به مناسبت ترجمه: کتاب چهارده سالگی بر برف
از : حسین آتش پرور
با ترجمه: آنی هوسپیان
به زبان ارمنی که اخیراً توسط انتشارات «آکتوال آروِست» در ایروان منتشر شده است.
Հոսեյն Աթեշփարվարի «Տասնչորս տարեկանում ձյան մեջ» գրքի հայերեն թարգմանությունը։ Թարգմանիչ’ Անի Հովսեփյանի։
Hossein Atashparvar Annie Hovsepian
Ակտուալ արվեստ հրատարակչություն /actual art publishing house.
همچنین این کتاب از طرف انجمن مطالعاتی آثار داستانی متفاوت برای نثر و زبان شفاف، پاکیزه ، یکدست و در خور توجه و همچنین سیالیت روان روایت میان خیال و واقعیت به عنوان رمان شایسته تقدیر سال ۱۳۹۸ معرفی گردیده است.

هر ترجمه ادبی، جابهجایی میان دو زبان نیست. گاهی جابهجایی میان دو حافظه است؛ میان دو شیوه از دیدن انسان. کتابی که در یک زبان نوشته شده، وقتی وارد زبان دیگری میشود، ناگزیر بخشی از معنای خود را از دست میدهد و بخشی تازه به دست میآورد. کار مترجم در همین فاصله اتفاق میافتد: نه در وفاداری مکانیکی به کلمات، بلکه در حفظ چیزی که ممکن است با تغییر زبان ناپدید شود.
«چهاردهسالگی بر برف» نوشته «حسین آتشپرور» از آن دسته آثاری است که این مسئله را جدیتر میکند. رمان، داستان نویسندهای به نام «شهاب سمیعآذر» است. مردی که بیش از اندازه در خودش و در تصویری که از خودش ساخته زندگی میکند. او خود را یکی از بزرگترین شاعران و نویسندگان ایران میداند. حتی مرگش را نیز در اندازه همین تصویر تصور میکند؛ ترور به دست کسانی ناشناس که لابد اهمیت او را بهتر از دیگران فهمیدهاند.
آتشپرور در «چهاردهسالگی بر برف» صرفاً یک شخصیت خودشیفته خلق نمیکند. او خودشیفتگی را به مسئلهای درباره ادبیات، هویت و واقعیت تبدیل میکند. شهاب آنقدر به تصویری که از خود ساخته نزدیک میشود که مرز میان نویسنده و شخصیت، زندگی و نقش، واقعیت و خیال شروع به از بین رفتن میکند. سپس شهاب خود را در برابر چشم مردم، در یکی از شلوغترین نقاط مشهد، به آتش میکشد. مرگ او باید پایان داستان باشد اما نیست. رمان هنوز تمام نشده است. بنابراین شخص دیگری، «سعید آبنوس» وارد میشود تا جای او را بگیرد و داستان را به پایان برساند.
از این لحظه، مسئلهای که ابتدا درون شخصیت اتفاق میافتاد، به ساختار رمان منتقل میشود. اگر یک نفر بتواند جای دیگری را بگیرد، اگر نامها تغییر کنند و شخصیتها در یکدیگر حلول کنند، پس «من» دقیقاً کجاست؟ هیچکس برای مدت طولانی سر جای خودش نمیماند. این وضعیت ناپایدار، یکی از محورهای اساسی جهان آتشپرور است. شخصیتها تغییر میکنند. نام عوض میکنند. گاهی وارد نقش دیگری میشوند تا از خلأیی که پشت شخصیت قبلی قرار دارد فرار کنند. انسان در این جهان، چیزی کاملاً ثابت نیست. بیشتر شبیه نقشی است که موقتاً بر تن کرده است.

از همین منظر، «چهاردهسالگی بر برف» را نمیتوان فقط رمانی درباره یک نویسنده خودشیفته دانست. آتشپرور در حال نوشتن درباره انسانی است که برای اثبات وجود خود، ناچار است دائماً نسخه تازهای از خودش بسازد. اینجاست که طنز سیاه رمان با پرسشی فلسفی تلاقی میکند. اگر آن تصویری که از خود ساختهایم از ما جدا شود، چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آتشپرور ساده نیست. شاید هیچ چیز. شاید فقط یک نام. همین پیچیدگی است که انتخاب این رمان را برای ترجمه اهمیت میدهد.
«آنی هوسپیان» مترجمی است که این جهان را به خواننده ارمنیزبان سپرده است. کاری که او انجام میدهد، صرفاً انتقال داستانی فارسی به ارمنی نیست. او باید چیزی دشوارتر را منتقل کند، وضعیت ذهنی رمان. ترجمه چنین متنی با فرهنگ لغت تمام نمیشود. مترجم باید بداند کجا شهاب مضحک است و کجا ترسناک. کجا روایت به هذیان نزدیک میشود. کجا به پرسشی جدی درباره هویت میانجامد. کجا باید فاصله نویسنده با شخصیت حفظ شود. کجا صدای شخصیت چنان نزدیک شود که خواننده برای لحظهای در جهان او گرفتار شود.
یک تغییر کوچک در لحن میتواند نتیجه را عوض کند. طنز میتواند به جدیت تبدیل شود. فلسفه میتواند به شعار تبدیل شود. هذیان میتواند به روایت واقعگرایانه بدل شود. شخصیتی که قرار بوده همزمان مضحک و تراژیک باشد، ممکن است فقط مضحک یا فقط تراژیک به نظر برسد. بنابراین، اهمیت هوسپیان در این ترجمه دقیقاً از جایی آغاز میشود که ترجمه دیگر «ترجمه کلمات» نیست. او باید اجازه دهد شهاب از فارسی خارج شود، بیآنکه در این خروج، شهاببودن خود را از دست بدهد.
این کار برای خواننده ارمنی اهمیت دیگری نیز دارد. او برای فهم این رمان لازم نیست ابتدا درباره ایران اطلاعاتی به دست آورده باشد. لازم نیست شهر مشهد را بشناسد یا تاریخ ادبیات معاصر ایران را بداند تا تنهایی شهاب را بفهمد. میتواند پیش از آنکه شهاب را یک نویسنده ایرانی ببیند. او را انسانی ببیند که گرفتار تصویری از خویشتن شده است. این همان نقطهای است که ترجمه، ادبیات را از مرزهای ملی عبور میدهد.
خواننده ممکن است کتاب را با این پرسش آغاز کند که «این نویسنده ایرانی درباره چه چیزی نوشته است؟» اما اگر ترجمه موفق باشد، پرسش بهتدریج تغییر میکند: «چرا یک انسان تا این اندازه به تصویری که از خودش ساخته وابسته میشود؟» بعد شاید پرسش دشوارتری شکل بگیرد: «من تا چه اندازه به تصویری که از خودم ساختهام وابستهام؟» در اینجا دیگر زبان مانع نیست. ترجمه کاری کرده است که زبان تازه به خانهی داستان تبدیل شود.
این اهمیت انتخاب هوسپیان را دوچندان میکند. او با ترجمه «چهاردهسالگی بر برف»، صرفاً یک اثر از ادبیات فارسی را به خواننده ارمنی معرفی نمیکند. او نوعی از ادبیات ایران را معرفی میکند که قرار نیست برای مخاطب خارجی توضیح داده شود تا قابل فهم باشد. ادبیاتی که میتواند بدون حذف پیچیدگیهایش، در تجربه انسانی خواننده جای بگیرد.
این تفاوت مهم است. ادبیات یک کشور میتواند از طریق ترجمه به مجموعهای از نشانههای فرهنگی تقلیل پیدا کند؛ مجموعهای از تصویرهای آشنا درباره تاریخ، سنت، سیاست، خانواده یا جغرافیا. اما انتخاب هوسپیان مسیر دیگری را نشان میدهد. او خواننده را به بخشی از ادبیات معاصر ایران میبرد که در آن موضوع اصلی، پیش از آنکه «ایران» باشد، «انسان» است: تنهایی، حافظه، مرگ، هویت، میل به دیدهشدن و آن منطقه نامطمئنی که واقعیت در آن به خیال تبدیل میشود.
از این منظر، کارنامه یک مترجم را میتوان نوعی نقشهبرداری ادبی دانست. هر انتخاب او تعیین میکند کدام صدا از یک زبان وارد حافظه زبان دیگر شود. اینجاست که نقش آنی هوسپیان از حاشیه کتاب بیرون میآید. نام مترجم معمولاً پایینتر از نام نویسنده قرار میگیرد. اما این جایگاه ظاهراً کوچک، گاهی یکی از تعیینکنندهترین نقاط کتاب است. نویسنده داستان را به وجود آورده است؛ مترجم امکان میدهد داستان در جغرافیای زبانی دیگری دوباره متولد شود.
آتشپرور در «چهاردهسالگی بر برف» درباره آدمهایی نوشته است که جای خود را گم میکنند. هوسپیان اکنون همین آدمها را از زبانی به زبان دیگر منتقل کرده است، بیآنکه قرار باشد سردرگمی آنها را برای خواننده حل کند. شاید این همان تناقض ظریف ترجمه باشد: مترجم باید داستان را به زبان دیگری ببرد، اما نباید همه چیز را از آن سوی مرز با خود ببرد. باید چیزی از بیثباتی باقی بماند. چیزی از سکوت. چیزی از تاریکی. چیزی از آن ترس قدیمی که انسان، پس از سالها ساختن چهرهای برای خود، ناگهان بفهمد دیگر نمیداند پشت آن چهره چه کسی ایستاده است.
در این معنا، کار حسین آتشپرور و آنی هوسپیان دو مرحله از یک اتفاق واحدند. آتشپرور مرز میان نویسنده و شخصیت را در فارسی متزلزل میکند؛ هوسپیان این تزلزل را به ارمنی منتقل میکند. یکی جهانی میسازد که در آن هویت ثابت نیست؛ دیگری امکان میدهد این بیثباتی در زبانی دیگر زندگی کند.








