«دامپتراک» نوشتۀ وحید خیرآبادی: مقاومت فردی یک کارگر در سایهٔ سرکوب اعتصابها
مرتضی، راوی داستان دامپتراک پشت فرمان کامیونی غولپیکر، در برابر چشم مقامهایی که برای تماشای تخلیهٔ بار آمدهاند، دستش را از اهرم برمیدارد. وحید خیرآبادی در گفتوگو با بانگ از این مکث کوتاه میگوید؛ لحظهای که مطالبهٔ حق بیمه و اضافهکاری با ترس از اخراج و خاطرههای خشونت در زندگی مرتضی گره میخورد. جلوهای از ادبیات کارگری ایران.
نسخه نوشتاری گفتوگوی بانگ نوا با وحید خیرآبادی:
مجری: سلام به شما شنوندگان عزیز. به بانگ خوش آمدید.
داستان «دامپتراک»، نوشتهٔ آقای وحید خیرآبادی، دربارهٔ کارگری است که در معدن زغالسنگ، پشت فرمان کامیونی غولپیکر کار میکند. او همزمان درگیر خاطرههای تلخ گذشته، نگرانی از دست دادن کار و رابطهای خانوادگی است که بهسختی دوام آورده است.
روزی قرار است همزمان با حضور رئیسجمهور، ده ها تن بار را تخلیه کند؛ نمایشی از قدرت ماشین و معدن. اما کارگر از همان فرصت کوتاهی که زندگی در اختیارش گذاشته استفاده میکند تا حق بیمه و اضافهکاری خود را مطالبه کند. بخشی از داستان را با صدای آقای وحید خیرآبادی میشنویم:
شلنگ بود که به پشت و پهلو و رانهای مرتضی میخورد. پدر دیوانهوار توی حیاط میزد. مادر و خواهرها جیغ میکشیدند. هیچکس زورش به او نمیرسید. هرکس جلو میآمد، پرت میشد گوشهای از حیاط. مرتضی هیچ نمیگفت. گریه هم نمیکرد. مادر گریه میکرد. خواهرها جیغ میزدند: «بسه دیگه، کشتیش!» شلنگ بالا میرفت و بر دهسالگی فرود میآمد. جایی از بدن نبود که رد درد نباشد.
یکی از خواهرها پابرهنه در شب زده بود بیرون. در شبی سیاهتر از زغال، سیاهی و تاریکی را دویده بود تا خانهٔ عمو که به زنعمو بگوید بیاید. پدر مرتضی را برای دعوای بچگانهٔ دو پسرعمو میزد. زنعمو فقط پرسیده بود: «با چی میزنه؟» و وقتی خواهر گفته بود «با شلنگ»، آهی کشیده و گفته بود: «چیزیش نمیشه.»
مجری: آقای خیرآبادی، آیا با زندگی کارگران آشنا هستید؟
وحید خیرآبادی: بله، از طریق آشنایان، اطرافیان و بستگانم با زندگی کارگران آشنا هستم. شغلم هم باعث شده با شرایط زندگی آنها آشنا شوم. کارگرانی برای تأیید استراحت پزشکیشان مراجعه میکنند که دچار آسیب یا حادثهٔ شغلی شدهاند؛ مثلاً انگشتانشان لای دستگاه قطع شده است. وقتی با آنها صحبت میکنیم، از شرایط سخت کار، نبود امنیت شغلی، مشکلات پرداخت حقوق و ثبت نشدن سابقهٔ بیمهشان میگویند. فشار اقتصادی امروز هم این سختیها را بسیار بیشتر کرده است.
مجری: آقای خیرآبادی، در لحظهٔ اوج داستان، وقتی مرتضی اهرم تخلیه را نمیکشد و شرط میگذارد، این گروکشی کوچک را بیشتر مقاومتی فردی میبینید یا نشانهای از آگاهی جمعی طبقهٔ کارگر که هنوز شکل نگرفته است؟
وحید خیرآبادی: در این داستان کوتاه، این گروکشی شاید بیشتر نوعی مقاومت فردی باشد. البته داستان به اوایل دههٔ هفتاد برمیگردد؛ زمانی که چنین کامیون بزرگی برای نخستین بار وارد ایران شد و در معادن به کار گرفته شد.
در شرایط کنونی، شاید آگاهی جمعی بیشتر در قالب اعتصابهای یکپارچه برای مطالبهٔ حقوق کارگران دیده شود. بااینحال، حتی اگر این آگاهی وجود داشته باشد و اعتصابها منسجم و متکی بر اتحاد صنفی باشند، ممکن است بر اثر سرکوب نیروهای انتظامی یا تهدید کارفرمایان به اخراج و تعدیل نیرو شکسته شوند. در نتیجه، کارگران سرخورده میشوند و ممکن است مقاومت فردی را تنها راه به دست آوردن حداقل حقوق خود ببینند. اما در این داستان بهخصوص، من کنش مرتضی را بیشتر از منظر یک ایده و مقاومت فردی میبینم.
مجری: خاطرهٔ کتک خوردن مرتضی در کودکی با شلنگ و تصویر پسر همسایه که فردای کتک خوردن شاد و خوشحال به مدرسه میرود، چگونه در ساختار داستان به هم پیوند خوردهاند؟ آیا قصد داشتید چرخهٔ خشونت و عادی شدن درد را در زندگی کارگران نشان دهید؟
وحید خیرآبادی: مرتضی صحنهٔ کتک خوردن پسر همسایه را میبیند و وقتی وارد حفرهٔ تاریک ورودی مجتمع میشود، به خاطرات کودکی خودش برمیگردد؛ به زمانی که او هم بهشدت کتک خورده بود. از این راه به این فکر میافتد که اگر فرزندی داشته باشد، آیا او هم قرار است همین رنجها را تحمل کند؟
از طرف دیگر، روز بعد که آن بچه را شاد میبیند، انگار آن فکرها تا حدی کنار میروند. مرتضی با خودش کنار میآید که شاید به دنیا آمدن فرزند اتفاق خوبی باشد و حالا که قرار است فرزندی بیاید، باید با این مسائل کنار آمد و بیش از اندازه به آنها فکر نکرد.
مجری: در کنار همهٔ رنجهایی که مرتضی تحمل میکند، چرا داستان را با نگاه او به دو کوه و طلوع خورشید به پایان بردید، بیآنکه نتیجهٔ تماس تلفنی یا واکنش همسرش را نشان دهید؟
وحید خیرآبادی: میخواستم تولد فرزندش را بهصورت استعاری و القایی نشان دهم. تصویر بیرون آمدن خورشید از میان دو کوه قرار بود تداعیکنندهٔ آن تولد باشد و جانشین تصویری شود که مرتضی در خانه میبیند: بازتاب نور لامپ از میان پاهای همسرش. میخواستم این دو تصویر از طریق استعاره به هم پیوند بخورند.
مجری: آقای خیرآبادی، به نظر شما ادبیات کارگری ایران در حال حاضر در چه وضعیتی است؟
وحید خیرآبادی: شاید من فرد مناسبی برای پاسخ دادن به این پرسش نباشم. کسی که بر ادبیات کارگری اشراف بیشتری داشته، داستانهای بیشتری خوانده و این موضوع یا ژانر را بررسی کرده باشد، میتواند بهتر پاسخ دهد.
از نگاه خودم، داستانی نوشتهام که شخصیت اصلیاش کارگر است، اما مجموعهای از داستانها ندارم که بگویم در حوزهٔ ادبیات کارگری مینویسم. فکر میکنم امروز دیگر با ادبیات کارگری متعهدانهای که بر تقابل کارگر و سرمایهدار تأکید داشت و نمونههایش را در دهههای چهل و پنجاه میدیدیم، به همان شکل روبهرو نیستیم. ممکن است کارگر صرفاً بهعنوان شخصیت یک داستان انتخاب شده باشد.
ما در وب سایت خود از کوکی ها استفاده می کنیم تا با به خاطر سپردن تنظیمات برگزیده و بازدیدهای مکرر، مرتبط ترین تجربه را به شما ارائه دهیم. با کلیک روی «پذیرش»، شما رضایت میدهید تا از همه کوکی ها استفاده کنید.
This website uses cookies to improve your experience while you navigate through the website. Out of these, the cookies that are categorized as necessary are stored on your browser as they are essential for the working of basic functionalities of the website. We also use third-party cookies that help us analyze and understand how you use this website. These cookies will be stored in your browser only with your consent. You also have the option to opt-out of these cookies. But opting out of some of these cookies may affect your browsing experience.
Necessary cookies are absolutely essential for the website to function properly. This category only includes cookies that ensures basic functionalities and security features of the website. These cookies do not store any personal information.
Any cookies that may not be particularly necessary for the website to function and is used specifically to collect user personal data via analytics, ads, other embedded contents are termed as non-necessary cookies. It is mandatory to procure user consent prior to running these cookies on your website.