گئورگ لوکاچ : «دن کیشوت، نمود آرمانگرایی و واقعیت اجتماعی» به ترجمه تارا نوری

چاپ نسخه‌ی تازه‌ای از دون کیشوت به زبان مجاری بی‌شک اتفاق بزرگی است. این کتاب یکی از موفق‌ترین آثار ادبی دنیاست. سخت بتوان کسی را یافت، از کودک تا بزرگ، که دون کیشوت را نشناسد و دوست نداشته باشد، درست مانند سفرهای گالیور و رابینسون کروزوئه. شخصیت قهرمان این داستان در آگاهی بشر، جایگاه معینی پیدا کرده است؛ شخصیتی جاودانه مانند هملت یا فاوست؛ از آن نوعی که در گذر زمان همراه انسان می‌ماند و به او درک بهتری از زندگی و آدمی می‌دهد.

چنین موفقیتی اصلا تصادفی نیست. واقعیت‌های اجتماعی یا محتوای ایدئولوژیک یک اثر هم برای دستیابی به همچین موفقیتی کافی نیست. عامه‌ی مردم، اغلب کودکان، انتظار دارند یک اثر ادبی عمیقا جذاب باشد، و اجازه بدهید بگوییم که حق دارند. محبوبیت سروانتس در طی قرن‌ها به این دلیل است که دون کیشوت چنان اثر جذاب و پرکششی است که خواننده نمی‌تواند آن را کنار بگذارد، او را می‌خنداند یا به گریه می‌اندازد اما حوصله‌اش را سر نمی‌برد. یکی از آن کتاب‌هایی است که وقتی تمامش می‌کنیم، ناراحتیم که به آخر رسیده است.

سروانتس رمانش را بر اساس ماجراهای گوناگونی خلق می‌کند که هر کدام از دیگری متفاوت است. درست است که قهرمان او به دلیل شخصیتش، حماقت‌های یکسانی را انجام می‌دهد، اما از آنجایی که این حماقت همگانی است و در همه‌ی حوزه‌های زندگی گسترش می‌یابد، ضروری است برای درگیر شدن با ماجراهای تازه، مدام در حرکت باشد و با این حال هرگز به تکرار نمی‌افتد. سروانتس ما را با کل جامعه‌ی معاصر خودش آشنا می‌کند، از دربار شاهزاده‌ گرفته تا غلام آشپزخانه، تا نجیب زادگان و دهقانان استثمار شده، نمونه‌های مختلفی از روشنفکران و خرده بورژواها، کشیشان و مورهایی[۱] که به دلیل مذهبشان تحت تعقیب قرار گرفته‌اند.

با این حال تنوع دون کیشوت صرفا به این دلیل نیست که همه‌ی اقشار مختلف جامعه را در دوره‌ی تحولی مهم به ما نشان می‌دهد، دوره‌ای  که در فیگور‌های این کتاب که به زیبایی ترسیم شده‌اند، تبلور یافته است. به این علت هم نیست که تنوع شرایط اجتماعی آن دوران را در تصاویری رنگارنگ به نمایش می‌گذارد. سروانتس روایت‌گر به‌راستی بزرگی است. به این معنا که از یک سو در تخیل پایان‌ناپذیرش هر دم ماجراهای پرکشش تازه‌تری را می‌آفریند، آدم‌ها را با کنش‌هایشان به تصویر می‌کشد و به موقعیت‌هایی می‌اندیشد که شخصیت‌ها به جذاب‌ترین حالت گره‌گشایی کنند. از سوی دیگر بر گستره‌ی چند صدایی شعر حماسی واقعی تسلط کامل دارد. هیچ کنش، احساس یا حالتی نیست که در این رمان نیامده باشد، از والا مرتبه گرفته تا مضحک، و از وحشتناک تا خنده‌دار. دون کیشوت یکی از خواندنی‌ترین کتاب‌های ادبیات دنیاست. و این کیفیت سرگرم‌ کنندگی، به معنای واقعی کلمه، به طرزی جداناشدنی با محتوای عمیقا ایدئولوژیک آن در هم آمیخته است.

تصادفی نیست که دون کیشوت همواره کتاب محبوب پیشروترین آدم‌ها بوده است. از نظر مارکس، سروانتس و بالزاک قله‌های رمان نویسی‌اند. و هنگامی که یک بار رفیق دیمیتروف برای نویسندگان ضد فاشیست در مسکو درباره‌ی خط و مشی‌های ادبی سخنرانی کرد، گفت: «علیه فاشیسم آلمان، طنزی مانند دون کیشوت بنویسید.»

قطعا اگر هدف و محتوای بی‌واسطه‌ی رمان را در نظر بگیریم، کوبنده‌ترین طنز ادبی است که تا کنون نوشته شده است. در زمان سروانتس، نویسنده‌ی بزرگ اسپانیایی، عاشقانه‌های پهلوانی رمان باب روز بود، شعر قرون وسطایی آبکی در قالب نثری بی‌روح و توخالی: تصویرهایی ساختگی، دنیایی جعلی که مردم را از واقعیت‌های عصر خود بیگانه[۲] می‌کرد و احساسات آنها، و از این طریق کل نگرششان، را به سمتی کاملا نادرست سوق می‌داد.

دون کیشوت نتایج مخرب این رمان‌ها را نشان می‌دهد. قهرمان مردی خوش‌قلب، فروتن، بافرهنگ، باهوش و دارای قوه‌ی تشخیص است. او به دنیا آمده است تا جایگاه خوب و مفیدی را در جامعه پیدا کند. اما خواندن عاشقانه‌های پهلوانی عقل او را زایل می‌کند. او می‌کوشد این اندیشه‌ها را به عمل دربیاورد. این رمان نشان می‌دهد که چگونه در اثر تلاش‌های او همه چیز وارونه می‌شود، چگونه امر متعالی به مضحکه ، حسن نیت به آسیب، و افکار شریف به حماقت محض بدل می‌شود.

رمان سروانتس ادبیات عاشقانه‌ی پهلوانی را به سخره گرفت و اثری کاملا ویرانگر بر آن گذاشت. ادبیات واقعی هیچ‌گاه تا این حد ادبیات دروغین را نابود نکرده است. پیدایش دون کیشوت (۱۵-۱۶۰۵) مسلک عاشقانه‌های پهلوانی را یک بار و برای همیشه از بین برد. همزمان، رمان بورژوازی را به راه انداخت، و نیز ادبیات رئالیسم انتقادی را که قرن‌هاست در حال توسعه و ترقی است. به جرات می‌توان گفت نویسنده‌ی مهم و ماندگاری که از تاثیر هجمه‌ی قدرت تماما دور مانده باشد، دیریاب است. تاثیر مستقیم دون کیشوت را شاید بتوان در آثار نویسندگان رئالیسم انتقادی انگلیسی، از جمله سوییفت، فیلدینگ، استرن و غیره حس کرد. بالزاک رشته‌ی کاملی از دون کیشوت‌های سلطنت‌خواه دوره‌ی احیای سلطنت[۳] را خلق کرد. اما تاثیر غیرمستقیم اثر سترگ سروانتس در آثار نویسندگانی همچون گوته یا رئالیست‌های بزرگ روسی نیز مشهود است.

با در نظر گرفتن تاثیر این کتاب که قرن‌ها باقی مانده است، و آن شخصیت‌های خلق شده‌ که فراتر از مرز‌های ادبی جزء جدایی‌ناپذیر شعور بشریت شده‌اند، نمی‌توان اثر این طنز را صرفا تاثیری زودگذر در جهت نابودی مسلک عاشقانه‌های پهلوانی دانست. (اگرچه در زمان خودش حریف قدری بود.)

به این دلیل است که تا کنون درباره‌ی محتوای بی‌واسطه‌ی این رمان صحبت کرده‌ایم و اصرار داشته‌ایم این کتاب به مشخصه‌های رمان مدرن را نیز دارد. هم‌زمان که اثری هجوآمیز و ویرانگر است، و نمی‌توان این وجه را از آن جدا کرد، آفرینش مثبتی نیز هست. چگونه این امر محقق شده است؟

در آغاز، تلاش‌های سروانتس در زمینه‌ی طنز به منظور رسیدن به “ادبیات” بود. اما نه صرفا به مثابه خود ادبیات بلکه به مثابه عنصری از زندگی، نیرویی ایدئولوژیک که بر کنش‌های اجتماعی مردم به جد تاثیرگذار باشد. بنابراین او نه تنها رمان مدرن را بنا نهاد، بلکه همراه آن، نقش اجتماعی رمان را نیز به وضوح نشان داد. درنتیجه، هدفی که ابتدا برای طرح خود تعیین کرد بود، هر چه بیشتر به پس‌زمینه رانده شد. او همچنان تاملات طنزآلود فوق‌العاده‌ای درباره‌ی جعلی بودن عاشقانه‌های پهلوانی می‌نوشت، اما اساس طرحش این بود که نشان دهد نگرش انسانی قهرمان دون کیشوت، در اثر خواندن عاشقانه‌های پهلوانی دگرگون می‌شود.

سروانتس با نبوغی که به عنوان یک نویسنده‌ی به راستی بزرگ داشت، از سطح میانگین نویسندگی بسیار پیشی گرفت. مسلم است که عاشقانه‌های پهلوانی بسیاری از خواننده‌ها را گمراه و با واقعیت بیگانه می‌کرد؛ اما سروانتس با نبوغ شاعرانه‌اش بسیار فراتر از این رفت. او مردی را خلق کرد که اخلاق عاشقانه‌های پهلوانی را در واقعیت به عمل درآورد، کسی که می‌خواست به ساختگی بودن روش زندگی قرون وسطایی، سنت‌ها و رفتارهای این عاشقانه‌ها در زندگی روزمره، پی ببرد. چنین انسانی بسیار نادر بود. بنابراین سروانتس، حتا در بنا نهادن رمان مدرن، چیزی را کشف کرد و پیوسته دنبال نمود: ارتقای نثر بورژوایی به بالاترین سطح شعری از طریق به تصویر کشیدن موقعیتی افراطی، فردی افراطی و کنش‌های افراطی‌اش. همین است که به رمانش چنان فضای خارق‌العاده‌ای می‌دهد. نثر بورژوایی، متنوع، غنی و شاعرانه ساخته شده است.

اما این نثر چطور با ئالیسم سازگار شده است؟ بر اساس برداشت‌های سطحی برآمده از ناتورالیسم رو به زوال بورژوایی، نمی تواند (با آن) سازگار باشد.  آنهایی که در رئالیسم چیزی شبیه به عکاسی را جستجو می‌کنند، آن را در کارهای سروانتس به همان اندازه اندک می‌یابند که در کارهای سوییفت یا سالتیکوف-شچدرین[۴]. اما از نظر فهم غیر فرمالیستی و غیرمنحط، سوال ساده است. حقیقت ادبیات در حقیقت محتوای اجتماعی آن است. از این منظر، رمان سروانتس نه تنها اولین رمان واقعگرا بلکه یکی از بزرگترین رمان‌های رئالیستی همه‌ی ‌دوران‌هاست.

چرا این قطعه‌ی فانتزی، رئالیستی و شاعرانه است؟ زیرا سروانتس نه صرفا فردی افراطی را به تصویر می‌کشد و نه صرفا هر کدام از واکنش‌های‌ اغراق‌آمیزش را که با این فانتزی در هم می‌آمیزد. در کار سروانتس، “افراطی” برآیند شاعرانه‌ی ویژگی‌های مربوط به مساله‌ی اجتماعی مشخصی در یک فرد و واکنش‌ها و ماجراجویی‌هایش است.  وضعیت خارق‌العاده‌ی این رمان تا اندازه‌ای بر این بنا شده است که دون کیشوت فقط خیال‌پردازی معمولی نیست بلکه یکی از آن افراد کمیابی است که تمامی رویاها و احساساتش را به کنشی فوری بدل کرده است و با پایداری راستینی در راه خود پیش می‌رود، که از طریق کلیت و با تمام جزییاتش، مدام ثابت می‌کند راهی دروغین است. از سوی دیگر، آن پدیده‌های دنیای بیرونی که در آنها تضادهای بین واقعیت و آرمان‌گرایی خود را به رخ می‌کشند نیز افراطی‌اند، بدون اینکه لحظه‌ای مشخصه‌های واقعیت اجتماعی خود را از دست بدهند. بخشی از این واقعیت‌های اجتماعی افراطی، به واسطه‌ی نگرش دون کیشوت به وجود می‌آید و بخشی دیگر از طریق مردمی که خودآگاه و ناخودآگاه بر او تاثیر می‌گذارند.

بنابراین فانتزی سروانتس درباره‌ی واقعیت فشرده‌ی وضعیت اجتماعی است. با این حال، این فشردگی فرم هم‌زمان عنصر محتوایی جدیدی را تشکیل می‌دهد: سروانتس اهمیت یک وضعیت اجتماعی و نگرش انسانی را نه به صورت انتزاعی بلکه با به تصویر کشیدن آنها در پیامدهای نهایی‌شان برای ما آشکار می‌سازد.

چگونه ممکن است این توهم گروتسک دون کیشوت را، در چارچوب رمانی قطور و از طریق از ماجراجویی‌هایی متعدد، به طرز خارق‌العاده‌ای برجسته کرد؟ چگونه ممکن است که دون کیشوت بارها در برابر واقعیت‌های دوران خودش کور و درمانده بایستد و نگرش او همچنان برایش پذیرفتنی باشد؟ چگونه ممکن است که این همه تجربیات تلخ و مضحک او را سر عقل نیاورد؟

اینجاست که ژرف‌نگری و استعداد سروانتس در خلق، با عظمت تمام آشکار می‌شود. او تشخیص داد که این همان نگرشی است که هیچ‌گاه سرعقل نمی‌آید، ذاتش در این واقعیت نمایان می‌شود که نمی‌تواند از واقعیت درس بگیرد. اگر هم ثابت شود که غول‌هایی که دون‌کیشوت علیه‌شان نیزه به دست گرفته، آسیاب بادی هستند، او متقاعد می‌شود که با سحر و جادو روبرو شده است. اگر ثابت شود عشق عالی و پهلوانی زندگی‌اش، دولسینه‌ی لطیف و اثیری، یک دختر دهاتی معمولی و درشت اندام است، دون کیشوت در ذهنش خود را دوباره در برابر سحر و جادو می‌بیند. از نظر دون کیشوت واقعیت “حقیقی”، غول‌های واقعی و دولسینه‌ی پری‌روی است. واقعیت “حقیقی” او قرون وسطای آرمانی شده است. با وجود ضرب و شتم و تمسخر، آنچه واقعا در واقعیت اجتماعی دوران دون کیشوت وجود دارد، هرگز به آگاهی او راه نمی‌یابد.

از این طریق است که سروانتس رفتار گونه‌ای از بشر را در جامعه‌ی طبقاتی کشف می‌کند که برای دوره‌ای طولانی پاییده است. باید آنچه را مارکس درباره‌ی حزب کوهستان[۵] در انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه نوشت، در خاطر داشته باشیم، درباره‌ی دموکرات‌های خرده بورژوا که در سرزمین رویایی انقلاب بزرگ بورژوایی زندگی می‌کردند، همان طور که دون کیشوت در دنیای عاشقانه‌های پهلوانی زندگی می‌کرد. مارکس می‌گوید:

به هر حال دموکرات‌ها از شرم‌آورانه‌ترین افتضاح بیرون می‌آیند، همان طور که معصومانه وارد آن شدند، با این اعتقاد که نه خود و نه حزبشان نباید موضعشان را تغییر دهند، برعکس شرایط باید برای این تغییرات آماده شوند.[۶]

هم‌زمان با سروانتس، نویسنده‌ی بزرگ هم‌عصر او شکسپیر، با آثار قدرتمندش در برابر ایدئولوژی زوال فئودالیسم مبارزه می‌کرد. او مشخصه‌های نوعی این زوال را نشان می‌دهد، که اکنون تراژدی محسوب می‌شوند (ریچارد سوم)، و یا کمدی‌ (فلاستاف). این دو شاعر بزرگ در برابر دشمن مشترکی مبارزه می‌کردند، اما شیوه‌های هنری آنها متضاد هم است. شکسپیر همه جا انحطاط اخلاقی فئودالیسم را نشان می‌دهد. در ریچارد، تباهی به شیطان‌صفتی پهلو می‌زند، که در فالستاف این تباهی به رفتار بچگانه و کمیک می‌انجامد. سروانتس از زاویه‌ی دیگری به این مساله می‌پردازد، اما با همان عمق و صداقت.

 عالی‌ترین فضایل عصر پهلوانی، که در زمان خودش مترقی بود، در دون کیشوت کاملا زنده است. او وفادارانه آنها را در روح خودش حفظ می‌کند. در این حالت، فروپاشی طبقه‌اش در تنزل خصوصیت‌های فردی شخصیت داستان، در فرومایگی، یا در شرور و پست شدن او نمود نمی‌یابد. آن طبقه‌ی اجتماعی که او با تمام ذرات وجودش بدان تعلق دارد، برای همیشه از صفحه‌ی تاریخ رخت بربسته و درنتیجه این ویژگی‌های مثبت و نیک اوست که در کنش‌های اجتماعی‌اش اشتباه و کمیک می‌شود. مفیستوفل در کتاب فاوست گوته می‌گوید: «فضیلت به گناه، و نیک به شر تبدیل می‌شود».

در اینجا سروانتس یک بار دیگر از طریق کلیت بخشی و تیپ‌سازی والای شاعرانه، حقیقتی ژرف را آشکار می‌ساز، یعنی نسبی بودن و دگرگونی‌های اجتماعی-تاریخی فضایل و گناهان، خصیصه‌های خوب و بد شخصیت، امر والا و امر مضحک، امر تراژیک و  امر کمیک. در هر مرحله از توسعه‌ی اجتماعی افرادی هستند که با راه حل‌هایی بدیع در خدمت این پیشرفت هستند: و فضیلت همواره آن چیزی است که در خدمت پیشرفت باشد. علاوه بر این، مفاهیم زیبایی شناختی به ظاهر “بی‌زمان”، تراژدی و کمدی، تنها در این نسبت معنا می‌یابند. مارکس با نوشتن درباره‌ی دوران قبل و بعد از انقلاب فرانسه، سرنوشت پارتیزان‌های سلطنت قدیم را آشکار می‌کند؛ که چگونه با تحول تاریخی و درنتیجه‌ی آن تحول، تراژدی به کمدی تبدیل می‌شود. این روندی است که سروانتس به تصویر کشیده است. و همین صداقت، هشیاری و شجاعت قهرمان داستان اوست که بر حقیقت نور می‌تاباند. این ضعف دون کیشوت نیست که او را بی برو برگرد مضحک می‌سازد، بلکه صرفا موقعیت تاریخی است که در آن ویژگی‌های عالی اخلاقی ناگزیر به امری خطا، زیان‌بار و مضحک بدل می‌شود. در اینجا سروانتس مشخصه‌های رایج قرن‌ها توسعه را حفظ می‌کند.

برای اینکه یک مثال خیلی اغراق شده بیاوریم، اجازه بدهید شخصیت اوگنیف[۷] که پانفیوروف[۸] آن را خلق کرده است، در نظر بگیریم. او بهترین خصوصیات یک قهرمان جنگ‌ داخلی را داراست، اما بدون آموزش مجدد خویش، این خصوصیات ثابت می‌مانند، و بنابراین در مبارزه‌ برای ایجاد مزارع اشتراکی[۹]، چنین خصوصیاتی زیان‌بار و خطرناک می‌شوند. از سوی دیگر اوگنیف یک قربانی تراژیک است. این بخشی از هزینه‌های تحولات عظیم اجتماعی است که شخصیت‌های والای انسانی خویش را نابود می‌سازند، بدون اینکه هیچ سودی به جامعه برسانند و چه بسا به آن آسیب نیز می‌زنند.

پس دون کیشوت کیست؟ فیگور‌ی مثبت است یا منفی؟ (آنچنان که برای شکسپیر این سوال شفاف و ساده است.) بزرگ‌ترین متفکران و حتا بزرگ‌ترین شاعران در جستجوی پاسخی برای این پرسش با تضادهایی لاینحل روبرو شده‌اند. به عنوان مثال، هاینه درباره‌ی رمان سروانتس گفت که طنزی درباره‌ی شور است. حتا شاعری به بزرگی هاینه این سوال را به صورتی انتزاعی طرح می‌کند، که در نتیجه تلاش او را برای یافتن پاسخ به بیراهه می‌برد.

هدف طنز سروانتس شور و شوق به معنای عام آن نیست، بلکه شور و شوق دون کیشوت مدنظر است، شور و شوقی در بستر طبقه‌ای معین، که این طنز در تضاد با آن پرداخته شده است. از این رو، جنبه‌ی خاص کل جهان این رمان است. خواننده‌ی غیرروشنگر به دن کیشوت و به آرمان و هدفش خواهد خندید، اما هم‌زمان همدلی عمیقی با معصومیت شور و شوق او تجربه خواهد کرد.

راه حل این معما در مساله‌ی تحول ناشی از شکل‌گیری طبقه‌ی اجتماعی تازه است.

امروزه، در دوره‌ی گذار به سوسیالیسم، نسبی بودن فضایل معنایی به کلی متفاوت دارد. بنابراین حالا مثال دون کیشوت مصداق ندارد. (یادمان باشد که اوگنیفِ پانفیوروف نیز یک انقلابی محلی است که در هر حال مسیر اشتباهی را در پیش می‌گیرد.) مشخصه‌ی تحولات گذشته به کلی متفاوت بود؛ توسعه اغلب عناصری از پسرفت را در بر داشت، به ویژه از نظر اخلاقی و فرهنگی. انگلس این موضوع را به وضوح در ارتباط با فروپاشی کمونیسم اولیه توضیح می‌دهد، جوراب چرمی[۱۰] نوشته‌ی کوپر[۱۱] نیز این گذار را نشان می‌دهد.

سروانتس مساله‌ی جدی و نوعی توسعه را درک نموده و سپس آن را مطرح می‌کند. در بالزاک نیز دیده‌ایم که توده‌ی اخلاقی سلطنت‌طلبان چگونه شیره‌ی سرمایه‌داری در حال گسترش را کشیدند، در حالیکه آنهایی که واقعا برای مشروعیت، هرچند اشتباه و واپس‌گرا، جنگیدند و رنج کشیدند، به کناری رانده شدند و در بدبختی فرو رفتند.

گذارهای مشابهی را در آثار تورگنیف نیز می‌توانیم پیدا کنیم.

اما اگر بخواهیم دید کمابیش کاملی از کل رمان سروانتس داشته باشیم، نقش مقابل دون کیشوت، یعنی سانچو پانزا را نباید فراموش کنیم. سروانتس نه تنها در ماجراجویی‌های فردی معقول بودن دهقانان را در مقابل حماقت شوالیه قرار می‌دهد، (و در اینجا دوباره به روشنی و درستی به ما نشان می‌دهد که به رغم تمام این‌ها سانچو پانزا همچنان در حماقت‌های دون کیشوت یار وفادار اوست، به او می‌خندد اما پیوسته او را دنبال می‌کند) بلکه این تقابل فراتر هم می‌رود. دون کیشوت در همه چیز شکست می‌خورد. اما وقتی، دربار شاهزاده به لطیفه و سرگرمی سانچو پانزا را  فرماندار معرفی می‌کند، عقل و خردی که سانچو پانزا به خرج می‌دهد تا تمام مشکلات برآمده را حل و فصل ‌کند، هر تلاشی را برای تمسخر او نافرجام می‌گذارد. در اینجا و در همین صحنه‌‌ای که فیگور دون کیشوت یکی از بزرگترین دستاوردهای کمدی طنزآمیز را در دنیای ادبیات شکل می‌دهد، ما با افراط دیگری روبرو می‌شویم: به آنهایی که سانچو پانزا را مسخره می‌کنند می‌خندیم.

سروانتس بنیان‌گذار رمان رئالیسم بورژوازی مدرن است: او برتری ذهنی و اخلاقی مردم نسبت به طبقه‌های حاکم را مشاهده می‌کند و نشان می‌دهد. سروانتس اولین نویسنده‌ای است که چیزی را می‌نویسد که در آثار تمامی نویسندگان بزرگ رئالیسم انتقادی از دیدرو و والتر اسکات گرفته تا بالزاک و تولستوی طنینش را می‌شنویم.

این مجال برای بازبینی آثار جهانی سروانتس، حتا در حد کلی هم بسیار اندک است و باید تنها به ذکر چند نکته بسنده کرد. با این حال، معتقدم که همین هم کافی است تا نشان بدهیم انتشار نسخه‌ی جدیدی از رمان سروانتس چه اندازه درست بود، تا کارگران یاد بگیرند چنین آثار هنری را بشناسند و ارج بگذارند.

پانویس:

[۱] Moors مسلمانان اسپانیا که نژادی عرب-اسپانیایی-بربر داشته‌اند و امروزه عمدتا در شمال غربی آفریقا زندگی می‌کنند.م
[۲] Alienated
[۳] Restoration Literature ادبیات احیای سلطنت ادبیات انگلیسی است که در ۱۶۶۰ تا ۱۶۸۸ نوشته شده است، که مربوط به آخرین سالهای سلطنت خاندان استوارت در انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند است. به طور کلی ادبیات احیای سلطنت برای اشاره به سبک‌های یکدست ادبی به کار می‌رود که پس از اعدام چارلز اول در سال ۱۶۴۹، حول بزرگداشت یا در واکنش به سلطنت بازیافته‌ی چارلز دوم نوشته شده‌اند.م
[۴] میخائیل سالتیکوف-شچدرین، رمان‌نویس و ظنزپرداز روسی قرن نوزده.م
[۵] The Maountain حزب کوهستان، که اعضای آن را سوسیال دموکرات می‌نامیدند، گروه سیاسی متعلق به جمهوری دوم فرانسه بوده‌اند.م
[۶] از کتاب هجدهمین برومر لویی بناپارت، نوشته‌ی کارل مارکس.
[۷] Ogeniev
[۸] Panfiorov
[۹] Collective farms
[۱۰] LeatherstockingTales
[۱۱] James Fenimore Cooperجیمز فنیمور کوپر، نویسنده‌ی آمریکایی، خالق رمان آخرین موهیکان.م

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی