شعر و شاعران

شعر

بابک مینا: کتاب زمستان

چرا ما بی‌چراغیم در این فصلی که تاریکی نشسته بر سریر شهریاری؟ تخیل باغ سرخی بود، در خاکش حقیقت، کنون بنگر بیابانی است باطل،در آن خورشید کاذب نیزه می‌تابد به هر سبزی، در آنجا روح بی‌الهام است، در این صحرای زرد خشک‌خو پرواز هر لفظی حرام است.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

زهرا پورعزیزی: مرز

در نبض پلک‌ها، صبحانه‌ی شبی که در شکافِ سرش عرق کرده رختخوابِ تو، حالا چقدر باید بپردازم؟ از تماشایی که لذّت بردم چقدر بپردازم؟

ادامه مطلب »
شعر

شیرین رضویان: قلوه سنگ

نمی‌بینی‌ام؟در دشت‌های سرگردانی، با پیرهنی از باد و گیسوانی از خزه و پاپوشی از خاشاک؟هماره سوگوار شادیهای ناپایدار؟هان؟وقتی در دست‌هایم خورشید می‌زاید،آن را به شب هدیه می‌کنم و غنچه‌های جانم را به مرگ‌ می‌بخشم.

ادامه مطلب »
شعر

عالیا میرچی: زنی در زمستانم

بی تابم از این همه توان که می‌تاباندم در هوای تمنا، سرگیجه‌ی سماع بی ستونم کرده است. وای اگر بریزم این بار، دانه‌های دلم به کفر می‌افتند و بر تمام نخ شیخکِ شرم می‌ماند و ذکرِ رهایی…

ادامه مطلب »
شعر

نرگس عظیمی: جنین

پایان در آغازی پنج هفته ندا می‌دهد: تکه‌ای خون است، در گلویی گیر کرده از رشته‌های صدا بافته می‌شود در سکوت، گلو دور است…

ادامه مطلب »
شعر

علی رضا فریدون گودرزی:کُشتاورز

اشتباه بزرگی بود خیره شدن به اندامش،کسی که می‌کشد نباید بگریزد، با شوق بی اندازه‌ای باید بایستد بر دو پا که فرار نیست، آلت قتاله را با وسواس زیاد پالوده کند، آلوده، در دهان خودش آرام بگیرد، زبانزد بشود…

ادامه مطلب »
شعر

فرزانه قوامی: راویان رنج

این راز را با طلوع آفتاب/به تو خواهم گفت/با طلوع آفتاب در تهاجم دستان خالی‌ام/مشتی خاک بر آسمان می‌پاشم/از رد پای تو دور می‌شوم/و سینه‌ی کفتران چاهی را می‌بوسم/من در جزایر ناز می‌زیستم/درختان زیر آب قیلوله می‌کردند/و از آتش درون چیزی نمی‌دانستند

ادامه مطلب »
شعر

رسول رضایی: بطن سرخ

در بطن‌ام سرخ بود وطن، در خون‌ام زبانه می‌کشد خشم، در تظاهرات گلبول‌های قرمز، شکاف در پهلویم کناره می‌گرفت، و هزار سوال سالخورده در سینه‌ام از پا درمی آمد

ادامه مطلب »
شعر

فرشته اقبالی: دلایل زن

فرشته اقبالی: کارشناس ارشد معماری اغاز فعالیت حرفه‌ای هنری از سال ۱۳۸۲ شاعر، نویسنده، عکاس فعال اجتماعی و شعر زن چاپ مجموعه شعر: “زن در

ادامه مطلب »
شعر

محمد جانبازان: موج از اوج بگیرد نهنگ

موج از اوج بگیرد نهنگ، کرگدن‌ فال گوش بایستد به در تا واژه به رگ برگ فاش کند، دود بچرخد در قفل و‌کلید بیندازم به شامگاه، که یعنی ختم‌ شوم به زخمی از کتف تا نقش پلنگ در شانه‌هایم، خمیازه خمپاره بردارد، با آن‌ خورشید که بر کتف نقاشی شود اگر به آیا؟

ادامه مطلب »