
راینرماریا ریلکه
Rainer Maria Rilke
۱۸۷۵-۱۹۲۶
ریلکه شاعر و نویسندۀ آلمانیزبان اهل چک، بهمانند کافکا هموطن خود زادۀ پراگ بود. زندگی ناآرام و آشفتۀ او بیشتر در سفر گذشت و وی همواره در مونیخ، برلین، پاریس، رم، روسیه و کشورهای اسکاندیناوی در رفتوآمد بود.
او در سال ۱۸۹۷ با لو آندرهآس سالومه نویسندۀ آلمانیزبان روسی، دوست جوانی نیچه و شاگرد آیندۀ فروید آشنا شد. او به همراه سالومه دو سفر به روسیه انجام داد و با تولستوی آشنا شد. ازاینرو دوستی با سالومه وی را از یک سو با نیچه و از سوی دیگر با فرهنگ شگفت روسیه آشنا ساخت. او در سال ۱۹۰۲ با رودن مجسمهساز بزرگ فرانسوی آشنا شد و تحت تأثیر او شیفتگی عجیبی به خلاقیت هنری یافت. نبوغ دیررس ریلکه از این زمان آغاز شد و او را بدل به پیشوای نئورمانتیسم آلمان و بلکه اروپا ساخت.
از ویژگیهای شگفت ریلکه آنکه او نهتنها به چندین زبان (مانند آلمانی، فرانسه، روسی، انگلیسی، ایتالیایی) سخن میگفت، بلکه چنان به این زبانها چیرگی داشت که بدانها شعر نیز میسرود. ازاینرو او بر نسل آیندۀ خود، بهویژه بر سمبولیستهای فرانسوی تأثیر قاطعی بر جای گذاشت.
در داستانی که در پی میآید، ریلکه بار دیگر به مضمون مورد علاقۀ خود، یعنی مرگ پرداخته است، مضمونی که در اشعارش نیز بارها رخ مینماید.
بهار بود. خورشید شادمانه در پهنۀ شفاف و کبود آسمان لبخند میزد، انوار آن بهسختی راه گم میکردند و تا طبقۀ میانی آن خانه در آن کوچۀ فرعی باریک میرسیدند. پرتو ضعیف نور از لابهلای پنجرههای کوچک آن اتاق ساده، نفوذ میکرد و بر دیوار پشتی سفیدکاریشده، دوایری ناپایدار ترسیم میکرد. این پرتو، پرتو رنگباختهای بود که از یکی از پنجرههای خانۀ مرتفع روبهرو بازمیتابید.
پسربچهای که هر روز کنار پنجرۀ طبقۀ دوم بازی میکرد از دیدن جنبوجوش سرخوشانۀ لکههای روشن نور بر دیوار بسیار شادمان میشد، بالا میپرید و میکوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل میخندید که حتی چهرۀ اندوهزدۀ مادر از بازتاب آن میدرخشید. یک سال نبود که بیوه شده بود. مرگ شوهر وفادارش آن رفاه نسبی را که از رهگذر کار شوهر نصیبشان میشد، از میان برد. ناچار آپارتمان بزرگشان را با اتاقی عوض کرد و با دسترنج خود بر سکههای اندکی که از پیش اندوخته بود افزود، تا خود و مخصوصاً فرزندش، ویلی کوچولوی پنجساله، از مایحتاج زندگی محروم نمانند، پس تعجبی نداشت که آن کودک تنها دلخوشی او باشد. مادر هنگام کار چشمهای محزونش را بلند میکرد و پرمهر و صمیمی پسر کوچکش را مینگریست که چهرۀ کوچک و شادابش را بر مشتهای کوچک گوشتآلودش تکیه داده و به سوی پنجره خم شده بود.
آن روز بازی نور او را آنقدر سرگرم نمیکرد و حتی به اسب کوچک و واژگونشدهاش نیز که بر لبۀ پنجره بود توجهی نداشت. آنچه او را مشغول کرده بود، بازی نور نبود، واقعهای غیرمعمول آن بیرون در حال رخ دادن بود. در عمارت روبهرو بهتازگی حجرهای را خالی کرده بودند. پارچهفروش بساطش را به خیابان دیگری منتقل و آنجا را تمیز و براق کرده بود و نردههایی را که قرار بود دو ویترین مخصوص شبها و ایام تعطیل را بپوشانند، نخست سنباده زده بعد به رنگ زرد کدر و دستآخر به رنگ سیاه براق درآورده بود. همۀ اینها مایۀ سرگرمی کودک بود. هرچند که همۀ اینها علاقۀ ویلی را جلب کرده بود، اما هنگامی که صندوقچههای طلایی و نقرهای پشت شیشههای شفاف ظاهر شدند شادمانیاش از حد گذشت. تعدادی از این صندوقچهها دراز و تعدادی کوتاه و تمامی آنها ششگوش بودند، اما ظاهراً هیچکدام چندان قطور نبودند. هنگامی که مردها یک صندوقچۀ طلایی بسیار کوچک را که دو فرشتۀ کوچک بسیار زیبا روی آن بود، در طبقۀ بالای ویترین گذاشتند، پسرک بیاختیار با دستهای کوچکش شروع به دست زدن کرد: «مامان، مامان نگاه کن، نگاه کن! این چیه؟! این صندوقچۀ قشنگ کوچولو که دو تا فرشتۀ کوچولو داره؟ چیه؟»

مادر با دیدن صندوقچۀ زیبا و براق هیچ تعجب نکرد، اصلاً نخندید، نه، حتی قطرهاشکی در حاشیۀ پلکهای سرخش ظاهر شد.
کودک شگفتزده با صدایی آرام تکرار میکرد: «این چیه؟»
مادر بهنرمی چشمهایش را با دستمال پاک کرد و خیلی جدی گفت: «ببین ویلی، توی این صندوقها آدمهایی را میگذارند که خدای مهربان آنها را دوباره از روی زمین به سوی خودش میخواند، چه بزرگ و چه کوچک.»
پسربچه به نجوا در حالی که هر لحظه بیشتر از پیش با رضایت به ویترین چشم میدوخت گفت: «توی اینها؟!»
مادر ادامه داد: «بله، پدر را هم توی یکی از همین صندوقها…»
پسرک که هنوز فکرش مشغول حرف اول مادر بود، صحبت او را قطع کرد و گفت: «اما چرا خدای مهربان کوچکترها را هم پیش خودش میبرد؟ حتماً اونها خیلی کارهای خوب میکنند که به این زودی اونها را توی صندوقهای به این قشنگی میگذارد و بعد در آسمان فوراً فرشتۀ کوچکی میشوند؟ مگر نه؟»
مادر، فرزندش را صمیمانه و با تمام وجود در آغوش گرفت بعد زانو زد و با بوسهای طولانی لبهای شاداب کودکش را بست. کودک دیگر سؤالی نکرد، بهسرعت به طرف پنجره برگشت و به ویترینهای بزرگ نگاه کرد، لبخند شاد و رضایتمندانهای بر چهرۀ کوچکش درخشید. مادر به سر کارش برگشت، اما ناگهان به بالا نگریست. اشک بر گونههای پریدهرنگش جاری بود. پارچه از دستش رها شد، دستهایش را در هم گره زد و با صدایی لرزان و آهسته گفت: «خدای مهربان، او را برایم حفظ کن.»
شب بیستاره و تیرهای در ماه سپتامبر بود. سکوت، اتاقهای طبقۀ میانی را فراگرفته بود. فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری و نالۀ کودک به گوش میرسید که در تخت کوچکش از تب میسوخت. مادر بالای سر ویلی بیچاره خم شده بود. نور سرخفام چراغ خستۀ شب بر چهرۀ نحیفش میخزید.
— ویلی! پسرم، جان دلم! چیزی میخواهی؟
فقط صداهایی نامفهوم و آشفته از کودک شنیده میشد.
— درد داری؟
پاسخی نشنید.
— خدایا، خدای من، چطور کار به اینجا کشید؟
همهچیز بهسرعت و به شکلی مغشوش از ذهن زن رنجدیده گذشت. بله، ماجرا آن روز عصر پس از آن بازی شروع شد، هنوز یک هفته هم از آن ماجرا نگذشته است. چقدر بدنش داغ بود. دکتر میگفت بهخاطر مه و گرفتگی هوای پاییزی بوده، و حالا، حالا دیگر امیدی نبود. اگر بنیهاش قوی بود… زن نمیفهمید. آیا پسرک بود که صدایش میزد؟
آنگاه، دوباره صدایی کاملاً آرام به گوشش: «مامان!»
— چی شده، دلبندم؟
کودک که بهدشواری سر جایش مینشست و چهرۀ کوچک از تب سرخشدۀ خود را به بازوی مادر تکیه داده بود، با لکنت گفت: «اون… اون قشنگ بود. پدر مهربان آسمانها به من گفته باید پیش او بروم. اجازه دارم، مگه نه، مامان جون؟ اجازه بده… خواهش میکنم.» بعد دستهای کوچک و داغش را به هم گره زد و بار دیگر از تب بیحال شد. و بر بستر افتاد. مادر بیچاره با دقت پتو را رویش کشید، سپس در حالی که درد و رنج بر او چیره شده بود، به زانو افتاد، با دو دست حاشیۀ تخت کوچک فلزی را محکم چسبید و آهسته شروع به دعا خواندن کرد… آشفته و نامفهوم.
ساعت، هشت بار نواخت. اندکی از نور پریدهرنگ روز پاییزی از پنجره به درون تابید. تختههای کف اتاق خاکستری مینمودند و سایههای سنگین و سیاه اشیا روی آنها میافتاد. زن که زانو زده بود از جا برخاست و بار دیگر کنار تخت کوچک نشست و با چشمهایی بیاشک و سوزان به فضا خیره شد. اکنون پسرک کمی آرامتر خوابیده بود. اما خیلی تند نفس میکشید، پیشانیاش داغ و گونههاش کبود بود. مادر دستش را آرام روی موهای بور، مجعد و ژولیدۀ کودک گذاشت و در سکوت نشست. فقط هنگامی که صداهای بسیار بلند از راهپلهها شنیده میشد یا ناگهان دری به هم میخورد، رعشهای به جان زن میافتاد.
ناگاه کودک فریاد زد: «پدر، پدر!» و به پهلوی دیگر غلتید. مادر وحشت کرد. اما ویلی دوباره آرام گرفت. اتومبیلی از خیابان گذشت. سروصدای اتومبیل بهتدریج منعکس شد. صدای جارو کشیدن در پیادهرو طنین انداخت.
پسرک آهی کشید و گفت: «خدای مهربان، خدای مهربان، خواهش میکنم. من… من… پسر خوبی بودم… میتوانی از مادر بپرسی.»
مادر دستهای لرزانش را در هم گره کرد. در این لحظه ویلی آهسته چشمهایش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست و به نجوا گفت: «من در آسمان بودم مادر.» سپس هیجانزده گفت: «در آسمان… اما نه راستی… نه راستی، تو مرا توی آن صندوق قشنگ طلایی میگذاری مامان، میدانی همان که آن طرف است.»
او شادمانه لبخند زد: «توی آن یکی که دو فرشتۀ کوچک روش دارد، مادر.» مادر بلندبلند هقهق میکرد. «توی همان. قول بده…» زن بیوه با هراسی وحشتزا هر دو دست کوچک پسر دلبندش را محکم گرفت. دست به دعا برداشت: «خدایا! خدایا!» دیگر نتوانست چیزی بگوید. بعد احساس کرد لرزش سردی از دستهای کودک گذشت. رعشهای بر کودک مستولی شد و زن فریاد کشید. سرخی گونههای کودک کاملاً از بین رفته بود. لبهایش هنوز تکان میخورد و سپس آرام گرفت.
زن به پیکر کودک خیره شد. گویی گرما از بدنش بیرون رفته بود. پیکر کوچکش را در آغوش گرفت و به خود فشرد، بیفایده بود! فقط لبخند، لبخندی شادمانه بر لبهای بیروح و ساکت کودک بود!
… و آفتاب بیرنگ پاییزی، بیرون روی تابوتها و همچنین روی آن تابوت کوچک، زیبا و طلایی میتابید. انوار خورشید از شیشۀ بزرگ ویترین به درون اتاق میانی منعکس میشد، و اشعۀ بیفروغ، هراسان بر چهرۀ پریدهرنگ ویلی کوچولوی بیچاره میخزید و بهتدریج در سطح سفید دیوار محو میشد…








