نسیم خلیلی: مرثیه‌ای بر بستر لوت؛ سوگ زن و جغرافیای مقاومت  – نگاهی به دفتر شعر «آخرین زن لوت» اعظم بهرامی

از اندوه زن تا تن وطن

میان دفترهای شعری  که این سو و آن سو منتشر می‌شوند، دسته‌ای استثنایی و منحصر به فرد هم پیدا می‌شود که شوری و آنی دیگر دارند، تاریخ‌نگارند و عمیق‌اند و از حماسه‌های تاریخ معاصر می‌گویند، دفترهایی که از صفحه‌ی اول تا آخر یک نفس واحد می‌کشند، یک حرف واحد می‌زنند، درهم‌تنیده‌اند، به هم آمیخته‌اند چونان تار و پود دست‌بافته‌ی ابریشمین فاخری که مادربزرگی- که هیاتی همچون مام وطن دارد – از گنجه‌ای قدیمی بیرون کشیده  و گرفته باشدنش در برابر دیدگانت که به یاد بیاوری نقش و نگار اندوه را که تازه نیست، تاریخی و طویل است؛ «آخرین زن لوت» سروده‌ی اعظم بهرامی، که در سال نود و نه از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است، یکی از همین دفترهای شعر ارزنده‌ی شورانگیز منحصر به فرد است. دفتر شعری که درواقع یک داستان غنایی یکپارچه است با صدا و طنینی واحد و تاریخ‌مند: صدا و طنین تپنده‌ی زنی شاعر که در پی جدایی و شاید هم مرگ معشوق، از پس تابوت و گلوله و اندوه، از مقاومت و هویت سخن می‌گوید و در این سخن گفتن‌ها، تدریجا روح برآشفته‌ی خود را با سرزمینش یکی می‌کند، از مبارزه و اندوه و شادی جاری در رگ‌های وطن می‌گوید، از جنبش کارگری و اسماعیل بخشی در هفت‌تپه تا پویا و ندا و جسدهای باشکوهشان در خیابان‌های خون‌چکانِ تاریخ معاصر ایران، از رد زخم بر جان و خاطرات پرستو فروهر تا نی‌زارهای ماهشهر، متعهد و شورانگیز و غرا، درواقع شاعر به تدریج از پوسته‌ی تنهایی و تغزل به درمی‌آید و راوی این زخم‌ها و این تاریخ تکیده می‌شود: «من در دستان آن تاک کبود / در زوال قصه‌های روشن از قالی ترکمن / در اندوه یلقوی رها شده در پاوه / در آن‌چه از هوندای کهنه‌ی پدر باقی مانده است / در حنای دست عروس‌های سیزده‌ساله / در مین‌های فرورفته به بیضه‌ی آن اسب … / در نام سرزمینی فرورفته به سایه‌ها / می‌شنوم که تنها چیزی شبیه نام تو ایران / تکرار می‌شود.»

چنان‌چه پیداست در شعرهای شورانگیز این کتاب، انسان و وطن در رنج با هم به وفاقی غم‌انگیز می‌رسند و شاعر از این رهگذر هم راوی رنج شخصی خود می‌شود و هم راوی رنجی فراتر و بزرگ‌تر از خودش، و بیشتر راوی این دومین رنج، رنجی جاری در رگ‌های سرزمین، رنجی جاری در رگ‌های همه‌ی زنان مادروش غمگین و دادخواه سرزمین: «درخت‌ها به مادرم نزدیک‌ترند، / درخت‌ها به آن زنان تکه‌تکه در آینه‌های بدشگون هفت سال نزدیک‌ترند، / به اعداد ممیزدار، / به سینه‌های پرشیر منبسط شده در اتوبوس / به ممنوعیت واژه‌های دراز و ختنه‌شده، / ما همه به هم نزدیک‌تریم و در آینه‌های محدب / از آنچه می‌بینیم هم به هم نزدیک‌تریم…»

شاعر در همین شعر آغازین شعر را به مانیفستی بدل می‌کند برای بازتعریف مرگ، بازنگری مواجهه با مرگ:  «چه حس کوچک و خوشبختی‌ست / مردن از پسِ باز مردن». درواقع از همین جمله‌ی اول است که می‌فهمیم در سپهر معرفت‌شناسانه‌ی این شعرها با یک سوگواری معمولی مواجه نیستیم؛ راوی این کتاب مردن را نه پایان، که تجربه‌ی تکرارشونده و حتی پروسه‌ای لذت‌بخش و زاینده می‌بیند – چون هربار که می‌میرد، دوباره و شاید با یک حلول شورانگیز در قالب چیزی دیگر بر‌خیزد و زنده ‌شود: به عنوان رود، خاک، دیوار، درخت و این همه در قاب وطن که واجد خاطرات مشترک است، واجد رنج‌های مشترک، فقدان‌های مشترک. این بازمردن پیوسته، ستون فقرات ساختاری کتاب است؛ شعرها همه درواقع حلقه‌های یک استقرای بلندند که در آن «من»ِ زن کم‌کم به «من»ِ سرزمین بدل می‌شود، شورانگیز و حماسی و همدلانه با وطن: «از موزه‌ای در مصر کش آمده بودم کنار تو / کنار تو ای پل معلق بر روی راین / و تصویر لب کارون، چه گل‌بارون، / اما باران نبارید! / ما به حروف حلقی تو اهواز! / به نوشته‌هایت روی نخل‌های سوخته / به استدلال باغ‌های مرکبات‌ات بعد از تانک / کلاه از سر برداشتیم / مشکی شدیم و بوی پرتقال گرفتیم / جنوب شدیم / شبیه آن پسری که در آن طرف پل بود و هرگز رد نشد، / تانک‌ها انتظار می‌کشیدند / سوار اتوبوس‌ها شدند، راه افتادند / … چطور این همه پل و جنوب و رود در نقشه‌ی تو جا می‌شود؟» و این شعر و نبض محزون شیرینی که در آن می‌تپد، به روشنی یادآور زیرمتن‌هایی‌ست که شاعران دیگر در پیوند با اندوه وطن، رنج جغرافیا و تاریخی نستوه سروده‌اند و از آن جمله یادآور شعری از بیژن نجدی‌ست، آن شعر شکوهمند «ارغوان و پسرعموهایم»: «خوزستان پسرعموی من است / های پسرعموی من! / صبحانه را میهمان قبیله‌ی من باش / آفتابی می‌رسد از راه / دخترانی از پشت این پرچین / و خون بهار / سبز می‌شود بر کف دست برگ / نخل‌های سوخته‌ی خرمشهر، پسرعموهای من‌اند. / های پسرعموهایم! / صبحانه را میهمان من باشید / با نانی از من، تکه‌ای از خاک لاهیجان / با شیر از سینه‌های صبح / چای از بوته‌ها و برگ / آه، پسرعموهایم.»(بیژن نجدی، ۱۴۰۰: ۲۷) و این یادآوری بیش از هرچیز موید آن نظریه‌ی باشکوه بینامتنیت است، هر متنی که زاده می‌شود بر شانه‌های نستوه آن متنِ پیش از این زاده شده، ایستاده است و این بار در این زایش نو، در قالب شعرهای بهرامی، رویکردی اجتماعی‌تر و مصداقی‌تر هم پیدا کرده است مخصوصا آن گاه که شاعر از آدم‌هایی که می‌شناسیمشان در شعرهایش نام می‌برد و آن‌ها را مثل گل لوتوس کوچکی می‌دوزد بر تن تاریخ و جغرافیا و وطن و شعر، بر تن آن بافته‌ی ابریشمینی که مام وطن از گنجه‌ی تاریخ به درآورده است: «می‌روید از هفت‌تپه، صدای امیدآور اسماعیل / می‌روید بر خاک خسته و راه می‌کشد تا کارون / تا پل قدیمی چوبی، / و رد می‌شود / و می‌رسد به تمام رودها و تپه‌ها و کوه‌ها. / سرزمین می‌شود صدای تو هفت‌تپه!» و یا در شعر دیگری، شاعر، گورهای خاوران را متصل می‌کند به جان سپردن ندا آقاسلطان، پویا بختیاری، نسل‌های بعدی: «و استخوان فرو رود در زخم‌ها تا انتها، / پوستی چرکیده بر استخوان‌های جوان. / بر استخوان جمجمه‌ای، بازویی، دست‌های خوردشده‌ای، / بجوشد خاطره‌ای از خاک خاوران / و روشن کند این زوال خزیده در خیابان‌های تاریک را. / زخم‌ها بشکفد ترانه شود، / هزار ترانه، هزار ندا، هزار پویا…»

نقشه‌ی عاطفی رنج از هفت‌تپه تا ارس

اما بهره‌گیری بهرامی از «لوت» را در عنوان کتاب، شاید بتوان هوشمندانه‌ترین حرکت متنی اثر دانست. دشت لوت – با کلوت‌های سرخ و بی‌رحمی سوزان آفتابش – تنها پس‌زمینه‌ی مکانی و استعاری روایت‌های شاعرانه‌ی کتاب نیست؛ بلکه او خود راوی این شاعرانه‌هاست. لوت در مقام آن شکل غالب وطن در مواجهه با ستم‌ها، سوگ‌ها، سترون‌بودگی‌ها، شاید همان زن-راوی اندوهگینی‌ست که در این اشعار سخن می‌گوید، زخم‌خورده، خشکیده و یائسه، همان‌گونه که لوت خشکیده است. بدن زن و بدن زمین در این کتاب دو استعاره‌ی به هم تنیده‌اند: رحم، دارقالی، یائسگی، ارگاسم، همه و همه در شعرهای بهرامی به متن سرزمین بدل، و سرزمین هم متقابلا همانند بدنی زخمی بازتعریف می‌شود و البته که جغرافیای کتاب به لوت محدود نمی‌ماند و به اهواز، هفت‌تپه و گتوند و پاوه و چادرملو می‌رود و در این رفت و برگشت‌ها، رود سرباز پوشیده از بلم‌ها و جنازه‌ها، شهر سوخته، دماوند و قاب پنجره‌‌ی خانه‌ای در ابوموسی و تهران مغمومی که «به چابهار می‌رسد»، میدان فردوسی و مترو جوانمرد قصاب -همه در یک نقشه‌ی عاطفی گرد هم می‌آیند تا ظرفی شوند برای روایت درونیات زنی که هم زن است و هم مام میهن. بهرامی با چنین رهیافتی، ایران را نه به مثابه‌ی مفهومی سیاسی، بلکه به مثابه‌ی یک بدن پر از زخم و اندوه ترسیم می‌کند در حالی‌که هر کدام از این زخم‌ها یک ترانه می‌زاید، شاعر در دل این زایش‌ها، هم از سرکوب جنبش‌ها و هم از مبارزه‌ی کارگری حرف می‌زند و هم از زوال محیط زیست، رنج و سوگی مشترک در این سال‌ها برای هرکس که ایران را دوست می‌دارد: «نوبت کارون می‌شود، نوبت ارس / و نوبت بختگان / من قطره‌قطره خشک می‌شوم و سینه در دهان هم‌زاد من است / سهم مرا تا انتها خورده است …»

صدایی میان عاشقانه‌سرایی و سیاسی‌نویسی

اما دستاورد اصلی اعظم بهرامی در این کتاب تامل‌برانگیز، در آن نقطه‌ی ثقلی‌ست که کتاب بر فرازش می‌ایستد:  مرزی میان شعر عاشقانه و شعر اجتماعی – سیاسی. سراسر کتاب خطاب مستقیم به یک «تو»ی غایب است و این خطاب عاشقانه، هرگز در یک اتاق خواب، در یک گفتگویی محدود دونفره، در یک عشق منجمد رها نمی‌شود؛ معشوق غایب به تدریج چهره عوض می‌کند تا شاعر فراتر از یک ارتباط ساده‌ی از یاد رفته و غم‌انگیز، به عمق و ژرفایی در جان آدمی رخنه کند: گاهی مرد از دست رفته است و گاهی وطن، و در این میان شاعر، زبان زنان است فارغ از این‌که آیا به یک سرزمین واحد تعلق دارند یا نه، چیزی که از آن می‌توان تحت عنوان نوعی زنانگی فرامرزی یاد کرد، زخمی عمیق و فراخ که مرز نمی‌شناسد و از همین روست که زن تونسی و افریقای محزون و زنانی از هرات در شعرهای بهرامی می‌شکفند و سربرمی‌کشند.

از نظر زبان باید گفت که کتاب اهل ریسک است. بهرامی ترکیب‌های بدیع و سورئال می‌سازد و موسیقی تکرار را با لحنی گفتاری و درون‌گرا در هم‌می‌آمیزد. مصرع‌های کوتاه و نفس‌بریده، ریتمی می‌سازند که به هق‌هق و به نفس‌نفس زدن شبیه است تا به آوازخوانی. این زبان نو واجد نوعی ایهام است و همین ایهام بخشی از منطق کتاب است: راوی‌ای که خودش از رنجی تاریخی پاره‌پاره است، نمی‌تواند جور دیگری سخن بگوید، او پر از شور و درددل است، و اشعارش چنان باشکوه که تو گویی خود، حماسه‌اند.

و در نهایت باید گفت «آخرین زن لوت»، کتابی‌ست که افزون بر آن‌که در قلب و یادت می‌ماند، ارزش چندین بار خواندن را دارد  به خاطر صدایی که از حلقوم شعرهایش همچون صدای جوشیدن چشمه‌ای در بلندای کوهی یکه بر فراز کویر به گوش می‌رسد، صدایی که مردمان را با همه‌ی رنج‌های غریب سالیانشان می‌شناسد، زخم‌ها را می‌شناسد و با این حال، بر لب خشک لوت همچنان ترانه‌هایی از امید می‌سراید، امید به خیزش زنی شاعر که تاریخ حماسی سال‌های اخیر ایران را به دست شعرها سپرده است تا هرگز از یاد نروند.

منبع:

واقعیت رویای من است، بیژن نجدی، نشر مرکز، تهران: ۱۴۰۰

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی