یک کتاب، یک داستان- پیمانه ملازهی: «دجال»؛ عادی‌شدن خشونت و ناممکن‌شدن دفن حقیقت

انتشار مجموعه داستان «هرگز به خانه برنگشتند» را می‌توان رخدادی مهم در ادبیات معاصر فارسی دانست. اهمیت این کتاب تنها در آن نیست که خارج از سازوکار سانسور دولتی منتشر شده، بلکه در تلاش آن برای ثبت تجربه‌های زیسته مردمی است که تاریخ رسمی، روایت آنان را تحریف کرده است. ادبیات در چنین آثاری به ابزاری برای حافظه جمعی تبدیل می‌شود، تلاشی برای مقابله با فراموشی و ثبت آنچه بر یک جامعه گذشته است از منظر کسانی که خود در متن این تجربه‌ها زیسته‌اند.

در میان داستان‌های این مجموعه، «دجال» نوشته حسین نوش‌آذر (+) اثری است که بیش از همه مرا متوقف کرد.

هنگام خواندن آن ناچار شدم کتاب را ببندم. حس خفگی، اضطراب و بی‌خوابی‌ای که پس از آن تجربه کردم، بیش از هر چیز نشان‌دهنده قدرت داستان در بازآفرینی خشونتی است که درباره آن سخن می‌گوید.

داستان با تقابلی تکان‌دهنده آغاز می‌شود: جسد جوانی اعدام‌شده که به دلیل قد بلندش در قبر جا نمی‌شود و در همان حال صدای رادیویی که نوید از روزی روشن و آینده‌ای بهتر می‌دهد. این تضاد میان قتل حکومتی و زبان رسمی امید، یکی از مهم‌ترین تمهیدات داستان است. نویسنده از همان ابتدا شکاف میان واقعیت و روایت رسمی را آشکار می‌کند.

یکی از نکات جالب داستان، شیوه روایت آن است. راوی ماجرا را گویی برای بازجو، قاضی یا مقامی بالاتر تعریف می‌کند و مدام در حال توضیح و توجیه خود است. او می‌کوشد نشان دهد فقط مأمور بوده اما همین تلاش برای دفاع از خود، او را بیش از پیش محکوم می‌کند. در ظاهر مخاطب او مقام‌های حکومتی هستند، اما در واقع خواننده در جایگاه قاضی قرار می‌گیرد و درباره او داوری می‌کند.

شخصیت اصلی مردی است که مأمور است، پشت میزنشینی که دیگر برای ماموریت به سوریه فرستاده نمی‌شود و قرار است همه چیز را سر وقتش “راست و حسینی” توضیح دهد. او مدام می‌خورد اما هرگز سیر نمی‌شود. هنوز لقمه‌ای را تمام نکرده نگران وعده بعدی است. این گرسنگی را می‌توان در کنار تصویر پایانی داستان قرار داد؛ جایی که جسد جوان اعدام‌شده مدام قد می‌کشد. به نظر می‌رسد داستان میان این دو وضعیت نوعی تقارن ایجاد می‌کند: از یک سو مأموری که سیر نمی‌شود و از سوی دیگر جسدی که متوقف نمی‌شود. این سیری‌ناپذیری دوگانه می‌تواند نشانه چیزی باشد که امکان مهار یا پنهان کردنش وجود ندارد: خواه میل و اضطراب مأمور باشد و خواه حقیقت و خاطره‌ای که با دفن شدن از میان نمی‌رود.

آنچه «دجال» را به اثری چندلایه تبدیل می‌کند، پرداخت نمادین شخصیت اصلی است. او نه یک شرور مطلق، بلکه انسانی معمولی است. او همان چهره آشنای «مأمور و معذور» است، کسی که مسئولیت اخلاقی اعمال خود را پشت انجام وظیفه پنهان می‌کند. برای او مسئله نه اعدام یک انسان، بلکه حل یک مشکل اجرایی است: جسدی که در قبر جا نمی‌شود. نوش‌آذر از خلال همین نگاه عادی و روزمره، هراس‌انگیزترین بخش ماجرا را آشکار می‌کند، عادی شدن خشونت و فراموش شدن مسئولیت اخلاقی.

عنوان «دجال» نیز در این میان معنایی دوگانه پیدا می‌کند. در باور اسلامی، دجال شخصیتی است که در آخرالزمان با ادعاهای دروغین و فریبنده ظاهر می‌شود و مردم را از حقیقت دور می‌کند. در این داستان اما دجال لزوماً یک فرد مشخص نیست، بلکه می‌تواند به وضعیتی اشاره داشته باشد که در آن مرگ به امری عادی، خشونت به وظیفه اداری و انسان به ابزاری برای اجرای فرمان تبدیل می‌شود.

قدرت «دجال» در همین تصاویر ماندگار نهفته است. نوش‌آذر بدون توسل به شعار، سازوکار عادی‌سازی خشونت را به نمایش می‌گذارد. او نشان می‌دهد که فجایع تاریخی تنها به دست جلادان رخ نمی‌دهند، بلکه حاصل همکاری شبکه‌ای از انسان‌های معمولی‌اند که هر یک سهم کوچک خود را در پیشبرد ماشین مرگ ایفا می‌کنند. بدین‌سان، داستان بیش از آنکه دربارهٔ یک جلاد باشد، دربارهٔ جامعه‌ای است که به تدریج با خشونت کنار آمده و آن را به بخشی از زندگی روزمره تبدیل کرده است.

در این میان، شخصیت مأمور در جایگاهی تراژیک قرار می‌گیرد. او تمام داستان می‌کوشد مشکل را فنی حل کند، قبر را بزرگ‌تر کند و جسد را جا دهد. اما هرگز به علت اصلی مسئله فکر نمی‌کند. مأمور نمی‌پرسد چرا این جوان کشته شده است، فقط می‌خواهد او را دفن کند، مثل آن خاطره‌ای که تعریف می‌کند، او فقط قرار است جسدی را به خاک بسپارد.

در داستان «دجال» مرگ پایان داستان نیست. مردگان اگرچه از نظر فیزیکی از میان رفته‌اند، اما در حافظه و وجدان جمعی به حیات خود ادامه می‌دهند. نویسنده جهانی ساخته است که در آن گذشته مدام به اکنون نفوذ می‌کند و امکان فراموشی را از شخصیت‌ها می‌گیرد. از همان جا که راوی سوار ماشینی می‌شود که برای او کوچک است و به طرف بهشت‌زهرا حرکت می‌کند، شهر نه به صورت یک مکان واقعی بلکه همچون فضایی آلوده به خاطره و مرگ تصویر می‌شود. او می‌گوید هرچه از شمال به جنوب می‌رفت «بوی گندش بیشتر بالا می‌زد». این بو آیا بوی فساد و خشونتی است که در تار و پود شهر نفوذ کرده است؟

شخص اعدام شده وصیت کرده که در خارج از ردیف‌های مصوب، در قبر خانوادگی دفن شود. این وصیت او، آخرین شکل مقاومت او در برابر نظمی است که زندگی و مرگش را کنترل کرده است. از طرف دیگر، این وصیت با پایان داستان هم ارتباط پیدا می‌کند. نوش‌آذر نمی‌خواهد فقط درباره یک جسد یا یک اعدام حرف بزند. او می‌پرسد: آیا می‌توان انسانی را که حاضر نشده مطیع نظم موجود شود، پس از مرگ هم در آن نظم دفن کرد؟

از همین‌جا می‌توان به نماد خاک در داستان رسید. در ادبیات، خاک معمولاً نشانه پایان، آرامش و فراموشی است. اما در این داستان خاک کارکرد معمول خود را از دست می‌دهد، قادر نیست حقیقت را در خود نگه دارد. به همین دلیل پایان داستان ناگهانی و عجیب نیست، بلکه نتیجه منطقی همه این تصاویر است.

در این میان، شخصیت زنی که ثریا نام دارد از بالای تپه راوی و همراهانش را تماشا می‌کند نیز معنایی فراتر از یک شخصیت فرعی پیدا می‌کند. او در مرز میان حضور و غیاب قرار دارد. نه وارد روایت می‌شود و نه از آن حذف می‌شود. مانند یک شاهد خاموش باقی می‌ماند. می‌توان او را تجسم حافظه دانست، حافظه‌ای که همه چیز را دیده است و اجازه فراموش شدن نمی‌دهد. حضور شبح‌وار او به فضای وهم‌آلود داستان کمک می‌کند و نشان می‌دهد که گذشته همیشه ناظری خاموش بر اکنون دارد.

یکی دیگر از موضوع‌های مهم اثر، مسئله دیدن و ندیدن است. راوی بارها چیزی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند یا برای دیدن مجبور است دستش را حائل نور کند. در اینجا حقیقت پنهان نیست، اتفاقاً آن‌قدر نزدیک است که شخصیت‌ها توان مواجهه مستقیم با آن را ندارند.

در پایان داستان، جسد جوان اعدام‌شده مدام قد می‌کشد و هرچه قبر را بزرگ‌تر می‌کنند، باز هم برای او کوچک است. این تصویر نمادین، تلاش حکومت برای دفن و فراموش کردن حقیقت را به نمایش می‌گذارد، تلاشی که ناکام می‌ماند، زیرا حقیقت و حافظه همواره از زیر خاک سر برمی‌آورند و خود را آشکار می‌کنند.

از این منظر، می‌توان جسد را در داستان «دجال» نمایندهٔ تمام کشته‌شدگان دانست. در آغاز داستان تنها با یک اعدامی مواجه هستیم، اما در پایان دیگر به نظر نمی‌رسد با یک بدن منفرد روبه‌رو باشیم. بدن آن‌چنان بزرگ می‌شود که گویی حامل همهٔ قربانیان است. یک نفر به هزاران نفر تبدیل می‌شود و یک قبر دیگر توان پنهان کردن این حجم از مرگ و خشونت را ندارد.

تهیه کتاب (+)

درباره این کتاب:

از همین مجموعه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی