شعر و شاعران

شعر

نرگس عظیمی: از پنجره گاز می‌زنم قرص ماه را

از فاحشه‌خانه‌ها بوی نان تازه می‌آید، پله‌ها را که پایین می‌آیند پناهندگان، و با سری خلوت مرکز شهر را گام می‌زنند. زن‌های‌ کامل گل‌درشت‌های میدانند، کپه‌کپه حلقه زده‌اند، و کابل و هرات و بغداد را در تخمه‌ها می‌شکنند

ادامه مطلب »
شعر

پرتو نوری‌علا: محبوبِ گمشده‌ام

سراغِ محبوب گمشده‌ام را از بادهای سرگردان گرفتم؛ زمزمه کردند: “آوازهای بند”ش را، در زاریِ نی‌زارها، سلول‌های تاریک وُ نمور را دیدم و ردِّ تازیانه‌ها را در شرمِ آبگینه‌های زلال.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

بانگ‌نما: در سوگ مسعود احمدی

علیرضا آبیز – مسعود احمدی، آن گونه که من می‌شناختم، انسان پاکیزه‌ و شرافتمندی بود. به اصولی باورمند بود و بر آن‌ها ایستادگی می‌کرد. قضاوت‌گر بود و ای بسا برخی قضاوت‌هایش سختگیرانه و یا حتی نامهربانانه بود. در شعر وسواسی بی‌حد داشت و بر سر هیچ واژه‌ای مماشات نمی‌کرد.

ادامه مطلب »
شعر

ثنا نصاری: جراحی

جراحی نام شهرکی است در استان خوزستان در کنار رودی به همین نام. شاعر که در کودکی در این رود آب‌‌تنی کرده است، اکنون می‌بیند که رود در پی وقایع خونینی به رنگ خون درآمده و دیگر از تن شسته هم نمی‌شود.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

بانگ نما: شهرام شیدایی – فیلم‌گفتاری از علیرضا آبیز با اجرای نگین کیانفر

شعر بلند سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ از شهرام شیدایی گفت و گوی طولانی شاعر است با خود و با دیگران. شهرام شیدایی از دل این گفت و گو زندگی فکری خود را در آستانه و بلکه در میانه مرگی ناگزیر روایت می کند.

ادامه مطلب »
شعر

لیلا سامی: آنگاه

آنگاه، یله چون گیسو، روانِ باد می‌شوی، فاخته‌ای، بوسه بوسه برتنِ آسمان. آغوش بگشا! که جراحت دهان بسیار گریسته است به خون.

ادامه مطلب »
شعر

شیرین رضویان: آقا؟

به چشم‌های من نگاه کنید آقا در آینه‌ی مردمکانم چه می‌بینید که شما را مسحور می‌کند؟شاید این انعکاس چشم‌های شماست! آقا در کیف دستی شما چیست که اینچنین شما را به خود مشغول می‌کند

ادامه مطلب »
شعر

 محسن جعفرى: روی گرده‌ی این اسب

زیر رگبار بمب‌هاى حرام‌زاده‌اى که خاک را چاک چاک مى‌خواهند، و هر روز یک مرز به مرزهاى جهان اضافه مى‌کنند، ایشان همچنین در سخنرانیشان افزودند،” مُعظّمٌ لَهْ ” که آن خرهاى فرتوت نیستند، ” ه ” اشاره به آن قلّه‌هاى حماسه دارد.

ادامه مطلب »
شعر

بابک مینا: کتاب زمستان

چرا ما بی‌چراغیم در این فصلی که تاریکی نشسته بر سریر شهریاری؟ تخیل باغ سرخی بود، در خاکش حقیقت، کنون بنگر بیابانی است باطل،در آن خورشید کاذب نیزه می‌تابد به هر سبزی، در آنجا روح بی‌الهام است، در این صحرای زرد خشک‌خو پرواز هر لفظی حرام است.

ادامه مطلب »