ادبیات داستانی ایران

از ما

محسن مرادی: آمادبوس

نرمه‌لرزی پوست‌ام را سوزن‌سوزن می‌کند. پیرهنم چشم‌ به‌راه هم‌آغوشیِ کاپشن پاییزه است. نیمکت، نیمکت شهریور نیست. با پشت و کفل‌ام چنان سرد تا می‌کند . می‌گذاریم می‌رویم.  

ادامه مطلب »
از ما

فرهاد بابایی: اعلام وضع خطر

روز پنجشنبه‌، بیست‌و‌نهم مرداد سال شصت‌و‌هفت است و تو قرار است بیست‌و‌یک سال بعد، توی یکی از روزهای خرداد یا تیر، همه‌ی تن و بدنت عرق کند و ناگهان درد بکشی. رازی که سگ به تو گفت و بویش تا سال‌ها بعد بهت چسبید.

ادامه مطلب »
از ما

مهدی احمدی: پناهگاهِ آخر

پیچِ بی‌سیم را چرخاند تا صدایش کمتر شود. باقی دکمه‌های دستگاه افتاده بودند و از سوراخِ آنها سیم‌ها و قطعات برقی آن دیده می‌شدند. مردِ پشتِ بی‌سیم زیرِ خنده زده بود و تنها عقربه‌ای که روی دستگاه باقی مانده بود، در پس زمینه‌ی سفیدش، عینِ خنده‌های او می‌لرزید.

ادامه مطلب »
از ما

فرزانه نامجو: چِش بندو

حالا که از دیشب خودم را اینجا حبس کرده بودم، غرق در سکوت چاه به تمام اتفاقاتی فکر می‌کردم که بانی‌اش من و پدرم، قُریب بودیم؛ کسی که قرار بود من و ابوحمزه، رازش را تا ابد با خود به گور ببریم.

ادامه مطلب »
از ما

مرجان محتشمی: مردمان گِل

شعله حرص خوردن های بی مورد شرقی و توقعات بالای غربی را با هم قاطی کرده بود. ذهنش بی‌اختیار دنبال چاره‌هایی می‌گشت که در آن مهارتی نداشت. کلّۀ پر جنب و جوشش از کار نمی‌ایستاد و مثل چرخ ماشین دور خودش می‌چرخید. چشمان قهوه‌ای رنگش به درماندگی چرخ قُفل شده بود.

ادامه مطلب »
از ما

محمد علی کاوه مقدم: مجسمه

حدود ۴۲ سال است که اینجا نشسته‌ام. یعنی از سال ۱۳۵۷ تا الان. بازنشسته شده بودم. یک روز صبح حوالی ساعت ۱۱ از خانه بیرون زدیم. در اصل از خانه آقای مجسمه‌ساز. کت و شلوار طوسی‌رنگم را که دیگر از بس پوشیده بودم، سیاه شده بود، تنم کردند.

ادامه مطلب »
از ما

ساسان قهرمان: «تمامیِ این راه‌های پیچاپیچ …» – چند ویژگی ارزشمند در رمان «کمین بود»، اثر فرشته مولوی

«کمین بود» روایت فاجعه است. روایتِ فاجعه‌ی «گذشته و آینده‌ی استمراری» این جامعه، روایتِ «خواستن»ی که در «شد»ها و «بود»‌ها به خون می‌نشیند، نشسته است، بارها نشسته است، و «خواهد» نشست.

ادامه مطلب »
از ما

مهناز عطارها: بهشت بایر

از نمایشگاه مرگ دست‌ساز تا هتل وحدت، پاسدارها چفت به چفت هم تونلی ساخته بودند و هزار بار بدتر از مشت و لگد مرسومشان، شاخه نبات و کتاب مهریه می‌زدند به سر و صورت خانواده عروس. سرهنگ یک دم فکر کرد این دیگر عروسی با زهر عزاست و هیچ ربطی ندارد به «عزای عمومی، عروسیه!»

ادامه مطلب »
از ما

امین عسکری‌زاده: دو یاقوت کبود

اروند چگونه آن همه درد را در دلش تاب آورده بود. آن چشم‌های معصومی که راه به دریا داشتند، آن مژه‌های غبارآلود و آن گونه‌های استخوانیِ آفتاب‌سوخته که در آن ظلمات، زیر موهای بور و تُنُکِ صورت امیر به رنگ صورتی کم‌رنگ درآمده بودند.

ادامه مطلب »
از ما

بهرام مرادی: نصیر

می‌گفت می‌گفت می‌گفت و من کُرک‌وپَرم ریخته بود که دارن می‌برن بکشنت، دارن طنابو می‌ندازن گردنت، دارن سربه‌نیستت می‌کنن و تو این همه شدوناشدا رو موبه‌مو ثبت می‌کنی که چی؟ که کجا ببری‌شون، برا کیا تعریف‌شون کنی؟

ادامه مطلب »
از ما

علیرضا جوانمرد: ماجرای آن دو فرشته‌ی مهربان که فرزندشان را برای عروس زیبا جا گذاشتند!

عروس زیبا صدای ترک خوردن تیر سقف را شنید. همان تیر که تازه تعمیر کرده بود. نو بود. قاعدتا نباید ترک می‌خورد  و اگر می‌شکست سقف قاعدتا هوار می‌شد. این عروس زیبا، در این روستا غریب بود.

ادامه مطلب »
از ما

الهه هدایتی: سنگ قبری برای یک صورت

محسن ابریشم‌چی هستم. بله. برِخیابان‌ ولی‌عصر، پایین‌تر از خیابان توانیر، توی پله‌ی هفتم، دفتر املاک داریم. بیست سال است کل محل من را می‌شناسند. والله شش ماه است من دارم بازجویی می‌شوم.

ادامه مطلب »
از ما

امیر محمدی: گیاهمرگی

می‌گفت: «بیچاره‌تر از منی که دستی گرفته ریشه و ساقه‌ات را و مجال جُنبیدنت به‌قدر لرزشی‌ست یا تکانه‌ای از سر بی‌حوصلگی. و خوشبخت‌تر از تو منم که با یک پا لنگیده‌ام از شهری به شهر دیگر.»

ادامه مطلب »
از ما

کوشیار پارسی: مُشک و گِل

مریم سرزنده، زیبا و کُشنده بود – آخری به ویژه برای من و جیب ِ من. پستان‌هاش، دو کیسه‌ی پر و پیمان، بیش‌تر برای مکیدن تا کدام لذت ِ بزرگ‌سال دیگر و انگشت‌هاش بیشتر برای مشت و مال خمیر ِ تن و نوازش نرم در گرفتن زندگی به زیر ِ دست‌هاش. هنرهاش بی‌اندازه بود و توانایی‌هاش کم‌نظیر.

ادامه مطلب »
از دست ندهید

حسین آتش‌پرور: ماهى در باد

شنِ روان موج خورد و تا ساق ِ پاى «حسینا» بالا آمد. گرد و خاک‏ چرخ زد. موج، بالاتر آمد و «حسینا» به ‏نفس نفس افتاد. گلویش خشک‏ شد و زبانش از حلق بیرون زد. گِردباد او را به ‏خود کشید. زیر پایش ذره‏ ذره خالى شد و تاریکى او را بلعید. باد با خود گفت: آخرین موجود زنده‏‌ى «شوراب» هم هیچ شد.

ادامه مطلب »
از ما

ناصح کامگاری: در تب و تاب کابل

  به خیابان دانشگاه رسیدم. انبوهی از مردم در پیاده‌رو ایستاده بودند و از پشت نرده‌های دانشگاه دست در دست دانشجویان نهاده بودند. از بلندگو صدای سرودخوانی می‌آمد. یک‌باره صدای شلیک برخاست.

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: «وقتی قدرت می‌میرد»، نگاهی به عناصر خیر و شر در داستان کوتاهِ «داش‌آکل» نوشته‌ی صادق هدایت

درون‌‌مایه‌‌ی داستانِ کوتاهِ داش‌‌آکل بر سه عنصرِ عشق، قدرت، مرگ بنا می‌‌شود؛ سه عنصری که در استحاله‌‌ی بی‌‌وقفه به یک‌‌دیگر، نه تنها سرنوشت شخصیت‌های اصلی‌‌ی داستان، که هم‌‌چنین سرگذشتِ جهانِ غم‌‌انگیزی را رقم می‌‌زنند که در آن سرانجام مرگِ داش‌‌آکل تبدیل به نمادِ بی‌‌فرجامی‌‌ی انسانی می‌‌شود که جست‌‌وجوی نوش‌‌داروی زخمِ قدرت را به‌ناکامی بازگشته است.

ادامه مطلب »
از ما

سعید جوزانی: جنگ سرد در انزلی

مادرم آن گوشه‌ی هال، زیر قاب عکس لنین روی ویلچر نشسته، منتظر چتوَل وِدوچکای ناشتاش. ده‌سال پیش که پدرم خبر فروپاشیِ شوروی را توی حمام به‌ش رساند، سُر خورد و افتاد و لگنش شکست. بد جوش خورد و ویلچری شد.

ادامه مطلب »
از ما

مرتضی خبازیان‌زاده: دشنه‌های بغدادی

وقتی با صدای آسمان بیدار شدم، آمینه در اتاق را باز کرده بود و باد نمناک بارانی خواب را از سرم برد. بعد با صدای بلند که عصبانیت از آن می‌بارید، گفت: دم در کارت دارند. نمی‌دانم در خواب‌بیداری صدایش را شینده بودم که با ابراهیم حرف می‌زد یا انتظار دیدن کسی غیر از او را نداشتم.

ادامه مطلب »
از ما

مهدی معرف: بودن یا شدن- داستان «اگر مرا بزنند…» نوشته غلامحسین ساعدی  

تمام تلاش شخصیت داستان ساعدی، از نمونه‌های منحصر به فرد ادبیات زندان این است که حق تصمیم‌گیری را برای خود نگه دارد. این حق امری ذهنی است. پس جسم را پیشکش می‌کند که از حریم ذهن و تصمیم ذهنی محافظت کند.

ادامه مطلب »