مریم کمانی: بازپس‌گیری خانه از خشونت مردسالارانه

در داستان «روضه آخر»، خانه‌ای که زیر سایه تعصب مذهبی، آبروخواهی و اقتدار پدرانه به محل سرکوب زنان خانواده بدل شده، در پایان به دست مینا بازپس گرفته می‌شود. مریم کمانی در گفت‌وگو با بانگ از ریشه‌های خشونت مردسالارانه در داستان، حافظه پنهان در خانه و اشیای آن، و تبدیل مکان رنج و مرگ به فضایی برای یادآوری، مقاومت و زندگی سخن می‌گوید. این گفت‌وگو را می‌شنوید.

نسخه نوشتاری گفت‌وگوی بانگ نوا با مریم کمانی

 آنچه می‌خوانید، متن پیاده‌شده و ویرایش‌شده این گفت‌وگوی صوتی است. متن با حفظ مضمون و ترتیب سخنان، از زبان گفتاری به فارسی معیار برگردانده شده است.

سلام. به «بانگ» خوش آمدید.

مریم کمانی در داستان «روضه آخر» خشونت‌های مردسالارانه‌ای را افشا می‌کند که پشت ظواهر مذهبی، آبروخواهی و اقتدار پدرانه پنهان می‌شوند و سرانجام خانواده‌ای را از درون ویران می‌کنند. غلامرضا برای دیگران از مظلومیت و مصیبت کربلا روضه می‌خواند، اما خانه خود را به قتلگاه دخترش بدل می‌کند؛ تناقضی که ریاکاری اخلاقی او را آشکار می‌سازد.

بااین‌حال، داستان در سوگ متوقف نمی‌ماند. تصمیم مینا برای جلوگیری از تخریب خانه و تبدیل آن به کافه‌ای به نام «سیما»، تلاشی برای بازپس‌گیری مکان آسیب، حفظ خاطره خواهر و تبدیل میراث خشونت و مرگ به امکانی تازه برای زندگی است. با نویسنده گفت‌وگو کرده‌ایم.

خانم کمانی، در داستان «روضه آخر» که در «بانگ» منتشر شد، تقابل روشنی میان روضه‌خوانی غلامرضا برای مظلومیت کربلا و خشونت او در خانه وجود دارد. چگونه به این شخصیت و پیوند میان ظاهر مذهبی، آبروخواهی و اقتدار مردسالارانه رسیدید؟

بخشی از این موضوع به تجربه زیسته و مشاهدات عینی من بازمی‌گردد؛ مشاهداتی از اطرافیان، خانواده، همسایه‌ها، بستگان و جامعه‌ای که با چنین نگرش و تفکری پیش می‌رود و از آن تقلید می‌کند.

وقتی نگاه و سایه مردسالاری بر خانواده حاکم باشد و زیربنای آن تفکر نیز مضمونی مذهبی و دینی داشته باشد، پدر همه‌چیز را با معیار و ترازوی دین و مذهب می‌سنجد؛ آن هم بر اساس شنیده‌ها و تجربه‌های شخصی و نسلی خودش. وقتی اختیار خانواده به دست مردی متعصب و جزم‌اندیش می‌افتد، اعضای خانواده نیز جزو دارایی و املاک او به شمار می‌آیند. از همین‌جا همه تابوها سر برمی‌آورند: دختر نباید بلند بخندد، نباید جلوی آینه بایستد، نباید آرایش کند و نباید تنها از خانه بیرون برود.

تمام تفریح‌ها، لذت‌ها، شادی‌ها و هر آنچه می‌تواند حال آن دختر را خوب کند، سرکوب می‌شود؛ زیرا اگر جز این باشد، می‌گویند «حتماً خبری هست». بعد هم نگرانی از قضاوت در و همسایه و قوم‌وخویش پیش می‌آید: دیگران درباره من چه خواهند گفت؟ خواهند گفت دخترش چنین و چنان است. بنابراین، پدر می‌کوشد دختری «آفتاب و مهتاب‌ندیده» را راهی خانه بخت کند و تا جایی که می‌تواند محدودیت‌ها را افزایش دهد.

شاید امروزه این نگرش را نتوان صددرصد اجرا کرد. شرایط جامعه به‌گونه‌ای است که برخی پدران تا حدودی از مواضع خود عقب‌نشینی کرده‌اند، اما این نگرش کاملاً از میان نرفته است و هنوز نشانه‌هایش را می‌بینیم. داستان من نیز به گذشته‌ای بسیار دور تعلق ندارد. وقتی آمار خودکشی‌ها و دخترکشی‌هایی را می‌بینیم و می‌شنویم که به دست پدر یا برادر اتفاق می‌افتند، درمی‌یابیم که این‌ها نتیجه همان آبروخواهی و اقتدار مردسالارانه جزم‌اندیشانه‌اند.

غلامرضا پدری ظاهراً مذهبی است که اتفاقاً می‌خواهد از اطرافیانش تأیید بگیرد و دیده شود. شخصیت‌ها و الگوهای مذهبی و دینی، از طریق تجربه‌ها، شنیده‌ها و نسلی که این باورها را به او منتقل کرده، در ذهنش رسوخ کرده‌اند. او می‌خواهد از این الگوها برای هدایت اعضای خانواده‌اش استفاده کند و خانواده را بر اساس آن‌ها شکل دهد، اما موفق نمی‌شود.

غلامرضا روضه می‌خواند. در داستان می‌بینیم که به خانه اقوام می‌رود و روضه می‌خواند، اما روضه خانه خودش چه‌بسا پرسوزتر و دردناک‌تر است؛ زیرا خود او عامل و مجری این مصیبت و خود در گودال قتلگاه است.

غلامرضا قاتل شادی است؛ قاتل خنده، عشق، محبت جسمی و کلامی، مراودات خانوادگی و فامیلی، رقص، موسیقی و هر آنچه جزو آزادی‌های یک انسان به شمار می‌آید. او کورکورانه و با خشک‌اندیشی، انسانیت را منقطع و عقیم می‌کند. در این وضعیت، کانون خانواده به پادگان تبدیل می‌شود.

خانه در داستان شما فقط محل وقوع حادثه نیست، بلکه گویی حافظه‌ای زنده دارد و اشیا، گذشته را احضار می‌کنند. در شکل‌گیری روایت، این اشیا و فضای خانه چه نقشی داشته‌اند؟

ترک‌خوردگی خانه نخستین و بزرگ‌ترین تعلیقی است که در داستان خود را نشان می‌دهد. این ترک چیست که همه اعضای خانواده را برای فروش خانه به ایران کشانده است؟ از سوی دیگر، همین ترک در مینا تردید ایجاد می‌کند. ما بار دیگر با یک تقابل روبه‌رو می‌شویم. این ترک، قلب همه اعضای خانواده را شکافته و بدون جراحی رها کرده است و سرانجام باز هم خود میناست که به التیام و ترمیم آن می‌پردازد.

کمد دیواری نیز فقط محلی برای گذاشتن لباس‌ها و وسایل زندگی خانواده نبود. فضای امن و پناهگاهی بود که دخترها به آن پناه می‌بردند تا اشک‌ها، بغض‌ها و گریه‌هایشان دیده نشود و بتوانند لحظاتی با خودشان تنها باشند. چه‌بسا همین کمد دیواری مانع می‌شد خشم‌های سرکوب‌شده روی هم تلنبار شوند و بچه‌ها می‌توانستند اندکی در آنجا آرام بگیرند. صدای هق‌هق گریه‌هایشان از بیرون شنیده نمی‌شد و آنجا می‌توانستند در حال خودشان باشند.

اشیایی که در داستان از آن‌ها استفاده کرده‌ام، برایم بسیار مهم‌اند. به‌نوعی از آن‌ها الهام می‌گرفتم. این اشیا یادآور صاحبان خود بودند؛ صاحبانی که هرکدام قصه زندگی و داستان‌های ناگفته‌ای داشتند.

برای مثال، چرخ خیاطی مادر را می‌بینیم. وقتی درِ آن برداشته می‌شود، صدای خرخر چرخ خیاطی در ذهن مینا زنده می‌شود؛ همچنین صدای موسیقی و ترانه‌هایی که مادر می‌خوانده است: «به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان، کز شاخه جدا بود…»

ناهید از مرضیه و رامش می‌خوانده است. نمی‌خواهم فقط ناهید را مثال بزنم، اما مادران و زنانی که زیر سیطره جامعه‌ای مردسالار و جزم‌اندیش زندگی می‌کنند، اغلب ترانه‌هایی را انتخاب می‌کنند که آرامشان کند؛ ترانه‌هایی با ریتم و تمپوی پایین که هنگام زمزمه‌کردنشان اندکی اشک بریزند و حالشان بهتر شود. کمتر می‌بینیم که برای رهایی از اندوه، بغض و حال افسرده خود به ترانه‌هایی با ریتم و تمپوی تند روی بیاورند. در اینجا چرخ خیاطی آن حزن را تداعی می‌کند و به نظرم این تداعی زیباست.

نمونه دیگر، شانه‌ای است که مینا در جعبه زیر چرخ خیاطی و در میان ماسوره‌ها و قرقره‌ها پیدا می‌کند. البته همه این جزئیات را در داستان نیاورده‌ام. شانه متعلق به سیما بوده و دسته‌اش شکسته است. در تصور من، آن شانه سبزرنگ بود؛ سبزی پررنگ، شبیه رنگ اتاق عمل. مینا آن را به دست می‌گیرد و می‌گوید: «این شانه سیماست.» سیما سال‌ها با آن موهایش را شانه کرده بود. مینا شانه را بو می‌کند، می‌بوسد و به سینه‌اش می‌چسباند. این صحنه حس بسیار زیبایی دارد.

قدرت این اشیا آن‌قدر زیاد می‌شود که در تصمیم مینا برای فروش و تخریب خانه خلل ایجاد می‌کند. چه‌بسا با خودش فکر می‌کند که اگر این خانه به کافه تبدیل شود، می‌تواند شانه را قاب کند و بر دیوار اصلی کافه بیاویزد. چرخ خیاطی ناهید نیز می‌تواند در گوشه اتاق یا روی طاقچه قرار بگیرد. مردم با دیدن آن‌ها ذوق می‌کنند، با آن‌ها عکس می‌گیرند و شاید داستان آن تابلو، شانه یا چرخ خیاطی را بپرسند. به این ترتیب، داستان اشیا و صاحبانشان بار دیگر یادآوری و بازتعریف می‌شود و آن‌ها ماندگار می‌مانند.

حتی تخت زنگ‌زده غلامرضا نیز یادآور روزهای پشیمانی و افسردگی اوست؛ روزهای وحشتناکی که زمین‌گیر شده بود. نمی‌توانیم اشیا را نادیده بگیریم. به نظر من، اشیا جان می‌گیرند، شخصیت پیدا می‌کنند و سخن می‌گویند. مینا نیز از خلال آن‌ها با خاطراتی لطیف و درعین‌حال خشن روبه‌رو می‌شود و بار دیگر آن‌ها را تجربه می‌کند.

مینا در پایان داستان از فروش و تخریب خانه منصرف می‌شود و، به‌اصطلاح، کاربری آن را تغییر می‌دهد. آیا این تصمیم را باید نوعی سوگواری، مقاومت و بازپس‌گیری مکان دانست یا نشانه‌ای از ناتوانی مینا در رهاشدن از گذشته؟

فکر می‌کنم هر دو معنا را در خود دارد. اجازه دهید ابتدا از بخش دوم پرسش شروع کنم. وقتی مینا وارد خانه می‌شود و آن را می‌بیند، احساساتش طغیان می‌کنند. در واقع، بر اثر فوران عواطفش آگاهانه دست به عمل می‌زند، زیرا نمی‌تواند از گذشته خود رها شود. اشیا در گوشه‌ای از ذهنش ذخیره شده بودند و مانند فیلمی که مدام به گذشته بازمی‌گردد، از برابر چشمانش عبور می‌کردند و همه‌چیز را به یادش می‌آوردند.

مینا حتی یاد پدرش را نیز می‌بخشد. تخت و خانه او را نگه می‌دارد. این نکته را باید در بحث جان‌بخشیدن به اشیا بیان می‌کردم. مینا تخت زهواردررفته غلامرضا را هم نگه می‌دارد و می‌گوید با اندکی بازسازی می‌تواند در حیاط یا بالکن کاربردی پیدا کند. آن تخت نیز چیزی را به یاد می‌آورد و نقشی در زنده‌کردن گذشته دارد.

وقتی مینا خانه را نگه می‌دارد، به‌نوعی پدر را نیز می‌بخشد؛ زیرا پدر هم بخشی از آن خانه بوده است. مینا می‌داند که پدر محصول یک تفکر، تجربه و نسل اشتباه بوده است؛ اشتباه‌هایی که در چرخه‌ای معیوب، نسل‌به‌نسل تکرار می‌شوند و اگر آگاه نباشیم، ادامه خواهند یافت. مینا این موضوع را می‌داند و درک می‌کند.

اما درباره بخش نخست پرسش باید بگویم که تصمیم مینا در آخرین لحظات تغییر می‌کند. او به سبب دلبستگی‌هایی که در خانه باقی مانده‌اند، از فروش آن منصرف می‌شود و نمی‌تواند از آن‌ها دل بکند. می‌فهمد که آخرین سنگر یادآوری خاطرات گذشته‌اش همین خانه است و اتفاقاً باید آن را حفظ کند. حتی اگر دیگر اعضای خانواده در قید حیات نباشند، این خانه زنده است و می‌تواند سال‌های سال باقی بماند و پویا باشد.

نکته مهم دیگر این است که این خانه، خانه پدری است. به گمان من، خانه پدری می‌تواند به‌نوعی هویت و شناسنامه هر انسان باشد.

پایان‌بندی داستان شما، از نظر تبدیل قلمرو خشونت مردانه به فضایی برای کار و زندگی، شباهتی به داستان «طلای توماس وارگاس» اثر ایزابل آلنده دارد؛ داستانی که در پایان آن نیز زنان، خانه مرد خشونت‌ورز را به محل کسب‌وکار بدل می‌کنند. آیا هنگام نوشتن «روضه آخر» به این داستان نظر داشتید یا این شباهت حاصل رسیدن مستقل شما به یک الگوی روایی مشترک بوده است؟

نه، متأسفانه این داستان را نخوانده‌ام، اما دوست دارم در نخستین فرصت آن را بخوانم. خوشحالم که داستانم با آن داستان به یک الگوی روایی مشترک رسیده است؛ زیرا به نظر من، همین ایده‌ها می‌توانند زخم‌ها، عفونت‌ها، حرمان و فقدان و گاهی نیز درمان و شفا را آشکار کنند. این مسائل در همه فرهنگ‌ها و ملیت‌ها دیده می‌شوند و فقط رنگ‌وبوی روایت آن‌ها با یکدیگر تفاوت دارد.

اگر دوباره به داستان بازگردیم، خانه‌ای که قلمرو خشونت مردانه بوده است، به کافه تبدیل می‌شود؛ خانه‌ای که در آن زندگی، به معنای واقعی و شادمانه‌اش، وجود نداشته، اکنون به فضایی برای کسب‌وکار و رونق زندگی بدل می‌شود.

دختری به دلیل رفتن به سینما با دوست‌پسرش دچار ضربه مغزی می‌شود و حالا خانه پدری او به کافه‌ای تبدیل می‌شود که پاتوق دخترها و پسرهایی است که در آن قرارهای عاشقانه و دوستانه می‌گذارند. اینجا بار دیگر آن تقابل سر برمی‌آورد و به همه تفکرات متحجر، جزم‌اندیشانه، پوسیده و مردسالارانه پشت پا می‌زند.

نکته زیبای دیگری که در پایان داستان شکل گرفت، پیوند اشیا با آن زن و مرد جوان بود؛ همان زوجی که در جست‌وجوی کار بودند. حضور آن‌ها سبب شد مینا به‌طور قطعی از تصمیمش برای فروش خانه منصرف شود و خانه را به این زوج جوان پیشنهاد دهد. آن‌ها می‌توانند نام و یاد اعضای خانواده را زنده نگه دارند و دوباره به جریان بیندازند و سبب شوند خانه پدری حفظ شود.

آخرین خشت این بنا نیز انتخاب نام کافه بود. انتخاب نام «سیما» روایت را کامل کرد و گویی مینا از این طریق دین خود را به خواهرش ادا کرد.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی