شعر و شاعران

بانگ - نوا

رسول عظیمی: کولبرها

نیمه‌ی راست صورتم، غم‌های بیشتری دارد، چروک‌های بیشتر…، موقع رفتن از نیمه‌ی راست صورتم گذشتی، و باران شروع به باریدن کرد. اشک‌ها دریا شدند و سوار بر قایقی که ساخته بودم
دور شدی

ادامه مطلب »
نقد ادبی

روز جهانی زن:جلوه‌هایی از رهایی در شعر زنان در بانگ

سرمنشأ بسیاری از تأملات درونی را شاید بتوان در درون‌فکنی دانست: فرآیند درونی کردن نظام ارزش‌ها و هنجارهای عرفی و مذهبی و توقعات جامعه از فرد که به آن‌ها اعتقاد ندارد.  شعر زنانه ایران در مسیر رهایی از فروغ تا امروز راه درازی را پیموده است. چند نمونه از شعر شاعران زن در بانگ:

ادامه مطلب »
چه خبر؟

عالیا میرچی: سه شعر

برگرد! کسی تو را نخوانده به راه، خانه را خسته کرده مرور مدام ممکن‌ها، حرف تازه‌ای بزن، پنجره‌ای بشکاف، تکه روشنی را به دندان بگیر و چشم‌اندازی بیاویز

ادامه مطلب »
چه خبر؟

سیدعلی صالحی: بدقولی

منتظر، مأیوس، بی‌چراغ، زانو… بغل کرده‌ای که چه!؟ واژه‌ها را در پَرده می‌پایی، که چه؟! خودت را خسته به تاریکی‌ها، که چه که چطور که چرا…!؟

ادامه مطلب »
رویدادهای فرهنگی و هنری

دولت رئیسی نمی‌خواهد برای شفیعی‌کدکنی ارفاق قائل شود

محمد رضا شفیعی‌کدکنی مجموعه شعر تازه‌ای با عنوان «نامه‌ای به آسمان» برای دریافت مجوز انتشار به ارشاد اسلامی سپرده است. مسئولان اداره کتاب اما کتاب را به عده‌ای از شاعران مورد وثوق سپرده است که بخوانند و سانسور کنند.

ادامه مطلب »
از دیگران

رفعت العرعیر: «اگر قرار است من بمیرم» – به ترجمه سپیده جدیری

هر شاعری که کشته می‌شود، رویایی از رویاهای زمین کم می‌شود و کم کم همه در بی رویایی محض فرو می‌رویم. رفعت العرعیر، شاعر، استاد دانشگاه و نویسنده‌ی محبوب فلسطینی در حملات هوایی اسرائیل به شمال غزه، به‌همراه برادر و خواهر خود کشته شد. آخرین شعر او قبل از مرگ.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

شعری از علی اسداللهی

«حفره‌ای به کالیبر پنج و چهل و پنج صدمِ میلی‌متر در دهلیز قلبی که خون را بعد از بیست و شش سال به جای رگ‌ها در آسمان پمپاژ می‌کند» را اگر کیانوش صدا بزنید، «عبور سلانه‌سلانه‌ی گلوله به وقتِ چرخ‌کردنِ گوشت و استخوان دنده با هم» نام خانوادگی‌اش آساست.

ادامه مطلب »
شعر

شعرهایی از گلرخ ایرایی از زندان اوین

ما سفر کردیم، از زِهدان مادر، تا تلاقی عرف و سنت، و مذهبی را زیستیم که هرگز بر آن نماز نبرده بودیم ،بزرگسالی‌مان، از آن شبی آغاز شد که بوی خاک و خون و باروت، از خانه‌ی لو رفته‌ی همسایه، خواب محله را در هم شکست.

ادامه مطلب »