
برای سومین بار گذرنامهام را در جیب مخفی کولهپشتیام چک میکنم و نیز آخرین پولی که برایم مانده است؛ صدوپنجاه یورو، مقداری کرون دانمارک که هیچجا تبدیلاش نمیکنند، ششصد لیر ترک معادل دوازده یورو و یک کارت اعتباری بیاعتبار. از همان پشت گیت ورودی، میتوان صفحهی بزرگ تلویزیونی را دید که از سقف آویزان است. صدایی از مونیتور نمیآید، یا شاید از این فاصله نمیشود شنید، اما تصاویر و زیرنویس آن نشان میدهد که حملات هوایی امریکا و اسرائیل به شهرهای ایران وارد سومین روز خود شده است. تصاویر، انفجارهایی را در شهرها نشان میدهد. ارتفاع قارچهایی عظیم از دود و آتش از برجهای بلندمرتبه نیز فراتر میرود و به آسمان زبانه میکشد. زیرنویسها میگویند ترکیه دو موشک ایرانی را در آسمان خود رهگیری و منهدم کرده است.
زیپهای کولهپشتیام را با دقت میبندم و با ساعت و کمربند و چند سکه پول توی سبد میگذارم. سبد درون حفرهی سیاه دستگاه کنترل گیت ورودی فرودگاه بلعیده میشود. فرودگاه برای بسیاری تداعی سفرهای تفریحی است، برای برخی هم مانند کولهاوس، آن معمار هلندی، یادآور الگوی «عامشهر»های امروز و آینده، اما برای من فرودگاه عبارت است از مراسمِ آیینیِ کسالتبار و ملالآورِ درآوردن کمربند و ساعت و پول خرد و گاهی کفش و عبور از دروازهی منحوس اشعهی ایکس یا هر کوفت و زهرماری که هست.
درست هنگام عبور از آن درگاه منحوس، که به قول دانته آدمی میباید دست از هر امیدی بشوید، بیاختیار به واژهی فرودگاه فکر میکنم. چرا این واژه که معادل آن در زبانهای دیگر به پرواز اشاره دارد، در زبان ما به «فرود» گره خورده است؟ با شنیدن صدای سوت درگاه، به خودم نهیب میزنم: باز هم داری میغلتی در فلسفهبافی و تاریخ پر فرود خودت. دم پرواز نباید تسلیم این فکرها بشوی!
سالن انتظار فرودگاه صبیحه گوکچن استانبول شلوغ است. همهی صندلیهای اشغال هستند و گروهی با زن و بچه و چمدان و بار و بنه روی زمین نشستهاند. یکی به من گفته بود صبیحه گوکچن دخترخواندهی آتاتورک بوده زیرا او هرگز ازدواج نکرده بود. او همین را عامل موفقیت کمال مصطفی میدانست. گوکچین بعدها هوانورد شد، اما من به این فکر میکنم که اگر گوکچن فرزند واقعی آتاتورک بود، وضع فرودگاهی به نام او، بهتر از این نمیبود؟ پس از مرگ گوکچین، شایع شد که او دختربچهای ارمنی و از بازماندگان نسلکشی ارامنه به دست عثمانیها بوده است. گویا کمال مصطفی آتاتورک بدون اطلاع از این موضوع او را از پرورشگاه گرفته بود. عجب داستان شگفتی. با اوضاع و احوال فرودگاهی به نام او شاید این داستان چندان هم بیراه نبود!
روبهروی پیشخوانهای شرکت هواپیمایی پگاسوز، پشت نوارکشی میایستم. جلوی من جمعیت انبوهی با بلیت و گذرنامه در دست، در هم میلولند. زنی کارمند، خسته و کلافه تنها باریکهراه ورودی را بسته و میکوشد مردمی کلافهتر از خود را به صبر و انتظار وادار کند. چندین نفر در آن واحد با مامور چکوچانه میزنند. از حواسپرتی زن کارمند استفاده میکنم و از زیر نوار حائل خودم را میلغزانم به آن سوی خط. منتظر اعتراض کارمند مستعصل نمیمانم. خودم را میرسانم به پیشخوانی که بر صدر آن واژهی مدیر نقش بسته. چند دقیقه صبورانه منتظر میمانم تا نفر جلویی من کارش انجام شود. کارش انجام میشود؟ از چهرهی برافروختهاش چنین چیزی پیدا نیست.
مدیر، مرد جوانی است با ریش بزی. نگاه پرسشگرانهاش را به من میدوزد. همهی حواسم را جمع میکنم تا تاثیری همدلانه بر او بگذارم، برای همین متوسل به دانش اندکم در زبان ترکی میشوم: «از شما تقاضای کمک دارم!»
نگاه مرد همچنان سرد و عاری از حس همدردی است. لابد این موارد برایش عادی شمرده میشود. بلیت پرواز پیشینام از شهر وان را روی پیشخوان میگذارم و دوباره متوسل به ترکی دستوپاشکستهام میشوم: «پرواز شما به استانبول چهار ساعت تاخیر داشت و حالا من پرواز دومم، یعنی پروازم به فرانکفورت را از دست دادهام و هیچ پولی برای گرفتن بلیت جدید ندارم.»
قدری دربارهی بیپولیام اغراق میکنم تا شاید بیشتر همدلیاش را برانگیزم. بلیت پرواز دومم را هم میگذارم روی پیشخوان. مرد با چهرهای کماکان بیاعتنا، هر دو بلیت را نگاه میکند و باز چیزی نمیگوید. ناچار میشوم سیاستم را عوض کنم. میکوشم انگلیسی را با لهجهای بیعیبونقص حرف بزنم: «ببینید، اینکه از پروازم جا ماندهام تقصیر من نبوده، بهخاطر تاخیر هواپیمایی شما، من پروازم را از دست دادهام!»
مرد بلیتهایم را به طرفم میسراند و به انگلیسی بدون لهجهای پاسخ میدهد: «پروازی که تاخیر داشته داخلی بوده و ربطی به پرواز خارجی شما ندارد. از آن گذشته، بلیت دوم شما متعلق به یک شرکت هواپیمایی دیگر است. اگر بلیت مربوط به شرکت ما بود میتوانستیم پرواز جایگزینی به شما پیشنهاد کنیم، اما در چنین موردی ما هیچ مسئولیتی نداریم.»
نگاهم میافتد به آرم اسب بالدار اونیفرماش و وسوسه میشوم متلکی بیندازم دربارهی مصادرهی این اسطوره توسط آنان و خزعبلاتی دربارهی بال و پر ریختن این اسب یونانی و بدل شدنش به یابویی کندرو. اما بعد فکر میکنم وسوسهی عاقلانهای نیست و فقط وضعام را دشوارتر میکند.
سعی میکنم آرام بمانم: «خب، اصلن پرواز دومم را فراموش کنید. پرواز اول من که با شرکت شما بوده چهار ساعت تاخیر داشته، برای جبران این تاخیر چکار میکنید؟»
جوان ریشبزی که حالا بهنظرم کمی مسنتر از نگاه نخستم دیده میشود، از زیر پیشخوان برگهای بیرون میآورد و با همان سردیِ خوارشمارانهاش، به سویم دراز میکند. روی برگه، دو شمارهی تلفن با پیش شمارهی ترکیه و یک آدرس ایمیل دیده میشود.
– میتوانید با این شمارهها تماس بگیرید یا ایمیل بفرستید و مسئلهی خودتان را در میان بگذارید!
میفهمم که تیرم به سنگ خورده است. شک ندارم که حتا اگر سیمکارت ترک داشتم و تماس میگرفتم سروکارم میافتاد با صدایی ضبط شده که: اگر چمدان شما گم شده، عدد یک را بفشارید و اگر میخواهید بلیت خود را عوض کنید عدد دو را بفشارید … و اگر میخواهید با اپراتور صحبت کنید پشت خط منتظر بمانید. لابد پس از کلی معطلی نیز پیام میآمد که: با پوزش، به دلیل حجم ترافیک تماسها، لطفن زمان دیگری شمارهگیری فرمایید! این داستان برایم آشناست. و باز شک ندارم که اگر به آن ایمیل کذایی شکایتی بفرستم هرگز پاسخی نمیآید.
بدون هیچ حرف دیگری به هیچ زبان دیگری، از راهرویی که با باندی پلاستیکی ساخته شده، بیرون میزنم و بلاتکلیف وسط سالن انتظار فرودگاه دقایقی سرپا میمانم. خسته و گرسنهام. شب قبل را در فرودگاه محقر وان روی یک صندلی فلزی سر کردهام تا یک شب پول هتل را صرفهجویی کنم و حالا ناگهان یادم میافتد که از دیروز تا حالا هیچ چیز نخوردهام. نه، ایستادن من وسط این سالن فایدهای ندارد. سراغ غرفهی مک دونالد میروم و برای چندمین بار لیرهایم را میشمارم. تابلوها را نگاه میکنم و ارزانترین قهوه را سفارش میدهم، صدوده لیره که باز هم گران درمیآید. خوبیاش این است که دستکم نیم ساعتی میتوانم روی صندلیهای اینجا بنشینم و از اینترنت بهاصطلاح رایگان برای دنبال کردن خبرها بهره ببرم.
قهوهی سیاهم را مزمزه میکنم و توی دفتر تلفنم دنبال هر اسم آشنایی میگردم. خطوط تلفن و اینترنت در کشور خودم قطع است. برای هرکس در جاهای دیگر دنیا که پیدا میکنم پیامی میفرستم. کسی دلودماغی برای گپوگفت ندارد. چند پیام، دیده میشوند اما پاسخی نمیآید، یکی دو نفر از سر ادب پاسخهایی کوتاه میدهند، تنها برای خالی نبودن عریضه، و مکالمه ادامه نمییابد. تازه حس میکنم چقدر آدمیزاد، در فرودگاهی دور از وطن خودش، تنهاست.
از نشستن در کافهی هم حوصلهام سرمیرود. به سه باجهی دیگری از آن شرکت اسب بالدار سر میزنم و بختم را میآزمایم و هر بار همان برگهی کذایی را دستم میدهند. در سومین باجه خواهش میکنم یک پرواز ارزانقیمت به مقصد فرانکفورت به من پیشنهاد دهند. ترکی دستوپاشکستهام گویا در این یکی کارمند همدلی برمیانگیزد و او سرگرم جستوجو در کامپیوترش میشود.
-برای امروز که هیچ پروازی نداریم. فردا صبح یک پرواز داریم صدوپنجاه یورو و عصر همان روز صدوده یورو!
با اینکه این قیمتها درست معادل همهی دارایی من است، اندکی خیالم راحت میشود. این اسب بالدار گرچه بیشتر به یابویی کندرو میماند، دستکم ارزانتر از چیزی است که فکرش را میکردم. با این حال از سر احتیاط میگویم: «لطفن آن ارزانتره را برایم بدهید!»
ده ساعت بیشتر معطل میمانم، اما اینطوری چهل یورو ته جیبم میماند. بههر حال ممکن است توی فرودگاه فرانکفورت هم خرجی برایم پیش بیاید. چند دقیقهی بعد بلیت برگشت با شمارهی پرواز PC2207 توی دستم است. با وسواس بلیت را با آخرین اسکناسهای لیر و چهل یورو و کرونهای بیفایدهی دانمارکی، میگذارم وسط گذرنامه و میتپانم توی جیب مخفی کولهپشتیام. باید حواسم را جمع کنم و در کشور بیگانه، گیر نیفتم.
میروم توی تراس فرودگاه که بخش سیگاریهاست. عدهای مسافر و چند نفر با اونیفرمهای شرکتهای هواپیمایی با چهرههایی اخمو در سکوت روی تراس ایستادهاند و درحالیکه به سیگارهایشان پک میزنند، از پشت شیشههای قدی، شهر را تماشا میکنند که کمی دورتر رفتوآمد در آن جریان دارد. پیپ قدیمیام را از جیب جلوی کولهپشتی درمیآورم. کمی توتون ارزانقیمتی که در بازار وان از یک دستفروش کُرد، خریده بودم، توی پیپ میچپانم و دوباره زیپهای کوله را میبندم. فندک یا کبریت ندارم. از غریبهای فندکش را قرض میگیرم و چپقام را چاق میکنم. توتون مشکوکی است، بدون بستهبندی. بعید نیست پهن گاو مخلوطاش کرده باشند. اما قیمتاش یک هشتم توتونی است که در آلمان میخریدم. با لذت دود تلخ و سوزانندهی آن توتون مشکوک را به ریه فرو میدهم و میگذارم تخدیرم کند. حفظ تندرستی در چنین اوضاعی چه معنایی دارد؟ در آسمان فوجی از کلاغها به قول نویسندهای که نوشتههایش را بیشتر از خودش دوست داشتم به زبان ترکی ندا در میدهند: «برف! برف!» این نویسندهی تبعیدی، در تبعید نیز مرد.
برمیگردم به سالن انتظار. صندلیها، حتا آنهایی که علامت صندلی چرخدار بر خود دارند، کماکان پر است و آن عده که روی زمین نشستهاند، به صندلیهای اشغال شده خیرهاند. به گلهی گرگهایی میمانند که گرداگرد طعمهای منتظر ایستادهاند تا طعمه از پا بیفتد و آنها به سویش یورش ببرند. در گوشهای ستونی نصب شده با چند پریز برای شارژ تلفنهای همراه. عدهای مانند زائرانی که دور کعبه طواف کنند، تلفن در دست، گرد ستون حلقه زدهاند. سیم تلفنشان آنان را به این ستون وصل کرده است.
من هم به زائران میپیوندم، اما گوشیام را روی تاقچهی ستون میگذارم و در چپ و راست ستون قدم میزنم. برای وقتگذرانی دست به یک بازی احمقانه میزنم. هر چند دقیقه یکبار، اعداد باتری را کنترل میکنم. شد سیویک درصد، دو درصد بیشتر میشود سیوسه، یعنی یکسوم باتری شارژ شده…، اما نه، سه تا سیوسه هنوز یکدرصد از صد کم دارد. پس باید منتظر عدد سیوچهار باشم. بعد میتوانم منتظر عدد شصتوهفت شوم تا دوسوم ظرفیت باتری تکمیل شود! بعد منتظر عدد هشتاد میشوم. این یکی دیگر روند است، یعنی چهارپنجم باتری شارژ شده است. پس از ان دیگر تا عدد صد راهی نیست. کل این داستان چه فایدهای دارد؟ با باتری کامل چکار میخواهم بکنم؟ تماسها با کشورم قطع است. در فرانکفورت یا شهرهای دیگر کسی منتظر پیام من نیست! اما چه کار دیگری میتوانم بکنم؟ این هم سنگ سیزیف من است! این تشبیه شبه فلسفی هم دلم را خوش نمیکند.
زمان کند میگذرد. از دور صدای دادوبیداد میآید. مسافری خسته و خشمگین با کارمندِ پشتِ پیشخوانِ یکی از شرکتهای هواپیمایی دعوایش شده است. زن کارمند فریاد میزند: «برو پلیس خبر کن! برو شکایت کن! یالا منتظر چی هستی؟»
عدهای میکوشند هر دو را آرام کنند. بر روی صفحهی تلویزیونی در سالن همچنان تصاویر انفجار در شهرها و موشکهایی که شلیک میشوند، میآید و میرود. مردم به زبانهایی بیگانه حرف میزنند، انگلیسی، روسی، آلمانی و بیش از همه زبانهای رایج در آن امپراتوری فرتوتِ فروپاشیده: ترکی، عربی و فارسی.
چند مرد با کلههایی تراشیده و آکنده از زخمهایی به شکل نقطههایی سرخ و ریز بر سر، برخی با پانسمان و برخی با سربند در سالن پراکندهاند. یکی از این مردان که ظاهری ژولیده دارد با لبخندی چاپلوسانه میکوشد با زنی با قیافهای از آسیای دور حرف بزند. پیداست که زبان او را نمیداند. هر از چند، چیزی در گوشی خود نجوا میکند و سپس صفحهی تلفن خود را به زن نشان میدهد. زن میخندد و به انگلیسی پاسخ میدهد: «چی؟ سیوچهار سالت است؟ بهنظر نمیآید اینقدر جوان باشی.»
پیداست که مرد نمیفهمد او چه میگوید. روزگاری فیلسوفی، بیشوکم فاشیست، گفته بود زبان، خانهی وجود است. اما نه! زبان، زندان وجود است. به قول بوداییها واژهها ما را به مقصد نمیرسانند. آنها مایهی بدفهمی میشوند. باز مرد چیزی در گوشی تلفن خود زمزمه میکند و لحظهای بعد صفحه را به زن نشان میدهد. زن اخم میکند: «منظورت چیست که برویم دستشویی؟ نه! ممنون. من نمیتوانم.»
زن با بیزاری دستش را تکان میدهد و مرد سرخورده، بی خداحافظی زن را ترک میکند. جوانی کنار دستم با لهجهی افغانی از من میپرسد: «شما ایرانی هستید؟»
-بله!
-از وان میآیید؟
-بله!
-خبر دارید مرز وان هنوز باز است؟ میشود از آن وارد ایران شد؟ من فرانکفورت زندگی میکنم اما برای دیدن زن و بچهام که در ارومیه هستند میخواهم از مرز رد شوم.
میخندم و به شوخی میگویم: «پس همشهری هستیم. من هم در فرانکفورت زندگی میکنم.»
اما بیدرنگ میفهمم که چرند گفتهام. فرانکفورت هرگز شهر من و او نیست و نبوده است. ما در غربت همشهری هم هستیم. به قول عهد عتیق ما قلب بیگانگان را میشناسیم زیرا خودمان نیز در این سرزمین بیگانهایم! سعی میکنم برای زدودن تشبیه بیمعنایم، پاسخِ پرسشاش را بدهم: «دو روز پیش که خانوادهام از وان به ایران برگشتند، مرز باز بود، از الان دیگر خبری ندارم.»
جوان دیگری که کنارمان ایستاده، با لهجهی غلیظ کُردی وارد گفتوگو میشود و میگوید: «مرز کاپیکوی هنوز باز است اما چون شما از اتباع خارجی محسوب میشوید، حتا اگر گذرنامه داشته باشید، ممکن است معطلتان بکنند.»
سه آدم با گویشهایی بیگانه با هم حرف میزنند اما همدیگر را میفهمند زیرا هر سه در این فرودگاه بیگانهاند.
جوان افغان مرا از یاد میبرد و مشغول صحبت با مردِ کُرد میشود؛ حق هم دارد، کُردها همیشه بیشتر از هر کس دیگری دربارهی کنترلهای مرزی خبر دارند. من هم شروع میکنم به قدم زدن و بالا و پایین رفتن تا حسابی خسته میشوم. هنوز کلی زمان برای هدر دادن دارم، اما هیچ صندلی برای نشستن پیدا نکردهام. برخی آدمهای خوششانستر توانستهاند دو سه صندلی بدون دسته کنار هم پیدا کنند و رویش دراز بکشند. برخی کفش و جوراب را هم درآورده و ساک یا کولهای زیر سرشان گذاشته و خوابیدهاند.
من هم میگردم و گوشهای کم رفتوآمدتر و از این رو بهنسبه تمیزتر پیدا میکنم. روی مرمرهای سفید و سرد دراز میکشم. کولهپشتیام را زیر سر بالش و پالتویم را لحاف میکنم و میکوشم در آن هیاهو و رفتوآمد که رفتهرفته کمتر میشود، کمی بخوابم. پروازم فردا عصر است و نگران خواب ماندنم نیستم. همانطور که دراز کشیده و چشمانم را بستهام به کاناپهی خانهام در فرانکفورت فکر میکنم، آنجا که گرچه باز غربت است، اما یک درجه کمتر از اینجا در آن بیگانهام. کاناپهی جلوی کتابخانهام عالمی دارد برای آسودن و خوابیدن. درواقع، در حکم کاناپههای دفتر روانکاوها است. دلم برای مجسمهی بودای روی قفسهی کتابخانهام هم تنگ شده، برای آن تبسم پر از آرامش او که عظیم و وارسته است. خوشا به حال بودا. او هرگز در سالن انتظار یک فرودگاه شلوغ در سرزمینی بیگانه گیر نیفتاده بود!
تا صبح در خواب و بیداری غوطه میخورم و حتا خوابهایی آشفته دربارهی جنگ میبینم. صبح که بیدار میشوم، جوان کله تراشیده را میبینم که چند متر دورتر از من روی زمین دراز کشیده و ساکی زیر سر، هنوز خواب است. آب دهانش از میان لبهای نیمهبازش روی ساک سیاهرنگش شره کرده است.
بهشتاب، جلو پلاسم را جمع میکنم و ابتدا میروم به دستشویی فرودگاه و تهریش سه روزهام را با کمک آب سردی که مانند شاش موش نحیف و نزار است، بهدشواری میتراشم. بعد دوباره دل به دریا میزنم و با نیمی از لیرهای باقیماندهام یک قهوهی سیاه دیگر از مک دونالد میگیرم و توی تراس سیگاریها مینوشم و چپق دود میکنم. سالها پیش هموطنی دیگر، در فرودگاه کشوری دیگر روزگار گذرانده بود، اما اگر مهران کریمی، که خودش را سر آلفرد مینامید، به جای فرودگاه شارل دوگل، سر از صبیحه گوکچن درمیآورد چه؟
آنقدر در سالن فرودگاه بالا و پایین میروم تا یک صندلی خالی پیدا میکنم. دیگر صندلی را ترک نمیکنم تا سرگردان نشوم. شارژ باتری موبایلم هم کافی است. سراسر روز را به چرت زدن در صندلی میگذرانم اما برای احتیاط آلارم ساعت گوشیام را برای دو ساعت پیش از پرواز تنظیم میکنم تا مبادا خواب بمانم.
واقعن هم دو ساعت مانده به پرواز با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم. چون چمدان ندارم، به کمک دستگاههای خودکار کار چک-این را انجام میدهم و با کارت پرواز راهی بخش ترانزیت میشوم و باز آن مراسم مسخرهی آیینی عبور از گیتهای کنترل را به جا میآورم. هنوز بیش از یک ساعت به پرواز مانده است. با خیال آسوده در سالن ترانزیت مینشینم و به صفحهی تلویزیون و قارچهای انفجار خیره میشوم. قارچهای انفجار؟ اما آیا این تشبیه، نوعی تصویرسازی مضحک برای کسانی که درون آن انفجارها گیر افتادهاند، نیست؟
نیم ساعت دیگر میگذرد. نوشتههای روی تابلوی پروازها عوض میشود و بلندگو به دو زبان ترکی و انگلیسی اعلام میکند که پرواز شمارهی PC2207به مقصد فرانکفورت کنسل شده است!
از این نویسنده و درباره او:
- خالد رسولپور: «بدون کشتی در سیلاب کابوس» – تأملی بر داستانی از رضا نجفی
- رضا نجفی: «از یادداشتهای شبانه» – شب هفتم؛ ژازون بدون آرگوناتهایش
- فریبا صدیقیم: «سفری اودیسهوار در خواب و بیداری» – رویاها و جستارهای رضا نجفی
- رعنا سلیمانی: «رویاها و جستارها» اثر رضا نجفی – آمیزهای از آگاهیِ فردی با ناخودآگاهی جمعی
- احمد خلفانی: «هفتمین کابوس» رضا نجفی
- بانگ – نوا – ژوان ناهید: «راز ناخدا» به ترجمه رضا نجفی و پریسا رضایی
- توماس مان: «مرگ»، به ترجمه رضا نجفی








