جواد اسحاقیان: «زویا» – رمان رشد یک زن فمینیست در برابر بنیادگرایی و مردسالاری

«زویا» (Zoya) نام راوی و شخصیت اصلی داستان است که ماجرای زندگی خود و کشورش «افغانستان» را از آغاز تا پایان برای «ریتا کریستوفاری» (Rita Cristofari) و «جان فولایین» (John Follain) نقل کرده و این زندگی‌نامه از رهگذر چند مصاحبه و گفت‌وگوی طولانی این دختر بیست‌وسه‌سالهٔ افغانی و شخصیت فمینیست و مبارز در شهر «رُم» در ژانویهٔ سال ۲۰۰۲ فراهم آمده و در ۱۵ آوریل ۲۰۰۳ در HarperCollins Publishers Inc. «نیویورک» در ۲۶۶ صفحه انتشار یافته است. به نوشتهٔ این دو فراهم‌آورندهٔ زندگی‌نامه، آرزوی اصلی «زویا» برقراری «دادگری و مردم‌سالاری» در کشوری بود که یگانه قانونش «چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» است. (کریستوفاری؛ فولایین، ۱۳۸۶، ۲۱۱).

«زویا» در جایی از روایتش در مورد انتخاب این نام بر خود می‌گوید که یک خبرنگار زن شوروی پس از دیداری به وی گفته است که دختری به نام «زویا» می‌داشته که بر اثر بیماری سرطان درگذشته است و اگر او موافقت کند، این نام را بر خود نهد تا این مادر احساس کند «زویا»ی او همچنان زنده است و راوی — که تا این زمان نام اصلی خود را نگفته — آن را پذیرفته است و اتفاقاً این نام، نام دو تن از زنان نستوه و مبارزی را به ذهن می‌آورد که نخستین به خاطر باور به ایدئولوژی کمونیستی و لو ندادن پنهانگاه «استالین» در روزگار «تزار»ها کشته شد و دومین، پارتیزان هجده‌سالهٔ «زویا آناتولیونا کوسمودمیانسکایا» (Zoya Anatolyevna Kosmodemyanskaya) به این دلیل که پس از دستگیری به دست آلمانی‌ها و تحمل شکنجه و ندادن اطلاعات به آنان، در ۲۹ نوامبر ۱۹۴۱ به دار آویخته شد.

محرّران این زندگی‌نامه، تا اندازه‌ای هم به تقریرات راوی، شکل داستانی مدرن داده‌اند و روند رخدادها را به گونه‌ای نوشته‌اند که امروزه از آن به «شروع از میانه» (in medias res) تعبیر می‌شود؛ یعنی روایت از هنگامی آغاز می‌شود که شخصیت مبارز افغانی بخشی از زندگی پُربار خود را در «پاکستان» و همکاری با «سازمان زنان» و ارگان آن «پیام زن» گذرانده و دارد به مرز افغانستان در گذرگاه «خیبر» می‌رسد تا با توشه‌ای گران از تجربهٔ مبارزه با «مجاهدین» و «طالبان» دومین دوره از کنش اجتماعی ـ فرهنگی و فمینیستی خود را آغاز کند (۷).

اما علت گزینش رویکردی به نام «رمان رشد» (Bildungsroman) برای خوانش این اثر، شکل‌گیری شخصیت زن نستوه و مبارز فمینیستی است که هویت فردی و اجتماعی‌اش در روند مبارزه با تباه‌ترین نیروهای سیاسی ـ نظامی و واپس‌گرای کشورش «افغانستان» یعنی «مجاهدین» و «طالبان» شکل گرفته است؛ میراثی فرهنگی و مبارزاتی که از مادر و کنشگر مدنی و پدر روشن‌بین خود به ارث برده است. «زویا» داستان سراسر رنج و در همان حال، آزمون‌ها، تجربه‌ها و مبارزات دختری است که از روزگار کودکی به «کویته»ٔ «پاکستان» برده می‌شود تا از آسیب «مجاهدین» و «طالبان» ایمن ماند و بتواند راه مبارزهٔ بی‌پایان برابری زن و مرد و تباهی مردسالاری را ادامه دهد. بخش نخست این اصطلاح آلمانی به معنی «تکوین» و «رشد» است و «رمان رشد» به «نوع ادبی» (Genre)ای گفته می‌شود که نویسنده گذار رشد شخصیت قهرمان داستانش را از مراحل آغازین کودکی تا بلوغ و رسیدن به هویت راستین و متعالی دنبال می‌کند. گزینش این اصطلاح آلمانی به دلیل آثار برجسته‌ای با همین مضمون در ادبیات داستانی آلمانی بوده است که شهرتی جهانی یافته‌اند. «سوزان هاو» (Susanne How) در کتاب خود با عنوان «استاد ویلهلم و خویشاوندان انگلیسی او» (Wilhelm Meister and His Kinsmen) این اصطلاح، نوع ادبی و پیشینه را چنین توضیح می‌دهد:

«قهرمان نوجوان رمان، دورهٔ شاگردی عادی را آغاز می‌کند. موضوع اصلی این رمان، رشد ذهن و شخصیت او از کودکی تا بزرگ‌سالی است. شخصیت اصلی از رهگذر تجربیات گوناگون خود بزرگ و بالغ می‌شود که در واقع «هویت» او را شکل می‌دهد. اصطلاح «رمان رشد» در سدهٔ بیستم بیش از گذشته به ادبیات اروپا راه یافت و مورد ارزیابی و داوری منتقدان قرار گرفت و بازتاب‌هایی گوناگون یافت. قهرمان رمان به دلیل خلق‌خوی خود، با موانعی بی‌شمار و راهنمایانی متعدد روبه‌رو می‌شود. در انتخاب دوستان، همسر و پیشهٔ خود، دچار اشتباهاتی می‌شود اما سرانجام به گونه‌ای خود را با نیازهای زمان و محیط تطبیق می‌دهد و دایرهٔ فعالیتش را به گونه‌ای سامان می‌دهد که بتواند اثرگذار باشد» (هاو، ۱۹۳۰، ۴).

«سال‌های شاگردی ویلهلم مایستر» (Wilhelm Meisters Lehrjahre) نوشتهٔ «گوته» (Goethe) در سال‌های ۱۷۹۵-۱۷۹۶ و «دیوید کاپرفیلد» (David Copperfield) نوشتهٔ «دیکنس» (Dickens) در سال‌های ۱۸۴۹ تا ۱۸۵۰ و «تصویر هنرمند به عنوان یک جوان» (A Portrait of the Artist as a Young Man) نوشتهٔ «جیمز جویس» (James Joyce) در ۱۹۱۶ و رمان‌هایی مانند «همسایه‌ها» (۱۳۵۳) نوشتهٔ «احمد محمود» و «روز اول ماه مهر هرگز نیامد» (۱۳۹۴) نوشتهٔ دکتر «جمشید ملک‌پور» نیز از جمله «رمان‌های رشد» موفق به شمار می‌آیند.

دکتر «کریستی» (Christy) استادیار دپارتمان «کالج انگلیسی بیشاپ آمبروز» (Bishop Ambrose) در «کوایمباتور» (Coimbatore) «هند» برای این که داستانی «رمان رشد» اطلاق شود، پنج پیش‌شرط قائل می‌شود (کریستی، ۲۰۱۶، ۱۲۳۶). این پیش‌شرط‌ها، بی‌گمان هنجارهایی سراسر فراگیر نیستند، اما در هر اثری از این نوع ادبی، بیش و کم می‌توان نمونه‌هایی از آن‌ها سراغ گرفت. برخی اشارات این استاد برای توضیح نوع ادبی «رمان رشد» نیز ضروری است:

۱. پیشرفت ذهن و شخصیت قهرمان از کودکی تا بزرگ‌سالی. ۲. تنش یا تعارض با دنیای بیرونی و دنیای درونی قهرمان. ۳. از خود بی‌خودشدگی یا هیجانی باید وجود داشته باشد که قهرمان را مجبور کند تا یک سفر طولانی را پشت سر بگذارد. ۴. زمان و مکان باید طولانی باشد تا قهرمان، زمان زیاد و کافی برای رسیدن به بلوغ ذهنی و شخصیت داشته باشد. ۵. رمان‌ها باید صرفاً ثبت‌کنندهٔ جامعهٔ معاصری باشند که رمان در آن منتشر می‌شود.

در این نوع ادبی، خواننده هم وارد رمان می‌شود و همراه با قهرمان رمان، رشد می‌کند. هر دو تجربه‌های شخصیت را احساس می‌کنند و در نهایت، هر دو به بلوغ می‌رسند. شخصیت‌های ثانوی و فرعی تأثیرگذار برای بلوغ قهرمان بسیار ضروری هستند زیرا به تغییر و رشد او کمک می‌کنند. قهرمان می‌تواند عاشق شود و ازدواج کند؛ می‌تواند از یک بیمار مراقبت کند؛ مرگ یک عضو خانواده یا یک خویشاوند نزدیک یا یک دوست می‌تواند تجربه‌ای دانسته شود که قهرمان آن را پشت سر می‌گذارد. ممکن است مراسم تشییع جنازه‌ای برگزار شود، یک راز خانوادگی فاش گردد یا با یک حادثهٔ آتش‌سوزی خطرناک مواجه و به طور جدی بیمار یا ناتوان شود. در نهایت، ممکن است نویسنده به قهرمان اجازه دهد که با مرگ روبه‌رو گردد. محیط «رمان رشد» ممکن است «محیط روستایی» باشد، زیرا برای صحنه‌های کودکی مناسب است. «بعد از ترک مدرسه» ممکن است از جای تأثیرگذار دیگری برای این ژانر استفاده شود. داستان این ژانر می‌تواند به صورت ترتیب و توالی زمانی روایت و نوشته شود و قهرمانی با سنی میان ۱۸ تا ۲۳ ساله در رمان پدید شود که برای پیشبرد «پلات اصلی» رمان برجستگی خاص داشته باشد.

عنوان رمان هم می‌تواند همان نام شخصیت اصلی و به عنوان نشانه‌ای برای خواننده داشته باشد که رمان دربارهٔ زندگی همان شخصیت اصلی است و بنابراین، نویسنده می‌تواند به خواننده‌اش به موضوع رمان اشاره کند. موضوع اصلی رمان‌های این ژانر، رشد ذهن و شخصیت اصلی از کودکی تا بزرگ‌سالی است. می‌توان شخصیت اصلی را از طریق از دست دادن کسی یا درد خودش به بلوغ فلسفی رساند. عشق، روابط، ازدواج، نقد اجتماعی، ساختار اجتماعی و زمینهٔ خانوادگی از دیگر موضوعات این ژانر هستند. به طور کلی، این ژانر بر ایده‌هایی با تأثیر اجتماعی، روان‌شناختی و اخلاق شخصیت اصلی رمان در ارتباط با جامعه، تمرکز دارد. منتقدان دربارهٔ بسیاری از مترادف‌های Bildungsroman بحث کرده‌اند؛ رمان آموزش، رمان شاگردی و کارآموزی، دوران نوجوانی، رمان جوانی، رمان آغازگری یا حتی رمان زندگی، اما هیچ‌کدام آنها به‌طور کامل، جایگزین و مترادفی رسا برای «رمان رشد» نمی‌شوند (همان، ۱۲۳۶-۱۲۳۷).

این مقدمه به گونه‌ای فراگیر نوشته شده که مرا از پرداختن به برخی اشارات دیگر بازمی‌دارد. از خردسالی «زویا» آغاز می‌کنیم که اندک مدتی در روزگار پیش از به قدرت رسیدن نیروهای اسلام‌گرای افراطی مانند «مجاهدین» و «طالبان» زندگی را آغاز کرده است اما باری به هر جهت مانند روزگاران بعد، چندان سیاه و تلخ نیست؛ یعنی روزگاری که احزاب چپ‌گرای محلی مانند «حزب دموکراتیک خلق» و «حزب پرچم» با گرایش کمونیستی و مورد حمایت بعدی «روسیهٔ شوروی» قدرت سیاسی را در دست داشته‌اند.

۱. سال‌های کودکی: خواننده «زویا» را نخستین بار در روزگار کودکی، هنگامی می‌بیند که چهارساله است و یک سرباز زن روسی — که غریزهٔ مادرانه و دوری‌اش از خانواده سخت برانگیخته شده — می‌کوشد به او شکلاتی بدهد که اتفاقاً «زویا» آن را دوست دارد، اما دخترک از پذیرفتن آن تن می‌زند:

«سویم خم شد و چیزی گفت که ندانستم. هرگز به یک روس تازنده [مهاجم] چنان نزدیک نشده بودم. مادربزرگم هشدار داده بود “اینان کسانی هستند که به افغانستان تاخت آورده‌اند و آن را گرفته‌اند. دست‌هایشان آلوده به خون مردم ما است. اگر یکی از تازندگان روس چیزی به تو داد، آن را نگیر.”»

«درنگ کرده ایستادم. روبه‌رویم ایستاد و دیدم گریه می‌کند. هرگز یک اشک به دیدگان یک تازنده ندیده بودم. دلم به درد آمد. دوست داشتم از دل و جان پیشکش او را بستانم اما همزمان، از آن‌چه شاید مادربزرگ به من می‌گفت، می‌ترسیدم. … خواستم چیزی بگویم اما گلویم انگار با چیزی بسته شده بود. ساده برگشتم و سوی خانه گریختم» (زویا، ۱۳۸۶، ۱۵-۱۷).

نگرفتن شکلات بر زن گران می‌آید. «زویا» را دنبال می‌کند تا نشان دهد چه اندازه او را دوست دارد، اما «زویا» در برزخ «عاطفه» و رهنمود مادربزرگ دودل مانده است. البته این مادربزرگ، بسیار مهربان و فرابین است. او سپس رهنمودی می‌دهد که نشانهٔ فرابینی او است:

«مادربزرگ گفت: دخترم! تو نباید شکلات را چون زن گریانی می‌خواست به تو بدهد، می‌گرفتی. باید برای آن سپاس‌گزاری می‌کردی، اما آن را نمی‌پذیرفتی. روشن است که همهٔ روس‌ها بد نیستند. بسیاری از آنان مانند من و تو انسانند و به فراخوان ما به سرزمینمان نیامده‌اند.» آن هنگام سه سال بود که روس‌ها در افغانستان بودند. آن‌ها در سال ۱۹۷۹ به افغانستان آمده بودند تا از فرمان‌روایی اشتراک‌گرایی — که در پی کودتای خونین آوریل ۱۹۷۸ [اردیبهشت ۱۳۵۷] سرِ کار آمده بود — پشتیبانی نمایند. می‌ترسیدند بنیادگرایان اسلامی به یاری آمریکایی‌ها و چینی‌ها دستگاه فرمان‌روایی کشور را بربایند. چون مجاهدین در جنگ با روس‌ها بی‌درنگ خواستار یاری ایالات متحد آمریکا شدند (۱۹-۱۸).

در این حال، خواننده نیز همراه «زویا» است و به داوری می‌پردازد. این سرباز زن هرچند روسی و متجاوز، رفتارش مادرانه و برخوردش عاطفی است. کودک زیر تأثیر ایدئولوژی غالب بر فرهنگ سنتی است. ایدئولوژی، میان رفتار زن و مرد، سرباز ساده و افسر ارشد خارجی فرق نمی‌گذارد و میان نیات واقعی «مجاهدین» و «طالبان» بعدی با اهداف کمونیست‌های ملی فرق نمی‌گذارد و همه‌گان را به یک چوب می‌راند. با این‌همه کودک، یک نکته را دریافته که این سرباز زن با دیگر متجاوزان متفاوت است و مصداق حکم کلی مادربزرگ نیست و این برخورد، نخستین تجربهٔ کودکی او است.

«این زن شکلات را تعارف‌کنان در برابرم نگاه داشته بود. کوشیدم خون‌های دستش را ببینم و سخت بر آن بودم که چنان خونی را اگر هزار بار هم بشویم، نمی‌رود. اما دست او خون‌آلود نبود. زمانی که به او “نه” گفتم، خندید. دکاندار به من گفت: “می‌گوید تو را دوست دارد و از دل و جان می‌خواهد این شکلات را به تو بدهد. تو چرا آن را نمی‌گیری؟” (۱۶).

باید دقت کرد که روند رشد ذهنی و عاطفی کودک، بسیار کند اما دنباله‌دار است. ده‌ها مورد تجربهٔ عینی و ذهنی باید برای کودک تکرار شود تا برآیندی تأثیرگذار داشته باشد. تذکر مادربزرگ در مورد شیوهٔ برخورد «زویا» با سرباز زن روسی، هم اندرزی به‌جا است، هم تجربه‌ای عاطفی و مادرانه و کودک می‌آموزد که در چنین مواردی، تا چه اندازه باید احتیاط کرد. «ماریان هیرش» (M. Hirsch) می‌نویسد:

«روند رسیدن به مرحلهٔ بلوغ فکری و معنوی، روندی طولانی، دشوار و تدریجی دارد و مجموعه‌ای از کشاکش‌های مکرر میان نیازها، علایق، دیدگاه‌های فکری قهرمان از یک سو و داوری دیگران با توجه به هنجارهای اجتماعی ریشه‌دار از سوی دیگر است» (هیرش، ۱۹۷۹).

آنچه در کتاب در مورد تاریخچهٔ ورود ارتش صدهزار نفری روسیهٔ شوروی به «افغانستان» نقل شده، به یقین از جمله اندیشه‌ورزی‌های روزگار بلوغ فکری «زویا» است، زیرا آشکارا از فراخوان «حزب دموکراتیک خلق» به رهبری «تَرَکی» از نیروهای کشور شوراها یاد می‌کند که برای نیرو نگرفتن اسلام‌گرایان افراطی به کشور وارد شده‌اند نه برای تصرف کشور یا به قول مادربزرگ «ربودن گنج‌های نهفته در کوه‌های ما» (۱۸). «زویا» چون به بلوغ و آگاهی اجتماعی بیشتر می‌رسد، درمی‌یابد که در دولت‌های کمونیستی پس از «انقلاب ثور» جامعهٔ افغانستان از دستاوردهای «مدرنیته» برخوردار می‌شود؛ یعنی گرایشی فرهنگی که بر ریش‌درازان ناشسته‌روی و ناهموار «مجاهدان» خوش نمی‌آید و اگر نخستین دولت چپ‌گرا از «رفقای شوروی» یاری می‌طلبد، به خاطر از دست نرفتن همین دستاوردها بوده است:

«در پایان سال‌های هفتاد، آموزش خواندن برای دخترها واداری [اجباری] می‌شد و سنتی‌ها — که بیشترشان روستایی بودند — چنان واکنش تهدیدآمیزی از خود نشان دادند که فرمان‌روایی [دولت] دست به دامن یاری روس‌ها شد» (۲۷).

این اشاره به خواننده نیز هشدار می‌دهد که بی‌درنگ زیر تأثیر روایات و شایعات عامیانه در مورد «تجاوز روسیهٔ شوروی» به خاک «افغانستان» قرار نگیرد. داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که رهبران حزب کمونیست شوروی نیز نیک می‌دانسته‌اند که ورود به جنگ ناخواسته با «مجاهدان» باتلاقی خواهد شد که رهایی از آن ممکن نیست. ورود نیروهای شوروی هنگامی در دستور کار دولت ملی و چپ‌گرای کشور قرار گرفت که «مجاهدان» نیز از ایالات متحد آمریکا درخواست کمک تسلیحاتی کردند و طبیعی است که در جنگ قدرت و رقابت دو غول سیاسی و برتر جهان، شوروی‌ها هم نمی‌توانند منفعل باقی بمانند:

«در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ [و دقیقاً بگوییم دی ماه ۱۳۵۸] رسانه‌های رسمی شوروی می‌گفتند دولت افغانستان برای مأموریتی بشردوستانه و غیرجنگی از شوروی درخواست کمک کرده‌اند. با وجود سانسور رسانه‌ها در کشور شوروی و مدت‌ها پیش از آن که «گورباچف» (Gorbachev) به دبیرکلی «حزب کمونیست شوروی» برسد، گزارش‌هایی در بارهٔ تلفات جنگی و مشکلات سربازان معلول شوروی داده شد. او شخصاً در تصمیم‌گیری برای اعزام نیروی نظامی شرکت نداشت اما کاری هم برجسته برای بهبود وضعیت انجام نشد. سال ۱۹۸۶ یک نقطهٔ عطف در تاریخ جنگ‌های برون‌مرزی ارتش شوروی است؛ یعنی سالی که «مجاهدان» به یاری ایالات متحد آمریکا به موشک‌های زمین به هوا، راکت‌ها، خمپاره‌ها و تجهیزات ارتباطی مؤثر مجهز شدند و از طریق کمین‌های مکرر و جنگ چریکی توانستند ضربات کوبنده‌ای بر ارتش شوروی و دولت افغانستان وارد سازند و توازن نیروها را بر هم زنند. اکنون بر شمار سربازان زخمی و معلول افزوده می‌شد و «کهنه‌سربازان» ارتش شوروی — که نیروهای دایمی ارتش را تشکیل می‌دادند — تلفاتی زیاد دادند؛ به گونه‌ای که در میان جمعیت شهرنشین کاملاً به چشم می‌آمدند. از سوی دیگر از آن‌جا که این «کهنه‌سربازان» به ملیت‌های غیر روس تعلق داشتند، مخالفت با جنگ در میان مردم جمهوری‌های شوروی غیر روس، افزایش یافت و از آن‌جا که مقامات شوروی هم نمی‌خواستند حضور نیروهای شوروی را در «افغانستان» برجسته سازند، این نارضایتی‌ها به عنوان انتقاد مستقیم از رهبران شوروی تلقی می‌شد.

از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۶ رسانه‌ها و رهبران شوروی، حضور نیروهای شوروی را در «افغانستان» یک «وظیفهٔ بین‌المللی» و تمرینی در «همسایهٔ خوب» معرفی می‌کردند و چنان وانمود می‌کردند که مداخلهٔ آنان بسیار ناچیز و جنبهٔ رایزنی دارد. اما «گورباچف» در سخنرانی خود در بیست و هفتمین کنگرهٔ حزب کمونیست اتحاد شوروی، جنگ افغانستان را یک «زخم خونین» تعبیر کرد. اندکی بعد «شِوارنادزه» (Shevarnadze) دبیر اول حزب کمونیست گرجستان و عضو دفتر سیاسی، به دخالت شوروی در افغانستان به عنوان یک «گناه» اشاره کرد و رهبران شوروی تصمیم گرفتند به آن پایان دهند. سرانجام در دسامبر ۱۹۸۹ «کنگرهٔ نمایندگان مردم» مداخله در افغانستان و رهبران تصمیم‌گیرنده را محکوم کرد» (رِونی؛ پراکاش، ۱۹۹۹).

در همان هنگام که دولت چپ‌گرا و متحد نیرومندش مشغول جنگ با نیروهای ارتجاعی «مجاهدان» می‌بودند، هر دو دولت در تأسیس نهادهای آموزشی و فرهنگی از دبستان گرفته تا دانشگاه و باشگاه‌های هنری و ورزشی سخت‌کوشا بودند. «زویا» در همان روزگار کودکی به یاد می‌آورد که نوآموزان چگونه به «مکتب» (دبستان) می‌رفتند:

«همیشه در خیابان دخترهایی را می‌دیدم که روپوش پوشیده سوار بر دوچرخه، خندان و پُر سر و صدا سوی مکتب می‌رفتند و کتاب‌هایشان را پشت [ترک] دوچرخه گذاشته بودند» (۴۱).

اما پدر و مادر «زویا» از رفتن او به آن گونه دبستان‌ها به دو دلیل جلوگیری می‌کنند: نخست، بیم از «مجاهدان» که نوآموزان و دانش‌آموزان دختر را تهدید می‌کنند و اصولاً با هر گونه آموزش دختران مخالف هستند و دیگر به دلیل محتوای کتاب‌های درسی دولت:

«می‌ترسیدند که من در راه مکتب یا در خودِ آن از بمب‌های مجاهدین آسیب ببینم و گذشته از این، کودکان به شیوهٔ «دولت دست‌نشانده» آموزش داده می‌شدند و بسیاری از آموزه‌نامه‌ها، برگردان از روسی بودند. پدر و مادرم می‌گفتند کودکان در مدرسه، بیشتر در مورد روسیه چیز می‌آموزند تا افغانستان» (۴۳).

اطلاق «دولت دست‌نشانده» برای رهبری دو حزب «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» به رهبری «تَرَکی» و «حزب پرچم» به رهبری «کَرمَل» از القائات راوی «زویا» نیست و به نظر می‌رسد از تراوشات قلمی دو نویسندهٔ آمریکایی کتاب و افزوده بر روایت‌های شفاهی «زویا» باشد که زیر تأثیر القائات ایدئولوژی ایالات متحد آمریکا قرار داشته‌اند. «حزب دموکراتیک خلق» در سال ۱۹۶۵ (۱۳۴۳) در داخل افغانستان و به یاری تحصیل‌کرده‌ها و روشنفکران افغان تأسیس شد و در آغاز، برای مدرنیزه، مدرنیته‌سازی و ترقی‌خواهی در جامعهٔ پس‌افتادهٔ کشور مبارزه می‌کرد. جامعهٔ آن روز «افغانستان» بسیار عقب‌افتاده و فقر و نظام ارباب-رعیتی و عشیره‌ای بر ساختار اقتصادی-اجتماعی آن چیره بود. هدف این حزب، برقراری «عدالت اجتماعی» و «نوسازی» جامعهٔ پس‌افتاده بود. این حزب حتی از همان آغاز فعالیت مردمی خود هم تابع دولت شوروی نبود اما می‌کوشید به یاری این کشور، پایه‌های قدرت سیاسی خود را تحکیم بخشد. روند وابستگی، بعدها و به‌ویژه زمانی شتاب یافت که «مجاهدان» از کمک‌های کلان سرزمین شوراها برخوردار شدند. ادعای «مجاهدان» برای بازپس‌گیری کشور و مبارزه با دولت ملی و متجاوزان شوروی، دروغی بیش نیست و چنان که خواننده و راوی سپس درمی‌یابند، کوششی برای تصرف تمامی قدرت سیاسی و از میان برداشتن هر گونه شریک سیاسی دیگری بوده است. در عبارت زیر از ماهیت و غایت مبارزات «گروه ائتلاف» مرکب از هفت گروه به اصطلاح «مجاهد» — که «کابل» را به تصرف خود درمی‌آورند — پرده برداشته می‌شود و افزون بر این، خواننده شاهد دو گونه قرائت گوناگون از دولت ملی و دخالت شوروی می‌شود. آنچه «زویا» خود می‌گوید، به واقعیت کاملاً نزدیک است و آنچه دو نویسندهٔ آمریکایی نوشته‌اند، با روایت «زویا» متفاوت و از نوع القای ایدئولوژی تباه آمریکایی است:

«بیست و هفتم آوریل ۱۹۹۲ روز سیاهی بود. رادیو گفت مجاهدین با هم یک‌جا شده‌اند تا کابل را بگیرند. مادربزرگ از این که جنجال روس‌ها زدوده شده، هیچ شاد نمی‌نمود. به جای آن، به من هشدار می‌داد که شیطانی تازه و ناگوارتر به کشورمان آمده. در آن هنگام همه این سخن را می‌گفتند: “ما را از دست این هفت میمون آزاد کنید؛ همان گاو خودمان را بدهید!” البته “هفت میمون” همان هفت گروه مجاهدین بودند و “گاو” همان “نجیب‌الله” [آخرین رئیس جمهور چپ‌گرا پس از رفتن شوروی‌ها]» (۶۴).

۱. نقش اعضای خانواده: «زویا» خوش‌بختانه از مادربزرگ، مادر و پدری بزرگ‌منش، دانا و مبارز برخوردار است و بر بستر اندیشه‌ها و افق انتظارات آنان، راهشان را دنبال می‌کند. از «مادربزرگ» به نام «نبیله» آغاز می‌کنم که تأثیری برجسته بر او می‌نهد و در غیاب پدر و مادر «زویا» از او مراقبت و مقدمات بردن او را به «پاکستان» فراهم می‌کند. خواننده نخستین بار او را در حالی می‌شناسد که به باورهای دینی خود سخت پای‌بند است:

«دیگران دو دقیقه نماز می‌خواندند و زود برخاسته می‌رفتند، اما مادربزرگ نیم ساعت را سرِ سجاده می‌گذراند» (۱۷).

با آمدن «مجاهدان» آلوده‌دامن، تصرف «کابل» و قبضهٔ قدرت سیاسی، چنان در سخت‌گیری شریعت پس‌افتادهٔ خود و تحمیل احکام اسلامی سنتی و برداشتی پس‌افتاده از آن، به یاری شلاق و سنگسار «مادربزرگ» نیز چون «زویا» اندک‌اندک باور خود را حتی به وجود «خدا» نیز از دست می‌دهد و این اندازه مشاهدهٔ ستم را از یک سو و بی‌اعتنایی خدای قادر و علیم را از سوی دیگر برنمی‌تابد:

«تا آن هنگام هر زمان که خویشی می‌مرد، مادربزرگ می‌گفت: “همه چیز دست خدا است. …” اما وقتی مادربزرگ هم به خدایش شک کرده بود، من هم نمی‌دانستم چه چیز را باور داشته باشم» (۷۷).

در جایی دیگر «زویا» می‌گوید هرچند مادربزرگ به خدا باور داشت، همزمان به من رهنمود می‌داد که من «برای رسیدن به آماج‌هایم باید تنها به توان خود امیدوار و متکی باشم» (۷۷). این گونه تذبذب و تشکیک فکری «مادربزرگ» البته تأثیری فکری بر «زویا» می‌گذارد و او را از دیگر دختران همانند خود متمایز می‌سازد. او می‌کوشد «خودساخته» بار بیاید و تنها به توان خود ایمان داشته باشد. این بریدن تدریجی از منبع آسمانی در سال‌های کودکی به اعتبار اندیشه‌ورزی بعدی، پیشرفتی به جلو است و شرکت فعال او را به عنوان یک «کنش‌گر فمینیست» به جلو می‌اندازد. یکی از نمودهای تأثیر مادربزرگ بر راوی شش‌ساله، وقتی است که راوی متوجه می‌شود پدرش کتاب‌خانهٔ پر و پیمانی دارد و آهسته یکی از آن‌ها را برداشته نزد مادربزرگ می‌برد تا برایش بخواند اما دریافته که مادربزرگ آنچه را نقل می‌کند، به‌راستی از روی کتاب نیست؛ بلکه روایت‌های خود را نقل می‌کند:

«روزهای من آکنده از داستان‌های مادربزرگ بود. بسیاری از آن‌ها در بارهٔ پادشاهانی بود که پیشتر بر افغانستان فرمان رانده بودند و زیردستان خود را کشته بودند یا با آن‌ها بدرفتاری کرده بودند. از قوم‌های گوناگون داستان می‌گفت که افغانستان را آنان ساخته بودند. … همچنین از قوم “پشتو” هم برایم داستان می‌گفت. همیشه پافشاری می‌کرد فرمان‌روایان افغانستان از این قوم بوده‌اند. فرمان‌روایان پشتو برای استقلال افغانستان نجنگیده‌اند؛ بلکه در برابر تاخت‌های گوناگون به سادگی در برابر دشمنان کشور به زانو درآمده‌اند. امیری به نام “عبدالرحمان” پیش از هر چیز برای دو چیز آوازه‌مند شده بود: حرم‌سرای بزرگش و سرسختی او در نابود کردن قوم “هَزاره” که مادربزرگ می‌گفت مردم این قوم، چهرهٔ بانمکی مانند چینی‌ها دارند. آن امیر پشتو فرمان داد که برجی از سرهای هزاره‌ای‌ها را — که کشته بودند — بسازند. … از داستان‌هایش خوشم می‌آمد. وی نگاهی به تخم چشم‌هایم می‌انداخت و هشداری سخت به من می‌داد:

“دختر جان! گوش کن به تو چه می‌گویم! گفته‌های من شاید امروز از نگاهت بی‌ارزش باشند، اما روزی آن‌ها را درخواهی یافت.”

امروز می‌دانم که او چه آموزگار خوبی برایم بوده و باید در آن هنگام به داستان‌هایش بیشتر توجه می‌کردم، چون هرچند او خود با سنت فرهنگی خویش سر ناسازگاری نداشت، در ناهمسازی با بسیاری از زنان هم‌سال خود بر آن بود نسل من باید از لغزش‌های آنان پند بیاموزد و همیشه در پایان داستان‌های دارایان و ناداران می‌گفت: ناداران باید همیشه برای گرفتن حقوق و زندگی خود پیکار کنند. تو نیز روزی باید برای آینده‌ات به پیکار درآیی» (۳۵-۳۴).

با این‌همه، بزرگ‌ترین تأثیر فکری بر راوی، آموزه‌های مادر است که با یک سازمان مدافع حقوق بشر و آزادی، برابری جنسیتی و اجتماعی همکاری می‌کند و کارش پخش اعلامیه‌های «سازمان زنان» در جاهایی خاص است. روزی مادر به راوی می‌گوید:

«می‌دانی که در کابل زن‌های بسیاری هستند که کتک می‌خورند یا با آن‌ها بدرفتاری می‌شود؛ آن هم نه تنها به دست شوهرانشان، بلکه نیز به دست سربازها. من با این گونه زن‌ها آشنا شده‌ام و دیده‌ام چه می‌کشند. فراوانند زنانی که افسرده شده‌اند، چون شوهرهایشان کشته گشته‌اند یا به دست فرمانروای کابل به زندان افکنده شده‌اند؛ نه چون آدم‌کشند، چون برای آزادی کشورشان کار کرده‌اند. … ما گروهی از زنانیم که به زن‌های دیگر یاری می‌رسانیم. شب‌نامه‌هایی هم پخش می‌کنیم که در آن‌ها از مردم می‌خواهیم دور از خشونت با روس‌ها — که می‌خواهند ما را بردهٔ خود سازند — پیکار کنند.

سازمان زنان چند سال پیش از تولد تو از سوی استادان، دانشجویان و اندیشمندان بنیادگذاری شد. من در آن زمان هنوز در دانشگاه آموزه می‌خواندم اما از آموزه دست برداشتم، چون این کار را پرارزش‌تر دیدم. آن کاغذهایی را که همیشه در کوله‌پشتی این‌جا و آن‌جا می‌بردی، یادت می‌آید؟ آن‌ها از سازمان بود. … آن‌ها شب‌نامه‌هایی پنهانی بود که روس‌ها را رسوا می‌ساخت و مردم را به پایداری فرامی‌خواند. … فراوانند زن‌هایی که بسیار بیشتر از من کار می‌کنند. هرگز نمی‌توانم در خانه بیکار بنشینم. اگر ما به زن‌ها یاری نکنیم، چه‌کسی یاری خواهد کرد؟» مادر برایم از دختری افغان گفت که هنگام تاخت انگلیسی‌ها به افغانستان با ارتش بریتانیا جنگیده بود. در ژوئیهٔ ۱۸۸۰ در نبرد سختی که در «میوند» درگرفته بود، سربازی که درفش در دست داشت، کشته شده بود. «مَلَلی» سویش دویده، درفش را برداشته با خواندن سرودی، مردها را به پایداری برانگیخته بود» (۵۳-۵۲).

راوی می‌گوید مادر برای این که هم حمام رفته، هم شب‌نامه‌ها را در گرمابه پخش کرده باشیم، از این گونه رفت و آمد نهایت استفاده را می‌برد:

«برایم دریافتنی نبود که چرا برخی از زن‌ها بسیار دوست دارند به گرمابه بروند. تازه پس از آن بود که دانستم مادر در آن‌جا با زن‌های سازمان دیدار می‌کند و کاغذهایی به ایشان می‌دهد. او این کار را حتی از من هم نهان ساخته بود. گرمابه یکی از اندک جاهای همگانی بود که زن‌ها می‌توانستند در آن، هم‌دیگر را ببینند. هیچ‌کس به این اندیشه نمی‌رسید که کوله‌پشتی یک کودک را در گرمابه وارسی کند» (۵۵-۵۴).

راوی با الگوبرداری از کنش مبارزهٔ اجتماعی مادر، دوست‌تر می‌دارد هرچه زودتر بزرگ شود و نقشی اجتماعی چون او به عهده گیرد. این ناخوشنودی از روزگار کودکی و جهش به سوی آینده‌ای امیدوارانه‌تر، بلوغ فکری او را تسریع می‌کند؛ به‌ویژه که مادر بیش از آن که مادرانگی کند، به مبارزهٔ اجتماعی و فمینیستی روی آورده است:

«شک نداشتم که اگر مادر بخواهد میان سازمان و من یکی را برگزیند، بی‌گمان کارش را خواهد برگزید. این، دوره‌ای بود که من به درستیِ کار او پی بردم و نیز پایان دورهٔ کودکیم هم بود. همیشه از بچگی بیزاری می‌جستم. همواره به چشم خود ناسودمند می‌آمدم و دوست داشتم هرچه زودتر بزرگ شوم تا بتوانم کار ارزشمندی انجام دهم» (۶۰).

«زویا» هنوز کودک است که پدر و مادرش را از دست می‌دهد. این دو از انگشت‌شمار مادران و پدرانی بوده‌اند که به دانشگاه راه یافته‌اند. پدر در پی فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی بر ضد «مجاهدان» اعدام می‌شود. نزدیکان می‌کوشند «زویا» را تا آن‌جا که می‌توانند به بازگشت پدر امیدوار نگاه دارند اما سرانجام اعدام پدر بر او آشکار (۶۸) و اندکی بعد نیز مادر بی‌رد می‌شود. «زویا» به روستایی نزدیک «جلال‌آباد» نزد دوستش «شیما» می‌رود اما نمی‌تواند اندوه سر به نیست شدن مادر را برتابد (۶۹). پس «مادربزرگ» — که اکنون خود نیز ناتوان شده است — تنها چاره را در فرستادن «زویا» به «کویته» در «پاکستان» می‌بیند و او را به مکتبی می‌فرستد که «سازمان زنان» در این شهر دایر کرده است (۸۴). در این حال، راوی می‌کوشد خود را با زندگی در غربت و مهاجرت تحمیلی تطبیق دهد و بکوشد برای زنده ماندن و سپس مبارزه با «مجاهدان» آماده و چون فولاد آبدیده شود:

«در پایان هفتهٔ نخست، حمیده مرا سوی خود خواند و گفت: “می‌خواهیم به تو فرصت بدهیم تا خودت تصمیم بگیری در مکتب بمانی یا می‌خواهی پیش مادربزرگت زندگی کنی.” من دلم می‌رفت که بگویم دلم برای مادربزرگم تنگ است و می‌خواهم بروم اما بادی که در سرم بود، نمی‌گذاشت. تازه چند روز بود که از مادربزرگم جدا شده بودم. دخترهای دیگر چند ماه حتی چند سال بود که خانواده‌هایشان را ندیده بودند. پاسخ دادم می‌مانم. کم‌کم دوستی میان من و چند دختری که هفت تا شانزده سال داشتند، پای گرفت» (۹۱-۹۰).

اکنون راوی با مطالعهٔ کتاب‌های تاریخ، درمی‌یابد که باید نسبت به پادشاهان و گذشتهٔ تاریخی کشورش، دیدی انتقادی داشته باشد و هر چیز و کس را با ترازوی خرد باید سنجید. یافتن دید انتقادی نسبت به آنچه پیشتر به او گفته شده، نقشی برجسته در اتقای ذهنی قهرمان «رمان رشد» دارد.

«در کتاب‌هایی که در کابل خوانده بودم، نوشته شده بود که هر افغان باید نخست از خدا و سپس از شاه فرمان برد و توان و دستگاه شاه در پشت خدا نهفته است. اما اینک درمی‌یافتم که این درست نیست. شاه خدای پایین‌تر نبود؛ انسانی بود بسیار معمولی و اگر وی کاری می‌کرد که برای کشورش خوب نبود، آن‌گاه باید از فرمان‌بری او سر باز می‌دادیم. هنگامی که این برایم مانند روز روشن شد، از خود پرسیدم چرا شاهان کاخ‌هایی چنان کلان را تنها و تنها برای خود می‌خواسته‌اند؟» (۹۴-۹۳).

اما گام بعدی برای رسیدن به بلوغ ذهنی، یادگیری زبان فارسی و انگلیسی و زیست‌شناسی است که «مجاهدان» با هر سه سرِ ستیز می‌داشتند، زیرا نخستین، شاگردان را در چهارچوب تنگ زبان قبیله‌ای محدود می‌کرد و از جهان زبان و ادبیات پارسی دور می‌ساخت و دومین زبان، او را در مدار مدرنیته، غرب و جهان اندیشه قرار می‌داد و سومین، به نوآموزان کمک می‌کرد تا از خلقت انسان و به‌ویژه از جنسیت زنانهٔ خود آگاه شوند:

«در نخستین ساعت‌های آموزهٔ پارسی، احساس می‌کردم باز بر زانوی پدرم نشسته‌ام؛ درست همان گونه که او واژه‌ای به من می‌داد و می‌خواست در باره‌اش چیز بنویسم. آموزگار هم سرِ تخته واژه‌ای می‌نوشت و از ما می‌خواست با آن جمله‌ای بسازیم، واژگانی مانند مکتب، روس‌ها، رژیم دست‌نشانده یا آزادی. من به شکرانهٔ تمرین بسیری که با پدرم داشتم، به‌سادگی جمله‌ای می‌ساختم.

انگلیسی برایم دشوار بود. آموزگار برایمان گفت که این زبان به ما یاری می‌کند مردمان سرزمین‌های دور را آگاه سازیم که در افغانستان چه می‌گذرد. … آموزگاران همچنین به ما می‌آموزاندند که زنان، کنیز جنسی مردان نیستند؛ بلکه مانند آنان حق لذت دارند. زورآمیزشی [آمیزش اجباری] می‌تواند این مزه را برای همیشه از دهان یک دختر جوان برباید. آن‌جا برای نخستین بار دیدم که این جستارها با چه شوری گفته می‌شود و برای نخستین بار واژهٔ “اُرگاسم” را شنیدم. همهٔ ما دوست داشتیم روزی شیفته شویم و خود، مردی را برگزینیم که می‌خواهیم همراهش زناشویی کنیم. … مثَلی هست که می‌گوید دختر در خانهٔ پدرش مهمان است. سپس باید به خانهٔ شوهر برود و چند بچه بزاید. این، از نگاه من بسیار کوتاه‌نگرانه بود و هرگز نمی‌توانستم بپذیرم که بندِ خانه شوم. هرگز کنیز شوهرم نخواهم شد» (۹۶-۹۴).

یک نکتهٔ مهم‌تر در ارتقای عاطفی و ذهنی و قابلیت تطبیق با محیط تازه اما ناخوش‌آیند، تاب‌آوری دانش‌آموزان در رویارویی و هم‌نشینی با دانش‌آموزانی است که به برخی آلایش‌ها و بیماری‌های پوستی مبتلایند و به گروه‌های قبیله‌ای پایین‌تر تعلق دارند. تحمل درد و رنج این گونه هم‌کلاسی‌ها، اندازهٔ تاب‌آوری راوی و دیگران را افزایش می‌دهد و یاد می‌گیرند که چگونه باید با آنان هم‌زیستی دوستانه و مداراگونه داشت و از هر گونه تخفیف و خوارمایگی آنان خودداری ورزید:

«گاهی شاگرد تازه‌آمده‌ای شپش همراه خود می‌آورد و کلاس ناگهان بریده می‌شد و همهٔ شصت شاگرد باید بیرون زیر آفتاب می‌ایستادیم و آموزگاران سویمان خم می‌شدند و در کلّه‌هایمان دنبال شپش می‌گشتند. … می‌خواستم بگریزم اما آموزگاران گفتند که باید بمانم و جست‌وجو شوم؛ درست همانند دخترهای دیگر» (۹۲-۹۱).

از آن‌جا که «مجاهدان» پس‌افتادهٔ فکری با هر گونه آموزش دختران مخالف بودند، بی‌آن که مقامات و نیروهای پاکستانی دخالتی بکنند، پیوسته به مکتب‌ها هجوم آورده، نوآموزان را مورد آزار و هجوم قرار می‌دادند. اولیای مدرسه به دانش‌آموزان می‌آموزند که چگونه باید از دبستان خود در برابر هجوم این حیوانات درنده دفاع و مراقبت کرد. «زویا» نخستین درس‌های «مقاومت» را در این مدرسه می‌آموزد. در این دبستان، فیلم‌هایی از مقاومت برخی رهبران نظامی نمایش می‌دادند تا دانش‌آموزان را با مفهوم «مقاومت» و «مبارزه» آشنا کنند؛ به‌ویژه «زویا» که گرایشی بی‌اندازه به گوشه‌گیری و شرکت نکردن در «نشست اعتراضی ماهانه» دارد:

«نشست اعتراضی یک بار در ماه برگزار می‌شد، اما من در آن یک واژه هم دستگیرم نمی‌شد. برخی از آموزگاران حتی به من خرده می‌گرفتند که چرا در آن نشست‌ها چندان پرتکاپو نیستم. حتی فیلم‌هایی که برایمان نمایش می‌دادند، همه پیوسته گونه‌هایی از پایداری را نشان می‌دادند. اسپارتاکوس را ده تا بیست بار دیدم. … و نیز فیلمی در بارهٔ «تیتو» را. می‌دیدم جنگی که قهرمان فیلم در یوگسلاوی کرده، به جنگ در کشور من می‌ماند. این که در برابر مدرسه‌مان همیشه نگهبانی می‌ایستاد، بر من روشن ساخت که مکتب ما جای ویژه‌ای است. درنیافتم که آیا آن نگهبان جنگ‌افزار هم دارد یا نه. … مکتب هواخواه اندیشه‌هایی بود که مادر برایش پیکار کرده و کشته شده بود. سازمان زنان، آموزگاران و شاگردان را برمی‌گزید و برنامه‌های آموزشی را می‌ریخت. آنچه ما در آن‌جا می‌آموختیم، از ما نشانه‌گاه خوبی برای بنیادگرایان افغانستانی می‌ساخت و از این روی شب و روز باید نگهبانی می‌شدیم» (۱۰۰-۹۹).

۱. نوجوانی و جوانی: نخستین گام برای «رشد شخصیت» راوی، یافتن رایزن و راهنمایی دانا و فرزانه است که در ارتقای ذهنی و رسیدن به نگرش والاتر، نقشی ایفا کند. در نبود مادر و پدر و مادربزرگ، داشتن راهنمایی فرابین‌تر و آزموده‌تر، راه ناهموار رشد ذهنی راوی را هموارتر و تسریع می‌کند. این راهنما — که در روان‌شناسی به او «رایزن» (Mentor) هم می‌گویند — «ثریّا» نام دارد که از کنش‌گران برجستهٔ «سازمان زنان» است و در ارتقای ذهنی و آگاهی اجتماعی راوی، نقشی تعیین‌کننده دارد:

«از ثریا معنی واژه‌های مردم‌سالاری، حقوق انسانی و فمینیسم را آموختم. دانستم که اگر مردها نمی‌توانند هموند نهضت شوند، از آن‌جا نیست که ما با آن‌ها سرِ ستیز داریم؛ بلکه از آن‌جا است که این کار با هستی بنیادین این سازمان ناسازگار است. ثریا می‌خواست تا می‌توانستم بخوانیم؛ برای نمونه کتاب‌های مربوط به دو جنگ جهانی، سوسیالیسم ملی و فاشیسم را درکار [لازم] می‌دانست. ثریا هرگز به پرسش‌های من نمی‌خندید و برای تصحیح برگه‌های ما از خودکار قرمز بهره نمی‌گرفت، چون بر این باور بود که او به آن‌جا نیامده تا در بارهٔ ما فرمان صادر کند» (۱۰۳-۱۰۲).

یک رخداد مهم در زندگی «زویا» هنگامی است که پسرعمویش — که برای تحصیلات عالی به «کانادا» رفته است — به او پیشنهاد می‌کند دست از تحصیلات دبیرستانی برداشته به او بپیوندد تا با هم زندگی کنند. با این همه، راوی ماندن در «کویته» و مبارزه در راه آزادی زنان را بر ازدواج و خانه‌داری و یافتن گوشهٔ امن برمی‌گزیند. چنین رخدادهایی در روند پیشرفت فکری و آرمان والای «زویا» نقشی حیاتی دارد و به آن پاسخ منفی می‌دهد:

«به هزاران دختری اندیشیدم که در روستاهای دوردست افغانستان افتاده‌اند و گرچه بیش از من استعداد دارند، دستشان به چنین امکاناتی نمی‌رسد. پسرعمویم هنگامی که شنید می‌خواهم همان‌جا بمانم و نمی‌توانم در انگار آورم که از میهنم دورتر شوم، شوکه شد. به او گفتم: اگر کسی میهنش را دوست داشته باشد، باید آماده باشد برایش کشته شود.» وی با ناباوری سرش را این سوی و آن سوی گرداند: «هنوز بچه‌ای! این همه اندیشه‌هایی را که صد برابر خودت است، از کجا آورده‌ای؟» (۱۰۳).

اکنون دیگر هنگامی است که «زویا» باید فعالیت فرهنگی و سازمانی خود را برای آزادی و برابری زنان با مردان و مبارزه با مردسالاری از قوه به فعل درآورد. انتشار مقاله در بارهٔ برابری حقوق زن و مرد و مبارزه با «مردسالاری» راه او را برای ورود به پیکار در سطح جهانی هموار می‌کند و مایهٔ آوازهٔ او در مقیاسی کلان می‌شود:

«تا نیمه‌شب با هم گپ زدیم. من و “سیمه” می‌گفتیم که سالمان به اندازه‌ای رسیده بتوانیم برای “گاه‌نامهٔ سازمان” چیز بنویسیم و در تظاهرات پاکستان هنبازی کنیم. … چند روز گذشت و ثریّا ما را پیش خود خواند. ما می‌توانستیم از مکتب برآییم و در یکی از خانه‌های امنی که سازمان در “کویته” داشت، جای‌گیر شویم. … پس از گذشت سال‌های بسیار سرانجام می‌توانستم به آن‌چه هنگام مرگ پدر و مادرم گفته بودم، جامهٔ کنش بپوشانم. برای نخستین بار در زندگیم می‌توانستم مزهٔ استقلال را بچشم. این بار تصمیم خودم بود که بی‌گله و افسوس، از مکتب برآیم. …

هنوز هم آموزه داشتیم، اما در خانه و آن هم تنها تاریخ، سیاست و زبان انگلیسی و پس از یک سال آموزه به پایان رسید. این، پایان آموزهٔ مکتبی من بود. در کنار درس می‌توانستم هرچه می‌خواهم بخوانم. من برگردان پارسی کارهای “برتولت برشت” را قورت می‌دادم. آهسته‌تر سخنان “مارتین لوتر کینگ” را هم به انگلیسی می‌خواندم. نخستین کارم برای سازمان، نوشتاری بود برای “پیام زن” گاه‌نامه‌ای که سازمان از کم و بیش دوازده سال پیش بیرون می‌داد. … ثریّا به من آموزاند که تا می‌شود واژگان ساده‌تری را به کار گیرم، چون بیشتر افغانستانی‌ها به دشواری می‌توانند بخوانند و بنویسند. نیز به من آموخت که در کار سیاسی، باید همواره از مردم تهی‌دست، ناآگاه و واپس‌مانده سخن گفت و به آنان نشان داد که آینده‌ای هم می‌توانند داشت. سه ماه بعد ثریا یک دسته کاغذ بزرگ و کت و کلفتی از کاغذهای به‌هم چسبیده پیشمان آورد؛ گردآمده‌ای از گزارش‌های فعالان سازمان. … گزارش‌ها با دست نوشته شده بود. یکی از فعالان نوشته بود که در کابل دستگیر و به زندان افکنده شده و در آن‌جا به او گفته‌اند که برادرش در زندان به دست کارکنان آنجا کشته شده. چندین روز او را بیدار نگاه داشته‌اند تا رازهای نهضت را بگوید. تا چشم‌هایش روی هم می‌رفته، نگهبانان او را می‌زده‌اند اما رازهای نهضت را نگفته. … گزارش‌ها دربرگیرندهٔ روش‌های گوناگون شکنجهٔ است که چگونه ادارهٔ امنیت، کسان را دستگیر می‌کرده و آن‌ها را همهٔ روز زیر آفتاب سوزان می‌گذاشته؛ ناخن‌های دست‌هایشان را یکی پس از دیگری می‌کشیده یا به عضو جنسی‌شان شوک الکتریکی می‌داده است» (۱۱۱-۱۰۷).

یکی از درناک‌ترین تجربیات «زویا» زندگی در اردوگاه پناهندگان افغانی و قوم «هزاره‌ای» در «کویته» است. او برای نخستین بار با دردها، سختی‌ها و خشونت چیره بر کشورش آشنا می‌شود. کار او، رسیدگی و مراقبت از حال و روز این پناهندگان و آواره از افغانستان است. او با مادری پیر روبه‌رو می‌شود که تنها پسرش «نجیب» را به جُرم «شیعه» بودن کشته‌اند آن هم در حالی که تازه با دختری هفده ساله ازدواج کرده و هنوز نشان حنای عروسی بر دستان تازه‌عروس باقی است. کوشش «زویا» برای برقراری رابطهٔ عاطفی با این مادر داغ‌دیده بسیار دشوار است و چنین به نظر می‌رسد که مادر اصلاً از خود و دیگری بی‌خبر است و در حالتی چون بهت و ضربهٔ روانی فرورفته است:

«هنوز نمی‌توانستم دریابم که آیا او دریافته که من پیشش رفته‌ام یا نه، چون هنگام برآمدنم از اتاق هم هیچ تکانی نخورده بود، اما پس از برداشتن چند گام، جیغ زیری را شنیدم که مانند سیلی به چهره‌ام خورد» (۱۶۰).

با گذشت چند سال از کنش‌های اجتماعی و فمینیستی در «کویته» درهای شهرت به رویش گشاده می‌شود و به عنوان یک فعال جنبش فمینیستی شناخته می‌شود:

«نخستین بار — که به آمریکا رفتم — گذرنامه و بُرقعم را همراه بردم. نمایشنامه‌نویسی به نام “اِو اِنسلر” (Eve Ensler) از نهضت خواسته بود برای هنبازی [شرکت] در گردهمایی فوریهٔ ۲۰۰۱ و ایراد سخنرانی کوتاه، کسی را روانه سازد. برگزارکنندهٔ جنبش “وی-دی” بود که برای پایان بخشیدن به زورورزی [خشونت] در برابر زنان پیکار می‌کند. نیویورک را پیشتر در فیلم‌های تلویزیون پاکستان دیده بودم اما چون به آن‌جا رسیدم، مانند درویشانِ پای‌کوب دور خود می‌چرخیدم. … چند روز پیش از گردهمایی “اِو اِنسلر” را دیدم. او زنی دلاور است و از پشتیبان‌های پرشوق ما. از من خواسته بود که برقعم را همراه بیاورم و هنگام سخنرانی آن به تن داشته باشم. پیش از گردهمایی، “جین فوندا” (Jane Fonda) را دیدم. هنگامی که از او پرسیدم آیا نمی‌خواهد فیلمی در بارهٔ افغانستان بسازد؟ و چون برایش گفتم که در افغانستان چه روی می‌دهد، اشکش درآمد. … “اَپرا” (Oprah Winfrey) آهسته برقع را برداشت و آن را به زمین انداخت. این، نخستین بار بود که در برابر کسان بسیاری سخن می‌گفتم. آنان ۱۸۰۰۰ تن بودند اما دل، آسوده داشتم. سخنرانی‌ام که به پایان رسید، چراغ‌ها دوباره روشن شد. مردم برخاستند و دست زدند» (۱۹۲-۱۹۰).

کارنامهٔ تباه مجاهدان و طالبان

اکنون دیگر گاهِ این است که از سویه‌های روایی خاطره‌نامه بگذریم و به کارنامهٔ تباه و سیاه «مجاهدان» و «طالبان» بپردازیم که تاریخ سراسر رنج افغانستان را آلوده‌اند و بخش اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خاطره‌نامه را تشکیل می‌دهد.

۱. حجاب و بُرقع اجباری: عکس روی جلد کتاب در متن انگلیسی و ترجمه، زنی را در «بُرقع» یا چادری آبی‌رنگ و گاه سیاه نشان می‌دهد که مانند یک کیسه‌گونی تمام اندام زن را از دید دیگران می‌پوشاند و تنها رابط میان زن و بیرون، دریچه‌مانندی توری است که حتی زن، خود به دشواری می‌تواند پیش‌روی خود را ببیند و افزون بر این، گشادی و سنگینی بی‌اندازهٔ این کیسه‌گونی، سخت دست و پاگیر است. وقتی «زویا» پس از سال‌ها مهاجرت اجباری از «پاکستان» به مرز «خیبر» و «افغانستان» می‌رسد، بی‌درنگ همین حجاب را می‌پوشد، زیرا «باند تبهکار “طالبان” (طلّاب علوم دینی پیشین در پاکستان) در حال دست‌یابی به قدرت سیاسی و تصرف «کابل» هستند و بیم جان می‌رود:

«برقع مانند کفن بر تنم سنگینی می‌کرد. در زیر آفتاب تیر ماه، آغاز به عرق‌ریختن کردم و پارچه، سرشک‌های [قطرات] عرق را آزمندانه به خود می‌کشید. بوی عطری که آن را بامداد هم‌چون ژستی کوچک برای سرکشی به خود زده بودم، ناگهان گریخت. چند دمی آسوده و معمولی نفس کشیده بودم که ناگهان انگار کردم کسی شیر اکسیژن را بر من بسته و دیگر نفسم درنمی‌آید. دنبال “جاوید” راه افتادم که به طرف گذرگاه می‌رفت و باید نقش محرم ما را بازی کند. زنان در زمان طالبان نمی‌توانستند بدون مردِ محرمشان از خانه برآیند. نمی‌توانستم کسانی را که از کنارم می‌آمدند، ببینم و از خیابانی هم که زیر پاهایم بود، هم‌چندان چیزی نمی‌دیدم. همهٔ اندیشه‌ام به دستور طالبان بود که باید همهٔ تنم، از جمله پاها و دست‌هایم، صددرصد زیر برقع پوشیده باشد. پس از چند گام، پایم لغزید و سخت به زمین خوردم» (۸-۷).

«زویا» با بازگشتی به گذشته در ۱۹۵۹ سالی را به یاد می‌آورد که نخست‌وزیر افغانستان «سردار محمد داوودخان» و اعضای کابینه‌اش با اعلان سیاست‌های مدرن و حضور گستردهٔ زنان در جنبش اجتماعی با همسر و دخترش بدون حجاب و برقع در مراسم جشن استقلال شرکت داشتند. این گونه دستاوردهای اجتماعی، محصول حضور فعال زنان در پهنهٔ مبارزه با حجاب بود که حتی پیش از حکومت «سلطان امان‌الله» و پیشگامی «ملکه ثریا» و از سال ۱۹۲۸ پدید آمده بود:

«در سال ۱۹۵۹ آخوندها مردم را به تظاهرات خشونت‌آمیزی فراخواندند که تنها به یاری ارتش شکست خورد» (۲۷).

راوی به موانعی اشاره می‌کند که زنان به هنگام پیاده شدن مردان برای برگزاری نماز باید تحمل کنند. زنان حق ندارند حتی در جایی جداگانه نماز بخوانند. ناگزیر باید شکیبایی پیشه کنند تا همهٔ مردان از نماز برگردند. سیاست و تبعیض جنسیتی «طالبان» به گونه‌هایی بی‌شمار اصرار دارد راه‌کار جداسازی زن و مرد را با همهٔ نیرو، عملی کند:

«در این راه شش ساعته ما زن‌ها هیچ اجازه نداشتیم پایمان را از خودرو پایین گذاریم» (۱۱).

پدر و مادر «زویا» در بیزاری او از برقع و حجاب نقش پایه‌ای داشته‌اند و می‌گفته‌اند که برقع، تنها در میان زنان روستایی و بی‌سواد بیشتر رواج دارد. آن دو اعتقاد داشته‌اند که روسپیان و گدایان نیز از روی شرم، برقع می‌پوشیده‌اند تا زیاد شناخته نشوند. مادر از این گونه حجاب به‌شدت بیزار است زیرا «توانِ زن‌ها را می‌رباید» (۲۸) و «زویا» خود نیز عقیده دارد که برقع «نه تنها روح زنان را اندک‌اندک می‌کُشت، که می‌توانست به‌راستی مایهٔ مرگشان هم بشود» (۱۳۷). «زویا» به عنوان شخصیت و راوی اصلی داستان، زن است و طبعاً همه چیز و کس را به اعتبار نقض حقوق اجتماعی زنان به گونه‌ای مشخص مطرح می‌کند. او از مخالفت «طالبان» با کار آزاد زنان در بیرون خانه با خواننده می‌گوید. متأسفانه بسیاری از تبعیضاتی که «مجاهدان» و «طالبان» در راستای زنان روا می‌دارند، نه تنها برخاسته از آموزه‌های «قرآن» و آیین اسلام در هزار و پانصد سال پیش است، بلکه صدها سال بر ذهنیت مردم نیز چیره بوده است. این آموزه‌های نادرست و پس‌افتاده، اندک‌اندک ذاتی و درونیِ زن و مرد افغانی شده و اگر مقاومتی در جهت مخالفت با آن‌ها پدید می‌شود، از جانب کسانی نمود می‌یابد که ذهنیتی مدرن دارند و از زیور دانش برخوردارند و حتی مانند مادر راوی به دانشگاه راه‌یافته‌اند و تا مرز یک کنشگر حقوق زنان فرارفته‌اند و با نهادهای فمینیستی پیوندی نزدیک دارند. آموزه‌ها و باورهای سنتی در جامعهٔ ایلیاتی، عشیره‌ای و روستایی در این کشور، چنان گران‌جانی از خود نشان می‌دهند که نمودهای مدرنیته به سختی امکان بروز و اقبال می‌یابند و در نتیجه، جنبش زنان، به همان اندازه هم توان فراگیر شدن ندارد. ارزش کار راوی در این است که در جنبش فمینیستی کشورش، تنها «برقع» و حجاب تحمیلی را نمی‌بیند؛ بلکه اصولاً به «مردسالاری» باور ندارد و تمام قد از «مدرنیته» و دستاوردهای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی گذشتهٔ کشورش و نیز تمدن غرب دفاع می‌کند.

اما به اعتبار نظری و تاریخی باید گفت: «در ششم ماه می ۲۰۲۲ “وزارت امور عمومی” طالبان پوشیدن برقع را برای زنان به عنوان نماد حجاب اسلامی، الزامی کرد و هشدار داد که همهٔ اعضای خانوادهٔ زنانی که از این حجاب استفاده نکنند، مورد پیگرد قرار خواهند گرفت. در حمایت از این دستور، “ذبیح‌الله مجاهد” سخنگوی طالبان در جلسه‌ای در هفتم ماه می ۲۰۲۲ گفت: زنان نباید مانند دوران پیش از اسلام با آرایش از خانه خارج شوند. همهٔ زنان موظف به رعایت حجاب اسلامی هستند و با مجرمان متخلف به طور جدی برخورد خواهد شد.» در این بخش‌نامه آمده است اگر زنی حجاب نداشته باشد، ابتدا سرپرست او نصیحت و مجازات خواهد شد؛ دوم، خود متخلف احضار خواهد شد؛ سوم و به مدت سه روز زندانی خواهد شد؛ و چهارم این که کارش به دادگاه کشیده خواهد شد. مجریان زن تلویزیون مکلف شدند که صورت خود را بپوشانند. اگرچه آن‌ها نخست از این دستور سر باز زدند، بعد از هشدار جدّی، با صورت‌های پوشیده و حجاب کامل در تلویزیون ظاهر شدند (رشید، ۲۰۲۲).

۲. مقاومت مدنی در برابر تبعیضات جنسیتی: من می‌خواهم نشان دهم که اگر پدر و مادر «زویا» با «مدرنیته» و زندگی شهری جدید آشنایی نداشتند، بی‌گمان مانند همهٔ زنان و مردان سنتی رفتار می‌کردند و «مردسالاری» را درونی خود می‌ساختند. بازتاب پدربزرگ «زویا» پس از تولدش نیز نمونهٔ معناداری از باور به «مردسالاری» است. «لوییز تیسن» (Louis Tyson) در توضیح «زن مردسالار» می‌نویسد:

«منظورم از “زن مردسالار” زنی است که هنجارها و ارزش‌های “مردسالاری” را درونی خود کرده و چنین تعبیری، قابل تعریف است و به اجمال، ناظر به فرهنگی است که امتیازات مردان را از رهگذر نقش‌های جنسیتی و سنتی آنان، توجیه می‌کند. “نقش‌های جنسیت سنتی” مردان را به عنوان کسانی خردمند، نیرومند، محافظ و تصمیم‌گیرنده و برعکس، زنان را به عنوان موجوداتی عاطفی (غیر منطقی)، ناتوان، شکننده و تابع، معرفی می‌کند. “نقش‌های جنسیتی” به گونه‌ای موفقیت‌آمیز، نابرابری‌هایی را — که حتی اکنون هم دیده می‌شود — توجیه می‌کند؛ مثلاً زنان را از فرصت مساوی برای رهبری و تصمیم‌گیری (چه در خانواده و چه در جامعه در مورد مسائل سیاسی، علمی و امور مشترک جهانی) بازمی‌دارد، یا برای مردان حتی با کار و شغل یکسان با زنان، دستمزد بالاتری در نظر گرفته می‌شود» (تیسن، ۲۰۰۵، ۸۵).

اینک به شاهد زیر بنگریم که پدر و مادر با ذهنیتی مدرن، به دختر خود در همان نخستین سال‌های زندگی یاد می‌دهند که برای استیفای حقوق اجتماعی خود چگونه باید مبارزه کرد. مادر «زویا» از شمار زنانی است که به ایفای «نقش جنسیتی زنانه» باور ندارد؛ به ازدواج و خانه‌داری تن نمی‌دهد. به دانشکدهٔ ادبیات می‌رود تا رشتهٔ مورد علاقهٔ خود را دنبال کند. برای ازدواج، هیچ‌گاه دیر نیست:

«پدرم از همان آغاز، حقوق مادرم را در نگر می‌گرفت. بسیاری از مردهای افغانی می‌گویند اگر همسرشان خوانش کرده یا کار می‌کرده، باید پس از عروسی همه را رها کند و در خانه بماند. پدرم چنین خواستی از مادرم نداشت و مادرم توانست در دانشگاه خوانش ادبیات، رشته‌ای را دنباله گیرد که روس‌ها با آن ناهمسازی نمی‌ورزیدند. او پیش از آن، حتی چند خواستگار دارا را پس زده بود که زمین‌ها و اسب‌های بسیار داشتند. چون آنان بسیار سنتی بودند. …

مادربزرگ برایم می‌گفت که پس از تولد من، داد و فریاد خانوادهٔ پدرم به آسمان برخاسته بود. بسیاری از افراد خانواده سرخورده شده بودند که من دخترم. من نخستین فرزند پدر و مادرم بودم و برای بیشتر افغانستانیان، بسیار مهم است فرزند یکمشان پسر باشد. در روستاهای سنتی پس از زایش پسر، خانواده‌ها فریاد می‌کشند: “پسر است!” مردها از شادی تیر به آسمان می‌زنند و خویشان و دوستان در بستر پسر، پول می‌گذارند» (۲۲-۲۱).

در آستانهٔ ورود «مجاهدان» به «کابل» و برباد رفتن دستاوردهای نیم‌بند مدرنیته، شهر سیمای متفاوتی می‌یابد و نمودهای چیرگی اندیشهٔ اهریمنی و «فرهنگ حجاب» بر اندیشهٔ اهورایی مدرنیته آشکار می‌شود:

«بیست و هشتم آوریل ۱۹۹۲ روز سیاهی بود. … هرگز در زندگی خود آن همه برقع ندیده بودم. آن‌ها مانند لاشه‌های مردگان، خود را در خیابان می‌کشیدند. زنان زیبای کابل، دیگر آرایش نمی‌کردند و دامن نمی‌پوشیدند. می‌کوشیدند سال‌خورده‌تر بنمایند و جامه‌هایی بپوشند که تا می‌شود، تیره باشد. همزمان با آن، زنان از برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی گم شدند. برای هموندان سازمان تا چه اندازه دشوار بود که در چنین روزگار دشواری، کار خود را دنباله گیرند» (۶۶-۶۴).

«فریما نوابی» در جستاری مشروح می‌کوشد با استناد به برخی از آیات «قرآن» نشان دهد که اصولاً تحمیل «حجاب» آن هم از نوع «طالبانی» اش هرگز در کتاب مقدس مسلمانان نیست و برداشت سطحی، واپس‌گرایانه و عقب‌مانده از مفهوم حجاب، از جعلیات یک جریان فکری ضد مدرنیته ریشه گرفته است. «طالبان» با این برداشت سطحی از حجاب می‌کوشند مرزهای جداگانهٔ دیانت و روحانیت را با سیاست از میان بردارند و هدفشان از اصرار زنان به داشتن حجاب، تنها رسیدن به قدرت سیاسی ـ اجتماعی است و هدف از تحمیل حجاب و دیگر محدودیت‌ها بر زنان، ارعاب مردم برای تسهیل و تحکیم قدرت سیاسی است:

«حوزهٔ دین، بر جست‌وجوی خدا، تقوا و معنویت تمرکز دارد؛ در حالی که پهنهٔ سیاست بر قدرت و خشونت استوار است. با آمیزش این دو، نظریه‌پردازان مدارس دینی، معنویت را قربانی خشونت کردند. ملایان، علمای دینی و پاسداران دین صوری، با چشم‌پوشی از آنچه در چهار دههٔ گذشته در افغانستان رخ داده، به دین آسیب رسانده‌اند. آنان دین را به خدمت سیاست درآورده به ابزاری ارزان تبدیل کرده‌اند که تنها به کارِ تصاحب قدرت و منافع مادّی است. به فرمودهٔ پیامبر، دین آمده است تا مکارم اخلاقی جامعه را کامل کند» (نوابی، ۲۰۲۲، ۱۶).

پیروزی «طالبان» بر دولت چپ‌گرا اما مدرن، همهٔ دستاوردهای مدرنیته و مبارزات زنان و مردان افغان را برای برابری جنسیتی، فرهنگی و مدنی به باد می‌دهد. سنگ را می‌بندند و سگ را می‌گشایند:

«هنوز چندان از سرپناهمان دور نشده بودیم که در کنارم آوایی سوت‌مانند شنیدم و یک دم پس از آن دردی آتشین در دستم پدیدار شد. پنداشتم ماری مرا زده اما چون برگشتم، دیدم که “طالبی” تازیانه به دست ایستاده. بر سرم فریاد کشید: “روسپی!” و دستی به ریش چرب و چیلی‌اش کشید: خود را درست بپوشان و از این‌جا گم شو! به خانه‌ات برو!» … «عبیده» به جای من پوزش خواست و مرا تیز پس‌کشید. برایم گفت که هنگام راه رفتن، دستم از زیر برقع بیرون زده بوده» (۱۳۴).

وقتی «زویا» در یکی از تظاهراتی شرکت دارد که مطالبات اجتماعی زنان را مطرح می‌کنند، مورد حمله و آسیب بچه طلبه‌هایی قرار می‌گیرند که از حوزه‌های علمیه به خیابان آورده‌اند تا تظاهرات زنان را بر هم زنند. در این‌حال، خواننده آشکارا می‌تواند تضاد میان «سنت» و «مدرنیته» را از یک سو و خشونت دولتی را در برابر آزادی بیان و اجتماعات ببیند و تازه این رخداد در «پیشاور» واقع در «پاکستان» روی می‌دهد؛ کشوری که تنها نام «جمهوری اسلامی» بر خود دارد اما از «جمهوریت» در آن، نشانی نیست و جالب‌تر این که این کشور و «عربستان سعودی» نخستین و دومین کشورهایی بودند که این رژیم سرکوبگر را به رسمیت شناختند:

«من آنجا ایستاده بودم و چهره‌ام را پوشانده بودم تا کسی مرا نشناسد، اما بر ضد برقع و هر آنچه بسته به آن است، شعار می‌دادم. برای پرخاش در پیشاور، صدها هموند نهضت و هواداران آن از زن و مرد در گروه‌های کوچک در کوچهٔ نزدیک به جای تظاهرات گرد آمده بودند؛ حتی برخی از زن‌ها یکسره از افغانستان آمده بودند. شعارها طنین‌انداز شد: “مرگ بر بنیادگرایی! حقوق زن، حقوق بشر است. زنده باد مردم‌سالاری!” …

شاگردان مدرسه [مدرسهٔ طلّاب علوم دینی] — که آخوندها آن‌ها را مانند سگ‌ها دنبالمان راه انداخته بودند — هرکس را گیر می‌آوردند، با لگد و تازیانه می‌زدند. برخی‌شان خواستند درفش نهضت را پاره کنند اما زن‌هایی که آن را بالا نگه داشته بودند، بزرگ‌پیکر و نیرومند بودند. من لگدهای بی‌شماری خوردم و چند تایی هم زدم. دیدم که دست یکی از دوستان از گوشه‌ای از شانه‌اش فروآویخته اما با دست درستش همچنان پیکار می‌کرد. … سپس شنیدم که زهره، یکی از فعالان، مرا به نام می‌خواند. نیمه نشسته — نیمه خوابیده بر خاک افتاده دستش را بر شکمِ باردارش نهاده بود. … پسان گفتند که بچهٔ “زهره” از دست رفته، چون باردار بود. … بچه طلاب دینی، به کشتن کودکان و بزرگ‌سالان خرسند نمی‌شدند. آن‌ها بچه‌ای را هم که در شکم مادر بود، نیز می‌کشتند» (۱۵۴-۱۵۲).

این عبارت نه تنها حضور فعال راوی را به خواننده نشان می‌دهد، بلکه از ارادهٔ استوار زنان و مردانی در تظاهرات خبر می‌دهد که با وجود دادن تلفات، نستوهانه به پیکار با واپس‌گرایی دینی پیکار می‌کنند. نقش فعال نیروهای مذهبی سنتی و مدرنیته‌ستیز ملایان واپس‌گرا نیز آشکار است. از حضور نیروی پلیس پاکستان — که ظاهراً باید خیابان را برای تظاهر‌کنندگان امن کنند — اثری نیست. آخر هرچه باشد، این به اصطلاح «مجاهدان» و «طالبان» دست‌پرورده‌های منطقه و اربابان غربی آنان هستند. آمریکا، سلاح‌های پیش‌رفته در اختیارشان می‌نهد، عربستان سعودی کتاب‌های دینی و ایده‌ئولوژی «وهّابی» در حوزه‌های علمیّهٔ پاکستان در اختیارشان می‌گذارد و روباه پیر استعمار بریتانیا و خانم «تاچر» (M. Thatcher) نخست‌وزیر برایشان چادر و کمپ برپا می‌کند و افسران پادگان‌های پاکستانی، به این تباهکاران عقب‌مانده، آموزش نظامی می‌دهند. «فیل میلِر» (Phil Miller) می‌گوید در پرونده‌ای مربوط به روزگار «جنگ سرد» — که به هنگام نخست‌وزیری «تاچر» در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۸۱-۱۹۹۰ فراهم آمده — از کمک‌های تجهیزاتی بریتانیا به افغان‌هایی یاد می‌کند که در طی اشغال افغانستان به وسیلهٔ شوروی‌ها ارائه می‌شد و دست کم شش پرونده از میان آن‌ها — که در وزارت امور خارجهٔ بریتانیا نگهداری می‌شد — به عنوان «محرمانه» هرگز اجازهٔ افشا و انتشار نیافتند. مطابق قانون، سی سال پس از بایگانی اسناد محرمانهٔ «وزارت امور خارجه» این اسناد باید انتشار علنی یابند. نویسنده از «گلبدین حکمت‌یار» رهبر «حزب اسلامی» و از جمله رهبران برجستهٔ «مجاهدان» به عنوان «قصاب کابل» یاد می‌کند، زیرا در گلوله‌باران غیر‌نظامیان و تجاوز شبه‌نظامیان به زنان به هنگام عقب‌نشینی نیروهای شوروی، نقشی اساسی داشته است (میلر، ۸ سپتامبر ۲۰۲۱).

«زویا» خود در جایی از این «قصاب کابل» یاد می‌کند. او از جملهٔ کسانی است که در کشته شدن «مینا» بنیان‌گذار «سازمان زنان افغانستان» نقشی می‌داشته و به هنگام تصرف «کابل» خشونتی بی‌اندازه از خود نشان داده است:

«ثریا برایم گفت یکی از کسانی که در این دسیسه دست داشته، گلبدین حکمتیار است؛ یکی از سالاران جنگ که پس از رفتن روس‌ها سه سال آزگار مردم کابل را از سوی کوه‌های جنوب زیر بمباران گرفته است. وی مسؤول کشته شدن بیست و پنج هزار تن در پایتخت است» (۱۱۴).

«یک زن بیمار بهتر بود خودش می‌مُرد تا به دست مردی درمان می‌شد. اگر نمی‌گذاشت که دست پزشک مردی به او بخورد، جای بیمار را در آسمان [بهشت] برایش نگاه می‌داشتند. اگر می‌گذاشت که او درمانش کند، نفرین شده، روانهٔ دوزخ می‌گشت. … بسیاری از پزشکان چه مرد چه زن، از افغانستان برآمدند و رفتند تا در جایی دیگر در پاکستان، ایران و باختر [غرب] زندگی بهتری داشته باشند» (۱۳۶).

مخالفت با برخی نمودهای فرهنگ ملّی و مدرنیته از جمله حساسیت‌های ایده‌ئولوژی و بنیادگرایی اسلامی است که گویا در فرهنگ اصیل «قرآن» و احادیث و روایات صدر اسلام ریشه دارد. برداشت‌های ایده‌ئولوژیک «طالبان» و همانندانشان، دریافت‌هایی سطحی، غیر تاریخی، غیر ملی و واپس‌گرایانه است. ویران‌سازی دو تندیس بزرگ تاریخی و فرهنگی «بودا» در استان «بامیان» در ۲۷ حوت [اسفند] ۱۳۷۹ به اشارهٔ «طالبان» از این جمله است:

«در اردوگاه با زنی از استان بامیان آشنا شدم که در نزدیکی دو تندیس بزرگ بودا زندگی می‌کرده؛ همان‌هایی که طالبان ویران کردند. او برایم گفت: هر روز بامداد نگاهم نخست بر تندیس‌های بودا می‌افتاد. چون آن‌ها پس از ۲۵۰۰ سال ناگهان رفتند و هرگز هم برنخواهند گشت» (۱۷۸).

این تندیس‌ها، ارزشی تاریخی داشتند زیرا پیشینه‌شان به روزگار امپراتوری اشکانیان به‌ویژه «کوشانیان» برمی‌گشت که آیین بودا از جمله ادیان اختیاری مردم ایران به‌ویژه در خراسان قدیم بوده است. این آیین در آغاز تصرف ایران به دست اعراب، هنوز رایج بود و چنان که می‌دانیم خاندان «برمکیان» — که اقتدار و رونق خلافت «عباسیان» از دولت این خاندان بود — در آغاز بودایی بودند و «معبد نوبهار بلخ» در تولیت (پرده‌داری، سِدانَت) آنان بود ولی بعدها به اجبار از آیین خود روی گرداندند تا مورد غضب خلفای اسلامی قرار نگیرند و تباه نشوند؛ بمانند و ایران را بازسازی کنند. یکی از این دو تندیس «صلصال» نام گرفت و دیگری «شهمامه». با آن‌که «کوفی عنان» دبیرکل وقت «سازمان ملل متحد» بی‌درنگ به «اسلام‌آباد» پاکستان رفته از وزیر امور خارجهٔ «طالبان» به نام «وکیل احمد متوکل» درخواست کرد از ویران کردن این دو بتی که دو هزار سال پیشینهٔ تاریخی داشتند، جلوگیری کند. اما «طلبان» این بت‌ها را «طاغوت» (False Idols) خواندند (گاردین، ۱۲ مارچ ۲۰۰۱). اما به مصداق «نرود میخ آهنی در سنگ» این دو تندیس ۵۵ و ۳۵ متری با دینامیت تخریب شد و «یونسکو» این تخریب را «قتل عام فرهنگی» خواند. تباهی این تندیس‌ها نه تنها بخشی از میراث تاریخی «افغانستان» را از میان برد، بلکه ارزش‌های اقتصادی، فرهنگی و جاذبه‌های جهان‌گردی این کشور را هم از میان برداشت. چه کسی حاضر است به سرزمینی سفر کند که رهبران ناشسته‌رویش میراث باستانی و ملّی خود را با دینامیت و به یاری مهندسان خارجی از میان می‌برند و اعوان و اذناب بعدی آنان به نام «داعش» با همین الگوبرداری، به سراغ تباه کردن آثار تاریخی در «عراق» و «شام» می‌روند؟

دردناک‌تر از این‌ها، رفتار خشونت‌آمیز این اسلام‌گرایان خون‌ریز با کسانی است که به پندار باطلشان «مجرم» به شمار می‌آیند. به این صحنه از سرکوب قربانیان این نظام سیاسی تباه دقت کنیم تا سیمای کریه بنیادگرایان اسلامی را بهتر بشناسیم که چگونه با قطع دست یک سارق در استادیوم ورزشی «کابل» می‌خواهند از همه‌گان زهر چشم بگیرند؛ به حاضران در ورزشگاه، اندرز دهند و در همان حال، خشونت را درونی و ذاتی تماشاگران کنند:

«در دور زمین، مردی ایستاده بود که شال سپیدی دور سر بسته بود و تنها یک چشمش دیده می‌شد. “زیبا” گفت: “او پزشک است و می‌ترسد که چون با طالبان همکاری می‌کند، مردم پسان، او را بشناسند و بکشند.” طالب — که دستار سیاه به سر داشت — چاقوی تیزی را کشید و دوزانو نشست و آغاز به بریدن مچ دست راست مرد کرد. خون روی زمین ریخت. من دیگر نمی‌توانستم نگاه کنم. … کودکانی که دور و بر ما بودند، خندیدند و دست زدند. … کوشیدم آیندهٔ این کودکان را به پنداشت درآورم. اگر همه‌چیز همین‌گونه می‌ماند، آن‌ها چه قاتلان سنگ‌دلی بار می‌آمدند! … “زیبا” از پسری عکس گرفت که دست بریدهٔ مرد را بالا گرفت و لبخند شیرینی زد. وی آن را از سرِ درختی که طالبان آن جا گذاشته بودند، پایین آورد. پسر با دوستش دست خون‌چکان را در خیابان سوی هم پرتاب می‌کردند و مزه می‌بردند» (۱۴۳-۱۴۰).

یکی از نمودهای فرهنگ ایده‌ئولوژی اسلامی، جهت‌گیری یهودستیزانه و خشونت‌بار و در همان حال تبعیض‌آمیز و منع دختران از رفتن به دبستانی است:

«در خیابان، دیگر هیچ دختری روپوش مکتب به تن نداشت. کسی برای مادربزرگ گفته بود که یک آموزه‌نامه (کتاب درسی) ریاضی را با تمرین‌های شاخ و دم‌داری دیده: “اگر ده یهودی در برابرت باشند و تو پنج‌تایشان را بکشی، چند تا می‌ماند؟” یا “اگر ده فشنگ داشته‌باشی و کسی پنج فشنگ دیگر به تو بدهد، آن‌گاه چند فشنگ خواهی داشت؟”

بامدادان دسته‌هایی از پسرها را می‌دیدم که به مدرسه‌های قرآن می‌رفتند. مادربزرگ می‌گفت آنان در آن‌جا چهارزانو در برابر قرآن می‌نشینند و ساعت‌ها از روی آن می‌خوانند و مانند درختی در باد پیش و پس تکان می‌خورند. پسرها باید کم و بیش همهٔ قرآن را می‌آموختند و البته زندگی و اندیشه‌های حضرت محمد را نیز، و از آن گذشته شریعه (تعلیمات دینی)، حقوق اسلامی را هم یاد می‌گرفتند. … مادربزرگ می‌گفت که پسرش را روانهٔ مدرسه کرده و اینک سخت گله‌مند است که وی یک‌شبه بیگانه‌ای پوره (خالص) شده. نه سخنش را گوش می‌کند، نه هیچ مهری به او نشان می‌دهد. می‌گفت که آموزگاران دینی در این گونه مدرسه‌ها کارهای بد و سهمناکی با بچه‌ها می‌کنند که زبان از گفتن آن‌ها شرم دارد» (۶۶).

یکی دیگر از نمودهای فرهنگ طالبانی و بنیادگرایی اسلامی، دشمنی با هر گونه آموزه‌ای است که در برابر یا جز آموزه‌های قرآنی باشد. اکثریت قریب به اتفاق افغانان به تقلید برخی مسلمانان صدر اسلام که می‌گفتند: «وَ لَنا کتابُنا» (ما تنها همین کتاب «قرآن» را داریم) یا به نوشتهٔ «صحیح» کتاب حدیث اهل سنّت نوشتهٔ «بُخاری» که در آن آمده: «حَسبُنا الله کتابُ الله» باور داشتند که همین آموختن «قرآن» برایمان بس است و کوشش «زویا» برای فهماندن این نکته که جز «قرآن» باید به دانش‌های امروزی آراسته و مجهز شد، بی‌فایده است؛ همان گونه که نمی‌تواند مرد متعصب خانواده‌ای را قانع کند که باید جلو زادِ ولد بی‌رویه را گرفت. می‌خواهم بگویم که اگر رهبران «طالبان» با هر گونه دانش‌اندوزی غیر قرآنی مخالفند، باورهایشان در همان ذهنیّت پس‌افتادهٔ تودهٔ بی‌سواد ریشه دارد و مایهٔ شگفتی نیست. اینان همگی از حوزه‌های علمیّهٔ طلاب علوم دینی برآمده‌اند و به دانش‌های مدرن، باور ندارند و سودشان هم در پس‌افتاده نگه داشتن رعیت یا گلّه‌ای است که باید بر آن چوپانی کنند. وقتی «زویا» پدر دختری را برمی‌انگیزد تا با رفتن او به دبستان موافقت کند و حتی تا سطح دانشگاه هم درس بخواند، کوشش خود را بیهوده می‌یابد:

«من مسلمانم و می‌خواهم بچه‌هایم هم خوب مسلمان بمانند. چرا خود را به این که بچه‌ها تنها “قرآن” بخوانند، کرانه‌مند [محدود] نمی‌سازید؟ چرا این همه آموزه‌های دیگر دارید؟ شما بی‌دین هستید و من نمی‌خواهم بچه‌هایم مثل شما شوند» (۱۷۷).

آسیب دیگر فرهنگی، ویران کردن همهٔ نهادهای آموزشی و تفریحی «کابل» پس از آمدن این قوم بی‌فرهنگ و عقب‌مانده‌های ذهنی است. حکومت کردن بر تحصیل‌کردگان دبیرستانی و دانشگاهی آسان نیست. پس همان بهتر که به جهادی نامقدس بر ضد کانون‌های فرهنگی برآیند:

سینمای «باختر» — که همراه پدر و مادرم با چه شوری به آن‌جا می‌رفتم، به همین سرنوشت دچار شده بود. موزه‌ای که پدرم و مادرم گاه مرا به آن‌جا برده بودند، به تاراج رفته بود و همهٔ تندیس‌های پُربهایش را دزدیده بودند. دانشگاهی را که پدر و مادرم در آن آموزه خوانده بودند، در کام آتش نهاده شد. مجاهدین همهٔ کتاب‌های کتاب‌خانهٔ بزرگ را نابود کردند و آزمایش‌گاه‌های نوآیین [مجهز] را به تاراج بردند» (۶۵).

«مجاهدان» و «طالبان» پس‌افتادهٔ ذهنی، دیدن فیلم‌های خارجی حتی هندی را ممنوع می‌کنند اما خود از دیدن آن، خودداری نمی‌توانند کرد:

«خانواده‌ای که هنگام دیدن یک فیلم هندی گیر افتاده بودند، از خانه برآورده شده، در خیابان تازیانه خورده بودند. طالبان فریاد می‌کشیدند که دیدن چنین فیلم‌هایی غیر اسلامی است. سپس باشندگان خانه را بیرون نگه داشته خود به خانه درآمده بودند. چون باشندگانِ خانه به درون خانه آمده بودند، دیده بودند که طالبان نشسته خود به فیلم نگاه می‌کنند. آن‌گاه پاره [رشوه] گرفته خانواده را به زندان نیفکنده بودند» (۱۳۹).

بادبادک‌بازی یکی از بازی‌ها و سرگرمی‌های رایج میان افغانان و البته ایرانیان بوده است. در دیوان اشعار «مسعود سعد سلمان» در قرن پنجم هجری از «یار کبوترباز» سخن رفته و البته «پسربچهٔ کفترباز» مراد است و به آن صنعت شعری که به حرفه و شغل کسی اشاره می‌شد، اصطلاحاً «شهرآشوب» می‌گفته‌اند. رمان پُرآوازهٔ «بادبادک‌باز» نوشتهٔ «خالد حسینی» نویسندهٔ افغانی را من پیشترها شناسانده‌ام.

«از همه چیز ناگوارتر آن بود که یک بادبادک هم در آسمان دیده نمی‌شد. طالبان یکی از کهن‌ترین سنت‌های کشورم را بر باد کرده بودند» (۱۳۳).

گاه ستیز برای تباه کردن نمودهای مدرنیته در پهنهٔ هنری، بیش از آنچه تراژیک باشد، به کمیک مانند می‌شود:

«در یکی از دیدارهایم از کابل، دیدم که فیلم “تایتانیک” [Titanic] را گریزه [پنهانی] به آن‌جا آورده‌اند و حتی یک گونه مدل موی مردانه را به نام آن فیلم نامیده بودند. پسرها نزد پیرایشگر می‌رفتند و از او می‌خواستند که موهایشان را به مدل تایتانیک و لئوناردو دی کاپریو [Leonardo DiCaprio] بزند. یکی از ملاهای طالب در نماز آدینه در مسجدی در دشمنی با دی کاپریو و کیت وینسلت [Kate Winslet] سخن گفته آنان را “گناه‌کاران اسلام‌ستیز” خوانده بود، چون پیش از زناشویی با هم ارتباط داشته بودند. طالبان باوری استوار داشتند که تایتانیک در آب فرورفته تنها چون الله از ارتباط آن دو شیفته، خوشش نیامده. آن کوه یخ، کیفر به‌جای آنان بوده اما یک چیز دیگر هم بود: اگر دی‌کاپریو و وینسلت پای بر خاک سرزمین ایشان می‌گذاشتند، طالبان هم هر دوشان را سنگسار می‌کردند» (۱۵۰).

در برابر این اندازه جاذبه‌های فرهنگی ممنوع، آنچه آگاهانه ترویج می‌شود، خشونت سازمان‌یافته است. این خشونت — چنان که پیشتر یادآوری کردم — از همان روزگار دبستان و آموزش ریاضی کذایی به گونه‌ای نظری آموزش داده می‌شود و در استادیوم‌های ورزشی، مردم را برای دیدن سنگسار کردن زنان، مراسم اعدام و انتقام‌جویی و مشاهدهٔ عینی «السّن بالسّن و الجروح قصاص» (جزای شکستن دندان کسی، شکستن دندان ضارب و جزای کشته شدن کسی، کشتن قاتل است، آیه ۴۵ از سورهٔ «المائدة») فرامی‌خوانند:

«زیبا، از ورزشگاه بزرگ کابل، فیلم اعدامی در برابر دیدگان همگان را فیلم‌برداری کرده بود که در آن، گردن متهم زده می‌شد. مردی که دو کس را کشته بود، با چشم‌های بسته در ورزشگاه زانو زد. ده دقیقه زمان داشت تا نیایش کند. سپس دست‌هایش با پارچه‌ای از پشت بسته شد. برادرِ یکی از کشته‌شدگان، با چاقویی آمد و گردنش را برید» (۱۳۲).

با این همه، بهتر است از این بازی با جان آدمیان و قصاص در ورزشگاه‌ها بگذریم و به کشتارهای دسته‌جمعی اقوامی مانند «هزاره»ای‌ها بپردازیم که به دلیل شیعه بودن هم با مذهب رسمی اهل سنت ناسازگار هستند، هم به خاطر گرایش‌های دموکراتیکی که از خود نشان می‌دهند. «هزاره»ای‌ها به لزوم آموزش دختران باور دارند و به اعتبار قومی، خود را از قوم «پشتون» — که در حاکمیت هستند — پایین‌تر نمی‌دانند. «هزارستان» دارای زمین‌های حاصل‌خیزی است که «طالبان» در آن طمع کرده‌اند و پیوسته در حال غصب آن‌هایند و «هزاره»ای‌ها را به ترک آن ناگزیر می‌کنند. به نظر «فرخنده اکبری» یکی از علل دشمنی «طالبان» با مردم این قومِ همیشه زیر ستم، این است که گاه شخصیت‌هایی سیاسی از این قوم در دولت‌های گذشته، حضور فعال سیاسی داشته‌اند. هیچ‌یک از هموندان این قوم در جنگ‌های به اصطلاح جهادی «مجاهدان» و «طالبان» شرکت نداشته‌اند و در نتیجه در زمینهٔ حضورشان در قدرت سیاسی هیچ انتظاری هم نباید داشته‌باشند. به باور «طالبان» تنها کسانی حق اظهار نظر و حضور در قدرت سیاسی «طالبان» را دارند و به رسمیت و «خودی» شناخته می‌شوند که «زیر پرچم آنان جنگیده‌اند؛ در مدارس دینی پاکستان و بخش‌هایی از افغانستان آموزش دیده‌اند و در یکی از جناح‌ها و جبهه‌های ائتلاف نظامی و جهادی و عقیدتی شرکت فعال داشته باشند» (اکبری، ۲۰۲۲).

اینک ببینیم «طالبان» چه تاریخ غمباری داشته‌اند و اکنون بر آنان چه می‌رود. «مادربزرگ» برای «زویا» از گذشته‌های دور «هزاره»ای‌ها می‌گوید:

«همچنین از قوم پشتو هم برایم داستان می‌گفت. همیشه پافشاری می‌کرد که بیشتر فرمان‌روایان افغانستان از این قوم بوده‌اند، اما هیچ بازده ویژه‌ای از خود نشان نداده‌اند. فرمان‌روایان پشتو برای استقلال افغانستان نجنگیده‌اند؛ بلکه در برابر تاخت‌های گوناگون به سادگی به زانو درآمده‌اند. امیری پشتو به نام “عبدالرحمان” پیش از هر چیز برای دو چیز آوازه‌مند شده بود: حرم‌سرای بزرگش و سرسختی او در نابود کردن قوم هزاره. مادربزرگ می‌گفت مردم این قوم، چهرهٔ بانمکی مانند چینی‌ها دارند. آن امیر پشتو فرمان داد برجی از سرهای هزاره‌ای‌ها بسازند که کشته بودند» (۳۵-۳۴).

«زویا» خود یک جا به ستمی اشاره می‌کند که «طالبان» در راستای «هزاره»ای‌ها کرده‌اند:

«هیچ قومی مانند هزاره‌ها از طالبان ستم نکشید. چند ماه پیش از رفتن من به کابل، طالبان در روستای هزاره‌ای “قزل‌آباد” در شمال افغانستان، گرمابهٔ خون راه انداخته بودند. از دیگران که بگذریم، یک پسربچهٔ هجده ساله را گردن زده بودند. سربازها دو پسر دوازده‌ساله را نگاه داشته بودند و دست و پایشان را با سنگ شکسته بودند» (۱۳۵).

«در همه‌کُشی روستای هزاره، یکی از قوماندانِ [فرماندهان] طالب، پس از گشودن آن‌جا دستور داده بود همهٔ مردان سیزده تا هفتادساله را گرد آورند. سربازهای طالبان، مردان را از جای‌های گوناگون به یک جا آورده، همه را کشته بودند. کمابیش، سی‌صد کس کشته شده‌اند. پوست جوانی را زنده زنده کنده بودند» (۱۵۹).

از درنده‌خویی «طالبان» هر چه گوییم، یک نکته از هزاران گفته‌ایم. «زویا» از رفتار ناانسانی فرماندهی از طالبان می‌گوید که به زنان به زور تجاوز می‌کرده و از ناشسته‌رویی روانی و جنگلی یاد می‌کند که به دستور او چون سگ، به دیگران می‌تازد:

«شنیدم قوماندنی — که در پاسگاهی میان راه جلال‌آباد — کابل کار می‌کرده — مردم گذرنده را زده و شکنجه کرده و به زن‌ها زورآمیزشی نموده. … قوماندان سر زنجیر مردی جنگلی را در دست می‌گرفت و چون می‌گفت: “ای سگ! بیا و بگیر!” مرد، چهار دست و پا می‌جَست و دندان‌هایش را در تن آن کس فرومی‌برد» (۶۷).

منابع:

کریستو فاری- جان فولایین، زویا: سرنوشت من افغانستان نام دارد. ترجمه‌ی امیرحسین اکبری شالچی، تهران: نشر ثالث، 1386.

Akbari, Farkhondeh. The Risks Facing Hazaras in Taliban-ruled Afghanistan, March 7, 2022.

Christy, G. M. A., Bildungsroman. The Dawn Journal, Vol. 5, No. 1, June 2016, pp. 1234-1237.

Hirsch, Marianne. The Novel of Formation as Genre: Between Great Expectations and Lost Illusions. Genre, 12, no. 3 (fall 1979), pp. 293-311.

Howe, Susanne. Wilhelm Meister and His Kinsmen: Apprentices to Life. A Study in Goethe’s ‘Bild-unsroman‘ and of the Apprentice theme in English Literature, Columbia University Studies in English and  Comparative Literature, New York, N.Y.: Columbia Press,1930.

Miller, Phil. Margaret Thatcher’s support for Afghan jihadists covered up by UK censors, 8 September 2021.

Nawabi, Farima. Violence of Human and Women’s Rights by the Taliban in Afghanistan: The Taliban’s Takeover and its Consequences. Raoul Wallenberg Institute, March-December 2022.

RAFAEL REUVENY AND ASEEM PRAKASH1, “The Afghanistan war and the breakdown of the Soviet Union”, Review of International Studies (1999), 25, 693–708 Copyright © British International Studies Association.

Rashid, A. Taliban: The Power of Militant Islam in Afghanistan and Beyond,  London: I.B. Tauris – Bloomsbury Publishing, 2022.

The Guardian, Afghan Buddhas Lost Forever, 12 Mar. 2001.

 Tyson, Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide. Second Edition, Routledge, 2005.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی