
«سوزنبان» نوشته خوان خوزه آرهاولا، به ترجمه رضا علامه زاده – با اجرای ژوان ناهید
. داستان «سوزنبان»ِخوان خوزه آرهاولا به ترجمه رضا علامهزاده را با صدا و اجرای قدرتمند ژوان ناهید میشنوید.
. داستان «سوزنبان»ِخوان خوزه آرهاولا به ترجمه رضا علامهزاده را با صدا و اجرای قدرتمند ژوان ناهید میشنوید.
نهنگی سر از آب بر آورده و دریا را به موج انداخته است. نویسندهی کرهای هان کانگ جبههی جدیدی را در ادبیات جهان گشوده است. او ادبیات را قلمرو پرداختن به درد و رنج انسانها ساخته است.
اتاق نشیمن خانهای در گوشه خیابان، خانواده دور میزی نشسته بودند. اگر مهمانان هم میخواستند میتوانستند سر میز بنشینند. مخصوصاً ورزشکاران بیست تا سی ساله، چون آقای خانه مدیر یک باشگاه ورزشی بود.
نوزاد از درون گهواره به آرامی به تو خیره میشود، چشمانش آنقدر آبی است که انگار طوفانی از باران از میان آنها عبور کرده است. این نگاهی است که تو را میترساند، نگاهی که اگر اجازه بدهی، میتواند به قلبت نفوذ کند. نگاهی که قدرت دارد احساس شن و بوی دریا را از روحت پاک کند. زمزمه میکنی «تو فرزند من نیستی،» درحالیکه از گهواره عبور میکنی و موهای طلاییاش را نوازش میکنی.
برای اَن ماری تونگ هرمِلین، زیباییشناسی پراکنده کرای تبعید اوگرشیچ، دعوتی است برای روایت و روشن کردن تاریخچه خانوادگی خود. در پرتو مادربزرگی که میگریزد، جابجا میشود و ناپدید میگردد، مجموعهای از داستانهای بزرگ نمایان میشود؛ داستانهایی درباره نژادپرستی، اشتیاق و عشق.
برگردیم به موضوع، در پایینترین ردهی این مافیا، ژاندارمی بود به اسم لُردوز، آقای مونار یک روز در دستشویی ایستگاه قطار او را دید که بله با یک کارگر راهآهن حسابی مشغول است، مونار تا ده سال چیزی در این مورد نگفت، لردوز را به منطقهی دیگری فرستادند، او هم ازدواج کرد، متوجه قضیه هستیدکه.
نوشته سلمان رشدی درباره مجموعه وقایعی که به سوءقصد به جان او منجر شد و آنچه که بعد از سوءقصد اتفاق افتاد، یک سند است اما الزاماً اثر ادبی خلاقی نیست. رشدی در فصلهایی از این کتاب ناکام است اما این بدان معنا نیست که کتاب خواندنی نباشد. این اثر را بررسی کردهایم.
رمان ناطور دشت،نوشتهی جروم دیوید سلینجر، داستان چالشِ نوجوانی به نام هولدن کالفیلد با تنگناها و محدودیتهای دنیای بزرگترهاست، با سیستم یا سیستمهایی که آنها را همرنگ و همشکل، و رفتار و کردار و زندگی و معاملاتشان را دروغین و مزورانه میکند.
چهرهنگاری توخالی، هنر گفتن بدون گفتن است. بجای توصیف مستقیم ویژگیهای مثبت یا منفی فرد بر آنچه بیان نشده و حذف یا القا شده تمرکز میکند. تاثیر آن از اینجاست که گاهی سکوت بیش از فریاد سخن میگوید و آنچه نشان داده نمیشود از آنچه به نمایش در میآید جای معنادارتری اشغال میکند.
لئوپولد میگوید: “عجیبه، اون زمانها من علیه جنگ ویتنام مبارزه میکردم. حالا هیچ نمیدونم اونجا چه خبره. ” من میگویم: ” هو، هو، هو، شی مین! ” و کفشهای کوچول موچول خانم هونگ را روی سر و سینهی لئوپولد تا رانهایش میلغزانم.
کولهها که حالا سبک شده بودند دوباره روی دوش بچهها قرار گرفتند، دیگر هر کسی میتوانست خودش کولهاش را حمل کند، گلهی کوچک بچهها از جادهای رفتند که به تپه میرسید یعنی به سمت شمال غرب.
داستانهای کافکا به صورت غیر قابل اجتنابی تلاشهای نومیدانه و مذبوحانهی شخصیتهایی است که سعی میکنند کار درست انجام دهند، اما همیشه مانند خودش گیج، سردرگم و ناکام میمانند. شاید همین اصرار در کار درست است که کافکا را هم تراز یک مقام مذهبی میکند.
در این جستار این موضوعات بررسی میشود: تنوع فرمها و گفتمانهای فراداستانی و نسبت آنها با مفهوم منطقی زبانهای رسمی و فرازبان؛ شیوهای که فراداستان در ادبیات دگرگونی ایجاد میکند؛ و فلسفههای متنوع فراداستانی که در آثار بورخس، کالوینو و اکو بازتاب مییابند.
همین که شیای را یافتید که باعث میشود بتوانید به یک شخصیت، بدون توصیف مستقیم او جان ببخشید، از شیوه چهرهنگاری با اشیا استفاده کنید. این روش لزوماً مانند فلوبر که آن را بر موجودات روزمره متمرکز میکند تقلیلگرا نیست.
جشن بود. تو پا بر زمین میکوبیدی و بوی الکل تابستانها و زمستانها شب و نیمه شبها را پر میکرد. در ساعت سه صبح هر چیزی امکان پذیر بود.
آن یکشنبه، آخر ژوییه، دوشیزه لورپایُر با شاگردان کوچکش به جنگل رفته بود، بهش میگویند گردش مدرسه، قرارشان سر چهارراه دِزوبلی بود ساعت نه و نیم بعد از مراسم کلیسا، هوای خیلی مطبوعی بود، یا شاید خیلی گرم.
مردمی که میتوانند شنا کنند، قدم بزنند یا با هم چیزی بخورند، ردیف ردیف مینشینند، گوش میدهند به یک مشت آدمهای عاطل و باطل که با هم جر و منجر بکنند؟
اورشلیم. اواخر پاییز ۲۰۰۰. من با جعبهای که میخواهم به خارج از کشور بفرستم در راه اداره پست هستم. در صف اداره پست میایستم. دیگر برایم مهم نیست چقدر باید منتظر بمانم. انتظار بخشی از زندگی در فلسطین شده است.
مادر جوراب ابریشمی سیاه را روی میز میگذارد. جوراب ابریشمی ساقهایی کلفت و پانما دارد. آنها شیشهای سیاهند. جوراب ابریشمی پاشنههایی ضخیم و گرد و پنجههایی ضخیم و نوکتیز دارد. آنها سنگی سیاهند.
داستان بلندی از یکی از مهمترین نویسندگان علمی -تخیلی جهان. یک داستان در سه داستان با ترجمهای ماهرانه و روان که بیانگر این معناست: هیچچیز گذشته را پاک نمیکند. توبه وجود دارد. کفاره وجود دارد. بخشش نیز وجود دارد. فقط همین، اما همین نیز کافی است.
جنگهای بزرگ در کمال تعجب تأثیراتی دارند ادواری. انقلاب فرانسه برخی را گرفتار و لتوپار کرد؛ از سر برخی دیگر گذشت بی اینکه تار مویی را برآشوبد. میگویند جین آستن هیچوقت یادی از این انقلاب نکرد؛ چارلز لمب محلی به آن نگذاشت؛ بو برامل اصلاً در نخ این موضوع نبود.اما برای ولستونکرافت و برای گادوین، انقلاب فرانسه سپیدۀ صبح بود.