
شعری از شهریار الوندی
شهریار الوندی در این شعر با موفقیت دو ژانرِ غنایی و سیاسی را با وزن نیمایی در هم میآمیزد؛ بدون آنکه یکی بر دیگری چیره شود. میشنوید با صدا و اجرای شاعر در بانگنوا.

شهریار الوندی در این شعر با موفقیت دو ژانرِ غنایی و سیاسی را با وزن نیمایی در هم میآمیزد؛ بدون آنکه یکی بر دیگری چیره شود. میشنوید با صدا و اجرای شاعر در بانگنوا.

شاعر در این سه شعر، عمیقاً غم گذشته سپریشده را دارد و در جستوجوی آرامش و معنا در خاطرات ازدسترفته است. سرانجام هم خودش را به دست جربان آرام زندگی میسپارد. میشنوید با صدا و اجرای شاعر در این شماره از بانگنوا.

«سرودههای خیابانی» حسن حسام، منتشرشده در پاییز ۱۴۰۱ از سوی نشر مهری، مجموعهایست که شعر را از خلوت انتزاعی به میدان تجربهی جمعی، سوگ و اعتراض میکشاند. با طرح جلدی از پرترهی جوانان کشتهشده و عنوانهایی چون «مرثیه برای محسن»، «ما مردمیم!» و «آسمان آبیست دختران!» این کتاب زبان واکنش موزون در برابر خشونت، سرکوب و بیعدالتی است. از سوگواری برای ندا آقاسلطان و محسن محمدپور تا بارقههای امید و حضور زنانه، حسام شعر را به رسانهی عاطفی-سیاسی بدل میکند که میان زخم و رویا تعادل میسازد و خیابان را عرصهی حقیقت و حافظهی جمعی میسازد.

اخیرا در بخش کالیفرنیای دهمین دوره نمایشگاه کتاب «تهران بدون سانسور» به مناسبت انتشار کتاب «پای گوشماهیها» بزرگداشتس برای شهریار قنبری برگزار شده. این نمایشگاه

شاعر در این شعر، برای فریاد جنوب ایران در برابر ویرانیهای ناشی از جنگ زبانی شاعرانه مییابد: جنگ در شعر طاهایی نهتنها طبیعت و دریا را زخمی کرده، بلکه حیات روزمرهٔ مردم را با تصاویری از خون، نفت، لنگرهای شکسته و مادرانی که خلیج همیشه آنها را تعقیب میکند، به سوگ و سکوت کشانده است. شاعر تراژدی انسانی و زیستمحیطی این منطقه را به تصویر میکشد و در همان حال، با تکرار بر حقِ روایتگری و بهزبانآوردن این رنج تأکید دارد؛ گویی تنها راه مقاومت در برابر این فاجعه، گواهی دادن و نادیدهنگرفتن زخمهای عمیقی است که بر پیکر جنوب و ساکنانش وارد آمده است.

واژههای بزرگ و انتزاعیِ شعری (مانند عشق، رنج، آزادی، تنهایی) زمانی در شعر میمیرند و به کلیشه تبدیل میشوند که پیش از شکلگیری تجربهای زنده در جهانِ شعر، و پیش از آنکه در بدن، موقعیت، ریتم و فرمِ شعر رخ دهند و از جهان بازخورد بگیرند، صرفاً بهعنوان نام و نشانهای آماده به کار گرفته میشوند؛ اما همین واژگان زمانی زنده میشوند که از دلِ موقعیتِ ساختهشدهی شعر برآیند، ادراکِ خواننده را از مسیرِ عادت خارج کنند و تجربهای نو را در فرایندِ خواندن پدید آورند، نه اینکه صرفاً بازنماییِ حافظهی مصرفشدهی زبان باشند.

حرف اصلی مری اولیور در این اشعار نه در مرگ، که در «زندگی» است؛ نه در اندوه، که در «شگفتیِ بودن» است. او با نگاهی که طبیعت را نه به عنوان فرار، بلکه به مثابه معبدی زنده و سخنگو میبیند، به ما یادآوری میکند که در جهانی مجروح، «زنده بودن خود امری جدی و کماهمیت نیست». شاعر از ما میخواهد که دعوت سهرهها را برای شکرانهٔ زیستن جدی بگیریم، در علفها زانو بزنیم و بیاموزیم که چگونه «حضور داشته باشیم».

بانوی کلام،
کمانگیر تیرهای نور،
پرواز کرده است
به سرزمین قصه هاش.

در میان دیوارهای زندان قصر و اوین، جایی که کاغذ سیگار به محملی برای ثبت رنج و امید بدل میشود، حسن حسام دو منظومه میسراید که دههها بعد هنوز طنیناندازند. نسیم خلیلی در بازخوانی کتاب «آواز خروسان جوان» نشان میدهد چگونه این حبسیات، فراتر از سوگواری شخصی، استمرار سنت ادبیات زندان از مسعود سعد سلمان تا امروز است و ثابت میکند تا کلمه هست، هیچ رنجی فراموش نخواهد شد.

شاعر در این شعر با زبانی عمیقاً احساسی و دردناک، از ترس مداوم جنگ و سایهی مرگ بر زندگی روزمره سخن میگوید. او از مخاطبش (عشق یا همسر) میخواهد که دیگر از جنگ نگوید، مرزها را فراموش کند و به جای یادآوری ویرانی، او را به لحظههای ساده و زندهی زندگی دعوت کند.

در این دو شعر، شاعر با جسارت اعلام میکند که هر انسان واقعی با تمام زخمها، فقر، تنهایی و زیباییهای ناکاملش، زیباتر و ارزشمندتر از هر تصویر ایدئال و رمانتیک از «ایران» یا «عشق» است؛ بنابراین غزلیات هزارساله عاشقانه کافی است و باید جای خود را به مواجهه مستقیم با واقعیتهای تلخ زندگی، سیاست و انسان معاصر بدهد.

تصویری از نسلی که میان «آگاهی» و «فراموشیِ اجباری» دستوپا میزند؛ نسلی که میداند «زندگی عادی» دیگر ممکن نیست، اما هنوز به دنبال «کمتر از امید» میگردد تا بتواند نفس بکشد.» در این میان بزرگترین فاجعه، خودِ فاجعه نیست؛ «عادت کردن به آن» است. در روزگاری که جنگ تمام شده اما «دود بمب با ابر در آسمان اُنس گرفته»، «تعجب نکردن» خودش نوعی مرگ است.

این شعر، روایتی شاعرانه و عمیق از سرکوب و مقاومت است که با تصویر پرستو احمدی و آن حکم سنگین شلاق، پیوندی نمادین و تأثیرگذار با واقعیت بیرونی پیدا میکند. «کنسرت کاروانسرا» و «دستانی در تاریکی»، فضایی از هنر، شور و شیدایی را در برابر زور و خشونت ترسیم میکنند.

در این شعر، هستهی مرکزی «تناقض زیستی در وضعیت اضطراری» و «برساختی بودن مفاهیم در بحران» است. شاعر با تکرار و بازی با واژهی «پلاستیکی»، نشان میدهد که در دل جنگ و بمباران تنها ابزارها و نمادهای در دسترس، صوری و ساختگیاند: فیل پلاستیکی، برف تصنعی، حقهای پلاستیکی. با این حال، همین اشیاء و مفاهیم مصنوعی، تنها پناهگاه ممکن برای بقا، اعتراض، ابراز وجود و حتی ابراز عشق هستند.

این شعر روایتی اسطورهای-سیاسی از «سهیلا» به مثابه نماد «وطن دردمند» یا «خودِ زخمخوردهٔ تاریخ ایران» است؛ زنی که علیه خشونت ساختاری، جنگ، سرکوب و حافظهزدایی قیام میکند، اما همواره در چرخهٔ تکرارشوندهٔ شکنجه، سوگواری و فراموشی گرفتار است. این منظومه تلفیقی از اسطوره، تاریخ معاصر، ترومای جنسی، جنایت آیینی و ارجاعات ادبی جهانی است این ایده را پیش میکشد که در جامعهای که حقیقت دائماً سانسور و قربانیان به «استخوان و کفن» بدل میشوند، خودِ «گفتن» به زبان مادری نیز به شکنجهای تنانه بدل میگردد. با این حال، در همین میانه، گریزناپذیرترین چیز، بازگشت «سهیلا» و «گریهٔ تمامنشدنی» و مقاومت در همان فرم و تن و تکرار است.

اعدام یک سیستم است؛ سیستمی که هر بامداد پیش از اذان، با فتوای قاضیان شریعت و طناب دار، جانها را بر دار شرع آونگ میکند. حسن حسام در این اشعار، ماشین منظم مرگ را از زاویهای عاطفی برای ما قابل درک میکند: صدای مادران دلسوخته، فریاد پهلوانان بیگناه و زخم یک سرزمین زندانی. روایتی شاعرانه از خشونتی ساختاریافته که نه فقط جسمها، که روح یک ملت را هر روز به دار میکشد.

در شعر «در باران و مه»، علی صبوری با زبانی غنی و تصاویر سنگین، ایستگاه قطار شامگاهی پاییزی را به میدانی از انتظار، اندوه و خاطرههای زخمخورده تبدیل کرده است. شاعر در این اثر، میان باران و مه، سربازان بیمقصد، تابوتهای ناتمام و انسانهای تنها را فرامیخواند و با تأمل تلخی بر پایان جنگ و بیارزشی جان انسان، از گرانبهاترین متاع بشری — یعنی آزادی — سخن میگوید.

آمیختگیِ «تاریخِ خونینِ یک سرزمین» با «جغرافیایِ تنِ معشوق» به شعرِ «بازیِ رود»، عمقی چندلایه داده است. استعارهی اصلی – رود و تصویرِ شکسته- در تمامِ بندها جاری است و در پایان، با پیوندخوردنِ تمنایِ جمعیِ «آزادی» به صمیمیتِ یک «دوستت دارم»، به اوجِ عاطفی و زبانیِ خود میرسد.

ندا معمار کرمانی با زبانی بسیار تصویری و موسیقیایی، از تسلیم شخصی به مقاومت جمعی (یا حداقل ثبت جمعی درد) رسیده. شعرها همگی در لایهی شخصی ریشه دارند، اما با تصاویر جنگ، خاک، گور دستهجمعی و فصلهای بههمریخته، به لایهی اجتماعی و تاریخی هم گسترش پیدا میکنند.

«هادی ابراهیمی در مجموعهی «خوابهایم بریدهبریده نفس میکشند» جهانی میسازد که در آن انسان از مرکزیت میافتد؛ در آب، آینه، خاک، سنگ و مرگ پراکنده میشود. لیلی راعی، نویسنده و پژوهشگر مقیم ونکوور، در این یادداشت خوانشی از کتاب را پیش میگذارد: فرسایشی آرام، نه فاجعهای ناگهانی.»

در این شعر، راوی از نسلی سخن میگوید که با وجود کودکی و ناباوری، درگیر جنگی بیامان شده است. حرف اصلی شعر، روایت از دست دادن بیگناهی و تبدیل شدن فضاهای آشنا و بازیهای کودکانه به عرصهای از خشونت و مرگ است؛ چنانکه «دشمن» چنان فراگیر میشود که حتی از سادهترین لذتهای زندگی نیز پیشی میگیرد.این شعر در دوسیه ضد جنگ بانگ منتشر میشود.