
مهرانگیز رساپور (م. پگاه): من از آینه عبور میکنم
حیرت میکنم از این باغ/که دستِ پاییز را
میبوسد!/حیرت میکنم از این عطر
که خود را/بر جنازه میافشاند!

حیرت میکنم از این باغ/که دستِ پاییز را
میبوسد!/حیرت میکنم از این عطر
که خود را/بر جنازه میافشاند!

جالب نیست که او در این جهان بزرگ صاحب یک گور کوچک هم نشود. جالب هم نیست با نهادن دستهگلی زیر بنای بیقوارهای به اسم سرباز گمنام، گولمان بزنند.

زینب صابر در این اشعار نمونهای از شعری را که در خیابانهای یک کلانشهر اتفاق میافتد به دست میدهد. او دانشآموخته دکتری فلسفه و هنر است و جوایزی را هم به دست آورده.

کاش زنی بودم/در عشیرهای گمنام/کودکم در چادری گِرهخورده/مابینِ شانههام خواب میرفت/چون برّهای سیاه/با پیشانی ِ سفید/ کاش زنی بودم/با پستانهای پُر از شیر/و ساقهایی راهبَلد/که از خارها آسان میگذشت.

علیرضا آبیز این شعر را همراه شعر بلند دیگری در سال ۱۳۹۶ با نام «کتاب بجستان» جهت دریافت مجوز نشر از سوی نشر کتاب فانوس در تهران به ادارهی کتاب وزارت ارشاد ارسال کرد. پس از چندین نوبت اصلاحیه و دیدار حضوری او و ناشر با رئیس ادارهی ممیزی شعر وزارت ارشاد، سرانجام به طور کامل غیرقابلچاپ اعلام شد.

بهتزده، روی تمامی خطوط، مرگ تو ایستاده است بکتاش! کاش در رثای خودت و صافی صدایت از حلقوم زندگی، شعری میسرودی از زیر خاک، پنجره میگشودی به پاکی ندایت و خودت که از همه ما دریغ شدی.

سمانه سرچمی شاعر و نقاش است و شعرهایش در مطبوعات به چاپ رسیدهاست.

من، خواستم تا آخرین تعبیر غم باشم/من، خواستم باشم اگرچه متهم باشم/هر قدر کم، هر قدر کم،هرقدر کم باشم،/باید خودم، باید خودم ،باید خودم باشم

روایت علی عربی از سرگذشت تبارش حکایت آشنایی در سرزمین خشک و کم آب شرق و جنوب شرق ایران است. شعرهایی از او را میخوانیم و شعری از او را با صدا و اجرای شاعر میشنویم.

وَ دستهایش را روی دهان روی سینه بالای کُسش گذاشته بود دوزانو نشسته نا-راحت مثل مجلس عزایی که در مسجدی محقّر وُ متروک دستهاشان را بالای آلتشان بگذارند وَ سر به پایین بیندازند سرها همه در خونْ –گوسفندْ– در خیرگیِ مشکیها بگویند سلامْ بگویند غم وَ بر سرِ میمِ غم جرقّهی فندکی روشن شود.

به گا دادم/ذهن باکرهام را/حل این معادله کار من نبود/رودی از جذر جریان احساسم را دست گرفته /رودی از جذر برای رگهای قلبم سنگین است

قسم به صبح نیرومند/قسم به تشخیص دهندگان/قسم به آخرین نگاهِ انسان/که حقیقت است این سخن/… و این سخن/حقیقت است

باد کار خودش را کرد/رد پاهامان را گم کردیم/و تا زانو شن بود/باید کنار میآمدم با رفتن تو/مثل دانههای شن توی کفش/اما دیر شده بود/خورشید رفته بود

باید برمیگشتم/به آن زن دورهگرد/به روزهای قبل از آشنایی/به اردیبهشت ۱۳۶۲/باید
خودم را از دلتنگی /پس میگرفتم

آدم گاهی دلش میخواهد همه چیزش را بدهد، تا کسی که دو زانو مقابلاش نشسته را ببیند.من چیزی ندارم، هر چه را هم بدهم بهتر از همه شما میدانم روبه رویِ من چیزی نیست، انگار دارم با خودم حرف میزنم، انگار آفتاب دارد خودش را میسوزاند

گفتی من چگونه در غیاب حضورت، سایهنشین سکوت شوم؟ نگفتی من چگونه حتی میتوانم این چند هجای سیاه را «س و گ» را بنویسم؟ حتی پنهانی در این شباروز همانند، شهامت تکرارش را به نجوا هم ندارم چرا که چنین رختی بر قامت خندههای تودوخته نشده است.

تقدیم شده است به زندانیان و همسرانشان: ای ستاره، ای دور، ای شب آغشته به گیسوانت، ولادت آهوها که در شکوه اندامت بلا انگیخت،نام کوچک مرا، با هوهوی تیهوهات، چلچلهسان به سینه فراهم آر، و در هوای ناخنهای کشیدهی ما، آن ده هلال ماه را با ده گلبرگ سرخ بیارای

روزبه کمالی ساکن لندن است و با برنامه تماشا و پادکست ادبی شیرازه و وبسایتهای گوناگون کار میکند. کتاب شعرش با عنوان از شر وسواسها آماده انتشار است. چند شعر از او:

و برگهای زبانگنجشکها آذین کاجها، و خشاخش خرد شدن فصل فصل من در بارش نگاه خشک آدمها،آری، شعریست هوای جیبهایم باز

مرتضا نگاهی – صادق چوبک شاعر نبود و ادعای شاعری هم نداشت اما مانند هر ایرانی دیگر، گاه، از دل برآمدههایی در ذهنش شکل میگرفت و روی کاغذ جاری میشد. در اوایل “چکامه”شان میخواند ولی بعدها نام “ترانه” بر آنان گذاشت. آرزو داشت که آن “ترانه”ها روزی، روزگاری منتشر شوند..

بهشتهای ما گم شدند در دست ابلیس با صفات بالا و در خون سرخ جاری از چشمهایمان پیدا میشوند در روز دادخواهی. ای خواهندگان داد! ای خواهندگان بازگشت بهشتهای گم شده در پرند…