
انگشتش را روی نوار مشکیِ دیوار، که مابین رنگ روغنی و پلاستیکی است، میکشد و میرسد به اولین پله به سمت طبقهی بالا. تا انگشتش را از روی نوار مشکی برمیدارد، ردّ چشمهایش به پنجرهی توی پاگرد میرسد. پنجره نیمهباز است و پرده با نسیم ملایم پاییزی به داخل کوچه میرود و دوباره برمیگردد. از کنار پردهی توریِ سیاهشده نگاهی به کوچه میاندازد. کوچه خلوت است و خبری از گلکوچیک و بوی نان بربریِ شاطر جمشید نیست. غیر از معمار منتظری که به دیوار روبهروی خانه تکیه داده است و اتوماتوار تخمهی آفتابگردان میشکند و پوستش را به بیرون تف میکند. ترک روی شیشهی وسط، هنوز هم به قوت خودش باقی مانده است. همان ترکی که غلامرضا بیست سال پیش به سمتش نشانه گرفت. درست از همان زمان، ترک قلب مینا هم، روزبهروز بزرگ و بزرگتر شد.
چند وقتی است که به اجبار، گذرش به خانهی پدریاش در خیابان جمالزاده افتاده است. به منظورِ فروش خانه از استانبول آمده و قرار است امروز معامله تمام شود. بنگاه محله بهخاطر شیتیل چربی که گرفته، بیشتر کارهایش را انجام داده است. کاشکی کار آن زوج جوان هم که روبهروی مینا نشسته بودند، راه افتاده بود. همان مردی که روی ساعد دست راستش تتوی «لاو و لایف» زده و کنار همسرش که موهایش پیکسلیِ دودی است، نشسته است. زن از بالا تا پایین گوشش را با گوشوارههای حلقهای و زنجیری و میخی که کنار هم ردیف شدهاند، از کنار شال حریرش بیرون انداخته است. میگفتند این ششمین املاکی است که آمدهایم و دنبال جایی برای کافهایم. با اینکه سر رهن به توافق نرسیدند، ولی آقای املاکی شمارهتلفنشان را در سررسید سبزی که چرمش پوستهپوسته شده بود، یادداشت کرد؛ شاید جایی برایشان پیدا کند و بهشان اطلاع دهد.
تمام خاطرات تلخ و شیرین، در گوشهبهگوشهی خانه برای مینا زنده میشود. خاطرات مامانش که بعد از آن اتفاق، دیگر یک کلمه هم حرف نزد تا اینکه دق کرد و به اسم سکته ترکشان کرد.
سیما دو سال از مینا بزرگتر بود و سال بعدش قرار بود کنکور بدهد. دختری خوشصورت و سبزه، که وقتی میخندید کل صورتش تو چال لپهایش میافتاد. چشمهای درشتِ خمارش، شبیه عکس آیشواریا بود، که روی در کمد چسبانده بودند. حتی بین در و همسایه و فامیل هم، چندتا خاطرخواه و خواستگار برایش پیدا شده بود. مامانشان هر وقت میخواست قوری گلسرخی یا آبمیوهگیریِ پارس خزرِ پرسروصدایش را از تو کابینت بالایی بردارد، سیما را صدا میکرد. ماشاالله ماشاالله، نه به چارپایه نیاز داشت و نه به پابلندی کردن. با اینکه مینا همیشه بهش میگفت خوشبهحالت که قدت بلند است، ولی تو دعواهایشان داستان عوض میشد. سیما میشد نردبون دزدها و مینا هم قاسم کوتوله. حتی ادای راه رفتن قاسم را هم برایش میگرفت و جیغ و حرص مینا را حسابی درمیآورد. مادرشان هم آخرسر با هر چیزی که توی دستش بود؛ ملاقه، جارودستی یا قیچی، میگذاشت دنبالشان، دستش را میآورد بالا و در هوا تکان میداد و میگفت: «مگه تو قاسمی که انقد میپری بالا، ورپریده… خجالت بکشین، خونه به درک، کوچه رو کردین تو حلقتون.» دو خواهر جانشان برای هم درمیآمد و شاید هم به همین خاطر بود که بعد از آن اتفاقها، مینا ماجراهای خانهی پدری و دفترچهی خاطرات سیما را در یک چمدان گذاشت و کشور را ترک کرد. مینا مثل خواهرش نه قدبلند بود و نه موهای فرفریش تا روی کمرش میریخت. تو محبت خواهری هیچ چیزی برای سیما کم نمیگذاشت و با اینکه ازش کوچکتر بود، کلی هوایش را داشت.
در آن سه ماه تابستان، هر شب سر شام، بابا غلامرضا نطق داشت. یک قاشق غذا میخورد و پشتبندش یک مشت سبزیخوردن، راهیِ دهانش میکرد. همانطور که محتویات غذای سبزشده از لابهلای دندانهایش به چشم میخورد و گهگاه به سرفه میافتاد، گرهی به ابروهایش میانداخت و میگفت:
«ممم… مچّد برا زنا و دخترا کلاس قرآن و تزریقاتِ مجانی گذاشته… چرا ثبتنام نمیکنید؟ حتماً باس برید کلاسای پولی؟ همش چار قدمه تا خونه…» پشتبندش طوری لیوان آب را هورت میکشید که قبل از اینکه غذا توی گلویش بپرد، از خفگی نجات پیدا میکرد و میگفت: «ناهید یذره گلگاوزبون برام دم کن، پاک ریختم به هم.»
غلامرضا عِرق خاصی به ماههای مذهبی داشت و برایشان حسابی وقت میگذاشت. دلش میخواست هرچه پدرش گمنام و خاموش بوده، در عوض خودش نقل دهانها شود و مردم رویش حساب کنند. به اوس ایرج، همکار و رفیق هیئتیاش میگفت:
«کتاب متابو بذار در کوزه. هرچی مراسمو با آبوتاب تموم بخونی و اشک بگیری، بُردی! من بیشتر اینارو از مُردهخونی یاد گرفتم.»
از اول محرم تا آخر صفر مشکیپوش بود و ریشهایش تا زیر چشمش بالا میآمد؛ طوری که جای زخم قدیمیاش را میپوشاند. ده روزِ اول محرم، طوری حسینیهنشین میشد که کلاً یادشان میرفت بابا دارند. هیئت محله در چنگش بود و دائماً در حال اُرد دادن به این و آن بود. میخواست که اسمورسمش در هیئتهای رقیب بپیچد که فلانی مو لای درزش نمیرود.
سوای حسینیه، رفتن سرِ دیگ خورشت قیمهی خونهی زنآقا، یکی از کاریهای مهم هرسالهی غلامرضا بود. زنِ میانسالِ اجاقکوری که هیچوقت پستانبند نمیبست و همیشه سرش را حنا میگذاشت. یک گردنبند طلای شیرنشان به اندازهی یک نعلبکی روی سینهاش خوابانده بود و برای زنهای محله سرمهی بادام و نارگیل درست میکرد. دخترها تمایلی نداشتند خانهاش بروند. پیرزن، جلوی روی غلامرضا قربانصدقهشان میرفت و پشت سرش، فقط تف توی صورتشان نمیکرد. مامان ناهید میگفت: «انقد خودتونو تو چشمش نکنید، وارث نداره، آه میکشه.» غلامرضا صبح تاسوعا هم بدون یک لحظه خطا یا تأخیر، پای دیگِ حلیم خانهی دایی میرزا میرفت. هر سال کتابچهی زیارت عاشورایش را که جلد پشتش کنده بود و از زور چرکی و عرق دست، رنگش را از دست داده بود را، بالای دیگ میخواند تا حلیم ته نگیرد. میزد به صحرای کربلا و از گودال قتلگاه میخواند. طوری از عشق زینب و حسین به هم میگفت که انگار نه انگار چند سال است با عمه مهین، هیچ رابطهای ندارند و حتی بعد از تصادف شوهرش هم، عیادتی ازش نکرد. همین که چند نفری از فرط گریه و شیون، نفسشان بند میآمد و خود را به غش میزدند، نشان میداد که غلامرضا الحق، نقشش را خوب بازی کرده است. آخرش هم برای گرفتن التماس دعا، دو دستش را بالا میبرد و میگفت: «فرج آقا امام زمان و شفای همهی مریضها، پنج مرتبه بلند بگو امن یجیب…»

دقیقاً فردای عاشورا بود. غلامرضا گفته بود بعد از کارش خانه نمیآید و یکراست میرود حسینیه و تا بعد از مراسم شام غریبان آنجا میماند. ناهید هم طبق معمول، طلایهدارِ همسرش شده بود و قرار بود تو قسمت زنانه، ایفای نقش کند. ضبط با صدای نسبتاً جانداری داشت ترانهی «بلا ای بلای» اندی را پخش میکرد. مینا با صدای در حیاط، مطمئن بود مامانش برایش کاری پیش آمده و برگشته است. سیما روز قبلش به مامانش گفته بود:
«فردا عصر میرم خونهی زهرا حسینی. دوتا از کتابای کتابخونهی مدرسمون مونده دستش. اگه تا آخر هفته پسشون ندم، خانوم شریعتی دیگه بم امانت نمیده، تازه جریمه هم میشم.»
و مامان ناهید هم بلافاصله گفته بود:
«جلدی بگیر و بیایها. باباتو به جون من نندازی!» اومد بگه زخم صورت بابات، که مینا پرید تو حرفش که: «…اَاااااا بسسسسسه مامان، صد دفعه گفتی… شیشهی شکسته و بخیه و خطونشون کشیدن بابا و اَه، حالم دیگه به هم میخوره از تکرارش…»
مجبور بودند برای بیرون رفتنِ سادهای، کلی آسمانریسمان ببافند.
سیمای ازهمهجابیخبر محوِ لباسپوشیدن و چیتانفیتانش بود و با صدای نازکش داشت ترانه را همراهی میکرد و گهگاهی با در ضرب میگرفت و هر از گاهی داد میزد: بلا… بلا. یکمرتبه نعرهی غلامرضا با صدای اندی قاطی شد. مینا تو توالت بین نشستن و بلندشدن گیر کرده بود و جرئت بیرون آمدن از توالت را نداشت. هرچه بود، آن لحظه، امنترین جا برایش بود. شاشبند شده بود و کلاً یادش رفته بود میخواسته چهکار کند. با دستهای لرزان و قلبی که انگار توی دهانش بود، یکچشمی از درز در توالت صحنه را دید میزد. صدای غلامرضا بالاتر از غیژغیژ در توالت و صدای اندی شد:
«تف تو روحتون که از مردمِ شام هم بدترید، عفریتههای عنتر.»
این را گفت و با لگدی، ضبط را به اتاق روبهرو پرت کرد. اتفاقاً الان مینا جلوی کمد دیواریِ اتاقخواب ایستاده است. عکس آیشواریا پاره شده و فقط تکهی کوچکی از پیشانی و موهایش مانده است. ضبط، در کنجترین گوشهی کمد با یک خروار خاک افتاده است. با همان زخم فراموشنشدهای که غلامرضا سر جایش نشاند. دکمههایش فرورفتهاند و انگار خشک شدهاند. قسمت جا نواریاش باز مانده و قطعاً به درد سمساری هم نمیخورد. کمد دیواری برای دخترها یکجورایی حکم پناهگاه را داشت. جایی که نه بغضهایشان دیده میشد و نه ترسهایشان. هنوز هم مینا میتواند روی تمام درودیوارهای کمد دردهایش را بخواند و گریههایش را بشنود. اثری از قفل و کلید نیست. دست نوازش به درِ کمد میکشد و انگشتش را داخل سوراخ قفلش میکند. در را باز میکند. چشمش قفل میشود روی چرخ خیاطیِ مارشالِ مامان. همانی که با صدای خِرخِرش، زندگی را به خانه برمیگرداند. صدای مامان کل اتاق را احاطه میکند… به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان، کز شاخه جدا شد… ناهید همیشه زیر لب از مرضیه و رامش میخواند. گاهی اوقات دیده میشد که قطره اشکی گوشهی چشمش مانده و توان پایین آمدن ندارد. شایدم داشت، ولی بهش اجازه نمیداد؛ چون میدانست اگر این قطره بیاید پایین، قطرههای بعدی هم بدون تعارف پهنهی صورتش را پر میکنند و حال دخترها گرفته میشود. همیشه میگفت:
«دردتون توی سرم، درستونو بخونید برا خودتون کارهای بشید. دستتون تو جیب خودتون باشه. آقابالاسر میخواید چهکار.» در چرخ خیاطی را برمیدارد. شانهی سبزِ دندانهدرشت سیما که دستهاش شکسته است، داخل جعبهدان قرقرههاست. برش میدارد و بویش میکند. به موهایش میکشد و بوسش میکند. در چرخ خیاطی را میگذارد.
یک دلش میگوید برود طبقهی بالا، یک دل پسش میزند. همینطور که دارد میرود بالا، ضربان قلبش به بالاترین حد خودش میرسد. چیزی روی دلش سنگین شده است. دوست دارد بندازدش بیرون. بیاختیار میترکد. بغض چندینسالهاش دوباره از حالت انفعال بیرون میآید و گُر میگیرد. یک آن پخش پله میشود. یکم که آرام میشود و به هقهق میافتد، یاد آن روز که نه، یاد سیما میافتد. همان عصری که ممد مرغی، چغلیِ سیما را به غلامرضا کرده بود.
از آن جایی که غلامرضا خودش را همهکارهی حسینیه کرده بود و نظر هیچکسی را برنمیتابید، چند نفری از دستش رنجیده بودند. حتی صندوق انتقادات و پیشنهادات هم علیهاش شده بود. بعد از ماجرای آن روز، غلامرضا دیگر رنگ حسینیه را ندید و رفتن به تمام عزاداریها را سهطلاقه کرد. زودتر از موعد خودش را بازخرید کرد و خانهنشین شد. دمدستیترین جای خانه، تخت فنریاش بود که قسمت کفلش چال شده بود. زیرسیگاری را روی شکمش میگذاشت و کارش فقط کشیدن سیگار بود؛ آن هم نه ده تا و پانزده تا؛ بلکه دو بسته دود میکرد و به سقف خیره میماند. قاب عکس سیما که روی طاقچهی مقابلش بود، در هالهای از دود غرق شده بود و اجازهی دیدن شرم پدر را نمیداد. کاسهی چشمانش همیشهی خدا خیس بود و وقتی از خواب بیدار میشد، ردّ کویر نمک روی مژههایش دیده میشد. در هر دورهای از زندگیشان، بهگونهای پدر را از دست داده بودند. غلامرضا هیچوقت به روزهای قبل برنگشت و بهخاطر افسردگی شدیدش، بیخوابی و اضطراب همیشگیاش، روزی پانزده تا قرص میخورد.
ممد مرغی بهش گفته بود که سیما را با پسری تو سینما دیده است و با کنایهای تحقیرآمیز گفته بود:
«هه… مبارکه داش غلام، هیچ نگفتی… بهسلامتی دوماددار شدی؟»
غلامرضا وقتی از کوره درمیرفت، هیچ چیزی جلودارش نبود. دستهایش میلرزید و رنگ سبزش به کبودی میزد. چشمهایش از شدتِ گشادی، در آستانهی پارگی قرار میگرفت و مثل کاسهی خون میشد. طوری آتیشی میشد که هرچه به انبیا و اولیا قسمش میدادند، فایدهای نداشت. حتی ناهید هم جلودارش نبود و ممکن بود از دستش کتک هم بخورد.
اواسط تیرماه بود و هرم گرما هنوز بر سر محله زبانه میکشید. دمدمای عصر، غلامرضا مثل شمر ذیالجوشن وارد حیاط قتلگاه شد و محکم در را به هم کوبید. ناهید خواب بود و با صدای در حیاط از خواب پرید. آنقدر دستپاچه شده بود که ردِّ آبِ دهانش از گوشهی لبش آویزان شده بود. موهایش درهموبرهم توی هوا سیخ مانده بود. کش نارنجیِ موهایش شل شده بود و داشت میافتاد. همانطور که یک پاچهی شلوارش بالای زانویش مانده بود، گفت:
«غلومضا تو رو خدا چی… چی… چی شده؟»
ناهید را با کف دستش هل داد و مینا که رنگش مثل میّت شده بود، پرید توی کمد. سیما دوید به طرف طبقهی بالا و غلامرضا هم همانطور که دنبالش خیز برداشته بود، عربده میکشید: «با کدوم قرمساقی رفتی سینما دختر ولگرد؟ امروز تکلیفمو بات معلوم میکنم.»
لنگهدمپاییِ طبیِ ناهید را که جلوی در آشپزخانه، دمر افتاده بود، برداشت و به سمت سیما نشانه گرفت. ولی دمپایی به شیشه اصابت کرد و شیشه ترک برداشت. سیما مثل غزالی میدوید و غلامرضا مثل شکارچی دنبالش میکرد. طفلی به حدی هول کرده بود که فقط جیغ میکشید. همین که به ورودی طبقهی دوم رسید، ناگهان پادری از جلوی پایش دررفت و سرش از پشت، محکم به لبهی پله خورد.
دیگر نه صدای دادوبیدادهای غلامرضا میآید و نه آواز زیرِ لبِ ناهید. نه خندههای سیما شنیده میشود، نه کمند موهای فِرَش دیده میشود. خانه تاریک است. لامپها یا سوختهاند یا سرپیچها خالی هستند.
آقای معمار سیبیلویی که مدام تسبیحش را دور انگشت اشارهاش توی هوا میچرخاند، به میانهی حیاط رسیده است. با دو دستش کمربندش را کمی بالا میبرد و با صدای کلفتی میگوید:
«خانم سعیدی، پس حله دیگه؟ فردا لودر بیاد برا تخریب؟»
تختِ فنردررفتهی غلامرضا که گوشهی حیاط زنگ زده و برگهای خشکیدهی چندساله شده رویش تلنبار شده، چرخ خیاطی ناهید و شانهی موی سیما، زورشان بیشتر از تخریب خانه میشود. درحالیکه از شدت گریه بینیاش کیپ شده و صدایش تغییر کرده است، پنجرهی اتاق مشرف به حیاط را بهسختی باز میکند و با صدای بلندی میگوید: «نه جناب، بنده منصرف شدم…»
بدون اینکه به غرولندهای آقای معمار و تف گندهای که توی حیاط میاندازد توجه کند، پیشدستی میکند و با ترفندی شمارهی زوج جوان را از بنگاه املاکی میگیرد. قراردادی دوساله تنظیم میکنند و قرار میشود خانه را به سبک کافهای قدیمی بازسازی کنند. کافهای به اسم «سیما».








