هنوز در فریاد بمب‌های در حال سقوط پیچیده بود. بشکهٔ ۳۰ کوکویی (۵٫۴ کیلولیتر) ساکه پر از آب شکست و همه‌جا را آب گرفت، مردم بیمار را با برانکارد حمل می‌کردند – یک بلوک کاملاً خالی، بلوک بعدی مثل خانه‌تکانی بهاری، مردم حتی تاتامی‌شان را بیرون می‌آوردند. از جادهٔ ملی قدیمی پایین رفت و در کوچه‌های باریک ادامه داد. در منطقه‌ای دورافتادهٔ شهری – همه فرار کرده بودند؟ – نه مردی، نه کودکی دیده می‌شد. منظرهٔ آشنا بشکه‌های سیاه نگهداری ساکهٔ نادا گوگو. تا این نقطه در تابستان بوی آب دریا در هوا بود، از فاصلهٔ پنج‌فوتی باریک بشکه‌ها ساحل شنی که در آفتاب تابستان می‌درخشید و دریا آبی عمیق که به سطحی غیرمنتظره بالا آمده بود دیده می‌شد، اما امروز هیچ‌کدام نبود. هیچ امیدی به پناهگاه در آن بخش ساحل که رسیده بودند نبود، فقط حرکتی غریزی برای فرار از آتش به آب. پناهندگان با همان فکر زیر قایق‌های ماهیگیری و قرقره‌های بلند کردن تور در امتداد نوار ۱۵۰ فوتی شن جمع شده بودند. سیتا به سمت غرب رفت و در گودال‌هایی که اینجا و آنجا در سطح بالای رودخانهٔ ایشیا ظاهر شده بود – که بعد از سیل ۱۹۳۸ دو سطحی ساخته شده بود – پناه گرفت. پوششی نبود، اما به هر حال در سوراخ پنهان شده حس امنیت می‌کرد. وقتی نشست قلبش تند می‌زد، گلویش خشک بود. بند پشتی را شل کرد، ستسوکو را که تقریباً فرصتی برای نگاه کردن به او قبلش نداشته بود، در بغلش گرفت و پایین گذاشت. فقط با این تلاش زانوهایش لرزید، نزدیک به افتادن. اما ستسوکو اصلاً گریه نمی‌کرد. سرش با کلاه ضد هوایی الگوی ریز پاشیده پوشیده شده بود، پیراهن سفید، شلوار هم‌رنگ کلاه، تابای فلانل قرمز و فقط یک پا گِتا سیاه لاکی که خیلی دوستش داشت، پوشیده بود. عروسک و کیف بزرگ قدیمی مادرش را محکم در دست گرفته بود.

بوی سوختن، صدای آتش که باد می‌آورد، انگار درست بالای سرشان بود. صدای بمب‌ها مثل باران ناگهانی، حالا دورتر به سمت غرب. گاهی با ترس به هم نزدیک می‌شدند. ناگهان یادش آمد از کیف ضد هوایی جعبهٔ غذا را بیرون بکشد – مادرش گفته بود هیچ فایده‌ای ندارد چیزی باقی بماند، شب قبل با ارادهٔ کامل فقط برنج سفید پخته بود، برنج باقی‌مانده را با لوبیای آن صبح و برنج قهوه‌ای مخلوط کرده بود، نیمی سفید، نیمی قهوه‌ای. وقتی بازش کرد، برنج کمی نم‌دار شده بود. بخش برنج سفید را به ستسوکو داد. به آسمان نگاه کرد که نارنجی رنگ شده بود؛ یادش آمد مادرش یک بار گفته بود صبح زلزلهٔ بزرگ کانتو ابرها زرد شده بودند.

«مامان کجا رفت؟» «اون توی پناهگاه ضد هوایی است، پناهگاه پشت ایستگاه آتش‌نشانی. حتی بمب ۵۵۰ پوندی مستقیم هم می‌تونه تحمل کنه، پس امن است، نگران نباش.» حرف می‌زد انگار می‌خواست خودش را قانع کند، اما کل منطقهٔ خط هان‌شین کنار دریا که از فواصل میان ردیف کاج‌های خاکریز دیده می‌شد، هنوز سرخ می‌درخشید. «حتماً اون‌جاست، کنار دو کاج ایشیا. کمی بیشتر استراحت کنیم، بعد بریم.» فکر می‌کرد احتمالاً از شعله‌ها فرار کرده. «اوکی شدی، ستسوکو؟» «یکی از گِتاهام گم شد.» «برادرت یکی بهتر برات می‌خره.» «منم پول دارم.» کیف را نشانش داد. «بازش کن.» قفل محکم را باز کرد؛ داخلش سه چهار سکهٔ یک‌سن و پنج‌سن بود، در غیر این صورت یک کیسهٔ لوبیا سفید خال‌دار، یک مهرهٔ قرمز، زرد و آبی. یک سال قبل ستسوکو یک مهره خورده بود، بعدش او را روی روزنامه‌ای که در باغ پهن کرده بودند، وادار به اجابت کرده بودند؛ شب روز بعد با موفقیت بیرون آمده بود، همان مهره. «خانه‌مون سوخته؟» «به نظر می‌رسه.» «چیکار کنیم؟» «بابا انتقاممونو می‌گیره.» جواب بی‌ربطی بود، اما سیتا هم هیچ ایده‌ای از اینکه از این به بعد چه می‌شود نداشت، فقط اینکه سرانجام غرش ماشین‌ها به فاصله افتاده بود. کمی بعد باران پنج دقیقه‌ای بارید. به لکه‌های سیاه روی لباسش نگاه کرد: «این باید همون بارونی باشه که بعد حملهٔ هوایی می‌باره.» ترسش بالاخره فروکش کرد. ایستاد و به دریا نگاه کرد؛ در این فاصلهٔ کوتاه دریا با چیزهای عظیم کثیف کاملاً سیاه پوشیده شده بود که بالا و پایین می‌رفتند. کوه‌ها مثل همیشه بودند. سمت چپ کوه ایچی‌او به نظر آتش جنگل کوهستانی می‌آمد، دود بنفشی با آرامش دنباله می‌کشید. «خیلی خب، سوار شو.» ستسوکو را روی خاکریز نشاند، سیتا پشتش کرد و او رویش خم شد. وقتی فرار می‌کردند متوجه نشده بود، اما خیلی سنگین بود. ریشه‌های علف را گرفت و خودش را به بالای خاکریز کشاند.

وقتی به بالا رسید، مدارس ابتدایی ملی اول و دوم میکاجه و سالن عمومی میکاجه آن‌قدر نزدیک به نظر می‌رسیدند که انگار ساختمان‌ها به سمتشان راهپیمایی کرده بودند. بشکه‌های نگهداری ساکه و پادگان‌های نظامی خالی، علاوه بر ایستگاه آتش‌نشانی و بیشهٔ کاج‌ها، همه رفته بودند. ساحل خط هان‌شین درست روبه‌رو بود. در جادهٔ ملی سه واگن برقی به هم وصل شده، بی‌حرکت مانده بودند. به نظر می‌رسید ویرانه‌های آتش در امتداد شیب صعود شهر تا پایهٔ کوه روکو ادامه داشت، سمت دورتر با دود مه‌آلود. در ۱۵ یا ۱۶ جا شعله و دود هنوز بالا می‌رفت. با صدای ووش، انفجار هنوز منفجر نشده یا شاید بمب ساعتی، ناگهان مثل باد زمستانی سوت کشید، گردبادی که ورق‌های روی سقف را چرخان چرخان به هوا می‌فرستاد. احساس کرد ستسوکو محکم پشتش را چسبید و گفت: «اینجا واقعاً تمیز و قشنگ شده، نگاه کن – اون سالن عمومیه، یادته اونجا شام خوردیم؟» سعی کرد با او حرف بزند، اما جوابی نبود. گفت صبر کن، گترهایش را دوباره بست، در امتداد بالای خاکریز جلو رفت. سمت راستش باقی‌ماندهٔ سوختهٔ سه ساختمان – از ایستگاه ایشیا رود هان‌شین فقط اسکلت سقفش مانده بود، معبد جلویش صاف شده بود، فقط کاسهٔ حوض باقی مانده بود –  تعداد مردم بیشتر شد، همه خانواده بودند، خسته کنار جاده نشسته بودند، فقط دهان‌هایشان هنوز زنده بود و با هم حرف می‌زدند، با کتری آویزان از انتهای چوب، آب را روی زغال نیمه‌سوخته می‌جوشاندند و سیب‌زمینی خشک بو می‌دادند. دو کاج در سمت راست، پایین‌تر در جادهٔ ملی، بیشتر به سمت کوه بود. سرانجام به آنجا رسیدند، هیچ نشانی از مادرشان نبود. چون همه به بستر رودخانه خیره شده بودند، او هم نگاه کرد. رو به پایین، بازوها باز، پنج جسد، قربانیان خفگی، روی شن رودخانهٔ خشکیده افتاده بودند. سیتا قبلاً حس کرده بود نیاز دارد ببیند آیا یکی‌شان مادرش است.

مادرش بعد از تولد ستسوکو به بیماری قلبی مبتلا شده بود. نیمه‌شب‌ها حملهٔ تشنج می‌کرد و سیتا باید سینه‌اش را با آب خنک می‌کرد. وقتی درد می‌گرفت، در تخت می‌نشست، بدنش روی بالش‌هایی که پشتش چیده بود تکیه داشت. حتی از بیرون لباس خوابش می‌شد دید که سینهٔ چپش با تپش می‌لرزد. دارویش عمدتاً گیاهان چینی بود، پودر قرمز که صبح و عصر می‌خورد. مچ دستش آن‌قدر باریک بود که کف دست دورش می‌پیچید. او را از قبل به پناهگاه فرستاده بود چون نمی‌توانست بدود، اما اگر یک بار پناهگاه در آتش محصور می‌شد، احتمال زیاد آنجا محل مرگش بود. سیتا خودش را سرزنش می‌کرد که با سرعت کامل فرار کرده بود، اما حتی اگر به نوعی راهش را به آنجا باز می‌کرد، آیا فرقی می‌کرد؟ «تو و ستسوکو لطفاً برای ایمنی فرار کنید، مادرتان به هر طریقی خودش را نجات می‌دهد. اگر شما دو تا سالم نرسید، چه جوابی به پدرتان بدهم؟ متوجه شدی، نه؟» مادرش با لحن شوخی گفته بود.

دو کامیون نیروی دریایی به سمت غرب در جادهٔ ملی می‌تاختند. از یک ماشین، مردی از گروه داوطلب نگهبان با بلندگو چیزی فریاد می‌زد: «ضربه‌های مستقیم خاموش نشد، فکر کردم باید پرتش کنم، اما روغن همه‌جا می‌ریخت، پس…» پسری هم‌سن خودش با دوستش حرف می‌زد: «لطفاً در مدرسهٔ ملی میکاجه جمع شید، همه از کامینیشی، کامیناکا، ایچیریزوکا.» نام منطقهٔ شهری سیتا خوانده شد. فوراً به ذهنش رسید که شاید مادرش به مدرسه پناه برده باشد. دوباره شروع به پایین آمدن از خاکریز کرد، صدای انفجارها، هنوز آتش در میان آوار بی‌مهار می‌سوخت. مگر اینکه جاده به اندازهٔ کافی پهن باشد، حرارت می‌زد و نمی‌شد عبور کرد. «بیا کمی اینجا بمونیم»، به ستسوکو گفت. انگار منتظر حرف او بوده، «باید ادرار کنم.» «اوکی، پایین برو.» او را پایین آورد، رو به بوته‌ای او را از پاهایش گرفت، ادرار با نیروی شگفت‌انگیزی بیرون زد. با حوله پاکش کرد. «حالا می‌تونی کلاهت را برداری.» به سرش که با دوده پوشیده بود نگاه کرد، با آب قمقمه، «این سر تمیزه، می‌دونی»، لبهٔ یک سر حوله را مرطوب کرد و شستش. «چشمم درد می‌کنه.» شاید به خاطر دود قرمز و خون‌آلود شده بود. «وقتی به مدرسه بریم، برات می‌شورن.» «چی به مامان شده؟» «اون توی مدرسه‌ست.» «می‌خوام اونجا برم.» «آسان می‌گی، اما هنوز خیلی داغه، نمی‌شه راه رفت.» «می‌خوام به مدرسه برم.» ستسوکو شروع به گریه کرد. نه لوس بود، نه به نظر درد می‌کشید؛ صدایی عجیب بزرگسالانه.

«سیتا، مادرتو دیدی؟» دختر خانهٔ روبه‌رویشان، که دیگر از سن ازدواج گذشته بود، وقتی سیتا در حیاط مدرسه داشت دوباره چشم ستسوکو را با کمک یکی از گروه پزشکی تمیز می‌کرد – بعد از یک بار هنوز چشمش اذیت می‌کرد، دوباره پشت صف ایستاده بودند – به او گفت. «نه.» «بهتره سریع بری، کمی آسیب دیده.» قبل از اینکه بگوید ببخشید، اما می‌شه ستسوکو را مراقبت کنی، دختر گفت: «ما مراقبتش می‌کنیم. خیلی ترسناک بود، نه ست‌چان؟ اصلاً گریه نکردی؟» قبلاً هرگز خصوصاً دوست نبودند. این مهربانی تحریک‌آمیز یعنی حال مادرش واقعاً جدی بود؟ سیتا از صف بیرون آمد، از این مدرسه که شش سال رفته بود، به اتاق پزشکی آشنا رفت. لگن شستشو با رنگ خون پوشیده، مردی با یونیفرم غیرنظامی ملی، رو به پایین، هیچ نفسی نمی‌کشید. زنی، یک پا شلوارش کنده شده، با باندپیچی پیچیده. نمی‌دانست چه بپرسد، پس فقط ساکت ایستاد. بعد آقای اوبایاشی، رئیس انجمن محله، «آه، سیتا، دنبالت بودیم، سالم رسیدی؟» دستش را روی شانه‌اش گذاشت، «این‌طرف»، او را به راهرو برد. آقای اوبایاشی دوباره به اتاق پزشکی برگشت و از جعبهٔ دارو، حلقهٔ یشم پیچیده در گاز، جایی که از انگشت بریده شده بود، بیرون کشید: «این مال مادرته، مگه نه؟» در واقع یادش بود.

مجروحان شدید در اتاق هنرهای صنعتی انتهای طبقهٔ اول بستری شده بودند، کسانی که بدتر، در آستانهٔ مرگ، داخل اتاق معلمان گذاشته شده بودند. نیمی بالایی بدن مادرش با چسب پوشیده شده بود، بازوهایش مثل چوب بیسبال پیچیده به نظر می‌رسید، صورتش هم دور تا دور با رول چسب پیچیده، فقط در چشم‌ها و بینی و دهان سوراخ‌های سیاه باز شده بود. نوک بینی‌اش دقیقاً مثل لایهٔ تمپورا. شلوار به زحمت قابل تشخیصش همه‌جا سوراخ سوختگی داشت، می‌شد شلوار زیر شتری‌رنگش را زیرش دید. «بالاخره خوابیده… اگر جایی بیمارستان مونده باشه، باید ببریمش، دارم دنبالش می‌گردم، به نظر می‌رسه بیمارستان کای‌سی در نیشینومیا نسوخته.» بیشتر حالت کما بود تا خواب، تنفسش نامنظم. «مادر من قلبش بده، راهی هست دارویی براش پیدا کنید؟» «خب، می‌پرسیم.» سر تکان داد، اما سیتا خیلی خوب می‌دانست که کاملاً غیرممکن است. مردی که کنار مادرش دراز کشیده بود، با هر نفس حباب خون از بینی‌اش بیرون می‌زد، در حالی که دختری با بلوز مدرسه‌ای، چشم‌هایش در اتاق بالا و پایین می‌رفت – منظره احتمالاً بیش از حد تحملش بود – با حوله پاکش می‌کرد. سمت مقابل، نیمی پایین بدن زن میانسالی لخت بود، فقط تکه گاز روی ناحیهٔ شرمگاهی، پای چپش از زانو به پایین رفته بود. «مادر»، با صدای آهسته صدا زد، اما هیچ حسی نداشت که واقعاً او باشد. به هر حال ستسوکو بود که باید نگرانش بود. وقتی به حیاط برگشت، او با دختر در جعبهٔ شن، میلهٔ افقی بالای آن، بود. «دیدی؟» «آره.» «همهٔ همدردیم با تو، اگر کاری از دستم بربیاد بگو. آه بله، بیسکویت‌هاتو گرفتی؟» وقتی سر تکان داد، گفت می‌رود برایشان بگیرد و رفت. ستسوکو با قاشق بستنی که از شن برداشته بود بازی می‌کرد. «این حلقه را توی کیفت بگذار، مراقب باش گم نکنی.» توی کیف گذاشت. «مامان حالش خوب نیست، اما زود خوب می‌شه.» «کجاست؟» «توی بیمارستان، همون نیشینومیا. پس امروز تو و برادر بزرگت اینجا توی مدرسه می‌مونید، فردا، عمه‌ت توی نیشینومیا رو می‌شناسی، نزدیک حوض، می‌ریم اونجا.» ستسوکو هیچ حرفی نزد، شکل‌های مختلف با شن می‌ساخت. «خانوادهٔ من توی کلاس طبقهٔ دوم هستن، همه اونجان، چرا با ما نمیای؟» دختر با بسته‌های قهوه‌ای بیسکویت برگشت. گفت کمی بعد می‌آیند. اگر با خانواده مخلوط شوند، هر دو والد آنجا، ستسوکو بدحال می‌شود، حتی بیشتر از آن شاید خود سیتا اشک بریزد. «می‌خوای بخوری؟» «می‌خوام جایی که مامان هست برم.» «فردا می‌ریم، دیگه دیر شده.» کنار جعبهٔ شن نشست، امتحان کن: «اینو ببین، برادرت متخصصشه.» سیتا با پرش بزرگ روی میلهٔ افقی پرید، بدنش را بالا کشید و شروع به چرخیدن کرد، دور و دور بدون پایان. سال سوم مدرسهٔ ملی، ۸ دسامبر، صبح آغاز جنگ، سیتا روی همان میله ۴۶ دور زده بود و رکورد جدید زده بود.

روز دوم تصمیم گرفت او را به بیمارستان ببرد، اما راهی نبود که پشتش ببرد، پس سرانجام از نزدیک ایستگاه هنوز ایستادهٔ روکو میچی جینریکشا کرایه کرد. «خب، سوار شو، می‌برمت به مدرسه.» برای اولین بار در زندگی‌اش جینریکشا سوار شد، در خیابان‌های سوخته می‌دوید. وقتی رسیدند، او نزدیک مرگ بود، غیرممکن بود جابه‌جایش کنند. راننده دست تکان داد، پولش را نگرفت و برگشت. آن شب مادرش بر اثر فروپاشی جسمی ناشی از سوختگی درگذشت. «می‌شه باندپیچی‌ها رو بردارم تا ببینمش؟» دکتر با یونیفرم پزشک نظامی، به درخواست سیتا پارچهٔ سفید را کشید. «بهتره نگاه نکنی، بهتره.» خون از باندپیچی‌های مادر کاملاً خشک و مومیایی‌شده‌اش نشت کرده بود، مگس‌ها توده‌وار دورش جمع شده بودند. مرد حباب‌خون، زن پای‌بریده، همه مرده بودند. پلیس چند کلمه به بازماندگان می‌گفت، چیزی می‌نوشت. «کاری نمی‌شه کرد، گودالی توی محوطهٔ کورهٔ روکو بکنید، اونجا بسوزونیدشون. اگر امروز کامیونی برای بردنشون نیاریم، به هر حال با این هوا…» به هیچ‌کس خاص نگفت، سلام نظامی داد و رفت. نه عود، نه گل، نه کوفتهٔ نذری، نه خواندن سوترا، حتی نه کسی برای گریه. زنی از بازماندگان، چشم‌هایش محکم بسته، موهایش توسط پیرزنی شانه می‌شد. دیگری، سینه‌اش لخت، به نوزادی شیر می‌داد. پسری هم، نسخهٔ ویژهٔ روزنامهٔ تبلوید مچاله‌شده را در یک دست گرفته بود: «نگاه کن به این، از ۳۵۰ بمب‌افکن حمله‌کننده ۶۰ درصد سرنگون شدن.» با هیجان زیاد گفت. سیتا هم در ذهنش حساب کرد ۶۰ درصد ۳۵۰ هواپیما ۲۱۰ هواپیماست، فکری که ربطی به مرگ مادرش نداشت.

با عجله ستسوکو را به مراقبت خویشاوند دورشان در نیشینومیا سپرد – با این خانه قول متقابل داده بودند که اگر یکی سوخته شود، به هم بپیوندند – بیوه، پسری که حالا در مدرسهٔ دریانوردی بازرگانی ثبت‌نام کرده، دختری، سپس یک مستأجر که در گمرک کوبه کار می‌کرد. جسد مادرش قرار بود از ظهر ۷ ژوئن سوزانده شود. در پای کوه ایچی‌او باندپیچی از مچش برداشته شد، علامتی با فلز بسته شد، سرانجام توانست پوست مادرش را ببیند، رنگی سیاه شده، سخت بود فکر کند به انسان تعلق دارد. لحظه‌ای که روی برانکارد گذاشته شد، چند کرم چاق افتاد. با دقت بیشتر نگاه کرد، صدها، هزاران کرم در اتاق هنرهای صنعتی می‌خزیدند، بی‌خبر له می‌شدند توسط کسانی که اجساد را بیرون می‌بردند. بدن سوخته، استوانه‌ای مثل کنده، در حصیری پیچیده شد، روی کامیون تلنبار شد. خفه‌شده‌ها، مجروحان کشنده، بدون پوشش، در ردیفی روی اتوبوسی که صندلی‌هایش برداشته شده بود، چیده شدند و برده شدند.

در دشت زیر ایچی‌او گودالی به قطر ۱۰ یارد بود، جایی که تیرهای سقف، ستون‌ها، درها، صفحه‌های کشویی ساختمان‌های تخلیه‌شده به طور تصادفی تلنبار شده بودند، اجساد رویشان. نگهبانان غیرنظامی سطل‌های روغن سنگین را مثل تمرین آتش‌نشانی پرتاب می‌کردند، پارچه‌ای را آتش زدند و انداختند رویش؛ فوراً دود سیاه پیچید، شعله‌ها زد. وقتی اجساد سوخته غلتیدند، با قلاب آتش آن‌ها را گرفتند و به وسط شعله‌ها برگرداندند. کنار، روی میز پوشیده با پارچهٔ سفید، صدها جعبهٔ چوبی خام – در این‌ها استخوان‌ها را جمع می‌کردند.

او را بیرون راندند، گفتند حضور خانواده‌ها کارشان را مختل می‌کند. آن شب در پایان سوزاندن، حتی راهب گدا هم نبود، دقیقاً مثل دریافت جیره‌اش، جعبهٔ چوبی با استخوان‌ها را به او دادند، نام با زغال مارک شده، تعجب که آن علامت‌ها چقدر مفید بودند با توجه به اینکه دود چقدر سیاه بود، استخوان انگشت سفید داخلش بود.

آن شب دیروقت به خانهٔ نیشینومیا برگشت. «مامان هنوز حالش بده؟» «آره، توی حملهٔ هوایی آسیب دیده.» «شاید دیگه این حلقه رو نپوشه، به من داد مگه نه؟» جعبهٔ استخوان را در کرکرهٔ بالای طاقچه پنهان کرده بود، اما تصویر در ذهنش شناور بود که اگر آن حلقه را روی آن استخوان سفید بگذارند، با ناراحتی آن فکر را از ذهنش پاک کرد. «اون چیز مهمیه، پس بذاریمش کنار.» به ستسوکو گفت که روی تشک نشسته بود و با مهره و حلقه بازی می‌کرد. سیتا نمی‌دانست، اما مادرش لباس‌ها، لباس خواب، پشه‌بند را به خویشاوندان نیشینومیا برده بود. بیوه اعلام کرد: «نیروی دریایی خیلی حالش خوبه، با کامیون چیزها رو حمل می‌کنن.» سخت بود بفهمی طعنه می‌زند یا نه. بار پیچیده با پارچهٔ الگوی عربیسک در گوشهٔ راهرو را نشانش داد. سبد حصیری را باز کرد – در وسط همه‌چیز از لباس زیر ستسوکو و سیتا تا لباس روزمرهٔ مادرشان پیدا شد. در جعبهٔ لباس غربی، کیمونوی بلند آستین‌دار لباس رسمی، بوی نفتالین پر از خاطره.

اتاق سه‌تاتامی‌ای کنار ورودی به آن‌ها دادند. با مدرک فاجعهٔ شخصی، می‌توانستند جیرهٔ ویژهٔ برنج، قوطی سالمون، گوشت گاو، لوبیای پخته بگیرند. در محل ویرانه‌ها بعد از آتش‌سوزی، آیا واقعاً جایی بود که زندگی می‌کردیم؟ این قطعه زمین کوچک شگفت‌انگیز. جایی که احتمالاً غذا در اجاق سِتو دفن شده بود، سالم بود. با گاری بزرگ قرض کرد، از چهار رودخانه ایشیا، سومی‌یوشی، آشییا، شوکوگاوا عبور کرد، تمام روز طول کشید تا بار را حمل کند. وقتی در ورودی تلنبار می‌کرد، این بار هم بیوه «فقط خانواده‌های نظامی حالشون خوبه» را تکرار کرد، با حالتی از رضایت کامل بر اجناس مسلط شد، حتی آلو ترش به همسایه‌ها داد. آب همچنان قطع بود، بنابراین کاملاً طبیعی بود که بازوی قوی و جوان سیتا برای کشیدن آب از چاهی که ۳۰۰ یارد فاصله داشت، بسیار مورد استقبال باشد. برای مدتی، دختر خانواده – که دانش‌آموز سال چهارم مدرسهٔ دخترانه بود و اکنون به کارخانهٔ هواپیماسازی ناکاجیما بسیج شده بود – از کار مرخصی گرفت و به ستسوکو همدم شد.

زن همسایه‌ای که شوهرش در جبهه بود، در چاه دست در دست دانشجوی دانشگاه دوشیشا دیده شد، کلاه مربعی دانشجویی به سر، بدن نیمه‌لخت، موضوع شایعهٔ محلی شد. سیتا و ستسوکو هم، به عنوان خانوادهٔ ستوان یکم نیروی دریایی و کودکان بدبختی که مادرشان را در حمله از دست داده بودند، از طریق بیوه که نقش خیرخواه متواضع را بازی می‌کرد، همدردی محلی برانگیختند.

شب‌ها قورباغه‌های گاو در مخزن نزدیک با خشونت قارقار می‌کردند. روی نوک هر تیغهٔ علف انبوه که در دو طرف جوی عمیق جاری از آنجا می‌رویید، کرم شب‌تاب می‌درخشید. دست دراز کرد، همان نور به وسط انگشتانش آمد. «هی، یکی بگیر.» روی کف دست ستسوکو گذاشت، او با تمام قدرت فشرد، فوراً له شد. بوی تند سوزش بینی در کف دستش ماند. در تاریکی مخملی نرم ژوئن، هنوز نیشینومیا بود اما سمت کوه و حمله‌های هوایی هنوز مثل نگرانی دنیای دیگری به نظر می‌رسید.

نامه‌ای به پایگاه دریایی کوره فرستاده بودند و یک روز وقتی از ادارهٔ پست برمی‌گشتند – پاسخی نیامده بود – مادرش را ترغیب کرده بود به بانکشان سر بزنند، پس حالا بانک کوبه، شعبهٔ روکو، بانک سوموشی، شعبهٔ موتوماچی را به یاد آورد. آنجا رفت تا ببیند چقدر پس‌انداز کرده‌اند؛ گفتند فقط ۷۰۰۰ ین است. «وقتی شوهرم مرد، غرامت بازنشستگی‌اش ۷۰۰۰۰ ین بود.» بیوه سینه‌اش را باد کرد و گفت. «یوکیهیکو فقط سال سوم متوسطه بود اما باید می‌دیدی چقدر قشنگ به رئیس شرکت سلام کرد، همه ستایشش کردند، دقیقاً محکم و استوار، اون پسر.» با غرور زیاد از پسرش. شب‌ها مشکل داشت ستسوکو را بخواباند، گاهی با ترس فریاد می‌زد، هر بار او را بیدار می‌کرد. خوابیدن دیروقت ناخواسته باعث اشاره‌های طعنه‌آمیز به سیتا می‌شد. در عرض فقط ده روز، آلوها در شیشهٔ دهان‌گشاد، تخم‌مرغ خشک، کره، سریع تمام شد. جیرهٔ ویژهٔ قربانیان فاجعه هم تمام شد. وقتی جیرهٔ ۲ گو ۳ شاکو (تقریباً ۰٫۹ پاینت) هم نیمه سویا، جو، ارزن شد، بیوه فقط به خاطر اینکه بچه‌ها طبعاً پرخور هستند شک کرد که شاید این دو تا از سهم خانوادهٔ او می‌خورند. بعد از مدتی حتی با فرنی برنج که سه بار در روز سرو می‌شد، با ضربهٔ محکم قاشق به ته دیگ می‌رفت، برنج ته‌نشین‌شده را به دخترش می‌داد، فقط سوپ با برگ‌های سبزی شناور روی آن را در کاسهٔ سیتا و ستسوکو می‌ریخت. گاهی شاید با عذاب وجدان، «دختر جوون من برای کشورمون کارگره، باید زیاد بخوره تا کاملاً قوی باشه.» از آشپزخانه همیشه صدای خراشیدن برنج سوختهٔ ته دیگ فرنی می‌آمد. آن طعم دهان‌نواز، عطر، برنج سوختهٔ ترد جویدنی، به جای عصبانی شدن از فکر بیوهٔ حریص، دهانش آب می‌افتاد. مستأجر گمرک که در مسیرهای سیاه‌بازار ماهر بود، قوطی گوشت، عسل، سالمون به بیوه می‌داد، عموماً خودش را محبوب می‌کرد، چشمش به دختر بود.

«بریم دریا؟» یک روز صاف در فصل باران گفت. سیتا نگران جوش حرارتی شدید ستسوکو بود، حتماً اگر با آب دریا پاک شود بهتر می‌شود – کی می‌دانست در قلب کودکیش چطور با خودش کنار آمده، اما خیلی کم از مادرش حرف می‌زد، فقط حالا بیشتر به برادرش چسبیده بود. «آره، باحال می‌شه.» تابستان قبل اتاقی در سوما کرایه کرده بودند، تابستان را آنجا گذرانده بودند. ستسوکو را روی ساحل گذاشت و او تا شناورهای تور ماهیگیران در دریا شنا کرد و برگشت. آنجا به اصطلاح چایخانهٔ ساحلی، فقط یک ساختمان بود که می‌شد آمازاکه (نوشیدنی شیرین از برنج تخمیرشده) خورد. هر دو آن مایع با بوی زنجبیل را جرعه جرعه می‌خوردند. برگشت، ستسوکو پودر گندم بو دادهٔ مادرشان را در دهانش می‌ریخت، خفه می‌شد، صورتش پر از خرده. می‌خواست بگوید «یادت میاد، ستسوکو؟» اما نه، خوب نیست بی‌خودی او را به فکر بیندازد.

به سمت ساحل در امتداد جوی کوچک رفتند. در جادهٔ آسفالت مستقیم، گاری‌های اسبی پراکنده بودند، تخلیه‌شوندگان بار حمل می‌کردند. پسر چاق عینکی، کلاه مدرسهٔ متوسطهٔ شمارهٔ یک کوبه به سر، تودهٔ بزرگی از کتاب‌های سخت به نظر را در بغل گرفته بود و روی گاری بار می‌گذاشت. اسب فقط دمش را با تنبلی تکان می‌داد. به راست پیچیدند و به خاکریز رود شوکوگاوا آمدند. در کافهٔ پابونی در راه، ژلهٔ گیاهی طعم‌دار با ساخارین فروخته می‌شد، پس برایش توقف کردند – جوخهایم در سان‌نومیا تا آخرین لحظه کیک می‌فروخت، شش ماه قبل اعلام کرده بود که مغازه را می‌بندد، کیک‌های تزئینی فانتزی درست کرده بود و مادرشان یکی خریده بود. صاحب مغازه یهودی بود. حدود ۱۹۴۰ تعداد زیادی پناهندهٔ یهودی به آکایاشیکی نزدیک شینوهارا آمده بودند، جایی که سیتا برای یادگیری حساب رفته بود. جوان بودند اما همه ریش داشتند. ساعت چهار بعدازظهر بیرون حمام صف می‌کشیدند، حتی تابستان پالتوهای ضخیم می‌پوشیدند. یکی دو تا کفش چپ پوشیده بود، لنگان لنگان می‌رفت. سرنوشت آن مرد چه شد؟ بدون شک زندانی، در کارخانه به کار گرفته شده، زندانی‌ها واقعاً باید کار کنند: اول زندانی‌ها، دوم دانشجویان، سوم کارگران بسیج‌شده، چهارم کارکنان واقعی. کارگران حرفه‌ای جعبهٔ سیگار دورالومین درست می‌کنند، خط‌کش از رزین مصنوعی. آیا واقعاً این‌جوری داریم جنگ را می‌بریم؟ – خاکریز رود شوکوگاوا به باغ سبزی تبدیل شده بود، گل‌های کدو و خیار شکفته بود. تا جادهٔ ملی تقریباً هیچ انسانی دیده نمی‌شد. در میان بیشهٔ درختان کنار جاده، هواپیمای آموزشی با ظرفیت متوسط برای نبرد نهایی حفاظت از سرزمین عزیز، فقط برای ظاهر با طناب استتار پوشیده شده بود. همه‌جا ساکت بود. در ساحل، کودکی با بطری یک شُو (۱٫۹۲ کوارت) آب دریا می‌کشید و پیرزنی. «ستسوکو، لباساتو دربیار.» سیتا حوله را در آب خیس کرد، بارها و بارها لکه‌های قرمز بی‌شمار روی پوست شانه‌ها و ران‌هایش را شست، که حالا شکل گرد و دخترانهٔ چاقی گرفته بود. «احتمالاً کمی سرد.» – به حمام عمومی دور از خانهٔ بیوه می‌رفتند، اما همیشه بعد از همه و در تاریکی  به دلیل قطع برق، هرگز احساس تمیزی نمی‌کرد – دوباره به بدن لخت ستسوکو نگاه کرد، شبیه پدرشان بود، پوستش سفید. «اون شخص چیکار می‌کنه؟ خوابیده؟» پایین‌تر کنار دیوار ساحلی کوتاه، جسدی با حصیری پوشیده بود، دو پا بیرون زده، وحشتناک بزرگ در مقایسه با بدن. «بهتره نگاه نکنی. وقتی کمی گرم‌تر شد می‌تونیم شنا کنیم، بهت یاد می‌دم.»

«اگر شنا کنیم گرسنه می‌شم.» اخیراً برای سیتا هم سخت شده بود گرسنگی را تحمل کند، تا حدی که ناخودآگاه جوش‌های صورتش را فشار می‌داد و حتی روغن سفید را ناخودآگاه در دهانش می‌ریخت. پول داشتند اما راه خرید از بازار سیاه را بلد نبود. «بیا کمی ماهیگیری کنیم.» انتظار می‌رفت نوعی ماهی کوچک بگیریم، حداقل برویم جلبک دریایی شکار کنیم، اما فقط جلبک خلیج پوسیده، با موج‌ها غمگین تکان می‌خورد.

هشدار هوایی داده شد، پس برگشتند. وقتی به ورودی بیمارستان کای‌سی رسیدند، ناگهان صدای زن جوانی به گوش رسید: «آه، مادر.» نگاه کردند، پرستاری به زن میانسالی که کیسهٔ پارچه‌ای روی شانه داشت چسبیده بود، ظاهراً مادر از روستا آمده بود. سیتا خیره به صحنه خالی خیره شد، با حسادت درآمیخته با تحسین به  پرستار زیبا خیره شد. صدای «فرار» شنید، سریع به دریا نگاه کرد. B29 که مین دریایی می‌ریخت، پایین بر فراز آب‌های خلیج اوزاکا پرواز می‌کرد. آیا هدفشان را کاملاً سوزانده بودند؟ حملات هوایی از این مکان دورتر می‌شدند.

«می‌دونم وحشتناک به نظر می‌رسه، اما دیگه به کیمونوهای مادرت نیازی نداری، پس چرا معامله‌شون نکنی، برنج بگیری؟ عمه‌ت مدتیه کم‌کم چیزها رو معامله می‌کنه، فقط برای گذراندن زندگی، می‌دونی.» بیوه گفت که مادر مرحومش چقدر خوشحال می‌شود اگر این کار را کند. حتی قبل از شنیدن جواب سیتا، صندوق لباس غربی را باز کرد، ظاهراً در غیاب او محتویاتش را کامل بررسی کرده بود، با دست‌های ماهر و آشنا دو سه لباس را بیرون کشید و روی تاتامی انداخت. «شرط می‌بندم با این یکی می‌تونی یک تو (۴٫۸ گالن) بگیری. سیتا، تو هم باید به تغذیه‌ت برسی، باید بدنت رو بسازی تا سرباز بشی.»

کیمونویی بود که مادرش وقتی جوان‌تر بود پوشیده بود. سیتا به یاد می‌آورد، در جلسهٔ مشاهدهٔ کلاس انجمن والدین، برگشته بود تا تأیید کند مادرش زیباترین زن است، دیدنش پر از غرور بود. وقتی به استقبال پدرش در کوره رفته بودند، چقدر جوان به نظر می‌رسید، سوار قطار با او چقدر خوشحال بود، فقط لمس کردنش، اما حالا، یک تو برنج، فقط شنیدن صدای آن کلمات یک تو، شادی‌ای در بدنش می‌جوشید که لرزه می‌انداخت. جیره‌های گاه‌به‌گاه برنج برای هر دو او و ستسوکو، نیمی از سبد بامبوی کوچکشان را پر نمی‌کرد، با آن باید پنج روز بگذرانند.

منطقهٔ اطراف مانچیتانی عمدتاً خانه‌های مزرعه بود. بیوه کمی بعد با کیسهٔ برنجش برگشت، بطری دهان‌گشاد آلو ترش سیتا را تا بالا پر کرد، بقیه را در سطل برنج چوبی برای خانوادهٔ خودش ریخت. دو سه روز با دل و جان خوردند، اما زود به فرنی برگشتند. وقتی نارضایتی‌اش را ابراز کرد: «سیتا، تو دیگه پسر بزرگ شدی، باید فکر همکاری با همهٔ ما باشی. خودت هیچ برنجی نمی‌آری، بعد می‌گی می‌خوای برنج بیشتر بخوری، خب، نمی‌شه، غیرمنطقیه.» منطقی یا نه، با حالتی از رضایت کامل جعبهٔ ناهار دخترش را آماده می‌کرد، برنج‌کوه برای مستأجر درست می‌کرد، با برنج معامله‌شده برای کیمونوهای مادرش، در حالی که برای ناهارشان لوبیای بو داده بدون روغن سرو می‌کرد. یک بار که طعم برنج تازه در ذهنش بود، ستسوکو اشتهایش برای آن از دست رفت. «نمی‌دونم چطور می‌تونی اینو بگی، اون برنج ما بود.» «چی، می‌گی عمه‌ت داره کلاهبرداری می‌کنه؟ این حرف‌ها خیلی تنده. با دو تا بچهٔ یتیم سر و کله زدن، اینو بهت گفتن، چیکار می‌کنی؟ اوکی، غذامون رو جدا نگه می‌داریم. اگر این کار رو کنیم نباید شکایتی باشه. و بیشتر از اون، سیتا، خانواده‌تون خویشاوند توی توکیو هم دارن، مگه نه؟ اسمش چیه از طرف مادرت، چرا براش نامه نمی‌نویسی؟ نیشینومیا هم ممکنه یکی از این روزها توی حملهٔ هوایی بیفته، می‌دونی.» در واقع نگفته بود بروید، اما حتی اگر صریح یک بار برای همیشه بگوید، توجیه‌پذیر بود. واقعاً مدتشان طولانی شده بود، اما چون خانوادهٔ همسر عموی پدرشان بود، خانواده‌ای کمی نزدیک‌تر در کوبه بود، اما همه سوخته بودند، تماس با آن‌ها را از دست داده بود. در فروشگاه لوازم آشپزخانه، ملاقهٔ دسته‌دار سرصدفی بلند، قابلمهٔ سفالی، ظرف سس سویا خرید، بعد برای ستسوکو شانهٔ جعبه‌ای به قیمت ۱۰ ین. صبح‌ها و عصرها برنجشان را با اجاق کوچک قرضی می‌پخت، برای مکمل سبزیجات جوشانده با سویا – علف‌ها، ساقهٔ کدو – حلزون حوض سوسی، ماهی خشک نرم‌شده در آب جوش. «آروم باش، لازم نیست این‌قدر رسمی بشینی.» روبه‌روی کاسهٔ ناچیزش، بدون سینی، مستقیم روی تاتامی، سفت و راست مثل همیشه که تربیت شده بود می‌نشست. وقتی سیتا بعد از خوردن تنبلی دراز می‌کشید، «تبدیل به گاو می‌شی»، هشدار می‌داد. حس آسودگی داشت که آشپزخانه جدا نگه داشته، اما نمی‌توانست همه‌چیز را مدیریت کند. از کجا آلوده شده بود؟ وقتی موهای ستسوکو را با شانهٔ جعبه‌ای شانه می‌کرد، شپش و تخم‌هایشان می‌ریخت. لباسشویی‌اش را هم بی‌خیال آویزان می‌کرد. «دشمن هواپیماهاشون می‌بینن، می‌دونی.» بیوه با عصبانیت گفته بود. او با دقت شدید مراقب بود، اما به نوعی هر دو لبه‌دار کثیف شدند. بیشتر از همه دیگر اجازهٔ استفاده از حمام را نداشتند. حمام عمومی یک روز در میان، فقط اگر سوخت خودشان را ببرند اجازه می‌دادند، آن هم بعد از مدتی مزاحمت می‌شد. روزها از فروشگاه کتاب دست‌دوم جلوی ایستگاه شوکوگاوا، نسخهٔ قدیمی مجلهٔ زنان که مادرش می‌گرفت، می‌خرید و درازکشیده روی کمرش می‌خواند. وقتی آژیر به صدا درمی‌آمد و رادیو اعلام می‌کرد تشکیلات بزرگ است، مطلقاً تمایلی به رفتن به پناهگاه کمتر از حد استاندارد نداشت. ستسوکو را با خودش می‌کشید و به غار عمیقی آن‌طرف حوض فرار می‌کرد. آن هم، از بیوه شروع شد، شهرت بدی در محله برایشان به ارمغان آورد. دیگر از یتیمان جنگی خسته شده بودند. گفته می‌شد پسری به سن سیتا باید درست در قلب فعالیت پیشگیری آتش شهروندان باشد، اما یک بار که صدای بمب‌های در حال سقوط را از پوستش حس کرده بود، سرعت آتش دونده را شناخته بود، چه رسد به یک یا دو هواپیما، هیچ تمایلی به مقابله با تشکیلات نداشت.

۶ ژوئیه، از طریق باران باقی‌ماندهٔ فصل باران گذرا، B29ها به آکاشی حمله کردند. سیتا و ستسوکو از غار بی‌حوصله به موج‌هایی که باران گذرا روی حوض ایجاد کرده بود خیره شدند. ستسوکو عروسک جدایی‌ناپذیرش را در بغل گرفته بود. «می‌خوام برگردم خونه، دیگه اینجا توی خونهٔ عمه خوشم نمیاد.» تا آن زمان بیشتر شکایت نکرده بود، اما حالا با صدای گریان گفت. «خونمون سوخته، دیگه اونجا نیست.» اما احتمالاً دیگر نمی‌توانستند مدت زیادی در خانهٔ بیوه بمانند. شب‌ها، وقتی ستسوکو از کابوس ترسیده فریاد می‌زد، بیوه انگار در کمین بوده، هجوم می‌آورد: «دختر و پسرم هر دو برای کشورمون کار می‌کنن، حداقل نمی‌تونی کاری کنی که گریه نکنه؟ اعصابمون رو به هم می‌ریزه و نمی‌تونیم بخوابیم.» در را با صدای بنگ بست. ستسوکو را که با تهدیدهای عصبانی بیشتر هق‌هق می‌کرد، برد و به خیابان شب رفت. مثل همیشه کرم‌های شب‌تاب. لحظه‌ای فکر کرد برای لحظه‌ای به ذهنش خطور کرد که اگر فقط ستسوکو اینجا نبود، همه‌چیز خیلی آسان‌تر می‌شد؛ اما او به محض اینکه سیتا او را پشتش گذاشت، به خواب رفت و وزن بدنش — شاید فقط خیال خودش بود — ناگهان به نظرش سبک‌تر آمد. پشه‌ها آزادانه بر صورت و بازوهایش سلطنت می‌کردند؛ هر بار که خارش می‌کرد، زخم‌ها چرک می‌بستند.

بیوه کمی قبل خانه را ترک کرده بود، ارگ قدیمی دخترشان را باز کردند. «هه، تو، ای، رو، ها، رو، ای، رو، تو، رو، ای، هه، تو، ای، رو، ای، هه، نی.» پس از آنکه نظام آموزشی به مدارس ابتدایی ملی تغییر یافت و نت‌های «دو ر می» به «ها، نی، هو، هه، تو، ای، رو، ها» تبدیل شد، دختر با تردید آهنگ «پرچم‌های کپور» را – نخستین آهنگی که یاد گرفته بود -روی ارگ قدیمی نواخت و همراه با ستسوکو همخوانی کرد. وقتی «کافیه اون، چیکار داری می‌کنی، توی جنگ مثل این، ممکنه عمه‌ت عصبانی بشه، می‌دونی، کمبود حس درست»، وقتی برگشته بود فریاد زد: «خدای من، انگار طاعون افتاده، حتی توی حمله‌های هوایی هیچ کمکی نمی‌کنه. اگر این‌قدر نگران نجات پوست خودت هستی، برو همون غار زندگی کن.»

«چی می‌گی، بیا اینو خونهٔ خودمون کنیم؟ هیچ‌کس مزاحممون نمی‌شه توی این غار، فقط ما دو تا هستیم پس هر جور دلمون خواست می‌تونیم.» غار به شکل مربع باز حفر شده بود، تکیه‌گاه‌ها محکم، اگر بتوانیم از خانهٔ مزرعه کاهی بخریم، اینجا پهن کنیم و پشه‌بند آویزان کنیم، احتمالاً مشکلی خاصی نیست. دست‌کم نیمی از جذابیت این تصمیم، هیجان یک بازی ماجراجویانه بود که برای سن یک پسر نوجوان مثل او بسیار دلنشین و مناسب به نظر می‌رسید. وقتی آژیر برداشته شد، بدون گفتن حتی یک کلمه، بار و بنه‌شان را جمع کرد.

«ببخشید که این‌قدر طولانی مزاحم بودیم، داریم به جای دیگه می‌ریم.» «جای دیگه؟ کجا؟» «دقیقاً مطمئن نیستیم هنوز.» «این‌طوره، خب، مراقب خودتون باشید، خداحافظ ست‌چان.» لبخند اجباری زد و فوراً به خانه عقب‌نشینی کرد.

همراه صندوق حصیری، لحاف، پشه‌بند، لوازم آشپزخانه، به نحوی توانست جعبهٔ لباس غربی، جعبهٔ استخوان‌های مادرش را حمل کند. دوباره ارزیابی کرد، بیشتر از سوراخی در زمین نبود، افسرده‌کننده بود فکر زندگی کردن آنجا. در خانهٔ مزرعه‌ای‌ که تصادفی انتخاب کرده بود، کمی کاه به او بخشیدند و چند ساقهٔ پیاز ولزی و ترب هم به او فروختند. اما از همهٔ این‌ها لذت‌بخش‌تر، دیدن ستسوکو بود که با شادی و سرزندگی بازی می‌کرد.«این آشپزخونه می‌شه، اون‌طرف راهرو ورودی.» ناگهان به نظر گیج آمد: «دستشویی رو کجا بذاریم؟» «نگران نباش، هرجا اوکیه، برادرت با تو میاد.» روی کاه راست نشست. پدرشان گفته بود «بدون شک این دختر زیبادل می‌شه.»  سیتا که معنی «زیبادل» را نفهمیده بود، گفت: «بذار فکر کنم… فکر کنم یعنی خیلی باکلاس، از طبقهٔ بالا.» واقعاً هم باکلاس بود؛ همین موضوع همه‌چیز را دلخراش‌تر و غم‌انگیزتر می‌کرد.

حالا از قطع برق اجباری دور بودند، اما تاریکی پناهگاه شب حتی سیاه‌تر به نظر می‌رسید. پشه‌بند را از تکیه‌گاه‌ها آویزان کرد، داخلش تنها پیوند با زندگی، وزوز بال پشه‌هایی بود که بیرون جمع شده بودند. ناخودآگاه دو تا به هم نزدیک شدند. پاهای لخت او را به شکمش فشار داد. ناگهان سیتا حس هیجان دردناکی احساس کرد، حتی محکم‌تر در آغوشش گرفت. ستسوکو با ترس گفت: «داری آزارم می‌دی، سیتا».

پیشنهاد کرد پیاده‌روی کنند، نتوانستند بخوابند، بیرون رفتند. هر دو ادرار کردند. بالای سرشان چراغ‌های قرمز و آبی هواپیماهای ژاپنی که به سمت غرب می‌رفتند روشن و خاموش می‌شدند. «اون‌ها هواپیماهای کامیکازه‌ان.» «آره.» ستسوکو که نمی‌دانست منظورش چیست، سر تکان داد. «شبیه کرم‌های شب‌تاب به نظر می‌رسن.» «آره، مگه نه؟» چیزی به فکرش رسید: چند کرم شب‌تاب بگیر، توی پشه‌بند بگذار، کمی روشن‌تر شود. نه لزوماً تقلید از چه‌یین، اما هر چقدر دستش می‌رسید می‌گرفت و توی تور می‌انداخت. پنج شش تا خط نور لرزان می‌کشیدند، داخل تور می‌ایستادند، روشن و خاموش. اوکی، در کل بیشتر از صد تا. در نهایت صورت هم را نمی‌دیدند، اما حس آسودگی، دنبال آن حرکت ملایم به زودی به خواب رفتند – آن خط نور کرم‌های شب‌تاب، رژهٔ دریایی اکتبر ۱۹۳۵. سمت کوه روکو نمایش نورانی عظیمی به شکل کشتی بود. از آنجا ناوگان ترکیبی و ناو هواپیمابر در خلیج اوزاکا دقیقاً مثل چوب‌های شناور بزرگ به نظر می‌رسیدند. در کمان نبردناوها غرفه‌های سفید پهن شده بود. پدرش آن زمان در خدمهٔ ناو مایا بود. سیتا با تمام قدرت به دنبال شکل آن کشتی گشت، اما نتوانست کشتی‌ای با پل پرتگاه‌مانند خاص مایا پیدا کند. گروه موسیقی تجاری کوبه؟ تکه‌هایی از مارش نظامی شنیده می‌شد: «در دفاع یا حمله، این دژهای آهنی شناور، هرگز برنمی‌گردن.» تعجب. کجا بابا حالا داره می‌جنگه. عکسش خیس عرق. حملهٔ هوایی هواپیماهای دشمن، با، با، با، با، با، گلوله‌های ردیاب دشمن را با نور کرم‌های شب‌تاب مقایسه کرد. بدون شک، گلوله‌های ردیاب توپ ضد هوایی که شب حملهٔ ۱۷ مارس دیده بود، مثل کرم‌های شب‌تاب در آسمان بلعیده شده بودند. واقعاً فکر می‌کنند با این‌ها می‌توانند آن‌ها را پایین بیاورند؟

صبح نیمی از کرم‌های شب‌تاب افتاده بودند، مرده. ستسوکو بقایایشان را در ورودی پناهگاه دفن کرد. «چیکار داری می‌کنی؟» «دارم قبر برای کرم‌های شب‌تاب درست می‌کنم.» سرش پایین خم بود. «مامان هم توی قبره، مگه نه؟» گیج شده بود. «از عمه شنیدم، گفت مامان قبلاً مرده و توی قبرشه.» برای اولین بار سیتا به گریه افتاد. «یه روزی می‌ریم قبرشو ببینیم. یادته ستسوکو، فکر کنم یک بار به قبرستان کاسوگانو نزدیک نونوبیکی رفتی، اونجاست که مامان حالا هست.» در قبر کوچک زیر درخت کامفور، درسته، اگر استخوان‌هاشو اونجا نذارم، هرگز به بهشت نمی‌ره.

مردم محلی به‌زودی پی بردند که سیتا و ستسوکو در پناهگاه زندگی می‌کنند؛ زیرا او کیمونوهای مادرش را با برنج به کشاورزان معامله می‌کرد و خودشان هم او را بارها در حال آب‌کشیدن از چاه دیده بودند. با این حال، هیچ‌کس به سراغ‌شان نیامد. شاخه‌های خشک جمع می‌کرد تا برنج بپزد. وقتی به اندازهٔ کافی شور نبود، از اقیانوس آب می‌کشید. در جاده‌ها گاهی هدف جنگنده‌های P-51 قرار می‌گرفت، اما روزها همچنان آرام و بی‌دغدغه سپری می‌شد. شب‌ها کرم‌های شب‌تاب مثل نگهبانان کوچک و مهربان مراقب‌شان بودند و زندگی در پناهگاه هر روز بیشتر و بیشتر آرام و مستقر می‌شد. اما سیتا بین انگشتان هر دو دستش اگزما زد. ستسوکو هم به تدریج ضعیف‌تر شد. شب‌ها به مخزن می‌رفتند، بدنش را در حالی که حلزون جمع می‌کردند می‌شستند. تیغه‌های شانه، دنده‌های ستسوکو روز به روز برجسته‌تر می‌شد. «باید بیشتر بخوری.» فکر کرد شاید بتواند قورباغه بگیرد، به جایی که با سر و صدا قورقور می‌کردند خیره شد، اما فایده‌ای نداشت. می‌توانی بگویی باید بیشتر بخوری، اما کیمونوهای مامان تقریباً ته کشیده. بازار سیاه بود: یک گوجه‌فرنگی سه ین (هر ین تقریباً معادل یک دلار آمریکا ارزش داشت)، حدود یک لیتر و هشت دهم لیتر روغن صد ین، سیصد و هفتاد و پنج گرم گوشت گاو بیست ین، و حدود یک کیلو و نیم برنج بیست و پنج ین. اما اگر راه و چاه بازار سیاه را بلد نبودید، پیدا کردن و خریدن این چیزها مثل تعقیب ستاره در آسمان بود.

 چون نزدیک شهر بودند، کشاورزان حیله‌گر بودند، برنجشان را برای پول نمی‌فروختند. به زودی به فرنی سویا عقب‌نشینی کردند. آخر ژوئیه ستسوکو جوش زد. هر چقدر سعی می‌کرد کک و شپش را تمیز کند، صبح بعدی از درز لباس‌هایش بیرون می‌زدند. عصبانی بود که فکر می‌کرد رنگ قرمز غم‌انگیز خون آن شپش‌های خاکستری متعلق به ستسوکو است. یکی‌یکی موجودات پاپیون‌پا را می‌چید، شکنجه می‌کرد تا بمیرند، اما فایده‌ای نداشت. حتی تعجب کرد آیا کرم‌های شب‌تاب خوراکی هستند. به مرور انرژی جسمی‌اش را از دست داد. حتی وقتی سیتا به دریا می‌رفت، ستسوکو با صدای ضعیف می‌گفت: «اینجا منتظر می‌مونم»، عروسکش را محکم به سینه چسبانده و دراز می‌کشید. هر بار که سیتا بیرون می‌رفت، همیشه از باغ سبزیجات خانه‌های اطراف خیارهایی به اندازهٔ انگشت کوچک یا گوجه‌های سبز نارس می‌دزدید و برای او می‌آورد. یک بار پسربچه‌ای پنج شش ساله سیب می‌خورد.گنج واقعی. دزدید و دوید. «سیب برات آوردم بخوری.» طبق انتظار با چشم‌های درخشان گاز زد، اما فوراً گفت این سیب نیست. سیتا مزه کرد، سیب‌زمینی شیرین خام پوست‌کنده. شاید به خاطر این شادی زودرس، اشک در چشمانش جمع شد. «حتی سیب‌زمینی هم خوبه، مگه نه؟» «اینجا، حالا بخور، اگر نخوری برادرت می‌گیرتش.» با لحن جدی حرف زد، اما صدای سیتا هم مانند ناله شده بود.

جیره چه شد؟ همراه برنج توانسته بود کبریت و نمک سنگ بگیرد، اما کالاهای جیره‌بندی‌شده که گاه‌به‌گاه در روزنامه‌ها اعلام می‌شد، چون او عضو انجمن محله نبود، کاملاً از دسترسش قطع شده بود. شب‌ها، چون باغچه‌های خانه‌ها دیگر کافی نبود، سیتا باغچه‌های سیب‌زمینی کشاورزان را می‌دزدید، نیشکر می‌کشید و آب شیرینش را به ستسوکو می‌داد.

عصر ۳۱ ژوئیه، درست وقتی سیتا مشغول دزدیدن غذا بود، آژیر هشدار هوایی به صدا درآمد. او هیچ توجهی نکرد و به کندن سیب‌زمینی ادامه داد. ناگهان کشاورزی که در پناهگاه روباز نزدیک آنجا پناه گرفته بود، او را دید و کتک محکمی به او زد. وقتی آژیر قطع شد، کشاورز او را به غار برد. سپس با چراغ‌قوه به جستجوی برگ‌های سیب‌زمینی باقی‌مانده‌ای پرداخت که سیتا قصد داشت بجوشاند؛ مدرکی کاملاً انکارناپذیر. «ببخشید… لطفاً ببخشید!» سیتا جلوی ستسوکو وحشت‌زده زانو زد و از کشاورز عذرخواهی کرد، اما هیچ رحمی در کار نبود. «خواهر کوچیکم مریضه. اگر من نباشم، راهی نداره زنده بمونه.» کشاورز غرید: «جرات داری؟ دزدی محصولات در زمان جنگ جرم خیلی جدی است!» او را زد، سپس از شانه گرفت و تکان داد: «تکان بخور، وگرنه می‌ندازمت زندان!»اما پلیس ایستگاه همه چیز را بی‌تفاوت پذیرفت. «به نظر می‌رسه حملهٔ هوایی امشب توی فوکویی بوده.» کشاورز را آرام کرد، برای سیتا موعظه‌ای کوتاه کرد و او را زود آزاد کرد.

وقتی بیرون آمد، با تعجب دید که ستسوکو چطور خودش را به آنجا رسانده و ایستاده بود. به پناهگاه برگشت در حالی که پشت سیتای گریان را نوازش می‌کرد و با لحنی بسیار شبیه به مادرشان گفت: «کجا درد می‌کنه؟ اصلاً خوب نیست. باید دکتر بیاریم و بهت آمپول بزنیم.»

با آغاز ماه اوت، حملات پی‌درپی هواپیماهای برخاسته از ناوهای هواپیمابر ادامه یافت. سیتا همیشه منتظر پخش هشدارهای حملهٔ هوایی می‌ماند و به محض شنیدن آن، به دزدی غذا می‌رفت. از این هواپیماها به شدت وحشت داشت؛ درست وقتی در آسمان تابستانی درخشان و دور به نظر می‌رسیدند، ناگهان شیرجه می‌زدند، رگبار گلوله می‌باریدند و آتش را بر سرشان فرو می‌ریختند. همهٔ کشاورزان در پناهگاه‌ها پنهان می‌شدند. منتظر این فرصت، از دروازه‌های کاملاً باز به آشپزخانه‌ها خزید و هر چه به دستش می‌رسید را بی‌هیچ انتخابی برمی‌داشت. پنجم اوت، بخش مرکزی نیشینومیا در آتش سوخت. البته ساکنان مانچیتانی که تا پیش از این زندگی نسبتاً آرامی داشتند، این بار کاملاً به هم ریختند و وحشت‌زده شدند، اما برای سیتا این دقیقاً ساعات کاری او بود.

در میان آن مهیب‌ترین مخلوط راکت‌های جیغ‌کش و انفجارها، به منطقه‌ای خالی از هر زن، مرد و کودکی لغزید؛ همان منظره‌ای که در پنجم ژوئن دیده بود. کیمونوهایی را که برای معامله با برنج مناسب بودند برداشت، کوله‌پشتی‌های جا مانده را گرفت و هرچه نمی‌توانست حمل کند، زیر درپوش‌های سنگی جوی‌ها پنهان کرد، در حالی که مدام جرقه‌ها را از روی لباس و بدنش می‌زدود. چمباتمه زد و از موج جمعیت وحشت‌زده‌ای که به سمتش می‌دویدند، خود را کنار کشید. سپس به آسمان شب نگاه کرد. بمب‌افکن‌های B29 بر فراز دود و شعله‌ها به سمت کوه پرواز کردند و رو به دریا چرخیدند. دیگر نیازی به ترس نبود. حتی در دلش هوس کرد دست‌هایش را بالا ببرد و با تمام وجود فریاد بزند: «یاااا!»

در تمام آن آشفتگی آیا کیمونوی رنگی انتخاب کرده بود که در معامله سودآور باشد؟ روز بعد چیزی برای پیچیدن نداشت، کیمونوی بلند آستین‌دار چشم‌گیر را زیر پیراهن و شلوارش چپاند. موقع راه رفتن مدام بیرون می‌زد. مثل قورباغهٔ شکم‌گنده با هر دو دست وسط برآمده‌اش را چسبید و به خانه‌های مزرعه برد. اما امسال نشانه‌هایی بود که برداشت برنج ضعیف خواهد بود. کشاورزان قبلاً بی‌میل شده بودند. البته از نزدیک شدن به مردم همسایه محتاط بود، پس تا نیشینومیا کیتاگوچی جستجو کرد. حفره‌های بمب تا شالیزارها کشیده شده بود. نیکاوا. بهترین کاری که توانست انجام دهد یک گوجه، سویای سبز، و لوبیا بود.

ستسوکو نتوانست از اسهالش خلاص شود. نیمهٔ راست بدنش به حدی سفید بود که شفاف به نظر می‌رسید، نیمهٔ چپ جوش‌زده. وقتی با آب دریا شستشو می‌داد فقط از درد فریاد می‌زد. وقتی ستسوکو را نزد دکتر جلوی ایستگاه شوکوگاوا برد، پزشک به‌طور صوری گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «مسئلهٔ تغذیهٔ بهتر است.» هیچ دارویی تجویز نکرد.

تغذیهٔ بهتر برای او یعنی گوشت سفید ماهی، زردهٔ تخم‌مرغ، کره و شاید حتی شربت ویتامین مخصوص نوزادان. سیتا با حسرت به یاد می‌آورد که وقتی از مدرسه برمی‌گشت، گاهی شکلات تولید شانگهای از پدرشان در نامه رسیده بود. اگر معده‌اش کمی ناراحت می‌شد، مادرش سیب را رنده می‌کرد، آبش را با پارچه می‌گرفت و به او می‌داد. انگار همهٔ این‌ها مربوط به قرن‌ها پیش بود. اما تا دو سال قبل هنوز هر غذایی در دسترس بود؛ نه، حتی فقط دو ماه پیش، مادرش هلو را با شکر جوشانده بود، قوطی خرچنگ باز کرده بود — همان ژلهٔ شیرین که سیتا گفته بود «شیرینی دوست ندارم» و نخورده بود؛ ناهار برنج نانکینگ در روز همکاری توسعهٔ آسیا که بوی بدش باعث شده بود آن را دور بیندازد؛ غذاهای گیاهی بی‌مزهٔ معابد اوباکوسان و مانبوکوجی؛ و توپ‌های گندم سیاه که بار اول نتوانسته بود پایین بدهد. همهٔ این خاطرات حالا مثل خوابی دور و محو به نظر می‌رسیدند.

حتی عروسکی که همیشه محکم به سینه‌اش چسبانده بود و سرش موقع راه رفتن بالا و پایین می‌رفت، دیگر توان نگه داشتنش را نداشت؛ با این حال هنوز آن را رها نمی‌کرد. در واقع بازوها و پاهای آن عروسک سیاه از خاک، خیلی گردتر و سالم‌تر از بدن لاغر و آب‌رفتهٔ خود ستسوکو به نظر می‌رسید.

سیتا او را کنار خاکریز رود شوکوگاوا نشاند. مردی با گاری پر از یخ، با اره از یخ می‌تراشید. سیتا خرده‌های یخ را برداشت و لب‌های خشک و ترک‌خوردهٔ ستسوکو را مرطوب کرد. «گرسنه‌ای، مگه نه؟» «آره.» «چی می‌خوای بخوری؟» «تمپورا، ساشیمی و توکوروتن (ژلهٔ ژلیدیوم).» مدتی پیش سگی به نام بل داشتند. زمانی بود که سیتا تمپورا دوست نداشت و مخفیانه غذایش را نمی‌خورد، بعد آن را به سگ می‌داد. «چیزی دیگه؟» حتی حرف زدن از غذاهایی که دلشان می‌خواست، فقط با یادآوری طعمشان، بهتر از هیچ بود. در راه برگشت از تماشای نمایش در دوتونبوری، سوکی‌یاکی ماهی‌ای که در رستوران مارومان خورده بودند؛ فقط یک تخم‌مرغ به هر کدام، اما مادر مال خودش را به او داده بود. غذای چینی در ‌بازارسیاه محلهٔ چینی‌ها که با پدر رفته بود. سیب‌زمینی سرخ‌شده با اِمه (ژلهٔ برنج چسبناک) رویش؛ وقتی نخ ژله را کشید و پرسید «این گندیده نیست؟» همه خندیدند. یک بار یک آب‌نبات سفت از بستهٔ کمک‌های خیرخواهانه دزدیده بود. اغلب شیر خشک ستسوکو را می‌دزدید، بعد دوباره دارچین از مغازهٔ آب‌نبات. و آن روز گردش مدرسه، وقتی سیب خودش را با بچهٔ فقیر شریک شد که فقط آب‌نبات لیمو داشت؛ آب‌نبات گلیکو. با فکر همهٔ این خاطرات، درست بود؛ باید به تغذیه ستسوکو بیشتر توجه می‌کرد. این فکر غیرقابل تحمل و خشمگین‌کننده بود. دوباره او را بلند کرد و به پناهگاه برگرداند.

به ستسوکو که آنجا دراز کشیده بود و با چشمان نیمه‌باز چرت می‌زد و عروسک کثیفش را به سینه چسبانده بود، خیره شد. ناگهان فکری وحشی از ذهنش گذشت: «انگشتم را ببرم؟ بگذار خونش را بنوشد.» جهنم، فرقی هم نمی‌کرد؛ اگر فقط یکی را قطع کنم، می‌توانم گوشتش را به او بدهم. «ستسوکو، موهات دیگه باید اذیتت کنه، نه؟»  تنها موهایش هنوز زنده و پرطاقت بود؛ در حال رشد و ضخیم شدن. او را آرام بلند کرد و موهایش را بافت. وقتی انگشتانش را از میان تارهای نرم مو می‌کشید، دست‌هایش پر از شپش شد. «سیتا، ممنون.» وقتی موهایش مرتب شد، گودال‌های حدقهٔ چشم‌هایش حتی بیشتر از پیش بیرون زده و وحشت‌ناک به نظر می‌رسید. چه چیزی از ذهن ستسوکو می‌گذشت؟ دو سنگ در دسترس برداشت و با صدایی ناگهان پر از شادابی گفت:«سیتا، لطفاً بردار.»

«ها؟»

«شام! چای هم می‌خوای؟»

و مثل اینکه ناگهان روح تازه‌ای در بدن ضعیفش دمیده شده باشد، ادامه داد: «و بعدش توفو هم پختم، برات می‌کشم.»

مثل بازی خانه‌بازی، تکه‌های خاک و سنگ‌ها را ردیف کرد و با لحنی مهمان‌نواز گفت:

«لطفاً بفرما، شام نمی‌خوری؟»

ظهر ۲۲ اوت، وقتی از شنا در مخزن به پناهگاه برگشت، ستسوکو مرده بود. به پوست و استخوان آب رفته بود. دو سه روز قبل قادر به حرف زدن نبود. حتی وقتی مورچه‌های بزرگ روی صورتش می‌خزیدند تلاشی برای زدودنشان نمی‌کرد. فقط شب‌ها به نظر می‌رسید نور کرم‌های شب‌تاب را با چشمانش دنبال می‌کند. ستسوکو نرم و آهسته زمزمه می‌کرد: «بالا می‌رن… پایین می‌رن… آه، ایستادن.»

یک هفته پیش، وقتی شکست رسمی ارتش اعلام شد، سیتا بی‌اختیار فریاد زد: «چی به ناوگان ترکیبی شده؟» پیرمردی که نزدیک ایستاده بود، با قاطعیتی خشک و پر از اطمینان گفت: «اون‌ها سال‌ها پیش غرق شدن. یکی‌شون هم باقی نمونده.»

پس… آیا ناو بابا هم غرق شده بود؟ در حالی که راه می‌رفت، خیره به عکس کاملاً چروک و مچاله‌شدهٔ پدرش ماند که حالا دیگر بخشی جدایی‌ناپذیر از وجودش شده بود. زیر لب تکرار کرد: «بابا هم مرده… بابا هم مرده.»

این بار، خیلی بیشتر از مرگ مادرش، واقعیت مرگ پدر را در عمق وجودش حس کرد. تمام اراده‌ای که تا آن لحظه در دلش مانده بود – اراده‌ای که با آن به خود و ستسوکو می‌گفت باید زنده بمانند – یک‌باره از دست رفت. حسی تلخ و سنگین در او شکل گرفت که از این پس دیگر فرقی نمی‌کرد چه اتفاقی بیفتد.

با این حال، برای ستسوکو هنوز تسلیم نشده بود. در محله‌های اطراف پرسه می‌زد، جیب‌هایش پر از اسکناس‌های ده‌ینی که از پس‌اندازش برداشته بود، گاهی هم مرغی به قیمت صد و پنجاه ین گیر می‌آورد. قیمت برنج سرسام‌آور بالا رفته بود؛ حالا یک شُو چهل ین شده بود. هر چه در توان داشت به او می‌خوراند، اما دیگر غذا را پایین نمی‌داد.

شب طوفان، سیتا در تاریکی پناهگاه با بدن ستسوکو روی زانوهایش چمباتمه زده بود. حتی وقتی چرت می‌زد زود بیدار می‌شد، بارها و بارها موهایش را نوازش می‌کرد، گونهٔ خودش را به گونهٔ او که حالا سرد شده بود فشار می‌داد. گریه نکرد. باد زوزه می‌کشید، برگ‌های درختان با خشونت تکان می‌خوردند. در میان این طوفان خشمگین ناگهان فکر کرد صدای گریهٔ ستسوکو را شنید. باز هم توهم صدای برخاستهٔ مارش نبردناو او را تسخیر کرد.

طوفان روز بعد گذشت. آسمان ناگهان با رنگ‌های عمیق پاییزی پوشیده شد و آفتابی بی‌ابر، درخشان و بی‌رحمانه همه‌جا را فرا گرفت. سیتا ستسوکو را در آغوش گرفت و راه کوه را در پیش گرفت. از دفتر شهر پرس‌وجو کرد؛ کوره پر بود. گفتند هنوز از اجساد هفتهٔ پیش هم نتوانسته‌اند مراقبت کنند. فقط یک کیسهٔ حصیری زغال – جیرهٔ ویژه – به او دادند. مردی از دفتر جیره که ظاهراً با این کارها آشنایی داشت، توصیه کرد: «برای بچه، جایی مثل گوشهٔ یک معبد پیدا کن و قرض بگیر. اجازه می‌دهند آنجا بسوزانیش. حتماً لباس‌هایش را دربیار؛ اگر با پوستهٔ سویا آتش بزنی، خوب می‌سوزد.»

در تپه‌ای مشرف به مانچیتانی گودالی کند. ستسوکو را در سبد حصیری گذاشت، عروسک، کیف، لباس زیر و همه‌چیز را دورش چید. طبق گفته، پوسته‌های سویا را پهن کرد و شاخه‌های خشک را روی آن ردیف کرد. زغال را خالی کرد و سبد را بر فراز آن قرار داد. آتش را به تکهٔ چوب گوگردی منتقل کرد و داخل انداخت. پوسته‌ها با صدای ترکیدن شکافتند و شعله‌ور شدند. سیتا در حالی که دود را که نامنظم و پراکنده بالا می‌رفت تماشا می‌کرد، ناگهان یک خط دود قوی و مستقیم با نیروی زیاد به سمت آسمان شلیک شد. او، با هوس شدید اجابت، هنوز به شعله‌ها خیره مانده بود و چمباتمه زده بود. اسهال مزمن حالا سیتا را هم آزار می‌داد.

وقتی روز به پایان نزدیک شد، زغال‌ها با ناله‌ای آرام و سرخ‌رنگ در باد ملایم می‌درخشیدند. در آسمان غروب، ستاره‌ها یکی پس از دیگری ظاهر شده بودند. تاریکی اجباری دو روز پیش برداشته شده بود. وقتی پایین به خط خانه‌های دره نگاه کرد، اینجا و آنجا نورهای گرم و درازمدتی که مدت‌ها از یاد رفته بودند، دوباره پیدایشان شده بود. چهار سال پیش، درست از همین مسیر با مادرش عبور کرده بود تا پیشینهٔ نامزد احتمالی برای پسرعموی پدرش را بررسی کنند. خانهٔ آن بیوه از دور دقیقاً همان‌طور بود؛ کوچک‌ترین تغییری نکرده بود.

در نیمه‌شب، آتش خاموش شد. در تاریکی مطلق نتوانست استخوان‌ها را ببیند و جمع کند. همان‌جا رها کرد و کنار گودال دراز کشید. دور و برش گروه عظیمی از کرم‌های شب‌تاب در حال رقص بودند. اما سیتا دیگر هیچ تمایلی به گرفتنشان نداشت. با خود اندیشید: «اگر مثل این باشد، شاید ستسوکو این‌قدر تنها نباشد. کرم‌های شب‌تاب کنارش خواهند بود؛ بالا می‌روند، پایین می‌آیند، حالا به پهلو پرواز می‌کنند. طول نمی‌کشد که بروند، اما تو با این کرم‌های شب‌تاب به بهشت خواهی رفت.»

در سپیده‌دم بیدار شد، استخوان‌های سفید را جمع کرد – تکه‌هایی ظریف و شفاف مثل آلاباستر شکسته – و از کوه پایین آمد. از داخل پناهگاه روباز پشت خانهٔ بیوه – جایی که ظاهراً آنچه را سیتا فراموش کرده بود بردارد، انداخته بودند – پیراهن زیر و کمربند خیس آب مادرش را برداشت و روی شانه‌اش انداخت. دیگر هرگز به آن پناهگاه بازنگشت.

بعدازظهر ۲۲ سپتامبر ۱۹۴۵، سیتا که از گرسنگی در ایستگاه سان‌نومیا مرده بود، همراه اجساد ۲۰ یا ۳۰ کودک بی‌خانمان دیگر در معبدی بالای نونوبیکی سوزانده شد. استخوان‌هایش به عنوان روح بی‌جان به سرداب سپرده شد.

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی