
فریدون تنکابنی (زادهٔ ۱۳۱۶ در تهران ـ درگذشتهٔ ۷ مهر ۱۴۰۳ در کلن آلمان)، داستاننویس، طنزپرداز و از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران بود. از آثار شاخص او میتوان به «مردی در قفس»، «اسیر خاک»، «پیاده شطرنج»، «ستارههای شب تیره»، «یادداشتهای شهر شلوغ»، «پول، تنها ارزش و معیار ارزشها» و «سرزمین خوشبختی» اشاره کرد. اهمیت او در طنز اجتماعی و سیاسی معاصر فارسی، بهویژه در نقد زندگی روزمرهٔ طبقهٔ متوسط، مناسبات قدرت و سلطهٔ فرهنگ مصرفی است؛ طنزی که با موقعیتهای آشنا، اغراق و وارونهسازی، فاصلهٔ میان وعدههای پیشرفت و واقعیت زندگی انسانها را آشکار میکند. او بهسبب نوشتههای اعتراضیاش در دوران پهلوی زندانی شد و سالهای پایانی زندگی را در تبعید گذراند. داستان حاضر نمونهای از آیندهپردازی دیستوپیایی در آثار اوست که نقد مصرفگرایی و وعدههای پیشرفت را در قالب طنز پیش میبرد .
از خواب بیدار میشوم. خسته و کسلم. احساس میکنم کمی زیاد خوابیدهام. اگر صدای رادیوی همسایه دست راست و تلویزیون همسایه دست چپ و بلندگوی مغازه الکتریکی روبهروی خانه نبود، من هنوز هم خوابیده بودم. دست و صورتم را میشویم و از خانه بیرون میآیم. گرسنهام. میروم توی مغازه سر خیابان تا نان و پنیری بخرم. آنجا هم صدای رادیو بلند است. و عجیب آنکه تلویزیونی هم گوشه دیگر مغازه روشن است. با خودم میگویم:
«کی تلویزیون خریده که ما خبردار نشدهایم؟!»
و عجیبتر آنکه تلویزیون، رنگی است. چشمهایم را میمالم. باورم نمیشود که از خواب بیدار شده باشم. سراغ فروشنده میروم. بالای سرش چشمم به تقویمی میافتد: ۱۳۸۸
خونسرد و بیقید میپرسم:
«این تقویم مال امساله؟»
جواب میدهد:
«مگه قرار بود مال پارسال باشه؟! هنوز کهنه نشده. پنجاه و چهار روز دیگه وقت داره. البته خبر دارین که امسال اسفند سی روزه.»
سعی میکنم تعجب نکنم. میپرسم:
«امروز چه خبره؟»
حالا نوبت مرد است که تعجب کند:
«جشنه؟ چطور خبر ندارین؟!»
چند لحظه به تلویزیون نگاه میکنم و بعد میگویم:
«همهاش صحبت پیکان است.»
میگوید:
«بعله دیگه. کارخونه تا حالا پنجاه میلیون ماشین ساخته. مخصوصاً زور زده که آخریش امروز بیرون بیاد.»
بدون اینکه چیزی بخرم از مغازه بیرون میآیم. نمیدانم چه بلایی سرم آمده است. شاید من که آن همه آرزوی خواب و خاموشی داشتم، به آرزویم رسیده بودم. شاید فاجعه اصحاب کهف تکرار شده است. به هر حال این جشنی است که ازش نمیتوان گذشت.
به خانه میروم. پیکانم را سوار میشوم و بیرون میآیم. از همان خیابان اول راهبند است و اتومبیلها تنگ هم ایستادهاند. از کمی جلوتر صدای موسیقی میآید. سرک میکشم. کارگران کارخانه دارند به عنوان سپاسگزاری از استقبال بینظیر مردم، به آنها گل سرخهای بسیار زیبای پلاستیکی هدیه میکنند و دختران جوان و زیبا، به عنوان حقشناسی از کارگران شریف و غیور، دست به گردن آنها میاندازند و بیتکلف میبوسندشان.
محو این صحنه هستم که چیزی محکم به اتوموبیلم میخورد و مرا تکان میدهد. پیاده میشوم. اتوموبیل پشت سرم ناگهان حرکت کرده و به من خورده است. راننده پیاده میشود. خیال دارم به فحش ببندمش و با او گلاویز بشوم. آخر یاد تعمیرگاه و صافکاری افتادهام.
مرد با خوشرویی به من نزدیک میشود. میخندد. سلام میکند. نام خود را میگوید و دستهچکی از جیب بیرون میآورد. تصور میکنم خیال دارد خسارت اتوموبیل مرا بدهد. نگاه میکنم: اتوموبیل من خسارت مهمی ندیده، تنها شیشه یکی از چراغهای عقب، شکسته.
میگویم:
«قابلی ندارد، چیزی نیست. خودم درستش میکنم.»
میخندد و میگوید:
«درستش میکنید؟! به حق چیزهای نشنیده.»
بعد چک را به من میدهد و میپرسد:
«چه رنگش را دوست دارید؟»
میگویم:
«خیال ندارم رنگش را عوض کنم.»
میگوید:
«بسیار خوب، هر رنگی که دلتان میخواهد. مبارک است.»
از حرفهایش سر درنمیآورم. من دیوانهام یا این مرد؟ به چک نگاه میکنم:
بانک پیکان
به موجب این چک یک دستگاه پیکان، مدل… رنگ… به حامل تحویل دهید. امضا.
مرد احساس میکند که روی سرم دارد اسفناج سبز میشود. میخندد و با مهربانی توضیح میدهد:
«دوست عزیز، گویا شما تازه به این شهر تشریف آوردهاید و از ترتیبات جدید خبر ندارید. شما میتوانید به جای یک اتوموبیل، یک دستهچک دهبرگی یا بیست و پنجبرگی خریداری کنید. در آن صورت هر اتوموبیل به نصف قیمت و شاید هم کمتر برایتان تمام خواهد شد. اگر اتوموبیلتان خراب شد یا تصادف کرد، همانجا میگذاریدش و به نزدیکترین نمایندگی پیکان مراجعه میکنید. یک چک میکشید و اتوموبیل تازهتان را تحویل میگیرید.»
میگویم:
«وقتی که اتوموبیل سابقتان تعمیر شد…»
میگوید:
«موضوع تعمیر مدتهاست منتفی شده.»
میپرسم:
«پس تعمیرگاهها و مکانیکیها و کارگرانشان…»
میگوید:
«همه شدهاند نمایندگی مجاز فروش پیکان…»
میگویم:
«پس حالا من با اتوموبیلم چه بکنم؟»
میگوید:
«شما خودتان را ناراحت نکنید. پیکان من تلفن دارد. الان تلفن میزنم بیایند ببرندش.»
میپرسم:
«ببرندش؟ کجا؟»
میگوید:
«دریاچه حوض سلطان، در قم.»
باز میپرسم:
«قم؟! قم برای چه؟!»
میگوید:
«دریاچه حوض سلطان، گورستان پیکانهای قراضه است.»
میگویم:
«اما این که قراضه نیست.»
میگوید:
«از نظر وضع بسیار درخشان اقتصادی امروز ما، این پیکان قراضه شمرده میشود.»
میگویم:
«در زمان ما شوخیای متداول بود که پیکان را به قوطیهای روغن نباتی…»
میگوید:
«برعکس، الان وضع اقتصادی ما چنان درخشان است که قوطیهای روغن نباتی را درست با همان آهنی میسازند که پیکان مرا ساختهاند.»
میرود توی اتوموبیل که تلفن کند. من هم پشت سرش. اتوموبیل بزرگ شیک جادار مجللی است. مرد تکمهای را فشار میدهد. در داشبوردی باز میشود و تلفن بیرون میآید. مرد شماره میگیرد و سرگرم صحبت میشود. دور تا دور اتاق، تزیینات بسیار زیبایی از چوب و فلز به چشم میخورد. ظاهراً چیز دیگری نیست، اما میدانم زیر این آراستگی باید خبرهایی باشد. گفتوگوی مرد تمام میشود. رو به من میکند و میگوید:
«دوست عزیز! شاید میل داشته باشید جزییات را تماشا کنید. این کلیدها را میبینید؟ هر کدام مخصوص چیزی است. تلفن را که دیدید. این هم رادیو. این هم تلویزیون.»
کلیدی را میزند. تلویزیون رنگی روشن میشود. هنوز صحبت پیکان است. تلویزیون را خاموش میکند.
«این گرام استریوفونیک. این ضبط صوت. میل دارید چیزی بگویید؟»
بیاختیار میگویم:
«به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.»
مرد میخندد و میگوید:
«آفرین! جمله مناسبی بود. گرچه کمی قدیمی شده. چون امروز همان روز است، و دیگر فقط امید و آرزو نیست.»
کلید دیگری را میزند:
«این هم بار کوچک من. بد نیست گلویی تر کنیم. چه میل دارید؟»
میخواهم قمپز در کنم:
«ویسکی!»
«آه، متاسفم دوست عزیز، غرور ملیتان چه شده؟ مدتهاست که ویسکی از جانب مردم میهنپرست تحریم شده. حتا یکی از کابینهها به خاطر ویسکی سقوط کرد. آبجو میل دارید؟ بهترین آبجو. مواد اولیهاش از آلمان وارد میشود، بعد در تهران مونتاژ میکنند.»
میگویم:
«نه، حوصله آبجو خوردن ندارم.»
میگوید:
«بسیار خوب، پس عرق، عرق کشمش دوآتشه اعلی. البته این هم ماده اولیهاش از اوکراین وارد میشود و در اینجا مونتاژش میکنند. ما امیدواریم بتوانیم تا سال ۱۳۹۰ تمامش را خودمان بسازیم و به خودکفایی برسیم. خوب، با چه میخوردید؟»
«آب علی»
«آه، دوست عزیز، آب علی دیگر کهنه شده و ورافتاده.»
میپرسم:
«شما با چه میخورید؟»
میگوید:
«شوئپس.»
میگویم:
«اما من شوئپس دوست ندارم. چیز دیگری نیست؟»
میگوید: «متاسفم. نه اینکه من نداشته باشم. اصلاً در بازار نیست.»
میگویم:
«آن همه نوشابههای رنگی جورواجور چه شد؟»
پاسخ میدهد:
«همهشان ورشکست شدند. در کارخانهشان تخته شد. فقط شوئپس مانده. میدانید چرا؟ زیرا شوئپس چشمه نشاط و شادی است. از آن گذشته، شبکههای وسیع تلویزیون، فقط آگهی شوئپس پخش میکنند.»
ناچار، و با دلخوری، مشروبم را با شوئپس میخورم و به میزبانم میگویم:
«ببینم، با مقایسه پیکان شما با پیکانهای دیگری که این دور و بر ایستادهاند، تصور نمیکنید کمی بوی اختلاف طبقاتی میآید؟»
میگوید:
«خیر، خیر. ابداً چنین چیزی نیست. درست است که پیکان، انواع گوناگونی دارد، از سادهترین نوع، که مال شما باشد، تا لوکسترین اتوموبیل، که مال من باشد، ولی موضوع اختلاف طبقاتی اصلاً مطرح نیست. این موضوع، علیرغم آدمهای منفیباف، مدتهاست حل شده. هر کارگر سادهای، هر شاگرد بقالی میتواند پیکانی مثل مال من بخرد. گیرم باید اقساطش را کمی طولانیتر کند. و اگر دلش بخواهد میتواند این کار را بکند. فقط مساله قسط مطرح است: دوازده قسط، بیست و چهار قسط، سی و شش قسط و الی آخر…»
میگویم:
«صحیح!»
میگوید:
«کارگران کارخانه پیکان که دیگر نانشان توی روغن است. به جای سهمشان از سود ویژه کارخانه، بهشان پیکان میدهند.»
میگویم:
«عجب!»
میگوید:
«مگر نمیبیند چطور از دل و جان برای کارخانهشان فعالیت میکنند؟ به هر حال، تصور میکنم این مراسم مدتی طول بکشد. میل ندارید گشتی این دور و برها بزنید؟»
میپرسم:
«با اتوموبیل؟!»
میگوید:
«خیر، پیاده.»
پیاده راه میافتیم. کمی جلوتر به میدانی میرسیم. وسط میدان، ستون سنگی سیاه عظیمی برپا کردهاند. روی این ستون، لوحههای چهارگوشی از سنگ سفید نصب شده. با یک حساب فوری ذهنی، حدس میزنم لوحهها باید صد و بیستتایی باشند. روی هر کدام با چراغ نئون جمله حکیمانهای نوشته شده. چراغها به ترتیب روشن میشوند و بلندگوهای بسیار قوی، جملهها را یکی پس از دیگری میخوانند. چندتایی از جملهها به یادم میمانند.
«کتک زدن زنها وحشیگری است.»
«برو کارگر باش و امیدوار.»
«کارگر هرکه هست محترم است.»
«کارگران و کارفرمایان باید از یکدیگر تشکر کنند.»
«دهقانان باید برای اموات اربابان سابق دعا کنند.»
«دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز»
«النظافه من الایمان.»
«آب آبادانی است.»
یک ضلع میدان را چند ساختمان با ظاهر و تزیینات بسیار زیبا گرفته است. چراغهای نئون و پلاستیک پیدرپی روشن و خاموش میشوند و چشمک میزنند. نزدیکتر میرویم. بالای یکی از ساختمانها میخوانم:
«درایوین سینمای پیکان»
و زیر آن با خطی کمی ریزتر:
«ورود اتوموبیل، غیر از پیکان، ممنوع است.»
به دوستم میگویم:
«زمان پدربزرگهای ما، مغازهها مینوشتند: به خارج از مذهب جنس فروخته نمیشود.»
میگوید:
«هیچ میدانید این امر که ظاهراً به احساسات و غرور ملی بستگی دارد، چقدر به اقتصاد ما کمک کرده؟ همه توریستهایی که به کشور ما میآیند مجبورند آن طرف مرز اتوموبیل خود را بفروشند و این طرف مرز پیکان بخرند. با این تدبیر ساده، الان پیکان جادههای پنج قاره جهان را از زیر پلاستیک در میکند.»
کنار سینما، ساختمان دیگری است با این تابلو:
«درایوین ساندویچ پیکان»
«اول ساندویچ، بعد سینما.»
«ورود اتوموبیل، غیر از پیکان، ممنوع است.»
اتوموبیلها از یک سمت وارد میشوند، ساندویچ و شوئپس خود را میگیرند و از سمت دیگر بیرون میآیند و به سینما میروند.
به تابلوی تصویرهای فیلم نگاه میکنم. تصویر چند پیکان که در جاده کوهستانی پرپیچوخمی پیش میرانند؛ و زیرش:
«نبرد پیکانها»
«با شرکت مشهورترین قهرمانان پیکانرانی ایران و جهان.»
کنار سینما، ساختمان عظیم دیگری سر به آسمان کشیده است. روی بدنه آن هم این کلمات روشن و خاموش میشود:
«بانک پیکان»
(بانک عمران سابق)
«با باز کردن حساب پسانداز در این بانک از جایزه پایانناپذیر مادامالعمر ماهی دو پیکان استفاده کنید.»
از مصاحبم میپرسم:
«راستی بلیطهای بختآزمایی چه شده؟»
پاسخ میدهد:
«میخواستید چه بشود؟ هست، و هر چهارشنبه قرعهکشی میشود.»
«و جایزهاش هم حتماً…»
«بله درست حدس زدید، پیکان است. از سادهترین نوع تا پیکان نقره، پیکان طلا، پیکان مروارید و پیکان الماس.»
«نفهمیدم، این جایزهها چطور پخش میشود؟»
«اینطور: مثلاً کلیه بلیطهایی که دو عدد سمت راست آن ۵۶ است برنده یک پیکان ساده. بلیطهایی که سه عدد سمت راست آن ۷۹۲ است برنده یک پیکان لوکس… جایزه ممتاز، پیکان طلاست. و بلیطهای ماقبل و مابعد شماره ممتاز، برنده پیکان نقره میشوند. پیکان مروارید و پیکان الماس مخصوص قهرمانان شانس است. و الان معمولاً هفتهای بیست قهرمان شانس داریم که از میان دویست برنده ممتاز برگزیده میشوند.»
متفکرانه سر تکان میدهم و میگویم:
«پس بیخود نیست که همه مردم پیکان دارند. راستی این مردمی که یک قدم هم پیاده نمیروند، بیمار نمیشوند؟»
میگوید:
«خیر، میدانید چرا؟ میدانید چه چیز سلامت آنها را تامین میکند؟ ورزش بله، ورزش. بهتر است بگویم فوتبال. ما الان یک استادیوم یک میلیون نفری در مرکز شهر داریم با ده استادیوم صد هزار نفری در گوشه و کنار شهر. ده تیم برجسته فوتبال داریم با صد تیم نیمهماهر یا تازهکار و جوان. بزرگترین ورزش و تفریح سالم مردم رفتن به زمینهای ورزشی و تماشای مسابقات فوتبال است. البته این مسابقهها از تلویزیون هم پخش میشود. اما کمتر کسی در خانه میماند، به جز بیماران و از کارافتادهها. میدانید چه چیزی آنها را به زمینهای ورزشی میکشد؟»
«فوتبال!»
داشت این جواب مسخره از دهانم در میرفت، اما به موقع جلو خودم را گرفتم و گفتم:
«پیکان!»
«آفرین! کاملاً درست است. شما بلیتی میخرید و از در وارد میشوید. چه بسا که با یک پیکان از زمین ورزش خارج میشوید. بین هر صد هزار نفر، یک پیکان قرعهکشی میشود. به علاوه هر تیمی که به مقام قهرمانی برسد، افرادش هر کدام یک پیکان میگیرند و خود تیم نیز برنده «جام پیکان طلا» میشود.
مردم ممکن است عقیدهها و سلیقهها و دلبستگیهای گوناگون داشته باشند، اما در دو چیز مشترکند: فوتبال و پیکان.»
برمیگردیم و میرویم به طرف سوپرمارکتی که کنار میدان است. جلو آن بساط روزنامهفروشی برپاست. روزنامهها و مجلههای رنگارنگ را نگاه میکنم: پیکان امروز، پیکان جدید، پیکان سرخ، پیکان سیاه، ندای پیکان.
دوستم میگوید:
«این روزنامه انقلابی شهر ماست. (پیکان سرخ را نشان میدهد).
و این یکی روزنامهای است ارتجاعی و کهنهپرست (پیکان سیاه را میگوید.) این نشریه، ورزشی است (به «پیکان ورزشی» اشاره میکند.)
و این دیگری اقتصادی. (منظورش «پیکان اکونومیست» است.) این مجله را میبینید، پیکان مصور، هفتهای دوازده میلیون تیراژ دارد. و این یکی، پیکان هفتگی، هفتهای چهارده میلیون چاپ میشود.»
به مجلهها نگاه میکنم. خوشا به حال خوانندگانشان! دیگر نه از تصویر زن لخت خبری است، نه از ستارگان سینما، نه از خوانندهها، نه از رقاصهها، نه از روسپیها. هر چه هست پیکان است. تصویر دو مدل از آخرین و زیباترین مدلهای پیکان روی جلد آن دو مجله دیده میشود.
روزنامههایی به زبانهای انگلیسی و فرانسه به چشم میخورد: «پیکان اینترنشنال» و «ژورنال دو پیکان». کنار این بساط رنگین، مجله سادهتری را میبینم: «پیکان و انسان»
از مصاحبم میپرسم:
«این دیگر چیست؟»
میگوید:
«این نشریه انجمن دوستداران پیکان است. وظیفه این انجمن حفظ و حراست پیکان و دفاع از حقوق و شخصیت آن است. مثلاً اگر پیکان شما، حتا وقتی که خیلی هم عجله دارید، پنچر شد و شما عصبانی شدید و لگدی به لاستیکش زدید و گفتید: ای سگ مصب! فوراً بازرس انجمن حاضر میشود و شما را جریمه میکند. حتا ممکن است بازداشت هم بشوید. اگر مست کنید و پیکان خود را به تیر چراغ برق بکوبید که دیگر بازداشت و محکومیت شما قطعی است.»
دوستم دستم را میگیرد و مرا به سوپرمارکت میبرد. گوشهای از آن پر است از قفسههای کتاب. جلو میروم:
«چگونه از پیکان خود مراقبت کنیم؟»
«چگونه بر عمر پیکان خود بیفزاییم؟»
به مصاحبم نگاه میکنم. لبخند میزند و میگوید:
«اینها پرفروشترین کتابهای سال است.»
به بازدید ادامه میدهم:
«من و او و پیکان.»
دوستم میگوید:
«این قشنگترین و موثریرین رمان عشقی سالهای اخیر است. شش اتوموبیل پیکان جایزه برده.»
«جایزه؟!»
«بله، مجلههای ادبی، دانشگاه، مطبوعات، وزارت فرهنگ، همه و همه فقط پیکان جایزه میدهند.»
توی سوپرمارکت گشتی میزنیم:
«صابون پیکان بر لطافت دستهای شما میافزاید.»
«با خمیر ریش پیکان، اصلاح آسانتر است.»
«تیغ پیکان هی میتراشد، هی میتراشد.»
«پارچه پیکان، ارزان، بادوام، خوشدوخت.»
«کفش پیکان، شیک و راحت.»
«با سس پیکان، غذا خوشمزه است.»
از این همه پیکان وحشت میکنم. یکی از این همه کافی است که جگرم را سوراخ کند. خودم را از مغازه بیرون میاندازم. پسرکی جلو رویم سبز میشود:
«- فوقالعاده الان. آخرین اخبار.»
روزنامه را از پسرک میگیرم و باز میکنم. بالای صفحه وسط، آنجا که قبلا مینوشتند نیازمندیها، نوشتهاند:
«خودکشیها»
آگهی مصوری را میخوانم:
«اینک که سرانجام موفق به خودکشی شدهام از کلیه بستگان و آشنایان و دوستان که توفیق زیارتشان دست نداد، خداحافظی میکنم و امیدوارم از فاتحه و دعای خیر فراموشم نفرمایند.»
آگهی دیگری باز همراه با عکس:
«اکنون که برای استراحت در آرامگاه ابدی خود، عازم گورستان مدرن بهشت زهرا هستم از همه ذوات محترمی که در تشییع جنازه اینجانب شرکت خواهند فرمود، قبلاً تشکر میکنم.»
یکی دیگر:
«از ماموران محترم پاسگاه پلیس و ژاندارمری که در امر خودکشی اینجانب نهایت کوشش و همکاری را مبذول فرمودهاند، بسیار سپاسگزارم و تقاضای تقدیر و تشویق این ماموران وظیفهشناس را دارم.»
مصاحبم را نگاه میکنم و وحشتزده، وحشتزده و حیران، میپرسم:
«این دیگر چه بساطی است؟»
لبخند میزند و میگوید:
«بله، درست است. این تنها لکه تیرهای است که بر آسمان زندگی ما نشسته. تنها لکهای است که خوشبختی ما را ضایع میکند. خودکشی. بیماری خودکشی. یک عده آدم منفیباف و متظاهر، فقط به خاطر تظاهر و خودنمایی دست به خودکشی میزنند و متاسفانه روز به روز بر تعداد این خودکشیها افزوده میشود. با اینکه کارخانه پیکان به هر کس که قصد خودکشی داشته باشد و از این قصد منصرف شود، یا هر کسی که دیگری را از قصد خودکشی منصرف کند، یک پیکان عالی جایزه میدهد، باز هم از تعداد خودکشیها چیزی کم نشده است.»
دوستم به راستی غمگین و متاثر شده است. مدتی بین ما سکوت میشود. برای اینکه موضوع گفتوگو را تغییر داده باشم، میپرسم:
«راستی، یک سوال دیگر دارم. حالا موتور پیکان را هم حتماً خودمان میسازیم، نه؟»
مرد پاسخ میدهد:
«متاسفانه هنوز نه. آنچه روی این پیکانهاست، موتور مسکویچ است که از روسها میخریم.»
میپرسم:
«پس ذوب آهن چه شد؟»
میگوید:
«داستانش دور و دراز است. خلاصه اینکه روسها هم وسط کار ناچار شدند ول کنند و بروند. حالا رفقای چینی خیال دارند برایمان ذوب آهن بسازند. البته پس از اینکه کار شاهلوله گاز سرتاسری تهران ـ پکن تمام شد که مقاطعهکارش یک کنسرسیوم آمریکایی ـ اروپایی است!»
۳ / ۱۲ / ۱۳۴۷
از کتاب «سرزمین خوشبختی» / صص ۱۱ تا ۲۸








