یک داستان، یک کتاب- شیرین عزیزی مقدم: «رئیسِ دم‌ودستگاه»، رئیسِ خودشیفته در داستان کوتاه ابراهیم دم‌شناس

باور دارم که، “جهان پر از داستان است به‌شرط آن‌که تواناییِ روایت‌کردنش را داشته باشی!”

شاید حکایت “آفتابه‌دار مسجد شاه” را شنیده باشید. این حکایت یک صورت قدیمی نیز دارد که گوینده‌اش مشخص نیست:

آورده‌اند که آفتابه‌داری بر درِ کاروانسرایی بر راه نشسته‌بود. مسافری از راه می‌رسد و با عجله آفتابه‌ای را برمی‌دارد و راهیِ آبریزگاه می‌شود. آفتابه‌دار به او می‌گوید:

-این یکی نه، آن یکی را بردار!

مسافر که عجله دارد به حرف آفتابه‌دار گوش‌می‌کند. پس از قضایِ حاجت، در هنگام تسویه‌حساب، به او می‌گوید:

-هنگام رفتن به آبریزگاه عجله‌داشتم و از شما نپرسیدم که حکمت این کار در چیست؟ مگر این آفتابه با آفتابه‌های دیگر چه فرقی دارد؟

آفتابه‌دار می‌گوید:

– هیچ فرقی ندارد. اگر این را نمی‌گفتم، تو از کجا می‌دانستی که من رئیس هستم؟

همین حکایت ساده، دستمایه‌ی ابراهیم دم‌شناس برای نوشتن داستان طنزی به‌نامِ “ترازنامه‌ی مغارب کنار اُ” می‌شود.

این داستان در جنگ داستان خودکامه درج شده‌است. Pdf کتاب را در کانال تلگرامی باشگاه ادبیات ، به‌رایگان می‌توانید بیابید.

دم‌شناس به این حکایت شاخ و برگ می‌دهد و آن را به نقد رئیسان خودشیفته‌ای تبدیل‌می‌کند که احتمالاً چند نفری از آن‌ها را ملاقات‌کرده‌اید. اینان باور دارند که مرکز کائنات هستند و جهان حولِ محور آن‌ها می‌چرخد.

او در این داستان طنزِ کوتاه، به نویسندگان نوقلم می‌آموزد که چگونه می‌توان بین ادب کلاسیک و فرهنگ عامه و واژگانِ گویش‌های محلی، با داستان مدرن، پُل زد.

داستان با واگویه‌های ذهنیِ آفتابه‌داری آغاز می‌شود که با پارتی‌بازی برای او در شهرداری یک قرار ملاقات جور کرده‌اند و می‌خواهد برای افزایش آفتابه‌ها و آبریزگاه‌هایش از آن‌جا پول بگیرد:

“پارتی‌م شدن، کاغذ دادن برم‌ پول بگیرم، خرج این‌جا کنم.”

 دم‌شناس گوشه‌ی چشمی به فساد اداری و رشوه‌خواری در ادارات دولتی نیز دارد.

راوی بی‌قرار است. نگران سَر و ظاهر خود، و زدنِ عینک و “عطر عربی” است. دستیاری دارد که از او با عنوانِ “پسره” یادمی‌کند و نگران دیر آمدنِ اوست: اگر دیر کند، او نمی‌تواند به‌موقع سرِ قرار حاضر‌شود، چرا که باید “دم و دستگاه” [آفتابه‌ها و توالت‌ها] را به او بسپارد.

در این داستانِ طنز، ما با ” دغدغه‌های رؤسا” بیشتر آشنا می‌شویم. راوی مدام تعداد آفتابه‌ها و آبریزگاه‌ها و آدمیانی که از آن‌ها قرار است استفاده‌کنند را مرورمی‌کند؛ و حتی جای هر کس را تعیین‌می‌کند:

زن‌ها “باید” به کدام آبریزگاه بروند و مردها به کدام.

لوله‌های آفتابه‌ها برای زن‌ها باید چه شکلی باشد و برای مردها چگونه.

شکل لوله‌ی آفتابه‌ها و تفاوت آفتابه‌های زنانه و مردانه، و رعایت نکات خاص در این‌خصوص نیز از دیگر دغدغه‌‌هایِ خاطر راوی است.

“دستشویی‌هایش” را “دم و دستگاه” می‌نامد:

“خب من رئیس هستم این‌جا. مگه خودش چی‌داره؟ فقط دردسر، فقط فقط مسئولیت که کی تو کجا می‌ره. آیا باید بره، آیا نباید بره. کی کجا باید بره.”

راوی در پیِ رقابت با “پاساژ شرکت نفت” و “ترمینال” است، و آفتابه‌های استراحتگاه “تحتِ امرش” را با آن‌جا مقایسه می‌کند.

او که خود به‌شغل “آفتابه‌داری” مشغول است، با تحقیر از پسری که برای او کارمی‌کند، یاد می‌کند و او را “پسره” خطاب می‌کند. دستیار نام و هویت ندارد.

 ساختار روایت برحَسَب حکایتِ بالاست، و از طرح و پیرنگ و شخصیت‌پردازی، تصویرسازی و صحنه‌پردازی معمول کمتر اثری می‌بینیم.

راوی دنیای بسیار محدودی دارد، کم‌سواد است و دنیا را فقط از چشمِ تنگِ خود و تنها از طریق تواناییِ محدودِ ذهنی خود، و داده‌ها، و بهره‌‌ی کمِ خود از دانش معمولِ انسان امروزی، پردازش می‌کند:

“اگر پنچ آفتابه لاقابلیت بدن، که ده ده بسه، حساب کتابا دُرُس می‌شه!”

“تکرار” یکی از ویژگی‌های داستان است. راوی، مطالب بسیار ساده را مرتب تکرار می‌کند. همه‌ی جهانش در تعداد آفتابه‌ها و آبریزگاه‌ها خلاصه‌می‌شود و مدام اعداد آفتابه‌ها و آدم‌ها را تکرارمی‌کند.

زبان داستان ساده و محاوره‌ای است و بر فرایند خودکاریِ زبان در نواحیِ جنوبی ایران استوار، و بازتاب‌دهنده‌ی واژگان و اصطلاحات محلی منطقه‌ی جنوب ایران است.

راوی کم‌سواد گاهی اصطلاحات و ضَرب‌المثل‌ها را اشتباه به کار می‌بَرَد مانند:

“روغنم حالا تو نون بود”

یا

“همیشه از ریشم می‌خنده”

و نویسنده به‌عمد بر این نکته تأکید می‌کند.

بیشتر زمانه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی